سایر منابع:
سایر خبرها
دستبردهای سریالی از حساب های عابربانک
به کارآگاهان گفت؛ چند روز قبل وقتی از طریق یکی از عابر بانک های سطح شهر می خواستم مبلغی پول از حسابم برداشت کنم فهمیدم کارتم غیرفعال است. چون نیاز مبرم به پول داشتم به شعبه یی که در آن حساب باز کرده بودم رفتم تا ماجرا را پیگیری کنم.وقتی به بانک رفتم و ماجرا را تعریف کردم، کارمند بانک از حرف هایم تعجب کرد و مدعی شد روز گذشته من به بانک رفته و خودم کارت را غیرفعال کرده ام. من که از همه چیز بی خبر
مهدی کروبی: چگونه اول انقلاب مسئول کمیته امداد شدم؟
امام در روزهای بعد از 15 خرداد، به هنگام رفت و آمد بین قم و تهران، به جرم حمل اعلامیه دستگیر شدم و 50 روز در زندان شهربانی تهران بودم. رمضان همان سال به کاشان رفتم و در آن جا بازداشت شدم اما پس از مدتی در تهران مرا آزاد کردند. پس از دستگیری امام در پایان 43 در رابطه با کاپیتولاسیون و نامه هایی که در قم تنظیم و توزیع می شد مدت 20 روز در زندان قزل قلعه بودم. سال 45 در رابطه با بازداشت فقیه عالی قدر آیت
جزئیات مرد جوانی که همسرش را به قتل رساند
، فهمیدم با یک مرد رابطه دارد. سر این موضوع با هم دعوای شدیدی کردیم و او قهر کرد و به خانه مادرش رفت. حاضر نبود شماره مردی که با او رابطه دارد را به من بدهد. بعد از اینکه همسرم قهر کرد و به خانه مادرش رفت، دنبالش رفتم و با وساطت عمه ام او به خانه برگشت اما با من حرف نمی زد و مدام می گفت می خواهد از من طلاق بگیرد. پسرم به من گفت تو هم بیا اما همسرم قبول نکرد روز حادثه قرار بود به
آرمانِ عزیز پا درمیانی کرد/ روایت یک دیدار و تحقق آرزوی دختر دهه هشتادی
. گذشته و حال و آینده یادم رفت؛ انگار خستگی و حسرتِ تمام عمرم از دلم پاک شد و از جانم درآمد. خرم آن لحظه که مشتاق(بعد از سال ها فقط حسرت خوردن و انتظار کشیدن، درست در لحظه ای که لبه پرتگاه سقوط ایستاده و شک به جان دل و عقلش افتاده) به یاری برسد. آن لحظه حسرت می خوردم که چرا فقط دو چشم دارم. به قول شاعر(و با اندک تغییر)، کاش من همه بودم، با همه چشم ها، تو را نگاه می کردم... . کاش یک جفت
یادداشت های اسدالله علم، فروردین 1349؛ چرا شاه از مذاکرات با شوروی راضی بود؟
نیاوران نرفتم. رفتم منزل خوابیدم که خیلی خسته بودم. بعدازظهر سواری رفتم. باز هم اسب سرکشی خیلی اذیتم کرد. معلوم می شود واقعاً پیر شده ام. سر شام را شاهنشاه در بیمارستان پیش علیاحضرت شهبانو میل کردند. بعد به تالار رودکی رفتیم. روس ها چند نفر از اعضای باله های مختلف آورده اند که خیلی عالی ( بودند). باله روس دارد مدرن می شود و باید بگویم در این زمینه هم پیشرفت بزرگی کرده اند. یک صبح باله تمام شد و من حالا (که) دو صبح است، با نهایت خستگی می خوابم. منبع: انتخاب منبع: faradeed-209091 ...
متن کامل مستند سعادتمندان در شرح حال آیت الله عبدالقائم شوشتری
من هم می بیند، این مکاشفه ای که برای من شده است را مورد توجه ایشان هم هست و ایشان هم می بیند، لذا تا مدت ها به پدرم نمی گفتم؛ تا اینکه یک روز از پدرم پرسیدم چرا حضرت ملحفه را روی صورتشان کشیدند، [پدر] گفتند، کدام ملحفه؟ کی را می گویی شما؟ بعد کمی که بزرگتر شدم، متوجه شدم که این مکاشفه فقط برای من می شده! برای پدرم نبوده است. روای : تازه 13 ساله شده بود، اما عطش شدیدی در خود
آل پاچینو افشاکرد: به ویروس کرونا مبتلا شدم و تا پای مرگ رفتم
اثر ویروس کرونا گفته است. او گفت به ویروس مبتلا شده بود و حال خوبی نداشت، بعد تب کرد و آب بدنش کم شد. وی افزود: بنابراین کسی را گرفتم که از من پرستاری کند و به من آب بدهد ولی همان طور که در خانه ام نشسته بودم، رفتم و دیگر نبض نداشتم. در عرض چند دقیقه اورژانس آنجا بود و 6 امدادگر که 2 نفرشان پزشک بودند داشتند در اتاق نشیمن به من رسیدگی می کردند. آنها لباس هایی به تن داشتند که
آخرین سکانس نمایش پدر، قتل پسرش بود | نصیحت های پدرانه به حادثه مرگباری منجر شد
بیرون رفتم. با خود گفتم می روم خانه دوش بگیرم تا روز بعد پسرم را مرخص کنیم. حتی گفتم حالش که بهتر شد او را می برم سفر چون این اواخر خیلی عصبی شده بود. بر سرکوچکترین مسائل، از کوره در می رفت و من نگرانش بودم. اما هنوز به خانه نرسیده بودم که یکی از بستگانم به من زنگ زد و گفت پسرت فوت شده است. دنیا آوار شد روی سرم و چند ساعتی در خیابان سرگردان بودم. باورم نمی شد، خیلی سخت است و من با این عذاب وجدانی که دارم قطعا زنده نخواهم ماند. مرد میانسال با گریه ادامه می دهد: عذاب وجدان تمام نشدنی...
پارتی بازی برادرانه برای جبهه رفتن و شهید شدن!
خلق عرب اعزام شدم و بعد به غرب کشور بازگشتم و زمان شروع جنگ تحمیلی در همان مناطق مرزی غرب کشور بودم. توفیق داشتم تا پایان دفاع مقدس در عملیات متعددی شرکت کنم. برادر های دیگرم بعد از من وارد بحث جبهه و جنگ شدند. پیش آمده بود در یک زمان همه برادر ها در جبهه باشید؟ بله، در مقطع عملیات الی بیت المقدس شش برادرم در جبهه بودند. یادم نیست همه برادر ها در این عملیات شرکت داشتند یا برخی در
آواز را با تلاوت قرآن آغاز کردم/ استاد شجریان به ممنوعیت آواز بانوان قائل نبود
آفتاب نیوز : زهره قلی پور که هم اکنون با گروه موسیقی هم آوایان به سرپرستی استاد حسین علیزاده به عنوان خواننده همکاری می کند ، از علاقه خود به آواز موسیقی ایران که با تلاوت قرآن شروع شده بود و چگونگی آشنایی با استاد شجریان و بهره مندی از کلاس های آواز او، همراهی کنونی خود با استاد علیزاده، بیان مخالفت خود برای اجرای کنسرت ویژه بانوان، آرزو های دست نیافته در حوزه آواز برای اجرا روی صحنه و برخی دیگر از موانع و مشکلات بانوان در حوزه آواز سخن گفت.
رقص بامزه علی زندوکیلی خواننده در کنسرتش + فیلم
. سال 1377 در 12 سالگی وارد هنرستان موسیقی در شیراز شدم و سنتور و پیانو را یاد گرفتم تا اینکه 14 سالگی به تهران رفتم و سال 1381 از آنجا فارغ التحصیل شدم. علی به همراه برادر کوچکترش محمد زند وکیلی و میلاد ذبیحی گروهی را تحت عنوان زند بند تأسیس کرد و کنسرت هایی نیز به همراه این گروه برگزار کرده است از سال 1387 با فردین خلعتبری همکاری می کردم که او من را به محمد رحمانیان کارگردان تئاتر برای نمایش ترانه های قدیمی معرفی کرد. خوشبختانه آن اثر در نوع خودش بسیار دیده شد به گوفنه ای اجرای اختتامینه جشنواره شهر هم به من سپرده شد. ...
فرارو | فرهاد مشیری درگذشت
تصمیم داشتم معمار شوم. در دوره دبیرستان، معلم هنرم گفت: حالا چقدر عجله داری، دو سال برو دانشگاه هنر و بعد معماری بخوان. من هم، چون شاگرد حرف گوش کنی بودم به دانشگاه هنر رفتم. مشیری کم کم به سمت طراحی و نقاشی گرایش پیدا کرد و عشق و علاقه اش به هنر و داشتن مهارت نسبی او در طراحی همراه با تشویق های پدر سبب شد تا این مسیر را به صورت جدی ادامه دهد. ذخیره نام، ایمیل و وبسایت من در مرورگر برای زمانی که دوباره دیدگاهی می نویسم. Δ
خورشید را دیدیم، درست وسط رسالت
گفتند روایتت را برسان دیر شده و صفحه دارد می رود، دیدم چاره ای نیست. الان نشستم توی ماشین تروتمیز با بوی معطرکننده نسکافه زیر کولر روشن و یادداشت را به اینجا می رسانم. دو نقطه می گذارم و در پایانش می نویسم، اگر زنده باشم، سی سال دیگر که نوه هایم دارند کتاب تاریخ می خوانند و می رسند به این نماز، من تک سرفه ای می کنم و می گویم: من هم در این نماز بودم، کف رسالت، تازه همان سال یک چندخطی هم در روزنامه شهرآرای مشهد نوشتم، روزنامه خوبی بود. نمی دانم الان هست؟ بعد نوه ام جست وجو می کند و می گوید: بله باباجان هست. البته الان کشوری شده، می گویم: توی قسمت جست وجویش بزن، درست وسط رسالت. ...
مصاحبه پر سر و صدا سید حسین حسینی علیه نکونام
/> ** از ابتدای فصل ذهنم درگیر مبلغ قراردادم است از ابتدای فصل درباره رقم قراردادم به من قول داده اند، اما درستش نکردند. از روز اولی که سر تمرین آمدم ذهنم درگیر این مسئله است. فردا می خواهند پول بدهند، اما قراردادم را درست نکردند. ** در روز های سخت هیچ کس پشتم نبود وتنها بودم در روز های سخت کسی پشت من نبود و خودم تنها دنبال مشکلاتم بودم و اینطرف و آنطرف می رفتم. می گفتم شما به
خوابی که تعبیر شد ...
پیش ما نیست او با صدای بغض آلودش ادامه می دهد: چهار و نیم سال از نبود او می گذرد اما باز هم باور نمی کنم که دیگر پیشمان نیست. وحید خیلی مودب و بی نهایت مردمدار بود. او به خاطره ای از فرزندشهیدش اشاره می کند و می گوید: رئیس آزمایشگاه یکی از بیمارستان های تبریز رفیق وحید بود، او تعریف می کرد که خانواده ام من را با وحید مقایسه می کردند، می گفتند مثل وحید درس بخوانم و رفتار کنم
مرد همسرکش قتل را گردن پسرش انداخت
. به همین خاطر زن همسایه را که پرستار بود صدا کردم و او بعد از معاینه گفت شهین فوت کرده است. بعد از این توضیحات تحقیقات در این زمینه آغاز شد تا اینکه کارشناسان پزشکی قانونی اعلام کردند زن جوان بر اثر انسداد مجاری تنفسی فوت کرده است. به این ترتیب پرونده با موضوع قتل عمد تشکیل شد و خانواده مقتول مورد تحقیق قرار گرفتند. آن ها در تحقیقات گفتند دخترشان در این سال ها با شوهرش به نام حبیب اختلاف
افتخار می کنم زادگاهم نی ریز است
که حدود 6 سال از ما بزرگتر بودند. معلم کلاس دوم ما آقای اسماعیل دانشور بود. او پدری مهربان و در عین حال سخت گیر بود. سخت گیریش منطقی بود. آن زمان کتاب کم بود، چند نفر بیشتر کتاب نداشتند. مرحوم پدرم از تهران برای من کتاب تهیه کرد. خوشبختانه بینمان همکاری وجود داشت و با هم می ساختیم و همه از کتاب استفاده می کردند. اما از سال دوم به بعد وضعیت بهتر شد. خانواده ها فهمیدند باید کتاب تهیه کنند؛ به همین
رشت گردی مادران و کودکان در محله باقرآباد رشت
رها کرده و به رشت مهاجرت می کند. این مسجد با گچبری ها، ستون ها و سرستون های تزئین شده، یکی از زیباترین مساجد تاریخی رشت است و کتیبه های طرفین محراب، نشان می دهد صمدخان برای هزینه های نگهداری مسجد، یک کاروانسرا و چند باب مغازه و خانه ساخته و وقف مسجد کرده است. شیرمحمدی، همچنین اضافه کرد: در این مسجد منبر چوبی زیبایی وجود دارد که منبر را هم دو استادکار شیروانی در سال 1335 قمری به صورت
امنیت نی ریز در دوره قاجار و تأسیس امنیه در نی ریز
یاد دارید؟ * طبق گفته پدرم، از زمان قاجار جاده مال رو بوده. سال 1294 خورشیدی پلیس جنوب مشهور به اس. پی. آر که نیرو های انگلیسی و هندی بودند از طرف کرمان و از یک جاده مالرو به نی ریز می آیند و چند سال بعد یک دستگاه ماشین را از همین مسیر وارد می کنند. انگلیسی ها قلعه اس. پی. آر را می سازند و 6 سال می مانند. در همان موقع آنفلوآنزا می آید و تعدادی از مردم و نیرو های اس. پی. آر می میرند. انگلیسی
گفت وگو با غلامحسین سالمی، ویِت کُنگ مجله فردوسی درباره جلال، سعید راد، پرسپولیس و خودش!
دنیا آمده ام. اما خودم را خرمشهری می دانم. پدرم هم در خرمشهر برایم سجل می گیرد. او درباره نامش هم می گوید: مادرم، پنج شکم زایید. پنج تا پسر، که همه نام ایرانی داشتند. منوچهر برادر بزرگ ترم. اما سه تای بعد فوت می شوند. پنجمی که من باشم نذر هستم. آن زمان سونوگرافی نبود. گفته بودند اگر پسر باشد نامش غلامحسین و دختر باشد زهرا. پدرم می پرسد، بچه چیست، می گویند پسر است. من شدم غلامحسین فرزند فرخ
یادداشتی دردناک از فرزند یک کارگر؛ داغی که هرگز التیام نمی یابد
گریه کردم. بعد دیدم کارگرها گفته بودند متوجه گاز معدن شدند، ولی کسی به حرفشان گوش نداده بود. راستش وقتی درد این کودکان را دیدم یاد خودم افتادم. من نیز سن وسال کمی داشتم که فهمیدم فرزند کارگربودن چگونه است. پدرم کارگر کارخانه سیمان در شهرری بود. من دختر لوس خانه بودم؛ چون دردانه بابا بودم. ما همیشه تفریح های دونفره داشتیم؛ مثلا ماهی دو بار کوهنوردی داشتیم. من قد و جثه کوچکی داشتم و من را
آشنایی با مفاخر دهستان هرابرجان: محبوبه یزدانی نویسنده و پژوهشگر روستای ترکان
. شاید در برخی درس ها ضعیف بودم اما در ادبیات درس هایم خوب بود و این بر می گردد به آموزش های پدرم. خیلی به نویسندگی علاقه داشتم اما شرایط و اقتضای زمان جوری حاکم بود که من نتوانستم بنویسم و بعد هم که بچه دار شدم خیلی وسواس داشتم روی فرزندانم که بتوانم برای آن ها کاری کرده باشم و آن ها را به جایی برسانم. خب بچه ها وارد دانشگاه شدند و خیالم راحت شد که از پل اصل کاری همه با هم گذر
لبنان بدون سید حسن نصر الله / گزارش خبرنگار تسنیم از ضاحیه
. این ظلمات را سال ها پیش در زمان جنگ سوریه در جاده حمص به دمشق تجربه کرده بودم. همزمان وزوز پهپادهای اسرائیلی مثل صدای بال مگس توی گوشمان بود. راننده کلافه بود و می خواست هر چه سریعتر از منطقه دور شود. در همان لحظه ای که به نظر از منطقه خطر دور می شدیم، یکباره به ساختمانی در حال سوختن رسیدیم. راننده از ترس فرمان را چرخاند. انگار با یک جسم سخت خورده باشد. جسم سختی در کار نبود. سریع خودش را جمع کرد
بانوانی که زنانه پای دفاع از میهن ایستادند
ها رفتم دلبسته آنجا شدم؛ هر 6 هفته ای که در جبهه ها فعالیت می کردیم به ما یک هفته مرخصی می دادند، یک بار که برای مرخصی به خانه آمده بودم به من گفتند که خواستگار داری و بلافاصله نامزد شدم و بعد از آن هم دوباره به جبهه ها بازگشتم. رزمنده دفاع مقدس عنوان کرد: امروزه زوج ها ارزش های الهی را باید در اولویت خود قرار دهند تا بتوانند زندگی راحتی داشته باشند، همسر من نیز نماینده امور دانشجویان
ظهور امام مهدی از دید یک طالب
امام مهدی دیگه چه کار می کند؟ گفت همه بتخانه های اینها را از بین می برد. شِرک خانه و بتخانه بزرگ اینها را هم نابود می کند. گفتم کدام بتخانه؟ گفت بتخانه بزرگ شان در شهر مشهد است؛ همو شرک خانه ای که مردم زیارت می کنند! امام مهدی بعد از خراب کردن بتخانه، حکومت جهانی اش را اعلام می کند. تا حالا چنین روایتی از ظهور امام زمان را نشنیده بودم و چنین تفسیری از ظهور را خبر نداشتم. چیزی نگفتم و بحثی
دوباره زندگی ام را می سازم
زندگی امان خوب است و من راضی هستم. می گفتم او فقط از رفت و آمد خوشش نمی آید. اشک گوشه چشمش را پاک می کند و می گوید: چند جلسه مشاوره رفتیم. بعد از هر جلسه چند روزی تغییر می کرد ولی دوباره برمی گشت به خانه اولش. با خواهر و مادرش صحبت کردم می گفتند تو صبر کن، به مرور زمان درست می شود. سه سال به هر سختی بود صبر کردم. دلم نمی خواست آشیانه ام را خراب کنم. دوست داشتم زندگی کنیم، بچه دار شویم و کانون
قتل شوهر 20 روز بعد از ازدواج
شدم، فهمیدم همه چیز با آنچه خیال می کردم خیلی فرق دارد. شوهرم معتاد و بسیار بداخلاق بود. در 20 روزی که زنش بودم بارها من را کتک زد و از اتاق بیرون انداخت. او مرد خشنی بود. او افزود:به من می گفتند مرد همیشه زنش را می زند و این اصلا اشکالی ندارد و تو نباید ناراحت شوی. از طرفی از روز اولی که برادرشوهرم به نام شیرمحمد را دیدم، عاشقش شدم. او خیلی با برادرش فرق داشت. من از ابتدا هم فکر می
زن 35 ساله: تحمل هوسرانی های شوهرم را ندارم
زن 35 ساله گفت: آن روز که خانواده مجید به خواستگاری ام آمدند، ذوق عجیبی داشتم. درون آشپزخانه مشغول چیدن استکان های چای بودم اما همه هوش و حواسم به حرف های خواستگارانم بود؛ به طوری که در یک لحظه گوش هایم تیز شد. آن ها از کارخانجات تولیدی و ثروت انبوه خودشان سخن می گفتند و چشمان من به برق طلاها و لباس های گران قیمت خواهر و مادر مجید دوخته شده بود. دیگر در افکار خودم غرق شدم و همه رویاها
پیش از شروع رسمی جنگ با F5 بمباران شبانه کردیم
نگذاشته بودند. * ولی برای سوخت تان خوب بود. برای همین، این کار را کردم. چون شنیدم باند دزفول را زده اند. همان روز اول خیلی ها از هواپیما پریدند بیرون. از پایگاه هم مدام می گفتند نزدیک نشوید! تیمسار جدیدی و همه رفتند در باند اضطراری دهلران نشستند. اما من متوجه صحبت هایشان در رادیو نشده بودم. با اپروچ تماس گرفتم که گفتند نزدیک نشوید. به همین خاطر رفتم ارتفاع بالا و سنر تانک را هم