ننه سرما که از خانه تکانی و رفت و روب خسته شده بود لباس و چارقد نو پوشید و سماور را روشن کرد و تا چایی دم بکشد و عمو نوروز از راه برسد چشمهایش را روی هم گذاشت اما کم کم به خواب رفت، خوابش اما آنقدر عمیق شد که صدای پای عمونوروز را نشنید که آمد و رفت! قصه که به اینجا می رسید همیشه دلم می خواست داد بزنم و نگذارم ننه سرما آن چند دقیقه آخر را بخوابد ... آرزویم این بود که یک بار هم که شده ننه سرمای قصه