...، توان نیرو را گرفته بود. تانک ها کنار هم آرایش گرفته بودند. بچّه های دسته، پا به پای بقیه می رفتند جلو. میان آتش و دلهره، عباسعلی پرت شد زمین. دویدم طرفش. او را بغل کردم. دست خودم نبود. داد زدم: چطوری؟ جواب بده! گفت: خدا ما رو حفظ می کنه تا تانک های اونا رو از بین ببریم. دست کشیدم روی سرش. آرپی جی پوست آن را نوازشی داده بود، ولی زخم سرش عمیق نبود. گفتم: مواظب خودت باش. اوضاع رو می بینی دیگه. بچّه ها روحیه می خوان. اگه طوریت بشه... خودش را جمع و جور کرد و نشست. با لحن محکمی گفت: از هیچی نترسین. اینا جرأت ندارن که از یک خاکریز یک متری ما بالا بیان. (به نقل ...
همسر شهید) پیروی از حضرت علی(ع) درس های مان را که خواندیم، بابا گفت: حالا بلند شین به مادرتون کمک کنین! خواستم بروم که دفتر مشق من را برداشت و آن را ورق زد. با دست اشاره کرد و گفت: تو بشین این قسمت رو دوباره بنویس بعد برو! چند خطی که نوشتم، سرم را از روی دفتر بلند کردم و بهش گفتم: بابا! چرا این قدر به مامان احترام می گذارین؟ از در که میاد داخل خونه، براش بلند می شین و بعد به ما می گین حتماً توی کار ها کمکش کنیم؟ گفت: مادرتون سیده و سید هم مقام والایی داره! با خنده گفتم: به خاطر همین باید کمکش کنیم؟ دستی به سرم کشید و گفت: حضرت علی ...
عوض کنه. این می تونه به معنای پایان دادن به یه رابطه ی فرسوده یا سمی باشه و یا یه بیداری برای بهبود روابط موجود و شروعی جدید. اگه منتظر برگشتِ کسی هستی، امروز روزِ ارزیابیه؛ باید ببینی آیا واقعاً این برگشت به صلاح تو هست یا باید برای یه شروع جدید و آگاهانه تر آماده بشی. شجاعت داشته باش که تصمیم درست رو بگیری و به حرف دلت گوش کنی. کار و شغل: توی کار و حرفه ات، امروز یه تغییرِ بزرگ در راهه. شاید یه پروژه یا همکاری قدیمی که فکر می کردی خوبه، دچار مشکل بشه یا حتی به پایان برسه. این اتفاق ممکنه اولش نگران کننده باشه، اما در واقع داره جا رو برای ایده های جدید و مسیرهای کاری ...
انفجار تخلیه بودند و کسی آسیب ندیده بود. من می خواستم در کار ساختمان ها کمک بدهم، اما بچه های گروه جهادی یاسوج هر جا می رفتم، قبل ما رفته بودند و مثل بلدوزر هم کار را جمع می کردند. دست به کمر وسط کوچه ایستادم که به ذهنم رسید با یکی از مردم حرف بزنم. دیدم دارند ساختمان محل اصابت را وارسی می کنند که گفتم: - ولی خیلی بد نزده. تو تهرانسر که بودیم اصن دیوارای خونه های اطراف ریخته بود. - آره بابا. تهرانسر و فلان جا و فلان جا را بد زده... بعد شروع کرد ماجراهای این شب ها و جاهای مختلف را گفتن که فلانی کجا چی گفته و فلانی کجا چی دیده! خواستم یک مقدار از فکرش راجع به جنگ و ...