انفجار تخلیه بودند و کسی آسیب ندیده بود. من می خواستم در کار ساختمان ها کمک بدهم، اما بچه های گروه جهادی یاسوج هر جا می رفتم، قبل ما رفته بودند و مثل بلدوزر هم کار را جمع می کردند. دست به کمر وسط کوچه ایستادم که به ذهنم رسید با یکی از مردم حرف بزنم. دیدم دارند ساختمان محل اصابت را وارسی می کنند که گفتم: - ولی خیلی بد نزده. تو تهرانسر که بودیم اصن دیوارای خونه های اطراف ریخته بود. - آره بابا. تهرانسر و فلان جا و فلان جا را بد زده... بعد شروع کرد ماجراهای این شب ها و جاهای مختلف را گفتن که فلانی کجا چی گفته و فلانی کجا چی دیده! خواستم یک مقدار از فکرش راجع به جنگ و ...