در حال دریافت جدیدترین خبرها; لطفا چند لحظه صبر کنید ....   
دختر شهید باکری این شعر و روز عقدش گذاشته توی صفحه ی فیس بوک ش...اشکهام همینطور ریخت و ریخت... - عاقد دوباره گفت : «وکیلم ؟...» پدر نبود! - ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود - گفتند: رفته گل .... نه ... گلی گم ... دلش گرفت - یعنی که از اجازة بابا خبر نبود - "بیست و هشت " بهار منتظرش بود و برنگشت - آن فصل های سرد که بی دردسر نبود - ای کاش نامه یا خبری ، عطر چفیه ای - رؤیای دخترانة او بیشتر نبود - عکس پدر، مقابل آیینه ، شمعدان - آن روز دور سفره ، جز چشمِ تر نبود - عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟... دلش شکست - یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود - او گفت : با اجازة بابا... بله .. ...
دریافت خبر:
جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۳۴
منبع خبر:
طبقه بندی خبر: