شب چلّه و خاطرات زردشت بانو از خُبار و شادابخت - هورگان
شب چلّه و خاطرات زردشت بانو از خُبار و شادابخت
سایر خبرها
ماجرای سیلی زدن یلدا قشقایی در سریال طوبی
کرد و آخر سریال به یک خفتی رسید. من یک جایی دلم به حالش سوخت. من خودم سکانس اعدام را هر بار می بینم گریه می کنم. زمانی که بازی کردم تا دو روز سر درد داشتم. وی ادامه داد: خانم رویا نونهالی در نقش ناتاشا خیلی کار های جسورانه ای می کرد. ولی زنی در سن همسه نداشتیم که کار های عجیب بکند. همه به من می گویند همسه این سریال کم است. مهدی سلوکی را چند روز پیش در مراسمی دیدم. می گفت با مادر من
زیباکلام: دروغ است که می گویند آیت الله هاشمی باعث ادامه جنگ شد
اکتبر محکوم کنیم، با کشتاری که اسرائیل در غزه کرد، از یادها رفت و خیلی از مردم می گوید این ماجرا با آن تناسب ندارد. این همان تناسب یا قانون بین الملل است. می گوید این قضیه تناسب ندارد که سازمان ملل اعلام می کند. من این ماجرا را با یک شوخی تمام می کنم. می گویند یک نفر به کوچه ای آمد و از یک نفر دیگری که به کوچه آمده بود، خوشش نیامد. به او گفت: تو چند روز پیش اینجا چه کاری می کردی؟؛ او
آرمانِ عزیز پا درمیانی کرد/ روایت یک دیدار و تحقق آرزوی دختر دهه هشتادی
کردم اگر این فرصت را هم از دست بدهم، واقعاً قلبم از هم متلاشی می شود. 3 سال بود که به هیچ زیارتی پذیرفته نشده بودم؛ نه مشهد، نه کربلا و نه هیچ جای دیگر. با خودم گفتم حتماً شهید علی وردی، معامله را نپذیرفته و... تا نماز مغرب را بخوانم، کلی با خودم کلنجار رفتم و ماجرای اویس قرنی را مرور کردم؛ و البته ماجرای خود حضرت آقا و ماندن شان در مشهد را، به امر پدر. به خودم قبولاندم که تلخیِ صبر بر
داستان شنیدنی نی ریز
و شب ها با برق دینام آن یک شعله ضعیفی در خیابان روشن می شد. نی ریز 8 آسیاب داشته: کولو، تکیه، زینبی، کلانتری که زیرمجموعه آسیاب شادابخت و بالای قلعه اس پی آر بودند. این طرف شهر آسیاب خبار (ضلع شرقی قلعه خواجه) بود و آبادزردشت هم 3 آسیاب داشت. حدود سال 1310 خورشیدی بود که شهرداری نی ریز برای این که بتواند عوارض بگیرد، دور شهر را دیوار سه چینه کشیدند؛ اما چند تا دروازه برایش گذاشتند. یک دروازه کنار
گفت وگو با غلامحسین سالمی، ویِت کُنگ مجله فردوسی درباره جلال، سعید راد، پرسپولیس و خودش!
بیمارستان بستری بود. ساعت 12 شب آقای دوات آبادی، به من زنگ زد. چطوری سالمی؟ گفتم : چیه شده محمود جان؟ خانم بهبهانی طوری شده؟ گفت: نه. خدا نکند. تو پدر من را درآوردی. گفتم: چه شده؟ گفت: کتاب برف بهاری تو نگذاشت من بخوابم. از اول کتاب گرفتم و الان تمام کردم. کتاب را با این حجم خوانده بود. شمر هم نمی توانست این طور کار کند و به همین دلیل همه ترسیدند. به جرأت می گویم کسی جگر رفتن به طرف میشیما را نداشت ولی
مردی از کوچه پرتغال های نارس
حیاط رسید، دلم هُری ریخت پابرهنه دنبالش دویدم. حس زنانه ام می گفت مانعش شو؛ خطر نزدیک است. او می رفت و من می دویدم. توی کوچه و زیر درخت پرتقال ایستاده بود که آستینش را کشیدم: نمی شود نروی؟ اما زیر زبانم هزار تا تو را خدا، نرو بود. محمدحسین آرام بود. یک لبخند مطمئن روی لب هایش کشیده شده بود که نمی فهمیدمش. برایم دست تکان داد و یک خورده جدی شد: نه آبجی، دیگر از نرفتنم نگو! جلو
لالی نیوز
فرزانه ندارد تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا ده روزه عمر این همه افسانه ندارد از شاه وگدا هرکه در این میکده ره یافت جز خون دل خویش به پیمانه ندارد حسین پژمان بختیاری، شاعر بزرگ معاصر و محقق و مترجم برجسته در سال 1279 هجری شمسی به دنیا آمد. زادگاه اصلی و سرزمین پدری وی (همچنانکه خود پژمان نوشته) دشتک بختیاری است که در 85 کیلومتری مرکز استان چهارمحال بختیاری، در دامنه
ستونی برای تکیه در دیدار ماندگار
به نام رسول الله را به من داد و یک چفیه سفید که خواستار بستن سربند به سرم نیز شد. قبل از بستن سربند، من سربند قرمزی را که در جیب داشتم خارج کردم و گفتم که هنوز سربند قرمز سال گذشته را در جیبم دارم که روی آن نوشته شده بود یا مهدی ادرکنی(عج) ... با این جمله روحانی سید لبخندی زد و با بوسیدن صورتم سربند را به سرم بست و من چفیه را به روی دوشم انداختم و به سمت حسینیه که چند قدم جلوتر بود گام