سایر منابع:
سایر خبرها
پایان 37 سال چشم انتظاری
اشکها قیمتی تر است؛ قیمتی به اندازه یک شهید، لحظه وداع فرا می رسد و پیکر مطهر شهید بر دستان عاشقان به آمبولانس انتقال یافته و از دبیرستان خارج می شود در حیاط مدرسه نگاهم به دختر جوانی می افتد که بی تاب است و مضطرب، خودم را به او می رسانم تا گپ و گفتی با او داشته باشم. از اینکه خلوتش را برهم می زنم معذرت می خواهم، خودم را معرفی می کنم برای تهیه گزارش، با همراهی مربی پرورشی دبیرستان، با وی و چند
شهید چنگیز سپهر را کسی اخراج کرد که خودش انقلابی ها را کتک می زد
چک بود؛ یک کوچه باغ که از یک جاده باریک منشعب می شد. هر روز شاه با ماشین روباز می آمد و می رفت و ما می دیدیمش. یک موتوری هم همراهی اش می کرد. درس خواندنم هم در دبستان دولتی شاهنشاهی ضرابخانه بود. تا کلاس ششم را آن جا خواندم. از ضرابخانه تا خیابان دماوند چه قدر راه است؟ ده پانزده کیلومتر است. همه را در بیابان ها دویدم. به مادرم گفتم می خواهم بروم بازی کنم. وقتی رسیدم، 5 تومن را دادم
آرمانِ عزیز پا درمیانی کرد/ روایت یک دیدار و تحقق آرزوی دختر دهه هشتادی
طاعت، عاقبت شیرین تری می تواند داشته باشد. وقتی پدر برگشتند، خانه را از صدای گریه ام روی سرم گذاشته بودم. گریه ام برای راضی کردنشان نبود، صرفاً حاصل سوختن درون بود. پدر آمدند به اتاقم و قبل از این که چیزی بگویند، پریدم توی آغوششان: اگه شما راضی نباشین من نمی رم. -من فقط نگرانم، که اونم می سپارم به خدا. تمام شد. در کمال شگفتی، مجوز از سوی پدر صادر شد و توانستم خبر
داستان عروس و پدرشوهر
دوست داشتم نزدیک پدر ومادرم باشم؛ اما پدر شوهرم با عصبانیت گفت: باید داخل همین خانه زندگی کنی، یک طبقه آپارتمان در اختیارت گذاشته ام مثل این که خوشی زیر دلت زده است. پدر شوهرم در همه کارهایم دخالت می کرد چرا بچه ات این گونه غذا می خورد؟چرا دیر می خوابد؟چرا درست رفتار نمی کند؟و هزاران چرای دیگر که من باید پاسخگو می بودم. برای همسرم اصلا رفتارهای پدرش مهم نبود و فکر می کرد چون بزرگ تر است
چه کسی برای این دختر بچه فلسطینی پدر و مادر می شود؟
حملات هوایی رژیم صهیونیستی به غزه، دیگر حرف نمی زد. درد خودم را یادم رفت. خجالت کشیدم. حس کردم درد من در برابر او هیچ است. ناگهان و بدون هیچگونه هشداری، اسرائیل خانه آن ها بمباران کرد. پدر و مادر فله، خواهران و برادرانش و تک تک اعضای خانواده او کشته شدند. حالا هیچکسی بجز او باقی نمانده. او حرف نمی زند. چیزی نمی گوید. چیزی نمی خورد. فقط روی تختش خوابیده و داروهایش را مصرف می کند. درد خودم را
بلایی که داماد سر پدر زنش آورد
آفتاب نیوز : چند روز قبل دختری زیبا و شیک پوش مقابل مجتمع قضایی خانواده از یک خودروی گرانقیمت پیاده شد و با عجله به سمت یکی از شعبه ها در طبقه دوم ساختمان رفت. پسر جوانی که مقابل در شعبه منتظر او بود. با دیدنش جلو رفت و گفت: مهناز جان کمی صبر کن تا چند کلمه با هم صحبت کنیم. هنوز وقت داریم که اشتباهاتمان را جبران کنیم. اما زن جوان بی توجه به حرف های او وارد شعبه شد. وقتی زوج
شوهرم بی مسئولیت است، طلاق بگیرم بهتر است
/> *چطور با هم آشنا شدید؟ دوست شوهرخواهرم بود. من در رفت وآمدهایی که به خانه خواهرم داشتم با او آشنا شدم. *شغل شوهرت چیست؟ او کارمند یک شرکت خصوصی است. درآمد خوبی هم دارد اما اصلاً نسبت به من احساس تکلیف نمی کند. او هرچه درمی آورد خرج خودش و خانواده اش می کند. البته بیشتر با دوستانش خوشگذارنی می کند. *پس خرج خانه را چه کسی می دهد؟ قرار اول ما این
فیلم در آغوش درخت نماینده ایران در اسکار
کم کم درک می کردم. چه مزه ای می داد، تمام آرزویم این بود یک بار بروم و همه شبهای جشنواره فجر ، فیلم ها را نقد نقد تماشا کنم. نشد...هنوز هم نشده. حتی آن سالهایی که تهران دانشجو بودم هم نشد بروم. خوابگاه می گفت شبها اجازه نداریم بیرون بمانیم و خب راست هم می گفت. آن قدری قاطی فیلم دیدن شده بودم که این قافیه را نبازم و توی ایام دانشجویی هم به این علاقه نوجوانی وفادار بمانم. دانشجو بودم که
پارتی بازی برادرانه برای جبهه رفتن و شهید شدن!
و گفت من باید به جبهه بروم. لطفاً با تقاضای من موافقیت کنید. بنی احمد گفت اسم شما در قرعه کشی درنیامده است و نمی توانی بروی. ابوالفضل همانجا در اتاق بنی احمد نشست و با او برای رفتن بحث کرد. در همین لحظه برادر پاسداری آمد و گفت من فردا روز عروسی ام است. کارت پخش و رستوران هم رزرو کرده ایم. اگر می شود چند روز دیرتر به جبهه بروم. ابوالفضل هم از فرصت استفاده کرد و گفت من می توانم به جای ایشان به جبهه
پدرم باعث شد در 11 سالگی معتاد شوم
من مجبور بودم هر روز در راه برگشت از مدرسه به خانه برایش موادمخدر تهیه کنم. وی ادامه می دهد: روز ها به سرعت می گذشت و کیف مدرسه من تبدیل به مخفیگاه موادمخدر پدرم شده بود. خیلی وقت ها وقتی در حال استعمال بود دود مواد را به سمت صورتم فوت می کرد و می خندید. این نوجوان مددجو افزود: یک روز بعد از اینکه از مدرسه به خانه آمدم، پدرم خانه نبود و من هم پنهانی شروع به مصرف کردم و از
کاووسی: می خواهم به تیم ملی بروم/ تا پایان لیگ در مقاومت می مانم
بدن و با تکنیک وزن 79 کیلوگرم است. در مسابقات کشور سال قبل به او باخته بودم و از آنجا روی نقاط ضعفی که داشتم کار کردم و خدا را شاکرم توانستم کشتی خوبی در لیگ برتر که با تیم خوب پانلا داشتیم بگیرم و باختم را با برد جبران کنم. از نتیجه خیلی راضی هستم و با همین قدرت ادامه خواهم داد تا به اهدافم برسم. عضو تیم ملی بزرگسالان در مسابقات آسیایی در مورد تیم مقاومت البرز و مسابقه با تیم پانلا در
به خاطر چشم های مظلوم سینا
می کشیدم و دود می کردم تا کمی از دردهایم کم شود، اما نمی شد. آن روز وقتی نرگس اعتیادم را فهمید، بچه را گذاشت و رفت خانه ی پدرش. انگار او هم دنبال بهانه برای فرار بود. فرار از خانه، از من، سینا و آن زندگی نکبت زده... زمان زیادی نگذشت که تقاضای طلاق داد. نه مرا خواست، نه سینا را... نرگس که رفت به خودم آمدم. من، مهندس خوش بر و رو و تحصیل کرده و خوش سر و زبان فامیل، تبدیل شده بودم
مهاجرت چرا؟ و به کجا؟
بماند. البته همسرم هم درست می گوید؛ ما دو تا کارمند هستیم مگر چقدر پس انداز داریم؟ اگر تمام زندگیمان را بفروشیم شاید خانه کوچکی آنجا بخریم، ولی تازه باید به دنبال کار باشیم. اما با تمام این اوصاف روز و شب به فکر مهاجرت هستیم. خانواده و پول مهمترین مانع فرد دیگری که خود نی ریزی است و در شیراز زندگی می کند 34 ساله، کارشناس ارشد خود را تمام کرده و شغلش آزاد است.
شوهرم از همان ابتدا گفت که مرا دوست ندارد
زن44 ساله گفت:آن زمان دختری نوجوان بودم پسر خاله ام با این جمله که مرا دوست ندارد و فقط بخاطر مادرش با من ازدواج کرده، قلبم شکست. زمانی که موضوع را برای مادرم بازگو کردم، او گفت:من با خاله ات صحبت می کنم این حرف ها را در آغاز زندگی جدی نگیر!ا گر به شوهرت محبت کنی!عاشقت می شود. هرچه به مادرم می گفتم او دختر دیگری را دوست دارد ولی باز هم مرا تشویق به ادامه زندگی مشترک می کرد
یادداشتی دردناک از فرزند یک کارگر؛ داغی که هرگز التیام نمی یابد
به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه شرق، ماجرای کشته شدن کارگران معدنجو در طبس باعث شد تا نبود حمایت های خاص برای کارگران یادآوری شود. بنابراین روزهای قبل مطلبی از یک شهروند به دستمان رسید که در ادامه می خوانید. وقتی خبر کشته شدن کارگران در معدنجو را شنیدم، حسابی به هم ریختم. من جزو کسانی بودم که تمام فیلم ها و عکس های این حادثه را دیدم و اشک ریختم. برای تمام کودکانشان که یتیم شدند
کابوس دختر جوان از آزارهای پدر
تحصیلات دانشگاهی استخدام شد و ازدواج کرد. در این شرایط مادرم با همان حقوق معلمی جهیزیه اش را فراهم کرد و او را به خانه بخت فرستاد. من که دیگر تنها شده بودم حتی از نگاه های پدرم می ترسیدم. این در حالی بود که مادرم بازنشسته شد و روزگارمان بیشتر به نابسامانی گرایید. حدود 2 سال با پدرم قهر بودم و کلامی با او سخن نمی گفتم!فضای خانه بسیار غم آلود بود و من فقط چشم به مادرم می دوختم تا
سکته یک پدر بعد دیدن پسر جوان در اتاق دختر 15 ساله اش
به گزارش پارت نیوز ؛ این دختر 15 ساله که در فضای مجازی گول عاشقی های هوس آلود شده بود از کار خود پشیمان شد ولیکن دیگر جای جبران نیست. دختر 15 ساله گفت: پدرم چنان سرگرم کار می شد تا مشتریانش را راضی نگه دارد که فقط در پایان شب او را برای دقایقی در خانه می دیدم. مادرم نیز مدام در مراسم مذهبی همسایگان شرکت می کرد و من در حالی اوقاتم را به تنهایی سپری می کردم که پدرم همواره تاکید می کرد
ناپدری معتاد پسر 5 ساله همسرش را کشت
ترک کرده بودم و می خواستم خانواده خوشبختی داشته باشم. یک شب قبل از حادثه به مهمانی رفته بودم. دوستانم در آن مهمانی مرا گول زدند و به من مواد دادند. آنقدر به هم ریختم و دچار توهم شدم که وقتی به خانه برگشتم، حالت عادی نداشتم. فردای آن روز همسرم سر کار رفت. من از بردیا خواستم برایم آب بیاورد، اما نیاورد. من هم عصبانی شدم و بردیا را زدم. بعد هم به سمتش آجر پرتاب کردم. متهم در پاسخ به این
آشنایی با مفاخر دهستان هرابرجان: محبوبه یزدانی نویسنده و پژوهشگر روستای ترکان
. این خانه بیش از خانه های دیگر که دیده بودم توجه مرا جلب می کرد. کاشی کاری ها و تالاری که داشت خیلی برای من جذاب بود. نوع کاشی کاری ها که پله پله شده بود و پله می خورد و می رفت یک قسمت دیگر مثلا دوتا اتاق داشت، می رفتیم توی تالا اتاق داشت، آنور پله می خورد دوباره چند اتاق داشت. یک زیر زمین داشت در حالی که وحشت داشتم از آن دوست داشتم بروم آن را ببینم که یک روز
شوهرم عاشق زن مطلقه شده است!
مدام از همسر سابقش سخن می گفت و با توهین و فحاشی مرا به باد کتک می گرفت تا این که یک روز به حالت قهر به خانه پدرم رفتم و او با این ادعا که از رفتارش پشیمان است به سراغم آمد و مرا به زندگی مشترک باز گرداند ولی چند روز بعد دوباره کتک کاری ها و رفتارهای ناپسندش ادامه یافت تا جایی که گفت:من به صورت پوششی با تو ازدواج کردم تا پدرم پول و خودرو را به من بدهد و من به راحتی بتوانم نزد سوزان بازگردم و گرنه هیچ علاقه ای به تو نداشتم!
گفت وگو با غلامحسین سالمی، ویِت کُنگ مجله فردوسی درباره جلال، سعید راد، پرسپولیس و خودش!
روایت است و در نسخه مسکو نوشته شده و در نسخه قونیه هم آمده! من در تهران، در منطقه دزاشیب سر سفره ناهار به دنیا آمده ام و به همین دلیل آدم شکمویی هم هستم. از شوخی که بگذریم. همواره خودم را خرمشهری می دانم نه تهرانی. سالمی قضیه آمدنشان را به تهران و دنیا آمدش را اینگونه روایت می کند: به طور معمول با آغاز اردیبهشت مرحوم پدرم، خانواده را به تهران می فرستاد؛ زیرا جنوب هم گرم می شد و هم گردوخاک زیاد
راننده ای که شوهر سابق همسرش را با خودرو له کرد!
/> او حالا دو فرزند صغیر دارد و من از طرف خودم و نوه هایم برای متهم درخواست قصاص دارم. سپس متهم به جایگاه رفت و ضمن رد اتهام قتل عمدی، گفت: روز حادثه در انتظار سحر بودم که به یکباره خودروی نیسان شهاب را دیدم. من ماشین او را از روی شعری که پشتش نوشته بود، می شناختم وگرنه خودش را تا آن روز از نزدیک ندیده بودم. به محض اینکه سحر رسید، گفتم زودباش سوار شو، فکر کنم شهاب اینجاست.
آواز را با تلاوت قرآن آغاز کردم/ استاد شجریان به ممنوعیت آواز بانوان قائل نبود
آفتاب نیوز : زهره قلی پور که هم اکنون با گروه موسیقی هم آوایان به سرپرستی استاد حسین علیزاده به عنوان خواننده همکاری می کند ، از علاقه خود به آواز موسیقی ایران که با تلاوت قرآن شروع شده بود و چگونگی آشنایی با استاد شجریان و بهره مندی از کلاس های آواز او، همراهی کنونی خود با استاد علیزاده، بیان مخالفت خود برای اجرای کنسرت ویژه بانوان، آرزو های دست نیافته در حوزه آواز برای اجرا روی صحنه و برخی دیگر از موانع و مشکلات بانوان در حوزه آواز سخن گفت.
دختر 24 ساله در بیابان از چنگ راننده شیطان صفت فرار کرد
، اما مسیر طولانی تر به نظر رسید و هر چه می رفت، نرسیدیم. برای همین با او درگیر شدم اما او مرا کتک زد و به بیابانی در اطراف تهران برد. در بیابان خودرو را متوقف و درها را قفل کرد و با چاقو به جانم افتاد. در نهایت با لگد در را باز کردم و خودم را بیرون انداختم ولی کیفم در ماشین جا ماند و راننده فرار کرد. این دختر ادامه داد: خانواده ای با ماشین از آن جاده عبور می کردند مرا که زخمی بودم
زن 35 ساله: تحمل هوسرانی های شوهرم را ندارم
زن 35 ساله گفت: آن روز که خانواده مجید به خواستگاری ام آمدند، ذوق عجیبی داشتم. درون آشپزخانه مشغول چیدن استکان های چای بودم اما همه هوش و حواسم به حرف های خواستگارانم بود؛ به طوری که در یک لحظه گوش هایم تیز شد. آن ها از کارخانجات تولیدی و ثروت انبوه خودشان سخن می گفتند و چشمان من به برق طلاها و لباس های گران قیمت خواهر و مادر مجید دوخته شده بود. دیگر در افکار خودم غرق شدم و همه رویاها
بانوانی که زنانه پای دفاع از میهن ایستادند
داد: رفیقم معتقد بود که مجروحان بیش تری هستند که نیاز به امدادرسانی دارند و حال من به وخیمی آنان نمی باشد. همافر درباره خاطره شیرین و به یادماندنی خود گفت: هفت یا هشت ماه از دوره ای که در بیمارستان ابوذر بودم، گذشته بود؛ ساختمان سه طبقه ای که قبلاً برای ارتش بود و به بیمارستان تبدیل شده بود. آن روز ما هیچ مجروحی نداشتیم و من همراه دوست خود، پروانه شجاعی دست در دست یکدیگر در محوطه
سرزمین مهربان ترین آدم ها/ درباره رزمنده هشت سال دفاع مقدس و رکاب زنی 3هزار کیلومتری اش پس از سکته قلبی
/> من آن زمان به این نشانه ها اهمیت نمی دادم و دنبال کارم بودم تا چرخ زندگی بچرخد. سال 1401 خانواده ام به غیر از پسرم به مشهد رفته بودند و من تنها در خانه نشسته بودم. در آن تنهایی ناگهان در قفسه سینه ام دردی احساس کردم که البته قابل تحمل بود اما احساس کردم این درد روی مخم رفته است برای همین بلند شدم تا خودم را به دکتر برسانم. خوشبختانه همین که از در خارج شدم با پسرم روبه رو شدم و ماجرا را
گریه شدید بازیگر مرد مشهور سینما و تلویزیون در لحظه خواندن خطبه عقدش! + فیلم
...> می گوید؛ من از طریق یکی از دوستان پدرم بنام دکتر خسروی که ایشان هم از دوستان صمیمی آقای تاییدی (کارگردان) بودند برای بازیگری معرفی شدم. در دومین تجربه ای تصویری اش با سریال دنیای شیرین به کارگردانی بهروز بقایی وارد سینما شد و سپس سال 1377 در سریال تولدی دیگر به شهرت رسید. بعد از سریال تولدی دیگر با رنگ و لعاب شهرت و توجه مردم در خیابان به خودم روبرو شدم که این جذابیت داستان بود بدون اغراق و با صاداقت کامل ، شهرت مقوله واقعا جذابی است و من آن سال ها ، غرق شهرت شده بودم و تا 2 تا 3 سال من را با خود کشاند. ...
لالی نیوز
کُر در پایان مراسم اجرا شد. مراسم وداع با محمدعلی بهمنی در تهران برگزار شد و پیکر او در ساعات آینده به بندرعباس منتقل می شود تا روز سه شنبه، 13 شهریور در خانه ابدی اش در فرهنگسرای آوینی بندرعباس کنار دریا آرام بگیرد. محمدعلی بهمنی متولد سال 1321 در دزفول بود و شامگاه نهم شهریور در پی عارضه مغزی در 82 سالگی از دنیا رفت. باغ لال ، در بی وزنی ، گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
قتل هولناک پدر و دختر خردسالش به دست دختر بزرگ تر | کشف ردپای نامزد متهم در یک قتل دیگر
جوان تحت بازجویی قرار گرفت و گفت: روز حادثه بیمار بودم و نامزدم دنبالم آمد تا من را به دکتر ببرد. اما منصرف شدم و نرفتم. بعد نامزدم گفت می خواهد به خانه پدرم برود و او را ببیند، اما نامادریم به این بهانه که خانه شان نامرتب است، اجازه ملاقات با پدرم را نداد. نامزدم هم به خانه شان برگشت. وی ادامه داد: من هم می خواستم به داروخانه بروم که پدرم را در راهرو دیدم. او گفت میهمان دارد و چون