سایر منابع:
سایر خبرها
تقید شهید تورجی زاده به نماز اول وقت
فرمانده گردان یا زهرا بود که به شهادت رسید و وصیت کرده بود روی مزارم یا زهرا (س) را بنویسید. انسان سوخته بعد از شهادت شهید تورجی زاده چون خیلی بین حاج آقای بحرالعلوم و آقا محمد ارتباط عاطفی و معنوی بود، از ایشان پرسیدم که خوابی از آقا محمد ندیدید؟ و ایشان گفتند که خواب شهید تورجی زاده را دیدم و به او گفتم این قدر یا زهرا یا زهرا گفتی چیزی هم نصیبت شد، گفت که برای من همین بس که
ماجرای انگشتری که رهبری پس داد
خواب و انگشتری که به دستان رهبری متبرک شده بود می گوید: یک شب در عالم خواب دیدم که حضرت آقا به خانه ما آمده و با شوق از ایشان پذیرایی می کنم. بعد انگشتر فیروزه ای حسین را به رهبری هدیه دادم. ایشان در حالیکه انگشتر را به دست داشتند به ستون خانه تکیه داده و گفتند الحمدالله که ستون این خانه محکم است. صبح وقتی بیدار شدم با ذوق خوابم را به همسرم تعریف کردم و مرحوم حاج علی اکبر گفت که انشالله همین طور می
شهیدی که هرروز تمام افراد خانواده اش را برای اقامه نماز صبح بیدار می کرد
وقت هرروز صبح تمام اعضا خانواده را از خواب بیدار می کرد و همه را برای جلسات دعای ندبه و دعای کمیل دنبال خودش می برد. فرمانده پایگاه خواهران بسیج برزک تصریح کرد: شهید بارها به من فرمود به محض اینکه کلاس پنجم ابتدایی را تمام کردی برای خواندن درس طلبگی وارد حوزه علمیه خواهران قم شوم و بنده هم از این پیشنهاد بسیار خوشحال شده بودم و به همکلاسی های خودم گفتم سال دیگر برای خواندن درس طلبگی
مروری برکتاب (112)؛ خلیل آسا بیانی از زندگی وخاطرات شهید خلیل تختی نژاد
شهرستان خمیر مشغول خدمت بود. وی فرزند آخر خانواده محمد تختی نژاد بوده و دارای 2 خواهر و برادر است. شهید تختی نژاد لقب دومین شهید مدافع حرم استان هرمزگان را به خود اختصاص داد و بعد از شهید عبدالحمید سالاری ( نخستین شهید مدافع حرم این استان) در سوریه به شهادت رسید. شهید عبدالحمید سالاری نخستین شهید مدافع حرم از استان هرمزگان است که سوم آذرماه سال 1394 برابر با 12 صفر در جنوب استان حلب سوریه لیاقت شهادت در راه دفاع از حرم حضرت زینب(س) دریافت کرد. استان هرمزگان در کرانه نیلگون خلیج فارس 2 شهید مدافع حرم دارد. ...
نوجوان 15 ساله ای که یتیم نواز بود/ ماجرای پسته هایی که سر از جبهه درآورد
به گزارش ندای برخوار ؛ گروه ایثار و شهادت – هانیه عباسی: کوله بارش را بست، اما نه برای کلاس درس و تحصیل، بلکه برای رفتن به جبهه و جنگ. این بار به جای برداشتن دفتر و خودکار و مداد، پوتین و لباس رزمی که چند سایزی برایش بزرگ تر بود و چفیه سیاه و سفیدش را برداشت و عازم سفر شد؛ سفری که عاقبتی جز اسارت و جراحت و شهادت نداشت. مسیرش
سردار جباری: قطعاً سید حسن نصرالله و حاج قاسم با امام زمان رجعت و به زودی در قدس نماز میخوانند
نمیبرم به مدت دوساعت در سرداب مطهر رضوی بود و به چشم دیدم چنان گریه می کرد و توسل عاشقانه به محضر امام رضا داشت. من بیش از 12 سال در محضر حضرت آقا بودم و در همه جلسات ایشان بودم و افراد لشکری و کشوری و کشورهای مختلف را دیدم ولی به قطع می گویم کسی را ندیدم جز حاج قاسم و سیدحسن نصرالله در آغوش رهبر انقلاب اینقدر گرم در آغوش بگیرند و مورد عنایت قرار بدهند. حتی دیدم فرزندان حض
نام با معانی پسندیده، در هویت و شخصیت فرد تأثیرگذار خواهد بود
متعدد می باشد. استاد قرائتی در خاطره ای پیرامون نامگذاری فرزندان می گوید: مدتی در زیمباوه آفریقا بودم. علی رغم مسلمانان زیاد در آنجا، فقط یک زن و شوهر شیعه بودند. آدرس گرفتم و آنها را پیدا کردم. به آنها گفتم: شما یک زن و شوهر شیعه در یک کشور غریب چه می کنید؟ اسم بچه هایتان چیست؟ . گفتند: صادق، باقر و کاظم . گفتم: بارک الله . آنها در آفریقا اسم امام را زنده می کنند، اما متأسفانه بعضی شیعه
انقلابی گری شهید سیدحسن نصرالله براساس ادای تکلیف و تحصیل رضایت حق تعالی بود
بود. مجلس فاتحه ای رفته بودم و از بس از این لایحه ناراحت بودم، آن جا بلندگو را از قاری گرفتم و علیه لایحه صحبت کردم و این منشأ آن شد که دولت در آن زمان لایحه را از مجلس پس گرفت. بعد ایشان می فرمایند ولی من نمی دانم که کاری که کردم برای خدا بود یا برای تعصب دینی ام. ببینید چقدر نکته ظریفی است که ایشان می فرماید که صحبتی که کردم اثر هم گذاشت ولی نمی دانم برای خدا انجام دادم یا این که به خاطر تعص
هنگام شستن لباس رزمنده ها جوی خون راه می افتاد
که آنقدر مسئولیت پذیر و حواسش به وطنش است. علی در چه عملیاتی به شهادت رسید؟ علی در عملیات بدر در سال 1363 به شهادت رسید. بدر در اسفند سال 63 بود. هفت روز بعد از اینکه سال جدید (1364) تحویل شد، خبر شهادتش را برایمان آوردند. من برای او هم خواهر بودم و هم مادر. این حس مادری از کجا به وجود آمده بود؟ من با علی 13 سال فاصله سنی داشتم و از او بزرگ تر بودم. در اصل مثل
حضرت عبدالعظیم(ع) چگونه مرجع امور شرعی شیعیان در شهرری شد؟
ابیطالب علیه السلام است و بعد از آن بزرگوار: حسن، حسین، علی بن الحسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی و تو خلفای پیغمبر هستید. در همین موقع بود که امام علی النقی علیه السلام فرمود: بعد از من پسرم حسن امام است، مردم نسبت به خلیفه بعد از حسن چه خواهند کرد؟! گفتم: از چه لحاظ؟ فرمود: از این لحاظ که او دیده نخواهد شد و حلال نیست که نام
این همه سوریه بودی، بی سیم چی هم نشدی؟!
فاش نیوز - حاج اصغر پاشاپور از فرماندهان جبهه مقاومت بود اما تا زمان شهادتش مادرش نمی دانست حاج اصغر حتی از یاران نزدیک به حاج قاسم سلیمانی است. سیده حوریه موسوی پناه مادر شهید حاج اصغر پاشاپور تعریف می کند: تا زمان شهادت حاج اصغر ما نمی دانستیم مسئولیتش چیست. در سوریه از پسرم پرسیدم: اینجا چه کاره هستی؟ گفت: ما کاره ای نیستیم. بعد ها چندین بار حضوری یا تلفنی از حاج اصغر این سؤال را
خوشه های آزادی + فیلم
به گزارش ایکنا از همدان، در فیلمی که تقدیم مخاطبان ایکنا می شود، بخشی از پیام سردار شهید حاج قاسم سلیمانی به فرماندهان مقاومت فلسطین است که امروز پس از 10 سال با توجه به تغییر برخی از معادلات خواندنی است. متن پیام به این شرح است: بسم الله الرحمن الرحیم ألا تقاتلون قوماً نکثوا أیمانهم وهموا بإخراج الرسول وهم بدؤوکم أول مرة أتخشونهم فالله أحق أن تخشوه ان کنتم مؤمنین... (توبه/
میهمانی هفته ملی کودک در هوای سه شهید
تشریف آوردید دل ما روشن شد. علی قاسمیان خاطرات 30 دی سال 65 را مرور و برایمان از آن روز گفت، من اداره بودم و خانم و 4 فرزندم خانه بودند. طلا خانم هفت ماهه باردار بود. یک دفعه شنیدم که محله سر پل یخچال بمباران شده است. نمی دانم چطور خودم را به خانه رساندم. بمب بعثی همه چیز را ویران کرده بود تا چشم کار می کرد جنازه بود و بدن های تکه تکه شده. آن هم بیشتر بچه هایی که در کوچه بازی می کردند، ا
قتل پسرعمو با 14 ضربه چاقو در دعوای ناموسی
با حضور در پلیس آگاهی خودش را تسلیم و به قتل اکبر اعتراف کرد. وی در تشریح ماجرا به مأموران گفت: حدود یک سال قبل به رفتارهای همسرم مشکوک شده بودم. بعد از اینکه او را زیر نظر گرفتم، فهمیدم همسرم با اکبر از طریق اینترنت ارتباط دارد. چند بار از زنم توضیح خواستم، اما جواب سربالا داد. آنقدر پیگیر شدم تا اینکه فهمیدم اکبر چند سال قبل همسرم را آزار داده و حالا می خواهد از او اخاذی کند و حق
آخرین قسمت نمایش پدر، قتل پسرش بود
نه پسرم. به او گفتم ببین اگر چاقو به نقطه حساس بدن طرف بخورد، ممکن است جانش را از دست بدهد و تو تبدیل به قاتل شوی. پسرم اما از دست همسایه ها عصبانی بود و تقلا کرد چاقو را از دستم بگیرد که ناگهان چاقو به شکم او اصابت کرد. بعد چه شد؟ او را بردم بیمارستان. دکترها گفتند که او خوب می شود و ضربه عمیق نبوده است. روز بعد هم کنارش بودم حتی گریه کرد و از من خواست تا او را
روایت نماز جمعه نصر تهران به امامت رهبر معظم انقلاب
؛ احتمال می دادیم شلوغ شود، ولی نه آنقدر! صبح وقتی نگاهم به ساعت افتاد، لبخندی زدم و لحظه ای به خودم خندیدم که تو می خواستی ساعت 5 صبح بیدار بشوی و بروی بنشینی؟! در همین حال بودم که ناگهان به خود آمدم و به دوستم گفتم که دیگر وقت حسرت خوردن نیست و باید به سرعت برویم؛ قدم هایمان را دوتا یکی کردیم تا به محل مصلی تهران برسیم. هرچقدر که بیشتر عقربه های زمان تکان می خورند بیشتر در فکر فرو می رفتیم
سلام بر علمدار تفحص
کردم تا آن را تعبیر کند. او گفت یکی از خانواده شما به امام رضا(ع) وصل می شود. چند روز بعد آقا مجید شهید شد. گنجیساری گفت: چند سال پیش که برای بازدید و زیارت شهدا به مناطق عملیاتی غرب کشور رفته بودیم، زمان اکران فیلم سینمایی چ بود. من این فیلم را در جشنواره دیده بودم. وقتی به آن بیمارستان رفتیم، برایم جالب بود چون سردر بیمارستان عکس ابراهیم همت و همسرم نصب شده بود که به شدت حالم را دگرگون
ترس هایی که لگد شدند
به واو حرف های پدر و مادرش را به زبان می آورد و ترس را توی دل های کوچک بقیه می انداخت، توی صدای تیز سوتم گم کنم. دکمه میکروفن را که می زدم هنوز چشم های خیس و ترسیده و دست های لرزگرفته دخترک کنار میزم را می دیدم. وقتی خم شدم و بغلش گرفته بودم، کنار گوشم گفته بود من از جنگ می ترسم. تا وقت صبحگاه، غم بزرگ شهادت سیدحسن روی دلم بود و آهنگ شاد توی فضای مدرسه، قلبم را می فشرد؛ اما
ماجرای باورنکردنی از زندگی مردی که 3بار از پرتگاه مرگ به زندگی برگشت
شد. مرد جوان به قتل اعتراف کرد و گفت: وی ادامه داد: آن شب به جشن تولد دوستم دعوت شدم و متاسفانه مشروبات الکلی مصرف کردم. حالم اصلا خوب نبود و چون خیلی مست بودم از مراسم تولد خارج شدم و برای هواخوری به یکی از بوستان های تهران رفتم. در آنجا با مقتول که برای پیاده روی به پارک آمده بود چشم در چشم شدم. بر سر همین موضوع جزیی و پیش پا افتاده با مقتول درگیر شدم و ناخواسته جانش را گرفتم.
نقش شهید حسین همدانی در تأسیس نیروی دفاع وطنی سوریه
شهادت آقای همدانی که آخرین دیدارم را با ایشان داشتم، او را آزاد از همه قیدوبندهای دنیایی دیدم. تأسیس نیروی دفاع وطنی در سوریه ویژگی دیگر ایشان هم قدرت طراحی اش بود یکی از بچه های نیروی قدس که بعد از حاج قاسم سلیمانی دمشق را از سقوط نجات داد، حسین همدانی بود. او نیروهای موسوم به دفاع الوطنی را به کمک حاج قاسم سازمان دهی کرد. حسین همدانی سازمان نیروهای دفاع وطنی را در سوریه به
شنیدم می گفت وصیت نامه نوشتم و آمدم...
کشید و گفت امروز روز ایرانه در کل دنیا. گفتم به ایرانی بودنم افتخار میکنم و به هموطن شما بودن بیشتر. در همین حین از وجد و اشتیاق جمعیت متوجه آمدن حضرت آقا شدیم، خانم دکتر با دقت در تلاش بود از فاصله ی خیلی دور سیدعلی رو ببینه، دلم نیامد مزاحم این لحظاتش بشوم و خیلی آرام ازش فاصله گرفتم و رفتم...
آرمانِ عزیز پا درمیانی کرد/ روایت یک دیدار و تحقق آرزوی دختر دهه هشتادی
. گذشته و حال و آینده یادم رفت؛ انگار خستگی و حسرتِ تمام عمرم از دلم پاک شد و از جانم درآمد. خرم آن لحظه که مشتاق(بعد از سال ها فقط حسرت خوردن و انتظار کشیدن، درست در لحظه ای که لبه پرتگاه سقوط ایستاده و شک به جان دل و عقلش افتاده) به یاری برسد. آن لحظه حسرت می خوردم که چرا فقط دو چشم دارم. به قول شاعر(و با اندک تغییر)، کاش من همه بودم، با همه چشم ها، تو را نگاه می کردم... . کاش یک جفت
چه کسی برای این دختر بچه فلسطینی پدر و مادر می شود؟
همچنان دلم غش می رفت برای داشتن یک خواهر و برادر. از وقتی دست چپ و راستم را تشخیص دادم، پدر و مادر از این دکتر به آن دکتر رفتند و آخر هم نشد که نشد. یادم می آید یکبار به پدر گفتم: من دوستی ندارم. احساس تنهایی می کنم. پدر گفت: انسان همیشه تنهاست! اما یادت باشد خدا همیشه با ماست. از رگ گردن هم نزدیک تر... شاید خبر نداشتم اما حالا می دانم انسانِ خوشبخت و ثروتمندی بودم. یک شب مانند همه شب
صدای تاریخ در او باید فرمانده باشد خواندنی شد
کرد، متوجه می شدم، پشیمان می شدم، توبه می کردم و از خدا طلب عفو و بخشش می کردم و مرا می پذیرفت و این اواخر هم خیلی دلم هوای رفتن کرده بود. خدا کند که در موقع جان دادن راضی باشد خدای مهربان و خودم به رحمت او امیدوار هستم نه به عملکرد خودم. نجمه کتابچی، نویسنده در مقدمه این رمان می نویسد: روزی که برای اولین بار تصمیم گرفتم داستان بلندی از خاطرات سردار شهید حسین همدانی بنویسم، برای این کار
(عکس) سفر به ایران قدیم؛ ناگفته ای از انفجار دفتر نخست وزیری سال 1360
ملت به سمت ساختمان نخست وزیری می دویدند و صدای بلند آژیرآتش نشانی همه جا را پرکرده بود. خاطره یک روز تلخ که مرتضی خلیل پیما، پیشکسوت آتش نشانی تهران، از آن به عنوان یکی از بدترین روزهای کاری اش نام می برد. خلیل پیما در آن ایام فرمانده ستاد فرماندهی آتش نشانی تهران بود. او آن روز را این گونه روایت می کند: صدای انفجار که شنیده شد تیم آتش نشانی به سرعت به محل حادثه اعزام شد. من از جانب
داستان کوتاه/ خوابگاه شماره 2
خانه زنگ زدم و طلب پول کردم. آن ها هم فرستادند. فرقی نمی کرد چه قدر، به محض این که پول را می گرفتم، غیب می شد. همه جا را امتحان کردم توی جیبم، توی جلد کتاب جا سازی می کردم، توی جعبه کفش و آن را زیر تخت گذاشتم. دلم به حال خودم می سوخت. هنوز همان دختر بچه سرتق، صبور و امیدوار بودم که گمان می کردم هر قله کوه دعوتیست برای فتح و پاشنه ی کفشم را ور می کشیدم. راهی جاده های پر از سراب با تلالو
متن کامل مستند سعادتمندان در شرح حال آیت الله عبدالقائم شوشتری
من هم می بیند، این مکاشفه ای که برای من شده است را مورد توجه ایشان هم هست و ایشان هم می بیند، لذا تا مدت ها به پدرم نمی گفتم؛ تا اینکه یک روز از پدرم پرسیدم چرا حضرت ملحفه را روی صورتشان کشیدند، [پدر] گفتند، کدام ملحفه؟ کی را می گویی شما؟ بعد کمی که بزرگتر شدم، متوجه شدم که این مکاشفه فقط برای من می شده! برای پدرم نبوده است. روای : تازه 13 ساله شده بود، اما عطش شدیدی در خود
4 روایت تکاندهنده از قتل عام خانواده لارستانی ! / روایت پدر خانواده و مامور پلیس ! + عکس و فیلم
رسیدم متوجه باز بودن در خانه و نبودن ماشینم شدم.با صدای بلند همسر و فرزندانم را صدا کردم اما آنها جواب ندادند. با تلفن همسرم تماس گرفتم اما جواب نمی داد با سفارش مامور پاسگاه فداغ، به منزل همسایه ام رفتم گفتم شاید آنجا باشند.بی خبر از همه جا وارد خانه شدم ،اما با در بسته مواجه شدم. مامور پاسگاه فداغ به من گفت از دیوار بالا رود و داخل منزل شوم اگر هم درها قفل بودند قفل ها را