سایر منابع:
سایر خبرها
پدر اینیستا: برای خداحافظی پسرم آماده بودم
به گزارش "ورزش سه"، پدر آندرس اینیستا همیشه یک فرد بسیار مهم در حرفه پسرش بوده و این سه شنبه این هافبک سابق چند جمله زیبا را در مراسم خداحافظی خود به پدرش تقدیم کرد. اینیستا درمورد حمایت پدرش گفت: "می خواهم به پدرم اشاره ویژه ای داشته باشم چون او الهام بخش من بوده و از زمانی که من دو یا سه ساله بودم و با توپ های پلاستیکی فوتبال را شروع کردم، همیشه ارتباط خاصی با هم داشتیم. من علاقه ام
داستان عروس و پدرشوهر
محله می رویم یا باید در دادگاه برای طلاق حاضر شوی. مدتی در خانه پدرم بودم و حسن هر از گاهی زنگ می زد و جرئت نداشت بدون اجازه پدرش به ما سر بزند چون پدرش از ریش سفیدهای روستا بود و می گفت با این کاری که کردی آبروی چندین ساله مرا جلوی دوست و فامیل و... برده ای! به پدر ومادرم هم گفتم حاضرم در مغازه حسن زندگی کنم ولی دیگر به آن آپارتمان نروم. اقدامی برای نفقه و مهریه نکردم و دلم
خلاصه داستان قسمت 42 سریال ترکی وحشی yabani + پخش آنلاین
بینه و گریه می کنه سپس به خاطر میاره که وقتی به ویلا رفته بود اول با روزگار دعوا می کنه و میگه می دونستم که توهم نزده بودم چرا گم نمی شی از زندگیم بیرون؟ سپس با هم درگیر میشن و چاعلا برای محافظت از خودش چاقویی به او می زنه سپس وقتی گل و نقاشی رو اونجا می بینه برمی داره و به طرف خانه جسور و آسی میره و ازشون کمک می خواد جسور لباس های چاعلا را می سوزونه و چاقو را ازش می گیره تا پنهان کنه و به کمک آنها
قتل پسرعمو با 14 ضربه چاقو به خاطر ناموس | او را کشتم چون زنم یک راز را برملا کرد
راز چندساله ای را برملا کرد و گفت اکبر 2 سال قبل او را آزار داده و از همان زمان هم دست از سرش برنمی دارد. همانجا بود که اطمینان پیدا کردم باید اکبر را بکشم چون او مستحق مرگ بود. هاشم درباره روز حادثه نیز توضیح داد: از آنجا که می دانستم اگر تنها به سراغ اکبر بروم او از دستم فرار می کند، با یکی از دوستانم به محل کار اکبر رفتیم. او در زد و وقتی پسرعمویم در را باز کرد، من وارد شدم و با چاقو
شهید منوچهر صدیقی وثاق با سن کمش در کارهای تشکیلاتی کم نمی گذاشت
برود که عملیاتی بسیار سخت بود ادامه داد: پسرم با دوستانش به عملیات بیت المقدس 2 رفتند و همگی در این عملیات و در موعود عراق به شهادت رسیدند. وی اظهار کرد: وقتی خبر شهادت را به من دادند متوجه شدم که او سر ندارد و شهید بی سر است و از روی پلاک شناسایی شده، وقتی همسرم به من گفت که این اتفاق برای فرزندمان افتاده من به دلیل اینکه فرزندم مانند یاران امام حسین ( ع) شهید شده بود، شکرگزار خدا بودم
تکه ای از محمد در میان پنبه و کفن پیچانده شد
: خوش به حال حاج قاسم، آدم شهید هم می شود مثل حاج قاسم شهید شود. من نمی دانستم که منظور محمد از این صحبت چیست! با خود می گفتم شاید او دنبال شهرت است! بعد از شهادتش وقتی به من گفتند که هیچ پیکری از محمد باقی نمانده به ذهنم رسید که او شهادتی، چون شهید ابراهیم هادی را از خدا خواسته بود. همسر شهید اهل روایت است و این کار مصاحبه را برای ما راحت تر می کند. در فرصت به دست آمده، گفتیم و شنیدیم و شد همین سطور
جزئیات مرد جوانی که همسرش را به قتل رساند
چهره تا این حد برایش آشناست و متوجه شد این مرد همسر مقتولی است که صبح همان روز جسدش در خانه پیدا شده و عکس این مرد را روی دیوار خانه دیده بود. مرد جوان بازداشت شد. او بعد از دستگیری اعتراف کرد همسرش را کشت چون به او سوءظن داشت. متهم گفت: همسرم دخترعمه من بود. ما مدت ها با هم زندگی عاشقانه ای داشتیم اما وقتی من معتاد شدم، کم کم رابطه ما تیره شد. چون همسر و پسرم را دوست داشتم، اعتیادم را
4 روایت تکاندهنده از قتل عام خانواده لارستانی/ روایت پدر خانواده و مامور پلیس/ اطلاعیه پلیس درباره قتل ...
بازی، دست و پایم را بست و داخل صندوق عقب ماشین گذاشت و حرکت کرد. مامور پاسگاه افزود: شماره تلفن پدر پسر بچه را از او گرفتیم و با او تماس گرفتیم. پدر او گفت که سر کار بوده و در حال بازگشت به خانه بوده است. اولین تصویر او در فضای مجازی منتشر شد و در اختیار خبرنگار رکنا قرار گرفت. روایت سوم پدر خانواده نیز گفته است : در حال رسیدن به خانه بودم که پلیس با من
قرآن عامل موفقیت هایم شد/ رموز موفقیت رتبه 33 کنکور انسانی
ذرد واقعاً این طوری هست؟ ما هم تفریحات خوبی داریم مادر و دختری یا مادر و پسری با هم کافی شاپ و پارک می رویم. پسرم با دوستان قرآنی اش جلسات قرآنی دارند و بعد با همدیگر تفریح و ورزش می کنند یعنی این جوری نیست که چون کنار قرآن و اهل بیتم همیشه خانه نشین باشیم غمگین و ناراحت باشیم. باور کنید فکر کنم از خیلی از افراد دیگر هم زندگی شادی داریم. در این زمانه تربیت فرزند واقعاً سخت
افزایش مهاجرت معکوس در محلات تهران
کار بیرون از خانه را بیشتر کردیم تا بتوانیم با وجود افزایش اجاره مسکن در همین منطقه بمانیم. سال قبل صاحبخانه 200 میلیون روی پول پیش گذاشت و ما الان مجبور شده ایم یک میلیارد برای پول پیش تهیه کنیم، با هر سختی در چهار ماه این پول را جمع کردیم. چند روز قبل همسرم می گفت این همه سختی می کشیم، یک محله پایین تر برویم. گفتم نه، قبول نکردم. چون این دوره مهم ترین دوره درسی و تربیتی پسرم است. بعد که دانشگاه
نمایش خطرناک پدر برای نصیحت، به قتل پسر 19 ساله ختم شد
به گزارش نبض بازار ، اما در این میان، چاقو به شکم پسر اصابت کرد و او جان باخت. پدر اظهار داشت که قصد آسیب رساندن به پسرش را نداشت و تنها هدفش نصیحت کردن او بود. در نهایت، پدر به قتل غیرعمد پسرش اعتراف کرد و هم اکنون در بازداشت به سر می برد و از عذاب وجدان شدیدی رنج می برد. پدر برای نصیحت و تربیت پسر 19 ساله اش، تصمیم گرفت نمایش عجیبی اجرا کند اما این نمایش ناخواسته به جنایتی دلخراش ختم
اعترافات مردی که پسرش را ناخواسته به قتل رساند
نمی خواستم بگویم پسرم خودش را کشته است. او وقتی با من و مادرش جروبحث کرد، خودزنی کرد. بعد ما فوری او را به بیمارستان رساندیم که او یک روز هم در بیمارستان بود اما در نهایت فوت شد. کارشناسان پزشکی قانونی باز هم صحت گفته های پدر را زیر سوال بردند، چون معاینات شان نشان می داد جراحت ایجادشده ناشی از خودزنی نیست و قطعاً فرد دیگری، غیر از متوفی ضربه منجر به فوت را به او زده است. به
گفتگو با مصدوم جنایت روستای زاک در حوالی مشهد که دوستش مقابل چشمش به قتل رسید
روستای زاک در اطراف مشهد در روز روشن و مقابل چشم رهگذران وحشت زده، به رگبار بسته می شوند. بعد از این حادثه، متهمان که حتی زحمت پیاده شدن از خودرو را به خودشان نداده بودند، با پراید از محل متواری شدند. در این میان یکی از آن سه نفر که در لحظه تیراندازی روی موتورسیکلت نشسته بودند، در صحنه به قتل رسید. او به نوعی مانع اصابت تیر های بیشتر به سمت دو فرد نشسته در لبه جدول خیابان شد و جان آنها را خرید.
دعای شهید جنگ احد که به فرموده پیامبر (ص) مستجاب شد
در احد شهید شد. مرد دیگری است بنام عمروبن جموح ، اتفاقاً یک پایش لنگ بود، و بحکم قانون اسلام جهاد از این آدم برداشته شده بود (لیس علی الاعرج حرج) جنگ احد پیش آمد، این مرد چند پسر داشت، پسرهایش سلاح پوشیدند، گفت: من هم باید بیایم شهید بشوم، پسرها مانع شدند گفتند: پدر، ما می رویم، تو در خانه بمان، تو وظیفه نداری، تو چرا می خواهی به جهاد بیایی؟ پیرمرد قبول نکرد، رفتند سران فامیل را جمع
داستان درمانگری که 30 سال مصرف کننده بود
تاریکی نخوریم. کشیدیم و فردایش او گفت من می گیرم و من گفتم من می گیرم و نه او گرفت و نه من. بعد از ده، پانزده روز به تاریکی عادت کردیم. شمع روشن می کردیم و بعد گفتیم اصلا ادیسون اشتباه کرد برق را اختراع کرد، چون شاعرانه بودن محفل را تازه تجربه کرده بودیم. بعد هم که شمع ته کشید و مجبور شدیم لامپ بگیریم دیگر حال نداشتیم وصلش کنیم. همه اینها را تعریف کردم که بگویم اعتیاد و مصرف مواد با آدم کاری می کند
قاتل زن مسن برای دومین بار از مرگ نجات یافت
بسته معیشتی آورده است. مادرم گفت پسر جوان کمی مشکوک به نظر می رسد و الان در خانه به تلویزیون خیره شده است. پس از این به مادرم گفتم که بسته از او بگیرد و به بیرون راهنمایی اش کند و بعد هم با مادرم خداحافظی کردم و تلفن را قطع کردم. این مرد ادامه داد: روز حادثه چند باری با مادرم تماس گرفتم، اما او جواب نداد و وقتی به خانه ام رفتم، تصمیم گرفتم از طریق دوربین خانه مادرم را کنترل
حبیب با رفتنش کمر خیلی ها را شکست!
امروز یا فردا می رسد تهران. مانده بودم خبر را چه جوری باید به خانواده حبیب داد. وقتی پرس و جو کردم معلوم شد خانواده حبیب به تبریز رفته اند. قرار شد هر طور شده به حمید ریاضی یا به محمدی خبر داده شود تا آنها ترتیب کارها را بدهند. منتها کمی بعد فهمیدم که خبر شهادت حبیب در همه جا پیچیده و حتی به گوش پدر و مادرش هم رسیده است و آنها سراسیمه از تبریز، شبانه عازم تهران شده اند. وقتی نزدیکی های
مرد همسرکش قتل را گردن پسرش انداخت
. به همین خاطر زن همسایه را که پرستار بود صدا کردم و او بعد از معاینه گفت شهین فوت کرده است. بعد از این توضیحات تحقیقات در این زمینه آغاز شد تا اینکه کارشناسان پزشکی قانونی اعلام کردند زن جوان بر اثر انسداد مجاری تنفسی فوت کرده است. به این ترتیب پرونده با موضوع قتل عمد تشکیل شد و خانواده مقتول مورد تحقیق قرار گرفتند. آن ها در تحقیقات گفتند دخترشان در این سال ها با شوهرش به نام حبیب اختلاف
به خاطر چشم های مظلوم سینا
گشت... مهندسی سی ساله، خوش تیپ و خوش سرو زبان شده بودم برای خودم. آن شب مادرم نشست کنارم. اول با کلی مقدمه چینی و بعد با خواهش و التماس و در آخر با هزار تا قسم و آیه خواست فردا به منزل نرگس برویم و او را ببینیم. به خاطر اشک هایش نه نگفتم و فردا شال و کلاه کنان رفتیم خانه ی نرگس... خیلی معمولی بود نرگس. آرام و کم حرف و کم رو و خجالتی... این را از همان برخورد اول
حال بد شوهر نسرین مقانلو بر سر مزار پسرش | ضجه زدن شوهر نسرین مقانلو در بهشت زهرا برای پسرش
به گزارش شمانیوز: نسرین مقانلو متولد یک تیرماه سال 1347 در تهران است. نسرین مقانلو فعالیت بازیگری خود را با فیلم امید در سینما آغاز کرد و با بازی در فیلم همسر بیشتر مورد توجه قرار گرفت. نسرین مقانلو پس از بازی در فیلم نابخشوده چند سالی را خارج از کشور گذراند. نسرین مقانلو سپس به ایران بازگشت و بازی در سینما و تلویزیون را ادامه داد. نسرین مقانلو با انتشار تصویری از پسرش نوشت:
قتل شوهر 20 روز بعد از ازدواج
به گزارش پایگاه 598 ، شرق در ادامه نوشت: وقتی مأموران تحقیقات را آغاز کردند، متوجه شدند شیرعلی و همسرش نازگل در خانه پدری شیرعلی زندگی می کردند. زمان حادثه شیرعلی در اتاقی که در اختیار او و همسرش بود، حضور داشت و در همان جا به قتل رسید. پدر شیرعلی گفت: اتاقی که پسرم در آن بود با جایی که ما ساکن هستیم، کمی فاصله دارد. عروسم با جیغ و گریه سراغ من آمد و گفت شیرعلی کشته شده است. من هم
سرزمین مهربان ترین آدم ها/ درباره رزمنده هشت سال دفاع مقدس و رکاب زنی 3هزار کیلومتری اش پس از سکته قلبی
داشته باشم. من از یکی از دوستان بسیار خوبم یعنی سرهنگ صفری دوچرخه اش را قرض گرفتم و با آن به سفر رفتم. اما در این مرحله که می خواهم ادامه سفرم را بروم، قرار است با دوچرخه خودم رکاب بزنم. نمی خواستم خانه نشین بشوم من تا اینجای زندگی آدمی بودم که کشاورزی کردم و بعد هم همان طور که برایتان گفتم چند شغل مختلف را تجربه کردم برای همین آدمی نیستم که در خانه بنشینم. اما پس از اینکه مریضی ام
اولین خانه رهبر انقلاب و همسرش کجا بود؟
ها و تعقیب و گریزها، انزوا، سکوت، تبعید و دیگر رخدادهای بعدی نشان داد که سنگینی سقف این زندگی مشترک روی ستون های صبر و پایداری این زن قرار دارد؛ زنی که از خانواده ای دارا به همسری طلبه ای ندار درآمده، و با حوادث زندگی با گشاده رویی برخورد می کند، مرد خانواده را در ادامه راهی که بدان ایمان داشت و پای می فشرد استوارتر کرد. همسرم هیچ وقت اظهار نگرانی و گله مندی از دست من نکرده، حتی مشوق من
قتل ناخواسته فرزند هنگام مشاجره
.... فرشید چکاره بود؟ با خودم میوه فروشی می کرد و کمک حالم بود. کی متوجه شدی فوت کرده؟ بیمارستان به من گفت درمان پسرم هزینه زیادی دارد و من هم گفتم هر چقدر پول نیاز داشته باشد، پرداخت می کنم، حتی حاضر بودم خانه ام را بفروشم و امیدوار بودم پسرم نجات پیدا می کند. ساعت 8 شب از بیمارستان خارج شدم و می خواستم به خانه بروم و پول بیاورم که باجناقم زنگ زد و گفت به بیمارستان برگردم. وقتی برگشتم پسرم به سختی نفس می کشید و آخرین حرفش وجودم را سوزاند. پسرم به من گفت: پدر جان ببخش که تنهات گذاشتم و بعد چشمانش را برای همیشه بست. ...
بخشش از نوعی دیگر
اما گاهی بعضی از آنها به پایانی شیرین منجر می شوند. مثل پرونده درگیری دو دوست صمیمی در یک باشگاه بدنسازی که به قتل یکی به دست دیگری منجر شد. دعوای آنها بر سر یک ساعت برند بود و در یکی ازشهرستان های استان مرکزی اتفاق افتاد و پسری 26ساله با ضربه چاقو به قتل رسید. خیلی زود دوستش دستگیر و بعد از محاکمه به قصاص محکوم شد. اولیای دم مقتول که فکرش را نمی کردند پسرشان به دست دوست صمیمی اش به قتل برسد برای
لالی نیوز
از سال 1364 در گعده ای در کرج گفت: در این مجلس محمدعلی بهمنی و حسین منزوی و شاعران دیگری بودند. اولین بار بود که مرا دعوت کرده بودند تا چیزی بخوانم. شاعران خیلی شعر گفتند و یکی از دوستان پرسید، از شاعران چه برداشتی کردی: گفتم 2 شاعر بودند، یکی منزوی و یکی هم بهمنی. او با بیان اینکه رابطه عمیقی با بهمنی داشت، شعر با همه بی سرو سامانیم، باز به دنبال پریشانیم او را با آواز خواند.
زن 35 ساله: تحمل هوسرانی های شوهرم را ندارم
زن 35 ساله گفت: آن روز که خانواده مجید به خواستگاری ام آمدند، ذوق عجیبی داشتم. درون آشپزخانه مشغول چیدن استکان های چای بودم اما همه هوش و حواسم به حرف های خواستگارانم بود؛ به طوری که در یک لحظه گوش هایم تیز شد. آن ها از کارخانجات تولیدی و ثروت انبوه خودشان سخن می گفتند و چشمان من به برق طلاها و لباس های گران قیمت خواهر و مادر مجید دوخته شده بود. دیگر در افکار خودم غرق شدم و همه رویاها
راننده ای که شوهر سابق همسرش را با خودرو له کرد!
/> او حالا دو فرزند صغیر دارد و من از طرف خودم و نوه هایم برای متهم درخواست قصاص دارم. سپس متهم به جایگاه رفت و ضمن رد اتهام قتل عمدی، گفت: روز حادثه در انتظار سحر بودم که به یکباره خودروی نیسان شهاب را دیدم. من ماشین او را از روی شعری که پشتش نوشته بود، می شناختم وگرنه خودش را تا آن روز از نزدیک ندیده بودم. به محض اینکه سحر رسید، گفتم زودباش سوار شو، فکر کنم شهاب اینجاست.
روایت یک دیالوگ طلایی : دوستش داشتم، خیلی
پر اشک شده بود. با وجود این ، برنامه آنطور که می خواستیم پیش نرفته بود و برای برنامه تلویزیونی نمی شد از آن استفاده کرد، آن شب از اتفاقی که رخ داده بود خیلی ناراحت بودم ، حتی می توانم بگویم که عذاب وجدان داشتم، با خودم فکر می کردم که الان این مادر و حتی اعضای خانواده چقدر تحت فشار هستند ، احتمالا مادر با خودش فکر می کرد که چرا حرف نزدم، چرا بعد از این همه سال که نام فرزندم ورد زبانم
گفت وگو با غلامحسین سالمی، ویِت کُنگ مجله فردوسی درباره جلال، سعید راد، پرسپولیس و خودش!
شاعر نتوانسته حرفش بزند. شعر را درست کردم، با دست بردن در آن، راست و ریستش کردم و فرستادم برای انتشار در مجله. هفته بعد از انتشار در دفتر مجله بودم. آقای عبدالعلی دستغیب هم بود، آقای عباس پهلوان نبود. جوانی آمد و سراغ ایشان را گرفت. گفتم نیستند و خودم را معرفی کردم. جوان گفت: ماشاءالله آجودانی هستم، از مازندران گفتم: شعرتان چاپ شده بود، دید . گفت: شعر من نبود . گفتم: چرا شعر شما بود، منتهی من دست