سوسک چگونه وسط جنگ خلبان را وادار به فرود اضطراری کرد
سایر منابع:
سایر خبرها
گفت وگو با زوج خبری سیما
تازه مدیران واحد مرکزی خبر فهمیدند که ما همکار طبقه سومشان هستیم. ولی باز هم پارتی بازی نشد. خلاصه از آن فیلتر هم عبور کردیم و شدیم خبرنگار. سال 77 پذیرفته شدم، بعد یک دوره آموزشی شش ماهه با خبرنگاران باسابقه تر دیدیم و سپس کارمان را شروع کردیم. رزمجو: من شیراز زندگی می کردم و در دانشگاه آزاد شیراز در رشته مهندسی کشاورزی مشغول به تدریس بودم، درس خاک شناسی عمومی را تدریس می کردم. یک بار
شهربندانِ انسداد در گالری آ
. تعداد نیوجرسی ها هم توضیحی دارد؟ به عددی فکر کردم که یادواره ی زندگی کردن در یک محدوده ی متعین باشد؛ آن عدد برای من 176 بوده است، بخاطر تعداد سرنشینان هواپیمایی که به دلایل نامعلوم، متاسفانه منهدم شد و بخش زیادی از عزیزان آدم ها خیلی بیهوده از دست رفتند، آنهم در حال پرواز، خیلی سمبلیک. این موضوع به من این احساس را می داد که ما با یک دیوار فرضی مواجهیم، آنچه من روی زمین پیاده
پیکر مهدی 16 روز زیر آفتاب سوریه بود
گذاشتم روی طاقچه. گفت مادر من ساعت دوازده می خواهم بروم خانه دوستم، شب با او باشم، او ماشین دارد، صبح زود می خواهیم به بهشت زهرا (مقر اعزام) برویم و زودتر برسیم؛ اگر دیر برسم اسمم را ثبت نام نمی کنند. شب آخر هم خانه نماند، رفت آنجا. صبح زود زنگ زدم و گفتم کجایی؟ گفت من در راه بهشت زهرا هستم. این بار خیلی نگرانش بودم، مدام بهش زنگ می زدم. گفت مادر چند بار زنگ می زنی؟ گفتم خیلی نگرانت هستم.
چگونه درست انتخاب رشته کنیم؟
انشا دست به دست توی کلاس ها می چرخیدیم و مسابقات فرهنگی مدرسه را درو می کردیم. سوم راهنمایی بودم که نوشته ام توی ناحیه رتبه آورده بود و باید می رفتم اجرا، اما صدایم گرفته بود. من ناراحت بودم و بابا می گفت چه بهتر! بنشین خانه و چندتا تست اضافه تر بزن برای آزمون. نشستم و تست های کتاب را ده دور کردم و تیزهوشان قبول شدم و نرفتم. دبیرستان، اما متفاوت بود. اول دبیرستان مقاله علمی نوشتم و اول
غم جامعه در دل و خنده بر لب مقابل دوربین
نوشته بود: مقدم وزیر محترم آموزش و پرورش آقای مظفر را گرامی می داریم. اشاره کرد و گفت از آقای مظفر مصاحبه بگیر. رفتم و با پرس و جو مکان رسیدن وزیر را پیدا کردم. زمانی که وزیر رسید و از ماشین پیاده شد من با سرعت پریدم جلو و با او مصاحبه کردم او هم با گرمی جواب من را داد. این اولین تجربه من از خبرنگاری بود و به این کار علاقه مند شدم. وقتیدبیرستان بودم طرحی تحت عنوان طرح کاد برگزار می شد که
با چند نفر از بدلکاران جهان و سرنوشت شان بیشتر آشنا شوید
/> درباره ورودم به این شغل باید بگویم به صورت خیلی اتفاقی به این رشته علاقه مند شدم. یک جست و جوی ساده در اینترنت کردم و با آقای اقدسی آشنا شدم؛ بنابراین یک ایمیل به او زدم که خیلی سریع جواب داد و من را به باشگاهی که در آن تمرین می کردند، دعوت کرد. بعد از این که چند وقت در تمرین هایشان شرکت کردم، تست های اولیه را دادم و از همان روز، در خدمت گروه بودم و هستم . بدلکار در زمان اجرا، استرس ندارد
شهادت در خطه شهیدباران
: برای امتحان نرو. برایم خیلی عجیب بود که این حرف را می زد. من رفتم و طوری تنظیم کردم که زود برگردم اما متاسفانه یک ساعت و نیم قبل از اینکه من به همدان برسم رفته بود. من تماس گرفتم و گفتم من آمدم. گفت: باور کن نتوانستم بمانم. گفتم حالا می ایستادی، شرایط را ندیدی؟ گفت: واقعا این بار فرق داشت. گفتم کی می آیی؟ گفت: دو سه روز دیگر. من خیلی عصبانی بودم که در این شرایط می رود. اما اصلا یادم نمی رود که گفت
خیانت دوست نفیسه روشن به او/ ماجرای ویس لورفته چیست؟ + عکس
مادرم قرار بود برویم. بلیط را برای ما صادر کرده بودند و قرار شدکه بلیط ها را از خود فرودگاه تحویل بگیریم. از آنجایی که من خیلی دختر مغروری هستم و هر اتفاقی را با جزییات تعریف نمی کنم، خیلی کلی به بهنام زنگ زدم و گفتم قرار است برویم کیش. او هم گفت سفرتان به سلامت، من هم فردا پرواز دارم اما برنامه ام را از شرکت نگرفتم. به فرودگاه رفتم و با دوستانم تماس گرفتم که بپرسم از کجا باید بلیط را
روایت امام خامنه ای از "جاذبه محبت و معنویت" شهید بابایی
پرهیزگار و صادق و صالح بود. (بیانات در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی 1383/10/23) * کلیپ انسان مقدس/ فرمایشات مقام معظم رهبری در خصوص شهید بابایی * ماجرای شنیدنی اطاعت شهید بابایی از سرباز پادگانش ! یکی از همرزمان شهید بابایی می گوید: نگهبان درب فرودگاه اهواز از ورودش به داخل ممانعت کرد، او بدون اهانت به نگهبان برگشت و در آن گرمای سوزان حدود نیم ساعت روی
خاطراتی از زندگی تا شهادت سرلشکر عباس بابایی
را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز خواندن شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال آمریکایی وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد. نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت، نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟
عقاب تیز پرواز وطن، قهرمان بی همتای آسمان
باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی
خاطرات شنیدنی از طلبه جانباز / دعای حاج آقا من را نگه داشت
روضه، من بیرون منتظر ماندم که آقای منبری بیاید. وقتی آمد خیلی ناراحت بودم، گفتم: چرا برای شفای حضرت امام دعا نکردید؟ با عصبانیت گفت: کجای قرآن آمده که برای ایشان دعا کنیم؟ و با عجله رفت. عصبانی شدم و به منزل آیت الله بهجت آمدم. در که زدم آقازاده ایشان آقا عبدالله در را باز کرد و گفتم: می خواهم آقا را ببینم و قضیه را گفتم. آقاعبدالله گفت: شب های جمعه آقا به اتاقشان می روند و کسی نمی
من تازه اول راه هستم
ام بود. او خطا کرد و باعث شد کارت قرمز بگیرد. من هم یکجورهایی از دور مسابقه خارج شدم. شما وقتی یک دسته کنار هم هستید، رقابت می کنید و زمان بندی دست تان است در لحظه آخر ممکن است بیشتر یا کمتر فشار بیاورید. منتها من تنها در یک طرف بودم و این باعث شد تا به اصطلاح دو و میدانی کاران از مسابقه خارج شوم. من فقط دو صدم ثانیه کم آوردم. اگر آن اتفاق نمی افتاد به احتمال زیاد صعود می کردم. در این