سایر منابع:
سایر خبرها
قصه شب یلدا برای مدرسه و پیش دبستانی
افتادیم و وقتی رسیدیم بابا مشغول کارشد و من هم سرگرم بازی شدم. مدتی که گذشت احساس تشنگی کردم برای همین به بابا گفتم که آب می خواهم، او هم گفت که برای خوردن آب باید بروی سر چشمه. گفتم: کجاست؟ بابام گفت: دختر جون اون درخت ها رو می بینی اونور گندم ها، باید بری اونجا. گفتم: باباجون خیلی دوره، خسته می شم. البته دور نبود اما چون می ترسیدم این حرف را زدم.
هر استان باید حداقل یک کتاب و عروسک مختص خود داشته باشد
کانون وصل است افسانه احسانی در ابتدای این نشست مقدمه کتاب دوتوک عروسک کوچیک بلوچی را خواند و گفت: پیشنهاد این کتاب سال 97 از سوی انتشارات کانون به من داده شد و دچار ترس شدم با اینکه چهار کتاب برای بزرگسالان دارم و دست به قلم بودم و هستم. به هر حال کسانی که در کانون هستند در قالب مربی و تسهیل گر توانمند، آگاه و به روز هستند و برای بچه ها از جان مایه می گذرند. بالاخره بعد از یک سال جرات کردم
قتل ناموسی بچه محل با یک مشت
زمزمه هایی از سوی دوستانم به گوشم می رسید که خیلی بابت آن عصبانی شده بودم. به غیرتم برمی خورد که پشت سر یکی از اقوام نزدیک من که متاهل هم بود حرف می زدند. مگر چه می گفتند؟ می گفتند که مجید برای آنها تعریف کرده که با آن خانم ارتباط دارد. برای همین با مجید دعوایت شد؟ نه اول سراغش رفتم و گفتم چرا چنین حرف هایی زدی؟او هم گفت به تو ربطی ندارد و دلم خواسته
در نکوهش جنگ
مجروحان ضجه می زدند و از شدت درد مثل زنانِ بچه مرده جیغ می کشیدند. مردگان اما بی صدا خوابیده بودند. چشم هایشان به شکل رقت برانگیزی باز بود و با وحشت به نقطه ای موهوم اما بسیار نزدیک خیره شده بودند. مادربزرگم می گفت به عزرائیل نگاه می کرده اند! فیلیپینی، هندی، ژاپنی و چندین کشته و زخمیِ ایرانی مسافران هلیکوپترهایی بودند که پشت سر هم در فضای آسمان فرودگاه ظاهر می شدند و مثل سنجاقک هایی خسته
چه کسی برای این دختر بچه فلسطینی پدر و مادر می شود؟
و گلویم می سوخت. از صبح حس و حال سرماخوردگی داشتم. به خودم گفتم دیگر پدر نیست که برای بردنم به دکتر به هر دری بزند و باج های تشویقی بدهد. اما لحظاتی بعد مادر با یک لیوان دمنوش و قرص سرماخوردگی به من یادآوری کرد که هنوز هم او را دارم و ثروتمندم... ناخودآگاه اشکم سرازیر شد و به این فکر کردم؛ بچه های غزه هم سرما می خورند. فله اللحام ، دختر بچه چهارساله فلسطینی هم سرما می خورد. بیمار می شود. خسته می شود. غصه می خورد اما دستی ندارد که حتی نوازشش کند... خدایا تو که از رگ گردن نزدیکتری کاری کن. انتهای پیام/ ...
ناگفته های یکی از غواصان عملیات کربلای 4/ بعثی ها از غواص ها کینه شدید داشتند
برسانند، دشمن از دو طرف با سلاح هایی مثل آرپی جی 11، توپ 106، آرپی جی 7، تمام این قایق ها را زدند و به ندرت قایقی توانست از آن تنگه عبور و به ما برسد. من با تعدادی از بچه ها تا نزدیکی دیوار پتروشیمی بصره هم رفتیم، اما ساعت 2 و 3 شب فهمیدیم که دستور عقب نشینی صادر شده و باید عقب بر می گشتیم. ما آنجا فهمیدیم که این عملیات از ابتدا لو رفته و الا اگر این عملیات حتی در حین عملیات لو می رفت
شهید چنگیز سپهر را کسی اخراج کرد که خودش انقلابی ها را کتک می زد
با گلایدر دور تهران نور یک دور زدیم و نشستیم و عجب حالی کردیم [خنده] تابستان ها که درسمان تمام می شد زیاد به رودهن می رفتیم. چون تمام فامیل مان آن جا بودند. پایگاه دوشان تپه هم مثل الان نبود. بیابان بود و دیوار و فنس نداشت. یک باند خاکی داشت. آن جا گلایدر پرواز می کرد. ما هم می رفتیم و می دیدیم و حسرت می خوردیم. یک روز که از رودهن برمی گشتم، گفتم بروم آن جا، ببینم چه خبر است. آن روز بدون اجازه ننه
تکه ای از محمد در میان پنبه و کفن پیچانده شد
: خوش به حال حاج قاسم، آدم شهید هم می شود مثل حاج قاسم شهید شود. من نمی دانستم که منظور محمد از این صحبت چیست! با خود می گفتم شاید او دنبال شهرت است! بعد از شهادتش وقتی به من گفتند که هیچ پیکری از محمد باقی نمانده به ذهنم رسید که او شهادتی، چون شهید ابراهیم هادی را از خدا خواسته بود. همسر شهید اهل روایت است و این کار مصاحبه را برای ما راحت تر می کند. در فرصت به دست آمده، گفتیم و شنیدیم و شد همین سطور
4 روایت تکاندهنده از قتل عام خانواده لارستانی ! / روایت پدر خانواده و مامور پلیس ! + عکس و فیلم
حین بازی، دست و پایم را بست و داخل صندوق عقب ماشین گذاشت و حرکت کرد. مامور پاسگاه افزود: شماره تلفن پدر پسر بچه را از او گرفتیم و با او تماس گرفتیم. پدر او گفت که سر کار بوده و در حال بازگشت به خانه بوده است. روایت سوم پدر خانواده نیز گفته است : در حال رسیدن به خانه بودم که پلیس با من تماس گرفت.از من پرسید شما الان کجا هستید؟ من هم گفتم رسیدم به منزل.به منزل که
خانه داری خام خام نمی شود، باید جا بیفتد
چشمهایم را که باز می کنم، آفتاب خودش را کشیده توی اتاق و روی اسباب بازی بچه ها، انگار که صندلی باشند، بچه نورهایش را نشانده. موهایم را هنوز شانه نزده با کلیپس می بندم و راهی آشپزخانه می شوم. اولین کار من هر روز این است که کتری مان را پر آب کنم و بگذارم قل بزند. صدای قل زدن کتری یعنی روز آغاز شده و کلی کار هست که چشم انتظار منند! تخم مرغ بچه ها را توی ظرف لعابی می گذارم روی گاز تا آبپز
قتل همسر به وسیله شیء عجیبی که فکرش را نمی کنید!
تزئینات جشن را از در و دیوار خانه جمع نکرده بودیم. در همان حین، من که عصبانی شده بودم، در یک لحظه بند یکی از بادکنک ها را دور گردن همسرم پیچیدم و وقتی به خود آمدم که همسرم خفه شده بود و دیگر نفس نمی کشید. متهم ادامه داد: من ترسیده بودم و می دانستم تا ساعتی دیگر بچه هایم از مدرسه به خانه برمی گردند. خیلی هول شده بودم و می خواستم هر طور شده کاری کنم که بچه هایم متوجه مرگ مادرشان نشوند. به
دوباره زندگی ام را می سازم
چند هفته طرحم را نیمه تمام رها کردم. می گفتم وضع مالی خوبی دارد و نیازی به کار کردن من نیست. ماه دوم زندگی مشترک بهانه گیری هایش شروع شد. رفت و آمدش را با خانواده ما قطع کرد. فقط با برادرش رفت و آمد می کرد. خانواده ام اجازه نداشتند پایشان به خانه ام برسد. خانواده خودش هم نمی آمدند و من در آن آپارتمان کوچک صبح تا شب تنها بودم. در یک شهر غریب خودم بودم و خدای خودم. بعدها متوجه شدم اهل پول
بزرگ مردی که تفنگ به او تکیه می کند!
جا خوردم. حس عقب ماندگی بهم دست داد و تمام خستگی هایی که خواب از تنم شسته بود باز آمدند و آوار شدند. خواستم از رخت خواب بلند نشوم. نمی دانم از کی رفته بودند و جلوی درب مصلی جمع شده بودند. گفتم حالا گیرم رفتی. داخل که اینطور الان پر است. بنشین همین جا و از تلویزیونی چیزی مراسم را ببین دلم نیامد. توی دلم کلی بدوبیراه به خودم گفتم. حالا اگر من هم آنجا بودم یک قدم به آن مرد نزدیک تر بودم مردی روز
ناپدری معتاد پسر 5 ساله همسرش را کشت
ترک کرده بودم و می خواستم خانواده خوشبختی داشته باشم. یک شب قبل از حادثه به مهمانی رفته بودم. دوستانم در آن مهمانی مرا گول زدند و به من مواد دادند. آنقدر به هم ریختم و دچار توهم شدم که وقتی به خانه برگشتم، حالت عادی نداشتم. فردای آن روز همسرم سر کار رفت. من از بردیا خواستم برایم آب بیاورد، اما نیاورد. من هم عصبانی شدم و بردیا را زدم. بعد هم به سمتش آجر پرتاب کردم. متهم در پاسخ به این
خورشید را دیدیم، درست وسط رسالت
بود عزا گرفته بودم چطوری برگردم، لاتی دنده عقب نداشت. خدا هم حواسش به همه هست به تنبل ها بیشتر، حسام از پشت زد روی شانه ام، گفت: با چی اومدی؟ گفتم: ماشینم مترو میرداماده. گفت: من موتور دارم بریم؟ خدا خیرش بده، رفتم کارواش ماشین را تحویل گرفتم، یک عکس سیدحسن که لای درختی بود را برداشته بودم. کارگر کارواش گفت: نمیدی به من؟ تقدیمش کردم. راه افتاده بودم سمت منزل که از شهرآرا زنگ زدند و
آخرین سکانس نمایش پدر، قتل پسرش بود | نصیحت های پدرانه به حادثه مرگباری منجر شد
است جانش را از دست بدهد و تو تبدیل به قاتل شوی. پسرم اما از دست همسایه ها عصبانی بود و تقلا کرد چاقو را از دستم بگیرد که ناگهان چاقو به شکم او اصابت کرد. بعد چه شد؟ او را بردم بیمارستان. دکترها گفتند که او خوب می شود و ضربه عمیق نبوده است. روز بعد هم کنارش بودم حتی گریه کرد و از من خواست تا او را ببخشم. قلبم درد گرفته بود و چون نمی خواستم او گریه های مرا ببیند از بیمارستان
پنهان کردن جسد همسر زیر تخت فرزند
ما بازهم درگیر شدیم تا اینکه صبح بچه ها به مدرسه رفتند و ما دوباره درگیر شدیم. من هم از شدت عصبانیت با نخ یکی از بادکنک های تولد او را خفه کردم. دلتنگی برای مادر وی افزود: آنقدر ترسیده بودم که نمی دانستم چه کاری باید انجام دهم و نگران بودم که وقتی بچه هایم می آیند چه بگویم. به همین خاطر جسد همسرم را زیر تخت بچه ها پنهان کردم و وقتی آنها از مدرسه برگشتند
دلسوزی زن معتاد برای دختر 10 ساله او را در مظان اتهام آدم ربایی قرار داد
را دیدند و فکر کردند قصد دزدیدن بچه را دارم. برای همین به پلیس خبر دادند و درخواست کمک کردند. اما همان طور که گفتم من رفته بودم مواد بخرم. دختربچه که آمد پیشم یاد بچه خودم افتادم، چون تقریباً همسن اوست و خواستم برایش بستنی بخرم. بستنی که خریدم، دیدم مدام چند مرد به ما نزدیک می شوند و می گویند ما از اقوامش هستیم، او را به ما تحویل بده، خیال کردم آنها آدم ربا هستند، به همین دلیل بچه را به آنها
بدگویی خانواده درباره محیط آموزشی، ریشه ترس کودک از دبستان
شاگرد دیگر تفاوت نگذارد و تمامی آنها را با یک چشم ببیند؛ درست مانند مادر که تمام فرزندان را به یک اندازه دوست دارد. در رابطه با این موضوع نیز من قوانینی در کلاس خود وضع کرده ام که در آن بچه ها باید تنها صبحانه، میان وعده و لوازم التحریر ساده با خود به مدرسه و کلاس بیاورند. دیگر آن که باید معلم درک و مدارا داشته باشد.یعنی نسبت به این موضوع که: اولیا تنها یک فرزند ندارند و نمی توانند
بغض و شادی به وقت مرگ بر اسرائیل
شام پهن بود، شام را داشتیم می خوردیم که زنده از میدان فلسطین پخش می کرد، محمد نیکان پسرم گفت: برویم؟ گفتم: برویم، بعد رفت توی حمام گفت: الان می آیم. گفتم: چه وقت دوش گرفتن است یخ می کنی، گفت: نه کار دارم. بیرون که آمد روی صورتش با گواش پرچم ایران را کشید و بوق بلند پلاستیکی که جام جهانی درش دمیده نشده بود و خمیازه می کشید را هم بر داشت. توی آسانسور هنوز دکمه همکف را نزده بودیم گفت: پرچم
زیر یک سقف اما سال ها دور از هم
بخواهم قید رفتارم را بزنم... مُهر مدرک مهندسی ام تازه خشک شده بود و در شرکتی مشغول کار شده بودم که الهه را دیدم. آنجا کار می کرد و یک طور هایی با هم همکار بودیم. قیافه ی بانمکی داشت و جسارت خاصی در رفتار و کارهایش بود. از همان اول از او خوشم آمد و مثل تمام دخترانی که تا به حال با آن ها دوست شده بودم، سعی می کردم به او نزدیک شوم، اما الهه دُم به تله نمی داد. وقت و بی وقت، به بهانه
دلنوشته خانم مجری از آخرین گفتگوی تلویزیونی شهید رئیسی
/> حاج آقا، آن شب هم خواستم بگویم: میشه یه عکس باهاتون بگیریم؟! باز هم رویم نشد! و به دلم ماند حسرت یک عکس با شما! گفتم دفعه بعد حتما میگویم اما ... خیلی دلم میسوزد حاج آقا خیلی مظلوم بودید خیلی آزارتان دادند خیلی طعنه شنیدید خیلی زحمت کشیدید شبانروز تلاش کردید برای همه ما برای مردم ولی کاش اینقدر زود نمیرفتید البته حالا دیگر فرصت
سفره دل کاپیتان استقلال باز شد | آیا پرسپولیس سیدحسین را با 50 میلیارد می خواست!؟
روزهایی که من مشکل خورده بودم، اسپانسر یک باشگاه دیگری با من تماس گرفت و گفت که قراردادت را فسخ کند و بیا اینجا و ما هم 50 میلیارد به تو پول می دهیم. من گفتم فرزند استقلال هستم. کاپیتان این تیم هستم و همینجوری نمی توانم راحت بلند شوم و بیایم. کاش باشگاه این چیزها را بداند. درست نیست درباره قراردادم اینجا صحبت کنم، اما واقعا خسته شدم. خودم از سال های قبل طلب خاصی ندارم. دو سه نفر از بچه ها از اول
شبی که کربلایی ها آسمانی شدند
شدیم ایشان تیر مستقیم خورده است. آموزش های سنگین برای نبرد با طوفان اروند گذراندیم عزیزالله فرجی زاده از دیگر غواصان دست بسته می گوید:عملیات کربلای 4 قبل از عملیات کربلای پنج انجام شد و طراحی گسترده و آموزش های فشرده غواصی دیده بودیم و بعد از یک ماه نیروها را با کامیون های کانتینری به گمرک خرمشهر آوردند وقتی پیاده شدیم آسمان مثل روز روشن بود، ده روزی از بچه های اطلاعات و
روایت تلاش بانوی خرم آبادی برای آتش نشان شدن
/> چون زیاد این مسیر را می آمدم همه من را می شناختند حتی یکبار ماموران راه آهن مشکوک شدند، فکر کرده بودند که دختر فراری هستم، اما وقتی دفترچه تلفن را نشان دادم و گفتم با هر کدام از اعضا خانواده ام که دوست دارید تماس بگیرید، از آن به بعد همکاری هم می کردند، دوره تمام شد و من مجدد به سازمان آتش نشانی شهرداری دزفول برگشتم. خانواده مخالفتی با فعالیت شما مثل همین تردد اندیمشک به تهران
صدای مشاور | تک فرزندها ترس بیشتری را تجربه می کنند
به گریه هایش ادامه می دهد و مجبور می شوم به خواسته اش عمل کنم. پاسخ: این تغییرات به شکل ناگهانی در بچه ها ایجاد نمی شود. سعی کنید با آرامش و درگذر زمان و صبورانه برای نمونه میزان استفاده از تلویزیون را در او کاهش دهید. شهروند: دخترم بیست ماهه است و الان یک ماهی می شود که او را کامل از پوشک گرفته ام. پیش از آن هم خودش دوست نداشت پوشک شود. الان بعضی وقت ها شلوار هم نمی پوشد
قلب کودکان مهاجر هم برای ایران می تپد
داشته بودند. دست خالی مان نگذاشتند و پیک های نوروزی حدود 15 سال را به من دادند. چرا همان ها را تکثیر نکردید؟ پیک های نوروزی ایرانی را که دیدم متوجه شدم در آن ردپایی از فرهنگ و زادگاه بچه های مهاجر نیست. در بازنویسی پیک ها براساس نیاز کودکان و نوجوانان مهاجر حتی به مسائلی مثل پرچم افغانستان هم توجه نشان دادم. کار پرزحمتی بود، اما نتیجه اش خوب از آب درآمد، هم کودکان ایرانی و هم
خاطرات طنز رزمندگان در واحد مخاطرات منتشر شد
بخشی از این کتاب می خوانیم: توسل کردم و بلند بِسم الله گفتم. همزمان اهرم سمت راست را کشیدم و پایم را روی گاز گذاشتم. تازه حرکت را شروع کرده بودم که از بالا صدای هادی را شنیدم. با صدای بلند داد میزد: وایستا! صبر کن! ترس برم داشت. نکند وقتی به دکمه های تانک می کوبیدم، دسته گل به آب داده باشم؟ نکند بچه ها زیر زنجیرهای تانک رفته باشند؟ کاش یک چهارچرخ پیدا می کردم به جای این زنجیردارِ گلوله
آشنایی با مفاخر دهستان هرابرجان: محبوبه یزدانی نویسنده و پژوهشگر روستای ترکان
سر گذاشتم و فرزندانم را به جایی رساندم. و اما خودم، خودم از کجا شروع کنم، از کجا آغاز کنم، بعضی وقت ها با بچه هایم می نشستم و صحبت می کردم. گاهی اوقات می دیدند که می نویسم و شعر می گویم، سبک شعری من سپید بود، به من می گفتند مامان بشین بنویس، گذاشته ای برای کی؟ من هم می گفتم به وقتش، شما بنشینید و درس بخوانید چشم. تا این که یک روز به خودم آمدم و گفتم محبوبه تا کی
بانوانی که زنانه پای دفاع از میهن ایستادند
بگویید که قدردان زحمات آنان هستیم . وی بیان کرد: با شروع هر عملیات از رادیو اعلام می شد، بچه ها در مدرسه پیگیر وضعیت عملیات می شدند و حتی گاهی پس از تمام شدن وقت مدرسه به خانه باز نمی گشتند تا خبر پیروزی را بشنوند، اگر هم شهیدی به شهر می آوردند بیشتر بچه ها و مردم در تشییع آن شهید شرکت می کردند و فضای همدلی و صمیمیت خوبی بین مردم به وجود آمده بود. رزمنده دفاع مقدس تصریح کرد: آن