پرسید نه علی را می شناخت و نه از جرمش خبر داشت. علی هم سرش را به نشانه تایید و تاسف ساختگی به چپ و راست تکان داد و گفت: بله. - چند تا داشتی حالا؟ که این همه اذیتت می کنند! گوشه لب های دکتر خنده ای پنهانی کز کرد و بعد با صدای کش دار و بلندی گفت: اوه... زیاد، فقط دو، سه تاش همیشه همراهم بود. نگهبان که از این همه جسارت حسابی تعجب کرده بود گفت: جدی نمی گی! دو، سه تا؟ چی بود؟ مدلش رو
مستاصل شدو رفت پی شغل کارمندیش! توی این گیرودار، با همسرم تجارت جدیدی رو راه انداختیم و کارمون تا صادرات کالا هم رشد کرد. اوضاع خوب بود و ما به سوددهی رسیدیم اما یهو توی یه تصادف لعنتی، همسرمو از دست دادم! همه چی بهم ریخت و تعادل مالیمو از دست دادم! شرکت افتاد توی چاله ورشکستگی با دو میلیارد بدهی! شکست پشت شکست! مدتی بعد پسر کوچیکم بخاطر تومور مغزی فوت کرد. چند سال بعد، ازدواج دوم داشتم که به طلاق
توپوق زدن هستم. به خاطر دارم یه بار به همراه آقای میرفخرایی به یه برنامه زنده تلویزیونی دعوت شدم، اونجا می خواستم درباره آقای میرباقری صحبت کنم و گفتم آقای میرباقری به من ارادت کاملی داره که من رو برای فیلمش انتخاب کرد و من از او ممنون هستم. جالب اینجاست که تا زمانی که به خونه نیومده بودم نمی دونستم چی گفتم. فقط واکنش متعجب مجری رو دیده بودم و نمی دونستم علتش چیه؟ وقتی اومدم خونه همسرم با حالتی حیرت
روز هم زیباتر به نظر می رسید. چشم چپ من درد می کرد. به همسرم گفتم. او چند دقیقه بعد متوجه اتفاقی شد و گفت: وای نه! از چشم چپت داره خون میاد. من منتظر این اتفاق بودم: نابینایی کامل. اما بیشتر از آن از یک چیز دیگر می ترسیدم و آن بود که باید برای همیشه نقاشی را کنار بگذارم. چند روز بعد از آن اتفاق همه اش در فکر بودم. در کارگاه نقاشی ام قدم می زدم و با خودم می گفتم که ادامه زندگی را چه کار
یارانه ها، اتکا به مدیران قبل مهدی 1394-03-25 09:30 امیدم ناامید شد. اومد گفت نیاز به آمار بیکاری نیست من خودم میدونم تویه هر خونه حداقل دو تا بیکار نشسته. ما فکر کردیم بهتر میشه ولی بدتر شد همه چی رو واگذار کردن به شرکت کارگرها رو بدبخت کردن مجید 1394-03-25 09:36 فکر نمی کنم کار مفیدی تا کنون انجام داده ساره
کهنه ی بو گندویه شک رو از دلت بگیرم ، شش دنگ بهم حال نمی ده عشقی رضا : راستش نمی خوام حرف راجبِ زن و بچه ام بگم ؛ از یه چیز دیگه حرف بزن ناصر : اما مگه من دوغ ام ، اگه هشت پا بودم تا الان ده تا برج داشتم ، خونه ام نمی شد این نشکش ( اشاره به امبولانس اش ) که یه روز از تنهایی می مُردم توش ، یه چشمم دنبال زن رفیقم که یه وَرش تویی یه وَرش اون ملیحه یه در به در تر از من و تو نبود
از میلاد بزرگترم. سین:دوست داشتید صاحب خواهر هم بودید؟ جیم:به شدت دوست داشتم صاحب یک خواهر بودم. خیلی وقت ها به خودم می گویم ای کاش در این لحظه خواهری داشتم که با او صحبت می کردم، به همین دلیل دوست دارم اگر بچه دار شدم، فرزندم دختر باشد. سین:از میان سه برادر کدامیک بر بقیه تسلط داشتید؟ جیم:من از بقیه مظلوم تر بودم، معمولا بچه های وسط چنین شرایطی دارند
میفروشه ! خودمم که با پراید مسافر کشی میکنم ! اون روی سگمم تو یه باغ نگهبانی میده! 20. یه روز دیگه هم گذشت .. . . . . . . . . . ولی هنوز از انتگرال تو زندگیم استفاده نکردم 21. دوست واقعی کسیه که وقتی زمین خوردی دستت رو بگیره و بلندت کنه. . البته بعد از اینکه خنده ش تموم شد.!! 22. دیروز رفته بودم
. تمام شخصیت ها در این مجموعه انرژی مخصوصی دارند. مثلا تور (Thor) با کاپیتان آمریکا خیلی فرق دارد و او نیز با مرد آهنین متفاوت است. وقتی شما اینها را در کنار هم قرار می دهید نتیجه کار می شود طنز، تنش و همه چیزهای دیگری که تماشاچی امیدوار است ببیند. این نقطه قوت را دارد که یک چیز واحد نیست، ولی یک ترکیب جالب از حدی از چیزهای متفاوت است. پس از موفقیت فیلم نگهبانان کهکشان محصول 2014 که
پرده اول مادر(با عصبانیت): چرا دیر از مدرسه اومدی؟ پسر: سرویس دیر اومد مامان. مادر: من که می دونم باز با دوستات رفته بودی اینور و اونور بگردی. پسر: نه مامان به خدا سرویس دیر اومد. مادر: به من دروغ نگو، زنگ زدم از راننده سرویس پرسیدم گفت که تو رو جلوی خونه نیم ساعت پیش پیاده کرده. زود باش بگو کجا بودی تا به بابات زنگ نزدم. پسر: نه مامان اون داره دروغ میگه
/> بدترین چیز اون خنده ی اجباری برای حفظ آبرو بعد از یه زمین خوردن وحشتناکه نمره 20 کلاسو: نمیخوام! بهترین هوشو حواسو: نمیخوام! دختر خوشگل شهر پریا اون که جاش تو قصه هاسو از این دوتا لُدفن :)) دیشب سوار پورشه ام شده بودم و توخیابون دور میزدم باهاش یهو یکی پرید جلو ماشین تا خواستم ترمز کنم پام گرفت به لحاف و پاره شد! واسه فلش در