در حال دریافت جدیدترین خبرها; لطفا چند لحظه صبر کنید ....   
هر روز می دیدمش، می دیدمش که روی جدول کنار خیابان نشسته بود، آفتاب مستقیم به چشم هایش می خورد، اما انگار سوزش چشمانش را احساس نمی کرد. حتی حوصله نداشت خودش را به سایه برساند. به ماشین ها زل زده بود و حرکت سریع چرخ های اتومبیل را با چشمهای جمع شده اش تعقیب می کرد. - آنقدر این کار را انجام می داد تا کم کم آفتاب غروب می کرد و شهر با نور چراغهای الوان زیباتر می شد اما او این تفاوت ها را درک نمی کرد. او اصلا نمی دانست که از زندگی چه می خواهد. - روزی از او پرسیدم: جوان، از این کار بی معنی خسته نشده ای؟ نگاه بی فروغی به من کرد و در حالی که با بی تفاوتی نگاهم می کرد گفت: نچ ...
دریافت خبر:
پنجشنبه ۰۴ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۰۱:۲۶
منبع خبر:
طبقه بندی خبر: