ترکش خودشونو رو کردن . صدای شکستن شاخه های چندین درخت ، صحبت های ما را ناتمام گذاشت . بومی ها همه عقب نشستند و عده ای هم به داخل قلعه گریختند . موجود عجیب و بسیار درشت اندامی ، به رنگ خاکستری روشن و چشمانی سرخ و آتشین از میان درختان خارج شد . چنان عظیم بود که به نظرم رسید اگر کنار یک ساختمان بایستد به راحتی می تواند از پشت پنجره همه اتاق های طبقه اول را ببیند ! تیگرا به طرف هیولا هجوم برد