سایر منابع:
سایر خبرها
شهید محمود صارمی مردی که روز خبرنگار به نام اوست
روم و کلی درد دل می کنم. روایت فرزند شهید صارمی از شهادت پدرش اولین باری که فهمیدی پدرت نیست و دیگر قرار نیست باشد کی بود؟ مادرم می گوید همان روز های اول بعد از شهادت پدرم وقتی من سراغ پدرم را گرفتم به من گفته است که دیگر منتظرش نباشم اگر چه خودش سال ها طول کشید تا این واقعیت را باور کند. گاهی آرزو می کنم برادر یا خواهری داشتم تا این حد تنها نبودم و مادرم کمتر احساس تنهایی می
2061/ شهیدابوالقاسم وحید: پاسدار خون شهدا باشید
لحظه شماری می کنیم برای ساعت عملیات و به لطف خدا این عملیات عملیاتی است که انشاءالله می رود تا کربلا و قدس عزیز را از چنگال دژخیمان رها سازد شاید اینجانب از کسانی باشم که خدا از گناهانم گذشته باشد و افتخار شهادت را نصیبم کند لذا برای خداحافظی و حلالی طلبی از پدر و مادر و تمام افراد خانواده و دوستان و آشنایان چند کلمه ای هم با شما صحبت می کنم گرچه باعث مزاحمت زیاد شدم در این وصیت نامه اول خدمت پدر
پنج روایت هولناک از آزارجنسی پنج دختربچه
یاد ندارد که دست محبت پدر و مادر روی سرش کشیده شده باشد و در کودکی بار ها از مادرش کتک خورد. شاید برای فرار از این شرایط دشوار بود که پذیرفت در 14 سالگی ازدواج کند، آن هم با مردی که 15 سال بزرگ تر از خودش بود. اما ازدواج هم فقط حکم یک سراب را داشت؛ چون دو ماه بعد از عروسی، پدر شوهرش به خانه او رفت و در نبود شوهر به محبوبه تجاوز کرد. محبوبه می گوید: آن مرد با سن زیاد و جثه غول پیکر، بعد
وصیت شهید: وسایلم را یادگاری بدهید!
/> کتیبه روبروی شما، وصیت اینجانب حقیر فقیر می باشد که در کمال سلامتی ودرعقل کامل نوشته ام و پدرم را به عنوان وصی خود انتخاب نمودم و دومین وصی خود را مادرم قرار می دهم و خواهشمندم به وصایایِ این بنده ی گنهکارِ دست از دنیا کوتاه ، عمل نمائید. اوّل اینکه : از خانواده عزیز خودم ( از پدر و مادر و خواهرانم ) حلالیت می طلبم و از هر آزار و اذیتی که آنها را کرده ام، عذرخواهی می کنم و طلب
هیچ وقت برای حسن آرزوی شهادت نکردم
حلالش کنم به شهادت می رسد به همین خاطر می گفتم: حلالت نمی کنم! هنگامی که در سوریه بود و تماس گرفت، با تک تک بچه ها حتی عباس که کوچک تر از همه است و خوب نمی تواند صحبت کند، یک ربع صحبت کرد. وقتی دیدم این همه برای بچه هایش وقت می گذارد و ارزش قائل است در دلم گفتم: حلالت می کنم . دو روز بعد از این گفت وگو حسن آقا به شهادت رسید. از شهادت شان برای مان بگویید. حسن آقا 13 خرداد 1400 به همراه
کودک ربایی؛ 4 روز بی خبری از علیِ 9 ساله
ماجرا او را دیده است که در عرض چند ثانیه و به سرعت برق و باد، بچه را با خود برده اند. تنها صدای ولم کن بابا ولم کن در کوچه پیچیده بود. بعد از آن دیگر علی نیست شد. حالا چهار روز است که پلیس و خانواده این بچه به دنبال ردی، نشانه ای و خبری از او هستند، اما هیچ اتفاقی رخ نداده و هیچ اثری از این بچه نیست. روز سه شنبه دوازدهم مرداد بود. ساعت 9:45 شب، خواهر علی از خانه شان در منطقه
همدان با 14 شهید مدافع حرم نقش موثری در پیروزی جبهه مقاومت ایفا کرد
مجید صفدریان روز یکشنبه به مناسبت روز بزرگداشت شهدای مدافع حرم در گفت وگو با خبرنگار ایرنا افزود: شهدا و جوانان ما در دفاع از حرمین شریفین نشان دادند که اسلام در هر جغرافیایی باشد مدافعان آن نیز هستند. وی با بیان اینکه خداوند شهدا را به عنوان نشانه برای ما قرار داده تا راه را گم نکنیم افزود: شهادت این پاسداران غیور ایرانی در کیلومترها دورتر از میهن اسلامی نشان از ادامه راهی است که
اوج عزت و اقتدار کشور مرهون جانفشانی شهداست
همدان تصریح کرد: خدمت رسانی به خانواده های معظم شهدا و ایثارگران گرانقدر توفیق و موهبتی الهی است و باید هرلحظه قدردان این نعمتی که در اختیارمان قرار گرفته است باشیم. صفدریان افزود: رفع مشکلات احصاء شده در خود شهرستان، دیدار با شما خادمان شهدا و پیگیری مشکلات جامعه ایثارگری و چاره اندیشی به منظور رفع و یا به حداقل رساندن این مشکلات از مهمترین اهداف این بازدیدها و سفرهای شهرستانی است که می
آمیختگی عرفان و علم در سبک زندگی شهید محمود ریاضی
قرآن در خصوص جهاد و شهادت خواند و به صورتی بسیار ساده و روان ترجمه و تفسیر کرد. هنگام صحبت نگاهش به نقطه ای نامعلوم در دامنه کوه مقابل دوخته شده بود. وی بیان کرد: عملیات نصر 7 در یک منطقه کوهستانی بین سردشت و شهر قلعه دیزه عراق بود و طبیعتا تدارکات در مناطق کوهستانی سختی های خودش را دارد. روز بعد از عملیات نصر 7، در حالی که در تلاش بود تا مواد غذایی و مهماتی را که بر پشت چند قاطر بارشده بود به بالای ارتفاع و محل استقرار بچه ها برساند، بر روی مین رفته و به شهادت رسید.
مرد بی غیرت آبروی زنش را برد / زن جوان: شوهرم شماره مرا در تلگرام پخش کرده بود!
سال بعد از این ماجرا متوجه شدم همسرم برای ارتقای جایگاه شغلی خودش تلاش می کند تا برای همکارانش پاپوش درست کند تا آن ها از مقام شان برکنار شوند. چند بار این موضوع را به جمال گوشزد کردم و از او خواستم دست از این رفتارش بردارد ولی خانواده اش نه تنها از من تعهد گرفتند که در امور مربوط به همسرم دخالت نکنم بلکه 20روز مرا زندانی کردند و کتکم زدند. با وجود این من باز هم به زندگی مشترک ادامه دادم
حاج قاسم گفت تو با این قد و قواره راننده تانکی؟!
به ایران آمدم و برای حضور در سوریه اقدام به ثبت نام کردم. چون قد و قواره کوچکی داشتم من را ثبت نام نمی کردند و بعد از کلی التماس اسم من را نوشتند. از ایران به پدر و مادرم زنگ زدم و قضیه رفتن به سوریه را گفتم؛ با توجه به اینکه پدرم هم در جنگ علیه ایران حضور داشت، به من گفت: ما که از جهاد و شهادت خسته نمی شویم برو به سلامت. مادرم هم گفت خون تو که از خون حضرت علی اکبر (ع) رنگین تر نیست؛ هر
شهید بابایی انسان عجیب و بسیار تاثیرگذار در جنگ بود
مانده است و هر ساله به مناسبت سالگرد شهادت وی دوستداران شهیدبابایی آن ها را مرور می کنند. خاطره تحصیل شهیدبابایی در آمریکا و چگونگی برخورد با خلبانان آمریکایی، مدیریت جهادی وی در دوران جنگ تحمیلی و سبک خاص او در عزاداری سید و سالار شهیدان از مهم ترین ویژگی های زندگی شهیدبابایی بوده است که بار ها و بار ها در خاطرات افراد مختلف شنیده شده است. به طور قطع یکی از کسانی که ارتباط
پیکر مهدی 16 روز زیر آفتاب سوریه بود
در م حضر مدافعان حرم / گفتگوی مشرق با پدر و مادر شهید فاطمیون، مهدی خوش آمدی بعد از آن دیگر بیتاب بودم، شب و روز نداشتم، می گفتم مهدی من را بی خبر نمی گذاشت، هر روز اگر زنگ نمی زد، هفته ای دو بار زنگ می زد. می دانست ما خیلی نگرانش هستیم. ما به دیدار خانواده های شهدای مدافع حرم می رویم تا بیشتر با آنها آشنا شویم. شهدای مدافع حرم خیلی مظلوم هستند و از آنها مظلوم تر، رزمندگان
خرید دفتر و مداد برای بچه های فقیر با پول توجیبی
روز خاطره ای از سبک زندگی، سیرۀ اخلاقی شهدا و روزهای سخت دفاع مقدس را منتشر کند. علیرضا موحد دانش، فرزند اول خانواده در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی رفت و پس از فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در کمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت
قولی که عباس بابایی به همسرش داد/ ماجراهای عباس و کلنل باکستر
تلویزیون رو؟ بچه ها جواب دادند بابا رو. عباس بابایی هم گفت: پس حالا که شما بابا را دارین اجازه بدین من این تلویزیون رنگی را به یکی از خانواده های شهدا بدم تا دل بچه های شهید که بابا ندارند شاد بشه... ذیحجه سال 66 بود. ملیحه در تدارک سفر بود. ملیحه در تدارک سفر بود. آخر امسال اسم هر دونفرشان برای مکه درآمده بود. موسم سفر شده بود. عباس بابایی که مجبور شده بود در مأموریتی برود خلیج فارس
ماجرای تلخ مزار جانباز مدافع حرم که یک عکس آشکارش کرد +تصاویر
صراط: چند روزی است عکسی در فضای مجازی منتشر شده مبنی بر اینکه یکی از شهدای فاطمیون به نام سیداحمد سادات زمانی که در فروردین سال 1400 به شهادت رسیده مسؤولان اجازه دفن او را در گلزار شهدا و حتی آرامستان اموات نداده اند و خانواده مجبور شده پیکر عزیز خود را در غربت تمام به بیابانی اطراف شهر اشتهارد ببرد و تنها به خاک بسپرد. عکس منتشر شده از میثم رشیدی، خبرنگار مشرق در فضای مجازی
معمای پارچه سیاه بالای جیب سبز لباس پاسداری
/> از تبریز که راهی تهران شدند، محسن سه چهار سال بیشتر نداشت. خانواده درمحله درخونگاه ساکن شدند. دوران کودکی محسن در خانواده ای علاقمند به اهل بیت طی شد و دوستان خوبی که همگی اهل مسجد بودند. روبه روی خانه یشان مسجدی بود که محسن با پیش نمازش رابطه دوستانه ای داشت. در سن سیزده چهارده سالگی هیأتی به نام شهدای دشت کربلا را راه انداخت. مسئولیت اداره ی هیأت را خودش به عهده گرفت، با همان سن و سال، هیئت
پدر دانش آموز شهید محسن برهانی آسمانی شد
می پرداخت. در نماز جمعه شرکت می کرد. حتی الامکان سعی می کرد در دعای کمیل نیز شرکت کند. زمان پیروزی انقلاب بااینکه بیش از 9 سال نداشت، همراه با بچه های مسجد هر کار که به او محوّل می شد باعلاقه و پشت کار به انجام می رساند. به شعر و نویسندگی علاقه داشت. با همه مهربان و صمیمی بود. سعی می کرد خواسته های دوستانش را در حد امکان انجام دهد. بسیار خوش رو و خوش برخورد بود. کم غذا می خورد و کم حرف می زد اما
محمدرضا می دانست که شهید خواهد شد/ برادرم علاقه زیادی به امام خمینی (ره) داشت
اسلامی محمدرضا که حالا 19 سال سن داشت به سربازی رفت. گذشت، صبوری و کمک به دیگران از ویژگی های محمدرضا بود؛ محمدرضا با اینکه کشتی گیر بود همواره فروتن و سربه زیر بود در کارها به پدر و مادرم کمک می کرد؛ با توجه به اینکه پدرم بنا بود محمد رضا در کنار او بود و می توان گفت محمدرضا عصای دست پدر و مادرم بود. علاقه محمدرضا به امام خمینی (ره) برادرم به قدری شیفته و علاقمند
همه بهار را به شعر می شناسند؛ در حالی که او روزنامه نگار بزرگی هم بود
افزود: روزنامه نویسی جزو یکی از خواص این شخصیت بزرگ بود. همه می دانند که پدرم شاعر بزرگی است؛ اما این را هم باید بدانند که وی روزنامه نویس بزرگی هم بود و به علت مبارزاتش به خصوص در دوران رضاخان، نمی گذاشتند که روزنامه اش به طور مرتب چاپ شود و بعد اصلا جلوی آن گرفته شد و شاید بدانید که پدر در شب عید نوروز به زندان افتاد. یعنی درست در روز عید در سال 1312 وی را به زندان بردند و بعد از مدت چند ماه او را
پدر دانش آموز شهید محسن برهانی آسمانی شد
بهش کردی بهت رو می آورد تازه این تمام می شه. هیچ کدام از مظاهر دل فریبش را بقایی نیست. او ناتمام می شه، پایان می پذیره. باید آن قدر سختی بکشی، رنج بکشی، ناراحت بشوی تا چند لحظه ای لذت ببری و بعد هم زود پایان می گیرد، تمام می شه. خیلی جاها هم بهش نمی رسی. خیطت می کنه و به ریشت می خنده. مسخره ات می کنه، اما تو باز با صداقت به دنبالش میری. از همه مهم تر یک لحظه تمام می شوی، می گویند پایان عمرت شده و تو
شهدا در ولایت ذوب شده بودند / تبعیت از رهبری رمز پیروزی ماست
فاتحه و نثار گل، به مقام والای شهیدان ادای احترام کردند. گفتنی است شهید داود خلیلی، نهم فروردین ماه سال 1349 در بخش شمیرانات تابعه شهر تهران به دنیا آمد، پدرش جعفر، کارگر بود و مادرش بمانی نام داشت و تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. این شهید بزرگوار از سوی بسیج در جبهه حضور یافت، هفتم اسفند ماه سال 1362 در جزیره مجنون عراق به شهادت رسید، پیکرش مدت ها در منطقه برجا ماند و سال 1375 پس از تفحص در گلزار شهدای قزوین به خاک سپرده شد.
آیین گرامیداشت نوزدهمین سالگرد رجعت و خاکسپاری پیکر شهید شفیعی در قم
شود و 11 روز بعد بر اثر شکنجه بعثیون به شهادت می رسد و خدا می داند در این مدت اسارت با خدا و اهل بیت (ع) چه گفته بود که بعد از 16 سال پیکرش سالم به ایران بازگردانده شد. وی با بیان راز سالم ماندن پیکر شهید شفیعی پس از 16 سال عنوان کرد: شهید شفیعی هیچ وقت نماز شبش ترک نمی شد، مداومت بر غسل جمعه داشت، دائماً با وضو بود و هر وقت زیارت عاشورا می خواند اشک هایش را به بدنش می مالید و جالب
پیشنهاد مطالعه معبر دوپازا همزمان با سالروز شهادت محسن دین شعاری
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ، کتاب معبر دوپازا ، زندگینامه داستانی از زندگی شهید محسن دین شعاری؛ فرمانده گردان تخریب لشکر 27 محمد رسول الله(ص) است که در 14 فصل که به 14 معبر تعبیر شده از زبان سوم شخص نوشته شده و از سوی انتشارات 27 بعثت منتشر شده است. تمام شهدا خاص بودند، اما شهید دین شعاری به لحاظ روحیه و شوخ طبعی در گردان تخریب مورد توجه و محبوبیت سایر رزمندگان قرار می گرفت
روحانیت را فراموش نکنید/ گوش به یاوه گویی های منافقان و بیگانگان ندهید
/> پدر و مادرم! مرا ببخشید که چند جمله به عنوان وصیت یا سفارش برای شما رقم می زنم؛ زیراکه خود در متن اجتماع بوده و می بینم که مبارزه ای خونین که دنباله رو مبارزات صدر اسلام یعنی یک طرف حق و یکی باطل، یکی نور و یکی ظلمت و فرشته سیرتان در مقابل دیوصفتان قرار گرفته و این نبرد همچنان استمرار و ادامه می یابد و این ما هستیم که باید در این امتحان آزمایش داده و راه خود را انتخاب کنیم و من براساس و مبنای این
خاطرات شنیدنی از طلبه جانباز / دعای حاج آقا من را نگه داشت
مجروح شده بودند اما به خانواده هایشان خبر شهادت آن ها را داده بودند. وضعیت روحی خانواده ها خراب بود. سردار حجت نظری هم مجروحیت زیادی داشت اما روحیه و توانش از ما بیشتر بود. یادم هست در یکی از مراسمات شهدا با دو عصا راه می رفتم، سردار نظری را دیدم و گفتم: اگر عملیات شد، من را هم خبردار کنید. گفت: بچه های زیادی در خط منتظر هستند که عملیات شود. یک هفته نگذشته بود که همراه ابوی
رسیدگی به خانواده شهدا از وظابف همیشگی علی هاشمی
سوار ماشین شدیم. حاجی رو کرد به بچه ها و گفت: بچه ها حتماً وقتی مرخصی می روید به خانواده شهدا سر بزنید. آن ها انتظاری از شما ندارند، تازه یک لیوان شربت هم جلویتان می گذارند، ولی در عوض خوشحال می شوند که حداقل فراموش نشده اند . بعد رو کرد به سید و گفت: سید، حالا که پدر سجاد هم امروز افتخار داده و با ما اومده، زحمت بکش، من و بذار دم خونشون. می خوام برم یه سر به خانواده آن ها بزنم.
عکس دیده نشده از متین ستوده با لباس توری
. اولین بار از طریق پدرش در سال 1371 وقتی 7 ساله بود در سریال بازنشستگی جلوی دوربین رفت سپس در سال 1374 هم در سریال این خانه دور نیست حضور داشت. بعد از این دو تجربه پدر به خاطر عقب افتادن درس با حضور او در این عرصه مخالفت کرد. بعد از پایان نصفه و نیمه تحصیلات وارد کارگاه بازیگری امین تارخ شد اما دیگر رانت پدر بود چون او و هم نسلانش دیگر بازنشسته شده بودند. خودش می
نگاهی به زندگی نامه شهید سیّد یحیی موسوی احمد آبادی
/> خورشید اولّین روز بهاری سال 1341 هجری شمسی طلوع می کرد. خانواده ها برای حلول سال نو مهیّا می شدند؛ امّا خانواده ای از سلاله پاک زهرای مرضیّه در احمدآباد اردکان علاوه بر شادی عید، شادی دیگری را لحظه شماری می کرد و آن تولّد چهارمین فرزند پسر خانواده بود. پدر خانواده، سیّد مصطفی، به شکرانه این نعمت الهی به تأسّی از حضرت زکریّا او را یحیی نام نهاد. در 6 سالگی اورا به مدرسه فرستاد؛ دوره