به گزارش جی پلاس؛ خسته و به هم ریخته و کلافه آمده بودم ناصر خسرو، می خواستم قرص برنج بگیرم و خلاص. کاری که آن مسئول با من کرد، زندگی را برایم یکسره کابوس کرد حتی امید ازدواج با دختری که دوستش داشتم با تهمت ها و افتراهای او رنگ باخت. تهمت های او دهان به دهان می چرخید. خودم را که پیدا کردم، توی پیاده رو با یکی از همشهری هایم روبه رو بودم. از داروفروش های همان حوالی بود؛ گفتم قرص برنج داری؟ گفت: ببین همشهری قرص برنج دردآور است می خواهی سیانور بدهم؟ تلخی حرف این دستفروش حالم را بدتر کرد ... ... ادامه خبر