بود، گفتم: چه شده؟ گفت: بازنشسته شدم، من فکر نمی کردم یک روزی بازنشسته شوم ولی شهید نشوم. شهادت نصیب من نشد. اگر هر جای دیگری مشغول کار بودم و بازنشسته می شدم خیلی خوشحال بودم ولی حالا که لباس پاسداری از تن من بیرون آمده خیلی ناراحت هستم. سال 90، زمانی که هنوز بحران سوریه آغاز نشده بود، 10 روزه با یک گروهی به سوریه رفت، بار دوم پیاده اربعین ثبت نام کرده بود که دوستانش زنگ زدند و گفتند
این استانداردهاوجود دارد. من در این مجموعه پیشروکار کردم و در واقع سیستم اداری را مسلطم و می دانم چطور باید رفتار کنم. پس مجموعه فوتبال از نفت عقب تر است شیوه است یک زمانی با آقای نبی که من از نزدیک کار می کردم بعد آقای اسدی آمدند من در نگارش بعضی از مکاتبات و نامه ها کمک می کردم گاهی از این که سطح دانسته های بعضی در فدراسیون بابا نبود ناراحت می شدم، ولی گاهی هم متوجه می شدم که مدیران خوبی هم در
که تدریس کنند، شاید اگر موقعیتی پیش می آمد، می توانستند کار کنند و دوست داشتند که آثاری تولید کنند. الان هم نسل جوان در چنین موقعیتی هستند که باید استعدادهایشان کشف شود، چون اگر دیر بشود و از سن شان بگذرد، نسل سوخته ای در آواز خواهند شد. باید موقعیت هایی پیش بیاید که بتوانند کار کنند و هنرشان را نشان دهند. اعتقاد من این است که این چیزی دوطرفه است، از یک سو من باعث مطرح شدن خواننده ای جوان می شوم
بازیگر، همواره پیشنهادگیرنده هستید نه پیشنهاددهنده. فضای سینمای ما به گونه ای است که جدل برای به دست آوردن یکنقش، در عیار بازیگری نمایان نمی شود چون اکثر کارگردان ها از ابتدا می دانند قرار است با کدام بازیگر کار کنند یا قبل از ورود به مرحله تولید به توافق اولیه می رسند. درواقع کارگردان می داند قرار است فیلمش را به دست کدام بازیگران بسپارد؛ البته من درباره بازیگرانی صحبت می کنم که می توانند بار یک
به گزارش گروه جامعه خبرگزاری میزان،سال 1377 به عنوان رئیس پلیس آگاهی کاشان در حال خدمت بودم. یک روز عصر پس از دستگیری دو سارق تحت تعقیب، به اداره بازگشتم. قصد داشتم راهی خانه شوم که سرباز وظیفه وارد اتاق شد و گفت: زن و مردی اصرار دارند شما را ببینند. به سرباز گفتم راهنمایی شان کند و زن و مرد گریه کنان وارد اتاقم شدند. زن جوان گفت: امروز همراه پدرم و دختر 9 ساله ام به نام فاطمه، برای
که صرفا متکی به تصویر است برای من جذابیت چندانی ندارد و سینمای قصه گو را دوست دارم و درگیر آن می شوم. یادم است سر گاوخونی ، بهروز افخمی از من خواست قصه اصلی را بخوانم و من سه بار پشت هم آن را خواندم و با خودم فکر می کردم چطور می شود از دل این قصه، تصویر درآورد! چون آن زمان هنوز بهروز برای فرم فیلم تصمیمی نگرفته بود. مدت ها بعد در پیاده روی هایی که با جعفر مدرس صادقی در کنار زاینده رود