تو شهید نمی شوی ؛ خاطراتی از حیات جاودانه شهید محمودرضا بیضایی به روایت ...
سایر منابع:
سایر خبرها
حاج قاسم گفت تو با این قد و قواره راننده تانکی؟!
خواندم برادر شهیدم محمدالله هم علاوه بر درس خواندن در کلاس های زبان عربی و انگلیسی شرکت کرد و حتی معلم خصوصی برای آموزش زبان داشت او خیلی باهوش بود طوری که تا قبل از 17 سالگی به زبان عربی و انگلیسی تسلط پیدا کرده بود. ما از جهاد و شهادت خسته نمی شویم برو به سلامت بعد از آغاز جنگ گروهک داعش علیه مردم سوریه و رسانه ای شدن این جنگ، من در اواخر سال 93 به ایران آمدم و برای حضور در
خرید دفتر و مداد برای بچه های فقیر با پول توجیبی (مقاومت در فضای مجازی)
تارنمای مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس نوشت: علیرضا موحد دانش، فرزند اول خانواده در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی رفت و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در کمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین 1358 به عضویت سپاه
مادر امام مهدی (عج) کیست؟
بعد امام را در خواب دیدم. در حالی که از گذشته شکوه می نمودم، گفتم: ای محبوبم، من که خود را در راه محبت تو تلف کردم، فرمود: نیامدن من علتی جز مذهب تو نداشت، ولی حالا که اسلام آورده ای، هر شب به دیدنت می آیم تا آنکه کم کم وصال واقعی پیش آید، از آن شب تا حال پیوسته در عالم خواب خدمت آن حضرت بودم. بشر بن سلیمان پرسید چگونه در میان اسیران افتادی؟ گفت: در یکی از شب ها در عالم خواب حضرت عسکری
ناگفته های مریم سعادت در شب نشینی
هنرمند درباره ورودش به عرصه بازیگری عنوان کرد: رشته ام تئاتر عروسکی بود و فکر نمی کردم یک روز بازی کنم ولی وقتی خانم برومند می خواست کار آرایشگاه زیبا را شروع کند گفتم نقش کوچکی اگر هست بازی می کنم و بعد نقشی که در این پروژه بازی کردم را به من داد. بعد از آن پیشنهادات زیادی داشتم ولی بازی نمی کردم چون فکر می کردم بازی را دوست ندارم. برومند به من گفت نقش بگیرم و شرط من برای قبول کردن نقش، کوتاه
پیکر شهیدی که 16 روز زیر آفتاب سوریه بود + عکس
پیکرشان نمی آید؟! مادر شهید: بله. پدر شهید مهدی خوش آمدی **: بعد از 12 روز که شهید شدند، شما مطلع شدید؟ مادر شهید: نه، من بعد از آن دیگر بیتاب بودم، شب و روز نداشتم، می گفتم مهدی من را بی خبر نمی گذاشت، هر روز اگر زنگ نمی زد، هفته ای دو بار زنگ می زد. می دانست ما خیلی نگرانش هستیم. باباش می گفت تو چرا اینطور فکر می کنی؛ خوب است الحمدالله... آن موقع خط ها بد
ورزش دارت از زمان پیدایش تا کسب مقام دوم دنیا توسط تیم ایران در مسابقات/ ناگفته های مریم سعادت از ویژگی ...
ولی آن ها را می فهمم بچه ها هیچ وقت در احساسشان اشتباه نمی کنند.خوب است بزرگترها هم گاهی بچگی کنند. گفتنی است؛ برنامه شب نشینی از دوشنبه تا جمعه هر هفته ساعت 23:30 به وقت تهران و 21 به وقت وین بر روی آنتن شبکه جهانی جام جم می رود. محمد سلوکی برای مخاطبان فارسی زبان سراسر دنیا شب نشینی را اجرا می کند و تهیه کننده این برنامه نیز کاوه امیری جاوید است.اطلاعات بیشتر درباره شب نشینی و مهمان های برنامه هر روز در صفحه اینستاگرامی @shabnesini.irani بارگذاری می شود. وبگردی تلویزیون برنامه تلویزیونی مریم سعادت عروسک ساز شب نشینی ورزش دارت زی زی گولو ...
جاده جدید امپراتور
داخل ساختمانِ موقت خفه کننده بود. من با تی شرت هم در حال عرق ریختن بودم و نمی دانستم او چگونه با آن یونیفرم استتار شده سبز رنگش تاب می آورد. او تکرار کرد: بازدید از این مکان ممنوع است من در حالی که ایستاده بودم و منتظر پاسپورتم بودم گفتم: مشکلی نیست؛ ایرادی ندارد . این یک پروژه استراتژیک است باشد، مشکلی نیست. من الان بر می گردم اما تو اینجا هستی
سوسک چگونه وسط جنگ خلبان را وادار به فرود اضطراری کرد
شروع به راه رفتن کرد. یک لنگ پوتینم را برداشتم و به دنبالش دویدم تا له اش کنم که فرزتر از من بود و به زیر خار و بته ها رفت و هر چه گشتیم پیدایش نکردیم. شاهین آباد با خنده گفت: پس بگو به خاطر سوسک بدترکیب بود که دست و پایت را گم کرده بودی! به او خیره شدم و گفتم: تو اگر جای من بودی چه کار می کردی؟! کروچیف به جای او گفت: اگر من بودم که درجا سکته کرده بودم. استارت زدم و دوباره برای آزمایش بالگرد، پرواز کردیم.
حلال کن آقای حسن!
داشتی ادای ما را در می آوردی، این تو بودی که انعکاس ما توی تلویزیون بودی. با این تفاوت که تو به صندلی زدی، ما به میز مشت زدیم، روی پامان کوبیدیم، روی پیشانی زدیم یا حالا هرطور که بود تو بودی که بعد از ما تکرار می کردی! و من شرمنده بودم، قیافه ات را، زخم های توی صورتت را و آن چشم های خسته ات را که دیدم، توی دلم می گفتم آقای حسن، حلالم کن که این چهارسال برای این که من ذوق کنم جان کندی، عرق
آمیختگی عرفان و علم در سبک زندگی شهید محمود ریاضی
/> وی تصریح کرد: شهید عباسی که خودش هم گه گداری غیبش می زد، یکبار او را دیده بود که در پناه یک تخته سنگ زیراندازی انداخته و در حال نیایش با خداست. ثابتی در خاطره ای دیگر گفت: روزی کنار منبع آب مشغول وضو بودم. او را در حال شستن لباس دیدم، گفتم: برادر. ناسلامتی دائم در حال مطالعه هستی، یه چیزی بگو یه نصیحتی بکن! نگاه کوتاهی به من کرد و گفت: اطرافت را نگاه کن. اینجا همه چیز دارند با تو حرف
انتخاب رشته به روایت آن هایی که پشیمان شدند/ چگونه درست انتخاب رشته کنیم؟
/> اوایل سال آخر کارشناسی بودم که ازدواج کردم. اینجا خدا ر اشکر عقل رس تر شده بودم و از همان اول، میخم را محکم کوبیدم. خیلی واضح گفتم که کار و عشق و علاقه ام کلمه است و می خواهم پیشرفت کنم. مسیرم را نشان دادم و در کمال تعجب (برای من که همیشه از آرزوهایم منع می شدم) دیدم که همسفرم، نه تنها مشکلی ندارد که خیلی هم خوشحال شده. بعد ها هم گفت که چقدر افتخار کرده و... بگذریم! با خودم گفتم
از دفاع مدبرانه در مقابل صدامیان تا تدبیر برای وحدت در افغانستان
موضوع صحبت را از این وادی ببریم بیرون، ولی او با همان حالت شوخی و جدی، هم خیلی سفارش زن و بچه هایش را کرد و هم اینکه محلی را مشخص نمود و از ما خواست آنجا دفنش کنیم. تا لحظه ای که خبر شهادتش را شنیدیم، اصلاً دوست نداشتیم به حرف های آن شبش فکر کنم، اما بعد از آن یقین کردم که او از شهادتش خبر داشته و آن صحبت ها از سر آگاهی می گفته است. فرازی از وصیت نامه چه بگویم زبان قادر به گفتن نیست
شهادت در خطه شهیدباران
بود. گفتم مهدی افتاده گرگان یک کاری بکن نرود آنجا. گفت: خواهر من چرا این حرف را می زنی. من پسر تو را بیاورم اینجا که بعد از ظهرها برود با دوستان خودش تفریح کند، بعد آن پسر کشاورزی که پدرش تابستان به او احتیاج دارد بفرستم برود گرگان؟ آن موقع متوجه نشدم چه می گوید اما الان به چنین برادری افتخار می کنم. وقتی این حرف را به پسرم گفتم او هم قانع شد. برای شهادت لحظه شماری می کرد برادر شهید شمسی
پنج روایت هولناک از آزارجنسی پنج دختربچه
را بشکند و حرف بزند، اما نه در مقابل پدر و مادر که مدافع تمام قد عمو بودند، بهناز نشست و همه چیز را برای خواهر بزرگش تعریف کرد، آن شب متوجه شد که خواهرش نیز قربانی آزار جنسی عمو بوده و حتی یکبار او را در حال تعرض به برادر کوچکترشان دیده است. شیما: هیچ کس کنکاش نکرد که چرا زبان من بند آمد شیما هفت ساله بود که دایی 60 ساله اش، به او تجاوز کرد. یک روز دایی متجاوز به خانه شان
تغییر سیاست های دولت هند نسبت به زبان فارسی/ شاعر هندی: خدا سایه فارسی را از سر ما کم نکند
است. از آنجا که من قبلاً به زبان هندی و سانسکریت شعر می گفتم، این سروده ها توسط اساتید شنیده می شد. کم کم به زبان فارسی و شعر فارسی علاقه مند شدم. اساتید می گفتند که ادبیات زبان فارسی بسیار عالی و زیبا است و شباهت های زیادی به زبان سانسکریت دارد؛ بنابراین یک الهام درونی در ذهن من متولد شد و این آغازی بود برای آشنایی با زبان فارسی. من می خواهم این پرسش را از طریق این بیت از شاعر بزرگ، شیخ
شهید عباس بابایی هنوز به جامعه شناسانده نشده است/ شهید بابایی برخلاف برخی ها تشنه قدرت نبود شیفته خدمت ...
در پادگان بوشهر چه سمتی داشتید و چه خاطره ای از آن دوران دارید؟ خلیلی: یکی از دوستان شهید بابایی در درگیری با دشمن به شهادت رسید، این شهید عزیز از پایگاه هوایی بوشهر پرواز کرده بود، بنده در آن زمان افسر ایمنی پرواز بودم و توسط شهید بابایی در این پست انتخاب شدم، پایگاه ما در در اصفهان بود و پایگاه بوشهر زیر مجموعه آن بود، بنده بعد از مدتی در قالب مأموریت به سمت پایگاه هوایی اصفهان پرواز
حکایت یک طلبه موتوری
ایشان و یکراست و تند تند، سر خود را با همان حالت کج کرده و با لهجه غلیظ و شیرین از سینمای هالیوود و شیطان پرستان و سیطره اسراییل بر سپهر رسانه های عالم. حرف زد و حرف زد و من مسحور و مفتون ادبیات لرزه دار و سرشار لهجه اش به او گفتم: خوش انصاف! همین ها را بنویس، چرا نمی نویسی و فقط می گویی؟ تو که از ته دل چنین با حرارت، حرف می زنی، قطعا هم می توانی خیلی خوب بنویسی. خندید و چند
آرامش یک زندگی پر شور
ابدی عزیز بود. از آن روز رفاقت ما با هم شروع شد و همیشه حالم در کنارش خوب بود. سر هر کاری که با او همکاری داشتم، همیشه تعامل فوق العاده ای با هم داشتیم و قبلا هم گفته بودم او همیشه برای من وقت می گذاشت و می گفت علیرام می تواند در گروه بدلکاری خودش کارش را انجام دهد، به همین دلیل حمایت بسیاری از من می کرد تا آن لحظه و اتفاق را خودم جلوی دوربین انجام دهم. این روز ها هم واقعا حال و روز خوبی ندارم، چون یک برادر، رفیق، انسان شجاع و کاربلد را از دست دادیم. برای او آرزوی آمرزش دارم. منبع:جام جم انتهای پیام/ ...
جراید وطنی در عصر مشروطه
مینو درایه؛ صحبت امروز من درباره ادبیات انتقادی و ادبیات پرخاشگر در دوره مشروطه است. این ارائه چکیده ای از کتابی است که به زودی منتشر خواهد شد. این موضوع را در دوره قبل از مشروطیت، حین انقلاب مشروطه و بعد از انقلاب مشروطه بررسی می کنم. دکتر کاتوزیان جنبش تنباکو و دیگر جنبش های زمینه ساز مشروطه را مطرح و به صورت عمیق بررسی کرد. پیروزی جنبش تنباکو باعث شد خفقان سیاسی که در ایران وجود داشت شدیدتر
یوسف تیموری: واقعا مستحق این همه فحش بودم؟
:" می آیی پول را با هم تقسیم کنیم؟" که من به عباسی گفتم به هرکسی زنگ بزنی آنقدر شوخی کرده ام که باور نمی کند. وی افزود: به خاطر اینکه مجری برنامه را خیلی دوست داشتم خیلی جدی بازی کردم. پیمان عباسی هم لهجه کرمانی گرفت و به یکی از هم کلاسی های قدیمی من زنگ زد. بعد از این ماجرا در صفحه مجازی من هر چقدر فحش بود نوشتند. فقط یک بار من یک شوخی را واقعی بازی کردم! به آدمی که نوشته بود از شما
نویسنده ای که بین خطوط می نوشت
روز پیش از این در اینجا به خاک سپرده شده بود. من برای خودم از او به دل نوشته بودم که دومین انسان فامیل هم پر کشید. استاد موسیقی و عاشق ادبیات؛ حمیدرضا شجاعی ، سومی را حق یار باشد که من شوم یا تو... جا دارد که سپاسگزار خانواده محترمش باشم که به درخواست بنده برای ادای دین و پاس حرمت ایشان با رضایت، تصمیم شان را مبنی بر دفن او در کنار مزار تنها پسر جوانش تغییر دادند. قطعه نام آوران حداقل
خاطرات شنیدنی از طلبه جانباز / دعای حاج آقا من را نگه داشت
بین تهران و فومن در رفت و آمد بودم. ایشان سؤال کرده بودند که آشیخ محمدحسن روزه می گیرید؟ گفتم بله. الحمدلله که تا به امروز توانستم بگیرم. با شوخی گفتند روزه هم شما را می گیرد؟ بعد دست در جیب کردند و به بنده و (برادران ام) آشیخ محمد علی و آشیخ محسن هرکدام پانصد تومان دادند. اولین مواجه خودتان را با آیت الله بهجت یادتان هست؟ اولین دیدار حضوریمان وقتی بود که برای طلبگی به محضرشان
خاطراتی از زندگی تا شهادت سرلشکر عباس بابایی
/> گفتم: عبادت می کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست
همه چیز از یک دوستی شروع شد
زدیم. یک بار به او گفتم: رفیق! زندگی تو مثل داستان های چارلز دیکنز است؛ مثل داستان های پریان، علاءالدین و سرزمین های جادویی. چون تمام نمادهای این داستان ها مثل خانواده، اختلاف طبقاتی در جامعه و مفهوم موفقیت در چین وجود دارد. داشتم درباره ی این چیزها با او حرف می زدم که گفت: می دانی، علاءالدین در اصل متعلق به چین است و یک داستان خیلی خیلی قدیمی چینی است! به محض این که او این را گفت، چراغی در ذهنم
درباره اوحدالدین کرمانی
زبان محسوب می شود که تحت تاثیر اندیشه های ابن عربی قرارگرفته و حتی پیش از قونوی و حلقه اش، رنگ اندیشه وحدت وجودی ابن عربی وار را توام با عرفان عاشقانه به شعر فارسی بخشیده است. (2) در ادامه به چند رباعی از این شاعر کرمانی می پردازیم: دی دُرد کش دُرد کشان من بودم در مجلس شان بدین نشان من بودم گفتم بد و نیک شان ببینم چون است چون نیک بدیدم بدشان من
پرویز شاپور؛ کاریکلماتورهای ماندگار/ فریاد زندگی در سکوت گورستان ته نشین می شود
بوده است: یادمه بچه بودم و در خونه ای در خیابان آذربایجان فعلی (حشمت الدوله سابق)، یه روز عصر در اتاق نشیمن نشسته بودیم و صحبتی شد که من به پدرم گفتم تو چرا بر نمی گردی به فروغ؟ اما دیدم پدرم و مادربزرگم اخم کردند. این اولین خاطره برخورد اون ها با من دربارۀ فروغ بود. بعدها یه بار یادمه من توی دبیرستان فیروز بهرام درس می خوندم که فروغ اومد اون جا دیدن من و با هم تا چهارراه یوسف آباد