در حال دریافت جدیدترین خبرها; لطفا چند لحظه صبر کنید ....   
دریافت خبر:
دوشنبه ۰۳ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۷
منبع خبر:
طبقه بندی خبر:
خلاصه خبر
هیبت کهنگی قبرستان، دلش را لرزاند، پایش را سست. ناگهان یاد رفتن به جبهه، پایش را محکم می کند. می خواست به خانواده اش ثابت کند که برای خودش مردی شده، که دیگر پدر دستش نیندازد. - به گزارش فارس، هر شب که وارد کلاس می شد. جای یکی از همکلاسی ها روی نیکمت خالی بود. فضای دلگیر مدرسه، تن خسته، چشم های خواب آلوده از کار و تلاش، فکر رفتن به جبهه، دلش را از تب و تاب کار و درس انداخته بود. علی اکبر، شاطر نانوائی، کلاس دوم راهنمائی بود. - شبانه به مدرسه می رفت، هنوز آفتاب نزده دوچرخه اش را کنار نائوایی زنجیر می زد. شروع به کار می کرد. دیگر از خستگی نای نداشت. در گذر ایام ذره ذره تحلیل می رفت ...
خبرهای مرتبط