پیکر مهدی 16 روز زیر آفتاب سوریه بود
سایر منابع:
سایر خبرها
گفت وگوی خواندنی با خانواده 8 شهید مدافع حرم
. شروع کردم به تلفنش زنگ زدن، اما اتصال اصلا برقرار نشد. محسن برای من مثل یک اسطوره بود هیچ وقت برای او خطری احساس نمی کردم. به آن ها گفتم منظورتان چیست؟ شهید ارتشی سید مهدی جودی ثانی – به روایت مادر پرواز: 96/4/20 – حلب خبر شهادت شان را به همسرم داده بودند. با ایشان تماس گرفته و پرسیده بودند شما از احوال پسرتان خبر دارید؟ و ایشان گفته بودند نه. چون چند روزی بود که
حاج قاسم گفت تو با این قد و قواره راننده تانکی؟!
سوریه اقدام به ثبت نام کردم. چون قد و قواره کوچکی داشتم من را ثبت نام نمی کردند و بعد از کلی التماس اسم من را نوشتند. از ایران به پدر و مادرم زنگ زدم و قضیه رفتن به سوریه را گفتم؛ با توجه به اینکه پدرم هم در جنگ علیه ایران حضور داشت، به من گفت: ما که از جهاد و شهادت خسته نمی شویم برو به سلامت. مادرم هم گفت خون تو که از خون حضرت علی اکبر (ع) رنگین تر نیست؛ هر طور خودتان می دانید اگر
شهادت در خطه شهیدباران
کنم سال 85 بود. وقتی صبح زود پدر از خانه بیرون می آید می بیند ماشینش نیست و دزد برده. بعد از کلی پیگیری ماشین را پیدا نمی کنند. اما بعد از چند روز یک نفر با پدر تماس گرفت و بعد از کلی معذرت خواهی عنوان می کند که ماشینتان فلان جا است و سوییچ هم روی لاستیک است. می گوید خودم را معرفی نمی کنم؛ فقط از شما عذر می خواهم. من فکر نمی کردم ماشین متعلق به شما باشد. من خیلی تعریف شما را شنیده بودم. پدر هم می
همسر شهید مدافع حرم: حلالش نمی کردم تا شهید نشود
بگویید. همسرم دو روز قبل از اعزام از من طلب حلالیت کرد. من همیشه فکر می کردم حلالش کنم به شهادت می رسد به همین خاطر می گفتم: حلالت نمی کنم! هنگامی که در سوریه بود و تماس گرفت، با تک تک بچه ها حتی عباس که کوچک تر از همه است و خوب نمی تواند صحبت کند، یک ربع صحبت کرد. وقتی دیدم این همه برای بچه هایش وقت می گذارد و ارزش قائل است در دلم گفتم: حلالت می کنم . دو روز بعد از این گفت وگو حسن آقا به شهادت
موافقت نظام در بالاترین سطح برای خروج از ابهام
آقایان جدا شده بودم که آقای حجازی از دفتر رهبری زنگ زد و گفت که آقا خیلی به من تأکید کردند که این کار با همه توان جلو برود و هر کمکی لازم است، به این کار بشود. بالاخره دیدیم واجب است که سریع خودمان را برسانیم. به آقای فاتح گفتم این قضیّه بماند تا دوباره بیاییم سراغ شما؛ قرارمان را تجدید می کنیم. او هم گفت بله، من هستم. همان شب هایی هم بود که سر پشت بام ها [شعار] الله اکبر می دادند و همه آن کوچه پر
پنج روایت هولناک از آزارجنسی پنج دختربچه
کند. هیچ کس در خانه ما حرف زن عمو را باور نکرد، پدرم راه می رفت و به او بد و بیراه می گفت و معتقد بود به برادرش تهمت زده اند. من حتی آن موقع هم جرأت نکردم به پدر و مادرم بگویم او بار ها در کودکی من را آزار داد. شاید اگر می گفتم هم فایده ای نداشت و کسی حرف من را هم باور نمی کرد. بهناز سال ها این رنج را با خود به دوش کشید و زمانی که ماجرای طلاق عمو و همسرش جدی شد، یک شب تصمیم گرفت که سکوتش
خبرنگاران سخت کوش؛ پهلوانان این روزها
شعارسال : زمستان بود. از آن ها که استخوان های آدم هم یخ می زند. من مزارشریف بودم. باید زمستان های مزار را تجربه کرده باشید تا حرفم را بفهمید. در اتاق خودم بودم، در کنسولگری ایران. گمانم دی1376. از فرودگاه خبر آمد یک پرواز از مشهد نشسته است. یک راننده با نماینده کنسولگری فوری رفت فرودگاه. پرواز ها فقط نظامی بودند. هواپیما های کهنه روسی که کمک های گهگاه ایران را به مزار منتقل می کردند.
بترس از قتل کسی که جز خدا پناهی ندارد!
به گزارش خبرنگار اجتماعی باشگاه خبرنگاران پویا؛ چندی پیش پس از یک سخنرانی راهی محل استراحت بودم؛ در راه جوان راننده از زندگی اش برایم صحبت کرد، می گفت "بعد از به مقصد رساندن شما می خواهم به همراه همسرم برای سقط جنین به مطب دکتر برویم"! وحشت زده پرسیدم: "جدی می گویی؟" گفت: "بله"! از او خواستم چند دقیقه توقف کند تا در خودرو با هم صحبت کنیم و او هم پذیرفت. اشک در چشمانم حلقه زد؛ به او
راز صلابت شهید حججی هنگام اسارت از زبان خودش
سالم بر می گردیم عقب. بدجور احساس کنفی و شکست می کرد در برابر دوستان شهیدش. تعجب می کردیم از حال و احوالاتش. با خودمان می گفتیم این بچه در چه عالمی سیر می کند. گریه برای سوریه قرار بود چند نفری را از طرف لشکر اعزام کنیم سوریه. ساعت 11 و نیم شب بود که آمدم خانه مان. رفتم دم در. گفتم: خیر باشه آقا محسن. گفت: آقای رشیدزاده. شما فرمانده لشکر هستید. اومدم از شما خواهش کنم بگذارید
از دفاع مدبرانه در مقابل صدامیان تا تدبیر برای وحدت در افغانستان
گوی سبقت را از خیلی ها ربوده؛ کارهای خیری که معمولاً نمی گذاشت کسی از آنها با خبر شود، مگر در مواردی که لازم بود. یکی از این موارد، بزرگ کردن سه بچه یتیم بود که با هم نسبت خواهر برادری داشتند؛ یک پسر چهارساله و دو دختر هشت و 10 ساله. سال1359، دو سه روز قبل از عروسی، آن سه را به من نشان داد و گفت: من تا حالا سعی کردم برای این بچه ها پدر باشم، شما هم ان شاءالله از این به بعد باید جای مادرشون
دلم می خواست جانم را بدهم تا آنها لحظه ای آرام باشند
شود. گفتم دراز بکشید، دایره بشید و چشماتون رو ببندین تا براتون بخونم. بی مخالفت و مقاومت به صورت دایره دراز کشیدند. حالا چرا دایره؟ چون روح شکل دایره است، عقاب در دایره خانه می سازد و چادرها در دایره برپا می شوند؛ دایره انرژی محض است. وسط دایره ایستادم و شروع کردم به لالایی خواندن. آرام می چرخیدم و برای بچه ها لالایی می خواندم؛ لالایی فیلم من مادر هستم را. دیگر آرام آرام شده بودند. دلم می خواست
حاج قاسم چگونه آمریکا را ذلیل کرد؟
را داشت. خدا رحمت کند، شهید توبیان از لشکر ثارالله را؛ یک جانباز نابینای قطع نخاعی بود که بعدها به شهادت رسید؛ حاج قاسم مرتب با این جانباز بسیجی در ارتباط بود و سالی چندبار هم خانه آنها می رفت. وقتی می خواست به او سر بزند زنگ می زد به خانواده شان و می گفت زمانی که من بیایم تمامی کار های توبیان برعهده من است. می گفت شما دست نزنید و وقتی با دستی پر از سوغاتی به منزل آقای توبیان می رسید، بعد از رفع
گپ و گفت با هادی عامل، گزارشگر خبرنگار صاحب سبک مشهدی
مرتضی اخوان | شهرآرانیوز؛ درست همان قدر که عجب کشتی گیر چغر و بدبدنی است این کشتی گیر یا خسته نباشی دلاور، خداقوت پهلوان به تکیه کلام مردم کوچه وخیابان بعد از گزارش های آقای گزارشگر بدل شد، شیر مادر و نان پدر حلالت هم به ترند فراگیر شبکه های مجازی و صدالبته تکیه کلام مردم در روز های اخیر تبدیل شده است. هادی عامل، خبرنگارگزارشگر مشهدی که به تن هایی هویت کشتی ایران به حساب می آید، هفتمین
پرونده قتل وحید مرادی دوباره باز شد/ تحقیقات ناقص است
و درگیری دسته جمعی در خیابان منصور مرد 47ساله ای را به قتل رسانده اما در نهایت با اخذ رضایت از اولیای دم، توانسته بود از قصاص رهایی پیدا کند. سعید در یک گفت وگو، نحوه قتل وحید مرادی را اینگونه بازگو کرد: آن روز بعد از دو هفته ماندن در سوئیت آگاهی به زندان برگشتم، حین بازگشت به زندان ، حمام و آرایشگاه رفتم. بعد به من گفتند به هواخوری بروم، چون مدتی بود آفتاب ندیده بودم. در هوا خوری
دیدار با خانواده اسماعیل عمرانی، خبرنگار شهید ایسنا
بودند. مظلومیت شهید قلم در جنوب کرمان "محمود مجاز" مدیر خانه مطبوعات جنوب کرمان نیز با یادآوری خدمات خبری شهید عمرانی در جنوب کرمان و سطح کشور گفت: علی رغم همه خدمات ارزنده ای که از برکت اخبار شهید در سطح کشور و جنوب کرمان به یادگار مانده، اما شهید قلم همچنان مظلوم است. خوشحالیم که همه ساله می آیید مادر و پدر شهید عمرانی ضمن ابراز خرسندی از اینکه دوستان
مادر امام مهدی (عج) کیست؟
شب به بعد قلبم از فرط محبت به امام عسکری (علیه السلام) موج می زند تا جایی که از خوراک بازماندم و کم کم رنجور و لاغر شدم و به شدت بیمار گشتم. جدم تمام پزشکان را احضار کرد و همه از مداوای من عاجز گردیدند. وقتی از مداوا مایوس شدند جدم گفت: ای نور دیده! شما هر خواهشی داری به من بگو تا حاجتت را برآورم. گفتم: پدر جان! اگر در به روی اسیران مسلمین بگشایی و قید و بند از آنان برداری و از زندان آزاد گردانی
زن، تاهل، بچه، سازمان، هزینه...
که روح سرمایه داری از پنجره هایش بیرون می زند، ولی آزادی زن را به اسارت می کشند. آنها که از دور خیلی باشکوه به نظر می رسند ولی داخل اتاقهایشان اخلاق خدای گونه کارفرما راه نفس را می بندد. چند روز بعد زنگ زدند و گفتند برای قرارداد بروم. پیش خودشان لابد چرتکه انداخته بودند که حالا کو تا عصر هزینه زایی ام! من اما بی معطلی انصراف دادم و شدم آن اسم خط زده. اسمی کنار اسم همه آن زنهایی که دوست
آرزوی اکثر جوانان؛ خودکشی
و ندارم گناه نیست. گفتم کس و کاری نداری بری منزلشون. گفت : دارم ولی من و چون قبولل ندارند گفتم چرا، مگه از یک پدر و مادر نیستید گفت: از پدر یکی هستیم ولی از مادر جدا گریه هاش هی بیشتر و بیشر می شد گفتم اگر کاری از من بر میاد بگو. گفت : ممنونم یک آهی کشید و گفت چندبار خودکشی کردم اما نمردم ولی هر طور شده امشب خودکشی می کنم ، گفتم خودکشی گناه است گفت آب از سرم گذشته دیگه هیچ چیز و هیچ کسی را قبول ندارم. گزارش از حسین عبداللهی ...
قاتلی که به دست یک خبرنگار پیدا شد
/> بلوری ادامه داد: صحنه ی قتل نشان می داد که قاتل با پیدا کردن سکه های طلا، همه ثروت پیرمرد را برده بود. در این زمان پلیس حدود یک هفته دنبال این پرونده بود. این قتل آن زمان در تهران بسیار سر و صدا به پا کرد. یادم می آید خبر این قتل موجب شد روزنامه به چاپ دوم برسد. پدر حادثه نگاری مطبوعات با اشاره به اینکه در این زمان بازپرس دنبال قاتل این پیرمرد بود و با بازجویی اطرافیان این فرد نمی توانست
چگونه درست انتخاب رشته کنیم؟
کردم. اینجا خدا ر اشکر عقل رس تر شده بودم و از همان اول، میخم را محکم کوبیدم. خیلی واضح گفتم که کار و عشق و علاقه ام کلمه است و می خواهم پیشرفت کنم. مسیرم را نشان دادم و در کمال تعجب (برای من که همیشه از آرزوهایم منع می شدم) دیدم که همسفرم، نه تنها مشکلی ندارد که خیلی هم خوشحال شده. بعد ها هم گفت که چقدر افتخار کرده و... بگذریم! با خودم گفتم حالا انتخاب راحت تر است. من توی این جنگ نابرابر
بازخوانی پرونده ترور شهید مطهری
قلم | qalamna.ir : سال های اول انقلاب موجی از ترور و خشونت کشور را فرا گرفت و نیرو های مؤمن به مکتب امام توسط دشمنان ملت به شهادت رسیدند. سازمان منافقین و گروه فرقان دو تشکیلات نظامی مخالف جمهوری اسلامی نو پا بودند که به مرور دست به ترور های زیادی زدند. فرقان را شاید بتوان اولین گروه تروریستی پس از انقلاب در نظر گرفت که کار خود را با ترور های مطرحی شروع کرد. شرق در ادامه نوشت: به مناسبت سالروز ترور شهید مطهری با تکیه به روای
ماجرای تلخ مزار جانباز مدافع حرم در اشتهارد که یک عکس آشکارش کرد
همین علت حالش روز به روز بدتر شد و به خاطر اوضاع سوریه وقت اینکه به پزشک مراجعه کند را هم نداشت. فرزند این مدافع حرم فاطمیون بیان داشت: پدرم سابقه مجروحیت در حلب را نیز داشت و زمانی که 11 فروردین سال 1400 به مرخصی آمد، حالش رو به وخامت گذاشت و سرانجام در 28 فروردین به علت عفونت حاد ریوی در بیمارستان الزهرا(س) کرج به شهادت رسید. وی ادامه داد: وقتی پدرم از دنیا رفت، چون هنوز علت
یادکردی از یک شهید جهادگر
متوجه شدم یک هفته قبلش من شهادت او را در خواب دیده بودم. روزهای پنجشنبه یا جمعه حتما تلفن می کرد. هفته آخر خبری نشد. دو سه روز صبر کردم باز هم خبری نشد. تلگراف کردم باز خبری نشد. به تبریز تلفن کرد. به بیمارستان ها و بنیادهای شهید تلفن کردم تا اینکه در بنیاد شهید تبریز گفتند توچه نسبتی با او داری؟ گفتم یکی از بستگانش هستم. خانواده اش ناراحت او هستند تا اینکه از پشت تلفن صدای گریه
خاطرات شنیدنی از طلبه جانباز / دعای حاج آقا من را نگه داشت
بده ما این خانم و خانواده شان را ببینیم. مادر چند بار رفتند و آمدند و بعد گفتند: خدا شاهد است که این خانم همان کسی است که شما دنبالش می گردید، فقط سیده نیست. البته بعدها با همسرم شوخی می کردم و می گفتم شما که به آرزویت رسیدی اما ما هنوز محرم حضرت زهرا نشدیم. عصبانی می شد و می گفت: شما از کجا می دانید که من سیده نیستم. جالب این است که بعد از شهادت ایشان و مجروحیت خودم، در اینترنت جستجو می
کدام دعای شهید موحد دانش همان لحظه اجابت شد؟
تسنیم در نظر دارد هر روز خاطره ای از سبک زندگی، سیرۀ اخلاقی شهدا و روزهای سخت دفاع مقدس را منتشر کند. بعد از عملیات بازی دراز با دلی شکسته رو به خدا کردم گفتم: پروردگارا! ما که توفیق شهادت نداشتیم، قسمت کن در همین جوانی که کعبه ات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت کنم.... . مشغول دعا و درخواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم که شهید پیچک آمد و دستی به شانه ام زد و گفت: حاج
چرخ نان خشکی و مهماتی که شهید عابدی کشف کرد!
بکشیم... پسرم همیشه به من سفارش می کرد در را روی هر کسی باز نکن. من هم یک نردبان گذاشته بودم کنار دیوار خانه و از روی آن می رفتم از بالا نگاه می کردم که چه کسی پشت در است بعد در را باز می کردم. یک بار رفتم دیدم داوود پشت در است. گفت مادرجان بالای نردبان چه می کنی؟! گفتم مراقب بودم، نمی خواستم در را روی هر کسی باز کنم. نمی خواهم منافقین بیایند تو را بکشند. گفت خیالت راحت، من به دست منافقین کشته نمی
حادثه ای که آمریکا را در شوک فرو برد؛ قتل غیرمنتظره داماد به دست پدر زن !
. داماد نروژی وقتی به خانه پدر همسرش می رسد، زنگ خانه را می زند و بلافاصله قایم می شود تا در باز شود و پدر همسرش را یکباره ببیند و غافلگیرش کند. اما تلخی ماجرا اینست که مرد نروژی وقتی زنگ می زند و قایم می شود و بعد از آنکه پدر همسرش در را باز می کند ، او یکباره به جلوی در خانه می پرد و پدر همسر که ناخودآگاه ترسیده و هول شده بود، اقدام به شلیک تفنگ می کند و درجا او را می کشد.
تو شهید نمی شوی ؛ خاطراتی از حیات جاودانه شهید محمودرضا بیضایی به روایت برادر
/> آن روز ها محاوره عربی را تازه شروع کرده بودم و لهجه های شامی، عراقی، خلیجی و مصری را با هم مقایسه می کردم. یک بار به او گفتم لهجه عراقی را خیلی دوست دارم و کم و بیش می فهمم، ولی عربی لبنانی ها را نمی فهمم و علاقه ای هم به یادگیری اش ندارم. گفت: اتفاقا عربی لبنانی ها و سوری ها خیلی شیرین است. و بعد تعریف کرد که یک بار با تقلید لهجه آن ها از ایست بازرسی شان در یکی از مناطق سوریه به راحتی گذشته