جنوب می رفت و چهار بار دچار مجروحیت از ناحیه کمر و پا شد.ضمن پشتیبانی های تدارکاتی در شهرهای بیرجند، قائن و گناباد نقش بسیار مهمی را در بسیج نیروهای مردمی و اعزام آنها به جبهه ایفا می کرد. در سال 1363 با حفظ سمت قبلی اش فرماندهی سپاه بیرجند را پذیرفت. ضمن اینکه مسئولیت یکی از محورهای اطلاعات و عملیات تیپ بیست و یک امام رضا(ع) در عملیات عاشورا (میمک) را نیز به عهده گرفت که در این عملیات به شدت
است. بعد گفت قولنامه برای تاریخ امسال باشد. من اینقدر اذیت شدم، بردم همان قولنامه ای که چهار سال پیش نوشته بودم را بردم، گفت نه باید مال امسال باشد. بعد رفتم یک مقدار پول دادم به بنگاه، یک قولنامه مال تاریخ امسال را نوشتیم. بعد بردیم بهزیستی پیشوا، گفتم خانواده شهید هستم، پسرم مدافع حرم بود. گفت ما به اینها کار نداریم، قانون است، قانون اینطور است. من اینها را که دادم بهزیستی به ما یک نامه داد که
در ادامه می خوانید چکیده ای از زندگینامه شهید از زبان خانواده و یاران شهید است... سید محمد مشکوهًْ الممالک معمار ورزش نوین همدان در ابتدا مهدی شمسی پور فرزند شهید علیرضا شمسی پور از پدر شهیدش برایمان گفت: پدرم اول خرداد سال 42 در خانواده ای مذهبی در همدان متولد شد. دوران ابتدایی را در دبستان سعدی گذراند و متوسطه را در دبیرستان شهید چمران، بعد از دبیرستان در سال 60 برای
عنوان جانشین محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یک دستش قطع شد. پس از عملیات مطلع الفجر مدتی بعد به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد. شهید موحد دانش پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه الی بیت المقدس و آزادی خرمشهر ایفا
فعالان مسجد عابدینیه، در تظاهرات و مبارزات دوران انقلاب حضور فعال داشت . حجت الاسلام و المسلمین مرتضی مطیعی پس از عضویت در انجمن اسلامی هنرستان، در سال 1360 برای آموزش نظامی به پادگان امام حسین (علیه السلام) تهران اعزام شد و متعاقباً در عملیات فتح المبین شرکت کرد و تا پایان 8سال دفاع مقدس، در عملیات رمضان، والفجر 8 ، کربلای 5 و مرصاد شرکت نمود و از ناحیه سر، دست چپ و چشم راست به افتخار 55
: چشم و چند روز بعد رفتم! بعد چند روز با لباس رزم و اسلحه به منزل حاج آقای معصوم زاده رفتم اما خانواده من خسته شده بودند و برگشتند. یکبار شهید مجید مرآت در منطقه من را دید که لنگان لنگان راه می روم. عصبانی شد. نماز را که خواندیم رو به یکی از بچه ها کرد و گفت که آقا محمد حسن را سوار موتور می کنی و به قرار گاه امام رضا بر می گردانی. قرارگاه امام رضا پشتیبان ما بود، زیر آتش بود ولی به آن