سایر منابع:
سایر خبرها
چه کسی برای این دختر بچه فلسطینی پدر و مادر می شود؟
به گزارش ندای برخوار ؛ فاطمه زهرا نصراللهی: پدر دستش را گذاشت روی میز. دست های بزرگ امن و قوی اش را. گذاشت کنار دست های کوچک من. در همان عالم کودکی آرامش و سروتونین را در مغزم احساس کردم. فقط کمی سرماخورده بودم. یک سرماخوردگی کوچک. از کله سحر که فهمید فین فین می کنم شال و کلاه کرده بود تا برویم دکتر. مادر که دید پدر به هیچ صراطی مستقیم نیست، به تنم لباس پوشاند. وقتی دکتر گفت باید آمپول بزنم، پدر
پدر اینیستا: برای خداحافظی پسرم آماده بودم
به گزارش "ورزش سه"، پدر آندرس اینیستا همیشه یک فرد بسیار مهم در حرفه پسرش بوده و این سه شنبه این هافبک سابق چند جمله زیبا را در مراسم خداحافظی خود به پدرش تقدیم کرد. اینیستا درمورد حمایت پدرش گفت: "می خواهم به پدرم اشاره ویژه ای داشته باشم چون او الهام بخش من بوده و از زمانی که من دو یا سه ساله بودم و با توپ های پلاستیکی فوتبال را شروع کردم، همیشه ارتباط خاصی با هم داشتیم. من علاقه ام
داستان عروس و پدرشوهر
ما کمک می کند و خرج خورد وخوراکمان را تامین می کند تا همسرم بتواند پول هایش را پس انداز کند و به فکر آینده ما باشد. وقتی رفتارهای پدرشوهرم و خونسردی های حسن را برای پدر ومادرم تعریف کردم، آن ها تعجب کردند و چندبار با پدر شوهرم صحبت کردند ولی فایده ای نداشت تا این که واقعا از دست رفتارهایش به تنگ آمدم و با پسرم راهی خانه پدرم شدم و شرط گذاشتم برای همسرم که یا خانه را جدا می کنی و از آن
شام آخر مادر و 3 دخترش در خانه همسایه
: امشب این زن و همسرش که در همسایگی ما زندگی می کنند و آنها را از قبل می شناختیم ما را به خانه شان دعوت کردند. پدرم خانه نبود به همین خاطر من و مادر و 3 خواهرم به خانه آنها رفتیم اما ناگهان این زن و شوهر به یکباره با تهدید دست و پای همه ما را بستند و مادر و خواهرهایم را با چاقو جلوی چشمانم کشتند. بعد هم طلا و جواهرات مادرم را برداشتند. پس از آن زن قاتل دست و پایم را بست و من را
4 روایت تکاندهنده از قتل عام خانواده لارستانی ! / روایت پدر خانواده و مامور پلیس ! + عکس و فیلم
حین بازی، دست و پایم را بست و داخل صندوق عقب ماشین گذاشت و حرکت کرد. مامور پاسگاه افزود: شماره تلفن پدر پسر بچه را از او گرفتیم و با او تماس گرفتیم. پدر او گفت که سر کار بوده و در حال بازگشت به خانه بوده است. روایت سوم پدر خانواده نیز گفته است : در حال رسیدن به خانه بودم که پلیس با من تماس گرفت.از من پرسید شما الان کجا هستید؟ من هم گفتم رسیدم به منزل.به منزل که
در رسانه| دنیای نادیدنی زینب؛ تاریک اما پر از نور امید!
حتی مادرم را هم با خود به تبریز نیاورده بودیم. همان شب که من بستری شدم، پدرم من را به فرد همراه تخت بغلی سپرده و خودش دنبال مادرم می رود. تا آن ها بیایند، مرا به اتاق عمل برده بودند. قبل از عمل یکی از چشمانم کاملا سالم بود اما چشم دیگرم، کمی تار. اما بعد از عمل، چشم تارم، کاملا نابینا شده بود و آن چشم سالم هم دیدش کم اما باز هم تا حدودی قادر به دیدن بودم و کارهای شخصی را خودم انجام می دادم. دو هفته
طلاق از شوهری که چک های پدر را در قمار باخت
، وگرنه علاقه ای به او نداشتم. با شنیدن این حرف ها دنیا روی سرم خراب شد. بعد هم به او گفتم که انگیزه اش از ازدواج با خود را می دانم و خواستم که طلاقم بدهد، اما او منکر ماجرا شد و گفت که عاشق من است و دوستانش از روی حسادت می خواهند زندگی ما را به هم بزنند. دختر جوان در حالی که با افسوس سرش را تکان می داد، ادامه داد: ای کاش دروغ هایش را باور نمی کردم و همان موقع ماجرا را به پدر و مادرم می
واکنش دختر سعید راد به قضاوت ها درباره نگهداری این بازیگر در آسایشگاه
این روز ها منتشر شده است، ولی وسط این دو یک خط تیره قرار دارد. بابای من بین تاریخ تولد و درگذشتش را برای شما زندگی کرد. نگاه راد دختر این هنرمند هم در ادامه بیان کرد: من و برادرم فرزندان ستاره سینما سعید راد هستیم و از طرف تمام خانواده از حضور شما و دعای خیرتان که بدرقه راه پدرم است تشکر میکنم. سعید راد سال ها بر پرده سینما درخشید؛ ستاره ای که عشقش دوربین و نفسش پرسپولیس بود.
خلاصه داستان قسمت 52 سریال طوبی| در قسمت پنجاه طوبی چه گذشت؟
میگه اینو چرا برداشتی آوردی اینجا؟ مصطفی میگه دختر نسیم نیست دختر جهانگیره اومده با مامانم حرف بزنه پریزاد ناچارا به داخل تعارفش میکنه. تو مسیر طوبی از سلیم درباره گذشته و مادر و پدرش میپرسه که سلیم میگه پدرم که خیلی کوچیک بودم کشته شد مادرم منو با بدبختی بزرگ کرد تو یه خونه نمور و سرد که آخرشم سل گرفت و مرد. عموم بعدا پیدام کرد بهم کمی کمک کرد دستش درد نکنه ولی فایده نداشت چون مادرم
پارتی بازی برادرانه برای جبهه رفتن و شهید شدن!
دیدن پدرم که سرطان داشت و به شدت بیمار بود. پدر تا مرا دید گفت تو چرا اینجایی؟ حضرت امام گفته اند هر کس توان دارد باید به جبهه برود. مادرم گفت چه کارش داری؟ شش تا پسرمان جبهه هستند و این یکی که برگشته مجروح است، اما پدر اصرار داشت من هم باید به جبهه برگردم. چنین روحیه ای داشت. گفت وگوی جوان با این رزمنده دفاع مقدس را پیرامون برادران شهیدش ابوالفضل و رضا شفیعی پیش رو دارید. گویا خانواده
پدرم باعث شد در 11 سالگی معتاد شوم
آفتاب نیوز : ن_ی 14 سال بیشتر ندارد، اما حدود سه سال است که آلوده به مصرف ماده مخدر شیشه شده است. اعتیادی که میراث شوم پدرش بوده و فرصت تحصیل را از وی به یغما برده است. این مددجوی نوجوان درباره داستان زندگی خود می گوید: 9 سالم بود که مادرم برای همیشه رفت. من ماندم و پدرم که اعتیادش به قدری شدید بود که از ترس دستگیر شدن، دیگر نمی توانست برای خرید مواد به بیرون از خانه برود و
نقشه شوم راننده تاکسی اینترنتی برای دختر جوان
بیمارستان رساندند و نجاتم دادند و در ادامه تصمیم به شکایت گرفتم. به دنبال اظهارات دختر جوان ماموران با سرنخ هایی که به دست آورده بودند موفق شدند متهم را دستگیر کنند. او به کلی منکر ماجرا شد و گفت دختر جوان می خواهد از او اخاذی کند، اما در ادامه کیف جا مانده دختر جوان در خانه اش کشف شد و او سرانجام به نقشه شومی که کشیده بود اعتراف کرد. متهم گفت: شاکی شبیه دختر مورد علاقه ام بود که به من خیانت
طلاق از مردی که بیشتر وقتش را با خانواده اش می گذراند
زندگی را شروع کنم و مصمم هستم دیگر چیزی نگفتند. *چه مشکلاتی داشتید؟ پدر و مادر سهیل گفتند پولی برای عروسی و کمک به ما ندارند. گفتند سهیل خودش می داند چطور این پول را تامین کند. سهیل می گفت چون راضی نیستند این حرف را می زنند. من هم گفتم عروسی و خرید و این چیزها نمی خواهم. *هیچ کمکی به شما نشد؟ پدر سهیل یک خانه داشت که آن را برای سکونت به ما داد و من هم قبول
بخشش جوانی که مرد موادفروش را به قتل رساند
مردی که برای نجات برادرش از اعتیاد دست به قتل زده است با رضایت اولیای دم از قصاص نجات پیدا کرد. به گزارش اعتمادآنلاین ، متهم که مردی جوان است شش سال قبل وقتی یک فروشنده مواد مخدر به نام امید را مقابل در خانه شان دید او را با ضربه چاقو زد. پلیس زمانی در جریان این قتل قرار گرفت که از بیمارستان تماس گرفتند و گزارش مرگ جوانی به نام امید را که چاقو خورده بود، دادند. با حضور
سرقت ناکام ارثیه پدری توسط دختر جوان
به گزارش شهرآرانیوز ، سرهنگ شاهین حسنوند رئیس پلیس فتا غرب استان تهران اظهار داشت: در پی مراجعه یکی از شهروندان مبنی بر اینکه حساب بانکی وی مورد سرقت قرار گرفته و مبلغ 3 میلیارد ریال از حساب وی کسر شده است، مراتب در دستور کار کارشناسان این پلیس قرار گرفت. وی افزود: زن میانسالی اعلام داشت که از پدرم به بنده ارثی رسیده بود و بابت آن عموهایم مبلغ 300 میلیون تومان چک داده بودند که من در
مرد همسرکش قتل را گردن پسرش انداخت
اعزام و مقابل هیئت قضایی همان شعبه حاضر شد. ابتدای جلسه پدر و مادر و دو پسر مقتول درخواست قصاص کردند. سپس پسر بزرگ مقتول در جایگاه ایستاد و گفت: پدرم معتاد و مرد بداخلاقی بود. او به کار و درآمد اهمیتی نمی داد و همان درآمد کم را هم خرج مواد می کرد. همه بار زندگی روی دوش مادرم بود و با کار کردن در خانه های مردم هزینه های زندگی را تأمین می کرد. آن ها همیشه با هم درگیر بودند و بار ها پدرم او را کتک زده
زیر یک سقف اما سال ها دور از هم
شاید هم به خاطر همین بود که کمی که بزرگ شد و قد کشید، نگاه سنگین دختر ها را روی خودش حس کرد و این احساس وقتی در او قوت گرفت که دوستانش هم گاهی با شوخی، خنده، کنایه و حتی جدی این موضوع را به او گوشزد می کردند... نفسی عمیق می کشد و می گوید: از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، خودم هم بدم نمی آمد. آخر کدام پسر بدش می آید دختر ها دنبالش باشند؟ همین شد که با آن سن و سال کم
دوباره زندگی ام را می سازم
بچه سوم خانواده بودم. خواهران و برادرانم ازدواج کرده و دنبال زندگی خود بودند و من باقی مانده بودم. پدرم آشپز بود و درآمد بخور نمیری داشت. پدر و مادرم آدمهای با اصل و نسب و ساکتی بودند و سرشان به زندگی خودشان گرم بود. با همه فامیل رابطه خوبی داشتیم و رفت و آمد می کردیم. اینها را خانمی می گوید که در راهرو شورای حل اختلاف دیده ام. از همان جملات اول می شود فهمید که تحصیل کرده
به خاطر چشم های مظلوم سینا
گشت... مهندسی سی ساله، خوش تیپ و خوش سرو زبان شده بودم برای خودم. آن شب مادرم نشست کنارم. اول با کلی مقدمه چینی و بعد با خواهش و التماس و در آخر با هزار تا قسم و آیه خواست فردا به منزل نرگس برویم و او را ببینیم. به خاطر اشک هایش نه نگفتم و فردا شال و کلاه کنان رفتیم خانه ی نرگس... خیلی معمولی بود نرگس. آرام و کم حرف و کم رو و خجالتی... این را از همان برخورد اول
دلنوشته خانم مجری از آخرین گفتگوی تلویزیونی شهید رئیسی
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی گام خبر ؛ فضه سادات حسینی، گوینده خبر صداوسیما و مجری آخرین گفتگوی تلویزیون رئیس جمهور در صفحه ایکس خود نوشته است: من حاج آقا را ورای جایگاه سیاسی، علمی و اعتقادیشان، مثل پدرم دوست داشتم. هم دقیقا همسن بودند و هم به لحاظ ظاهری شبیه. خیلی برایم عزیز بودند. تقریبا همه هم از این موضوع خبر داشتند. برای گفتگوی آخر که همین چندروز قبل رفته بودم، چشمهای حاج آقا خیلی
سکته یک پدر بعد دیدن پسر جوان در اتاق دختر 15 ساله اش
بستری است. حالا برادرانم مرا عامل مرگ پدر می دانند و می ترسم مادرم را نیز از دست بدهم! حالا اطرافیانم مرا مایه ننگ و دختری هوسران می دانند اما من تازه به حرف پدرم رسیدم که مواظب گرگ ها باشم! ولی در 15 سالگی به همین راحتی یتیم شدم، ای کاش ... با توجه به تاوان وحشتناکی که دختر نوجوان درباره آشنایی های فضای مجازی پرداخته بود و عذاب وجدانی که رهایش نمی کرد. انتهای مطلب/ ی.ر
قتل هولناک پدر و دختر خردسالش به دست دختر بزرگ تر | کشف ردپای نامزد متهم در یک قتل دیگر
هم از خانه خارج شدند و رفتند. همچنین کشف آثار خون روی لباس های دختر جوان شک پلیس را دوچندان کرد، اما دختر جوان و نامزدش قتل ها را گردن نگرفتند و مدرکی هم علیه شان به دست نیامد و با قرار وثیقه آزاد شدند. در حالی که تحقیقات ادامه داشت، 3 سال بعد از این ماجرا، با استناد به این دلایل که قتل در خانه دختر مقتول رخ داده و او و نامزدش تناقض گویی های زیادی داشتند و چند سال قبل نیز پسر جوان در
آشنایی با مفاخر دهستان هرابرجان: محبوبه یزدانی نویسنده و پژوهشگر روستای ترکان
بوده که ازدواج می کند و می آید شیراز و توانست در غربت زندگی خوب و موفقی داشته باشد. این را من نمی گویم بلکه همه دوستان و آشنایان هم می گویند که او شیرزنی بوده و هر جا بگویم من دختر نگار خانم هستم فوری پدرم را هم می شناسند. مادرم واقعا یک زن نمونه بود و حتی من به عنوان اولادش هر چه کوشیده ام بلکه یک ایراد از او بگیرم هنوز نتوانسته ام. یک همسر وفادار، یک مادر خوب، یک فامیل خوب و
یادداشتی دردناک از فرزند یک کارگر؛ داغی که هرگز التیام نمی یابد
فقط پایش شکسته، اما بعد از چند هفته که پانسمان را برداشتیم فهمیدم بابا دیگر انگشت پا ندارد. خودش هم بی تاب بود و مادرم مدام یواشکی گریه می کرد. اما من در همان هشت سالگی نابود شدم. بابا تا مدت ها دیگر نمی خندید و خانه نشین شده بود. یک بار گریه بابا را دزدکی دیدم و تا الان که نزدیک 30 سال دارم در خاطرم مانده. گاهی می گویم کاش آن گریه یواشکی را نمی دیدم. بعد از آن ما دیگر به کوه نرفتیم
گفت وگو با غلامحسین سالمی، ویِت کُنگ مجله فردوسی درباره جلال، سعید راد، پرسپولیس و خودش!
بود، انگار خاک الک کرده بر روی زار و زندگی مان می ریختند. پدرم همه را می فرستاد تهران اما آن سال خانواده را به اصفهان فرستاد. اما مادر و برادر و خاله هایم در اصفهان با خشکسالی و کمبود آب مواجه شدند. به پدرم اطلاع دادند و گفت به تهران بروید. آن ها خانه ای در دزاشیب تهران اجاره کردند. سر سفره ناهار وقتی مادرم می خواهد پارچ آب را بردارد، دردهای زایمانش شروع می شود. ماما می آورند و بالاخره در تهران به
تعرض کارگردان ایرانی معروف به دختر جوان/ دختر بیچاره باردار شد
روزنو : کارگردان مشهور محکوم به تحمل شلاق و 2 سال تبعید شد.! به گزارش منیبان؛ مدتی قبل رسیدگی به شکایت دختر 26 ساله از یک کارگردان سرشناس ایرانی با موضوع تجاوز جنسی در حالی در دستور کار قضایی قرار گرفت که این دختر باردار تقاضای انجام آزمایش دی ان ای از دادگاه کرده و به پزشکی قانونی معرفی شد. دختر جوان به نام المیرا در طرح شکایت خود گفت: برای انجام تست بازیگری به دفتر سینمایی
شوهرم از همان ابتدا گفت که مرا دوست ندارد
تا این که مدتی بعد قاسم به مصرف مواد افیونی رو آورد و این گونه اختلافات خانوادگی ما شدت گرفت. در حالی که صاحب 2 دختر شده بودم روزهای سختی را می گذراندم چرا که هیچ علاقه ای بین ما وجود نداشت. بالاخره حدود10سال قبل که دختر کوچکم 8 سال بیشتر نداشت، از قاسم طلاق گرفتم و به خانه پدرم بازگشتم اما خودم احساس می کردم که تامین مخارج زندگی من و فرزندانم برای پدرم خیلی سخت شده است. در همین حال خودم
معمای حل نشده قتل پس از یازده سال
کنند. مهرداد به خانه شان رفت و من هم آماده شدم به خانه دوستم بروم و از او دارو بگیرم. پدرم گفت مهمان دارد و به دلیل به هم ریختگی خانه شان، احتمال دارد به واحد من بیایند. بعد از ساعتی که به خانه برگشتم، با جسد پدر و خواهر ناتنی ام رو به رو شدم. مهرداد هم در تحقیقات گفت: وقتی خانه نامزدم را ترک می کردم، دو مرد را مقابل در دیدم اما چهره شان را به خاطر ندارم. با گذشت 9 سال از این جنایت
برج اداره هرابرجان
شکار چی بوده تفنگ مارتین داشته و کسی اون زمان تفنگ نداشته. اینجور که مادرم تعریف می کرد تو همین برج نگهبان هرابرجان بود. ماها که علاقه به شکار داریم از پدر مادرم به ارث بردیم. حتی مادرم تعریف می کرد می گفت یک دوربین داشت از رو برج که نگاه می کردیم اون طرف دریاچه نمک خور و دهج پیدا بود حتی یک سگ شکاری هم داشت. زمانی که علی عزیزخان فوت کرده بود (در اثر مریضی احتمالاً وبا) از طریق همون سگ پیداش کردن
نقاشی انعکاس احساسات است
مخیری در سال 1367 به علت دوری از فرزندانشان و تألمات روحی ناشی از فوت مادر مرحومشان به صورت اتفاقی و بدون هیچگونه آموزشی به کمک دخترش رویا وارد دنیای هنر در زمینه ی نقاشی شدند. *خودتون رو معرفی می کنید ؟ زهرا مخیری متولد 12 مهر ماه سال 1309 در مشهد . * از کی متوجه علاقه تان به هنر شدید ؟ همیشه از دیدن مجموعه های هنری و نقاشی لذت می بردم و فرزندانم را تشویق می کردم . * پدر و مادرتان اهل هنر بودند یا خودتان آن ر