گردان، با رشادت و مدیریتی که از خود نشان داده بود به فرماندهی تیپ دوم محرم و معاونت فرماندهی لشکر قدس گیلان برگزیده شد، مهدی که در فراق دوستانش هماره می سوخت و در دل و بر لب آرزوی شهادت داشت. سر انجام پس ازسال ها حضور مستمر و مداوم در جبهه های جنگ و رزم بی امان و مجاهدت در دو جبهه جهاد اصغر و جهاد اکبر، در عملیات نصر 4 ، فتح ماووت عراق در شش تیرماه 66 ساعت ندای ارجعی الی ربک را از معشوق
ایشان خورده بود که باعث پاره شدن لباس هایش شده بود در حالی که خودش آسیبی ندیده بود. یادم است یحیی از زیر شلوار نظامی، شلوار کردی می پوشید که با اصابت گلوله ضد انقلاب شلوارش سوخته بود. بعد از شروع جنگ و تا زمان شهادتش در مهرماه 1361 که دو سال طول کشید، شاید جمعاً سه ماه هم در کنار هم نبودیم. ناگفته نماند ما در سال 59 به کرمانشاه برگشتیم تا یحیی نزدیک به مناطق عملیاتی باشد. شهر کرمانشاه در زمان جنگ
گرفت. من مادر چهار فرزند بودم. دو دختر به نام های ژاله و لیلا و دو پسر به نام های ابوالقاسم و حسین. وقایع شب موشکباران را به خاطر دارید؟ آن شب چه اتفاقی افتاد؟ 29 فروردین سال 1367 بود. سال های پایانی جنگ. آن شب دومین روز از ماه مبارک رمضان بود. همه خانواده دور هم جمع بودیم. برای شام هم آبگوشت گذاشته بودم. پسرم ابوالقاسم چهار روزی بود که از خدمت سربازی به مرخصی آمده و در کنار