جایی در سایه یافتم و نشستم. حس عجیبی بود؛ لحظه ای نگران رهبرم بودم، لحظه ای نگران خودم بودم و لحظه دیگر به یاد کسانی که نبودند بودم؛ دست به قلم شدم و چند خطی از این متن را نوشتم؛ مداحی های حاج مهدی رسولی و میثم مطیعی برایم دلنشین بود؛ زمانی که حاج مهدی رسولی نوحه بارون اومده، حاج قاسم برات مهمون اومده را خواند، حال عجیبی داشتم؛ مثل این بود که بغض و غم، دست به دست هم داده بودند و گلویم را
می گویم جواب می دهی و با سر او را زد. در واقع او می خواست فرد مقابلش را بزند و اصلا کاری ندارد که حرف زد یا خیر. همه این ها که می گوییم می تواند بهانه ای باشد ولی از لحاظ حقوق بین الملل اصلا دلیل موجهی برای شروع جنگ نیست زیرا دو طرفه بوده است. یک مسئله جالب بگویم، شعر مرا ببوس را حتما گوش کرده اید. من این شعر را می خوانم حس بدی به من دست می دهد، نه برای آنکه برای چپ بوده است زیرا
حافظ را زمزمه می کردم: وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم. از آن پس همه چیزِ زندگی را در کتاب و خواندن می انگاشتم. با خواندن های زیاد قضای نخواندن های گذشته ام را به جا می آوردم. دیگر زندگی بدون کتاب و خواندن برایم معنا و مفهومی نداشت؛ بی رنگ شده بود. طُرفه اینکه آدم های بی مطالعه برایم بی هویت، و یا دست کم غیرانقلابی می آمدند. نمی توانستم باور کنم کسی خوی انقلابی گری داشته باشد اما نسبتی با کتاب و
. بعد از رفتن صالح برای دومین بار تنها شدم. پانزده روز از رفتن صالح گذشته بود که رفتم پایگاه سیدکندی تا برای مسجد روستا پرچم بگیرم. میرحسین موسوی فرمانده پایگاه داشت با عده ای از بچه ها درباره ی جنگ و علت های شروع آن حرف می زد. نشستم و از سیر تا پیاز حرف هایش را گوش دادم. همان جا فهمیدم که اسماعیل نوری پسر تاپدوق هم به جبهه رفته است. با خودم گفتم اسماعیل برود و من بمانم؟! انتهای پیام/
گرفت. دهه 40 درخشان ترین دهه های فرهنگ و ادب ایران است. همه استخوان دارها هم بودند. الان شاعر آنچنانی نداریم. الان همه برای خودشان شاعر شده اند. چندین بار دعوت کرده اند تا در جلسات آن ها شرکت کنم. گفتم کار دارم، نمی رسم. گفتند به نفعت است، گفتم: چرا؟ می خواهم چه کنم؟ او شب های گوته را از درخشان ترین شب ها و یکی از پایه های انقلاب خوانده و درباره آن شب ها می گوید: به دلیل دیسک کمر در بیمارستان
قائل به چنین نگاهی هستید؟ ببینید کودتا چه زمانی بود؟ * تیرماه 59 بود دیگر. قبل از کودتا هم بود. موقعیتی پیش آمد که یک سری افراد که ضعیف تر بودند کنترل کار را به دست گرفتند. حفاظت اطلاعات و عقیدتی ما را چه کسانی به دست گرفتند؟ کسانی که (پیش از انقلاب) محرومیت های زیادی داشتند. مثلاً پدافندی ها همه در بیابان ها بودند. با پیروزی انقلاب وقت داشتند خودشان را ببندند به
من بودند و شب ها می رفتم و تا سحر برایشان کتاب ها و داستان های فلک ناز می خواندم یا امیرارسلان رومی، حیدربَگ، حسین کرد شبستری، هزار و یک شب و غیره. چراغ نفتی یا روغنی را روشن می کردیم و من پای چراغ برای آن ها می خواندم تا دیر وقت. هم کلاسی های من همه مرده اند. حتی سرباز های زیردستم خیلی هایشان مرده اند. خیلی سرباز های من نی ریزی بودند که حالا نیستند. جهرم و شیراز که بودم بچه های نی ریز می آمدند