ازدواج زوج عاشق در 100 سالگی - شریان
سایر منابع:
سایر خبرها
عمل مستهجن یک آتلیه
میان آقای داماد کمی ناراحت بود، چون نمی دانست که عکاس عروسی خود صاحب آتلیه است. با کلی ناراحتی اجازه چند تا عکس را به عکاس داد اما... خلاصه، فیلمبردار و عکاس عروس و داماد را تا خانه هم بدرقه کردند و مدت فیلمبرداری طبق قرار به پایان رسید. زمان خداحافظی، مریم و رضا می دانستند که تا 2 ماه از فیلم و عکس خبری نیست. یک ماه بعد از عروسی چند هفته ای از عروسی گذشت. ماه عسل خوبی
خواستگاری با یک جفت کتونی چینی!
کردم. گاهی فقط چند ساعت برمی گشت و دوباره می رفت محاسبه کرده بودم از یک سال که 12 ماه بود مثلا از یک سال 10 ماه و 14 روزش را نبود دقیقه به دقیقه اش را می نوشتم یاد ندارم شبی را بدون گریه خوابیده باشم. اما همیشه می گفتم که خدایا من با تو معامله کرده ام. حاج حسن زمان تولد هرچهار فرزند، خودش را رساند او که از شهید طهرانی مقدم چهار فرزند به یادگار دارد، می گوید که در زمان تولد هر چهار
100ضربه شلاق؛ جریمه خروج از مناطق تحت کنترل داعش/ اعدام عروس و داماد عراقی به دست داعش + تصاویر
به گزارش عرش نیوز هر روز شاهد جنایات وحشیانه جدیدی از گروه تروریستی داعش در کشور های عراق، سوریه و ...هستیم که خواندن اخبار و تصاویر جنایات این گروه تکفیری دل هر انسانی را می آزارد، این گزارش مروری بر اخبار داعش در ساعات گذشته است. داعش، عروس و داماد عراقی را اعدام کرد داعشی ها یک زن و مرد عراقی از اهالی شهر فلوجه را به دلیل عدم پیروی از قوانین داعش در ثبت عقد ازدواج، اعدام
ثروتمندترین مرد دنیا هستم
. سین: خب به سراغ کاراته برویم، چطور شد سراغ رشته کاراته رفتید؟ جیم: برادر بزرگترم کاراته کار می کرد و همراه وی به باشگاه می رفتم و همانجا بود که علاقه مند شدم و ثبت نام کردم. سین: چند سالگی وارد کاراته شدید؟ جیم: از 14 سالگی وارد دنیای کاراته شدم و ادامه دادم. سین: بعد از کاراته، ورزش دیگری را دنبال کردید؟ جیم: نه به هیچ وجه، از همان
روان شناسی و مرگ
. روان شناس هایی مثل کوبلر راس و کوسنبام هم در مورد معناهای مرگ مطلب نوشته اند. آنها می گویند ما اگر این باورها را داشته باشیم، پذیرش مرگ به عنوان یک اتفاق اجتناب ناپذیر برایمان راحت تر می شود: ▪ مرگ به ما کمک می کند که قدر زندگی را بدانیم. ▪ ما دیر یا زود می میریم؛ پس باید تصمیم های بزرگی برای زندگی بگیریم. ▪ دیگران دیر یا زود می میرند، پس تا جایی که می توانیم با آنها خوب باشیم. ▪ مرگ باعث می شود هرچه را که در این زندگی به دست آورده ایم، برای همیشه به نام خودمان ثبت کنیم. ▪ و نتیجه همه اینها اینکه مرگ معنای زندگی است /روان ...
چرا داعش عروس و داماد فلوجه را اعدام کرد؟
به گزارش فرهنگ نیوز، گروه تروریستی داعش یک زوج را در شهر "فلوجه" از توابع استان "الانبار" عراق به خاطر آن که عقد ازدواج آنان مغایر با شرایط این گروه بود، اعدام کرد. العالم - پایگاه اینترنتی "السومریه نیوز" نوشت: علت اعدام این زوج آن بوده که عقد آنان در "دادگاه های شرعی" داعش ثبت نشده بود. بخش هایی از فلوجه به عنوان دومین شهر بزرگ استان الانبار همچنان در کنترل داعش است و "رمادی" مرکز این استان نیز تحت اشغال داعش قرار دارد و دولت عراق برای آزادسازی این مناطق تلاش می کند.
اخبار جنایات داعش/داعش یک عروس و داماد عراقی را اعدام کرد/داعش 182 کودک موصلی را برای سربازگیری ربود
داعش یک عروس و داماد عراقی را اعدام کرد داعشی ها یک زن و مرد عراقی از اهالی شهر فلوجه را به دلیل عدم پیروی از قوانین داعش در ثبت عقد ازدواج، اعدام کردند. به گزارش ساعت 24 به نقل از پایگاه خبری شبکه العالم، گروه تروریستی داعش یک زوج را در شهر "فلوجه" از توابع استان "الانبار" عراق به خاطر آن که عقد ازدواج آنان مغایر با شرایط این گروه بود، اعدام کرد. پایگاه اینترنتی "السومریه
سیری در جهان بینی و ایدئولوژی های سه گانه ازدواج
تواند فوق العاده گران باشد پس سرویس طلای مناسبی را انتخاب کنید و بگوئید: می دونم لیاقت تو خیلی بیشتر از این سرویس طلاست اما قول می دم وقتی وضع مالیم بهتر شد بهترین سرویس طلا رو برات بخرم(بعد یک سزویس گران را انتخاب کنید و بگوئید) مثلا این سرویس چطوره؟ خوشت میاد عزیزم؟ اما در مخارج سبک از پول مایه بگذارید نه از زبان؛ به عنوان مثال در رفت و آمدهایتان از اتوبوس استفاده نکنید، آژانس بگیر
تنها گروه فارسی خوان ما بودیم
تولد دوستان و فامیل ما می خواند. ترانه زمستان حدودا سال 55 به بار نشست. در اصل این ترانه را تحت تأثیر دوران کودکی ام و فقر خانواده ام نوشته بودم. گاهی شما زمستان را در اسکی و کنار شومینه تجربه می کنید، اما برای من که با کتانی پاره دنبال یک توپ پلاستیکی می دویدم و پاهایم یخ می کرد و خانه گرمی نداشتم، این طور نبود. درواقع این ترانه برای من کاملا شخصی بود. یک روز به افشین گفتم من شعری به نام
عروس هایی که با اسب به خانه بخت می رفتند
کرده، با چادری سفید ما را می بردند خانه تازه... یک عکاس هم می آمد و یک سه پایه می کاشت و دوربین بزرگش را آماده می کرد تا از عروس و داماد و فامیل خندان و شادمان عکس دسته جمعی بگیرد. عکس های سیاه و سفیدی که حالا مثل آلبوم های قدیمی و کهنه مان، حکایت از سال های دور دارد و بوی نوستالژی می دهد. مادر رو به مادربزرگ که دارد، چایش را در نعلبکی می ریزد سر می چرخاند و می گوید : همان دوره شما خوب
نگاهی به خاطرات معشوقه موسولینی
. البته خود موسولینی تصدیق می کرد که کلاریتا هم روشنفکر نیست اما فرد قابل اعتمادی برای دوست داشتن او بود. کلاریتا درباره موسولینی می نویسد که از بچگی عاشق تو بودم. امروز و همیشه من عاشق تو خواهم بود. به عنوان تشکر هم موسولینی به او قول داده بود که از هوس بازی های گذشته دست بردارد. البته موسولینی در سال های 1938 و 1939 به کلاریتا خیانت کرد. در کل رابطه بین بنیتو و کلاریتا مانند رابطه افسانه ای رومئو و
از عشق تا جنایت
هم فحش خواهد داد. یک شب وقتی برای دیدن فرشته آمد مست بود؛ به حدی که فرشته کاملا از رفتارش متوجه شد چه اتفاقی افتاده است. روزی که فرشته گفت این نامزدی را به هم می زند، پدرشوهرم با اصغر و خانواده اش صحبت کرد و گفت دخترش دلایل قابل قبولی دارد. فرشته خودش هم به اصغر گفت تو به قول هایت عمل نکردی، نه به سربازی رفتی و نه درست را ادامه دادی. گفت تو به خانواده ات توهین کردی. وقتی با من ازدواج کنی
چهارمین ازدواج تام کروز خبرساز شد
مشترک اهمیت می دهد. او بعد از جدایی از همسر سومش کیتی هولمز در سال 2012 تا کنون قصد ازدواج نداشت و این موضوع را بارها در مصاحبه هایش عنوان کرده بود ولی روز گذشته با نامزد بسیار جوانش در یک گشت و گزار خیابانی دیده شد و خبرنگاران و سایتهای مربوط را در رابطه با این موضوع به چالش کشید. همسر قبلی تام کروز، کیتی هولمز بود و نامزد کنونی او یک دختر جوان 22 ساله است که در عرصه مد و لباس فعالیت می کند. یکی از فرزندان تام کروز همسر آینده تام کروز
چطور اختلافات با خانواده همسر را حل کنیم؟
، همسرم با من که حرف می زند طرف مرا می گیرد و مادرش را متهم می کند و وقتی با مادرش حرف می زند طرف او را می گیرد و مرا گناهکار می داند، تنها به این دلیل که می خواهد دعوا را ختم به خیر کند... سامان دادن رابطه های دو خانواده با عضوهای جدید که همان عروس و داماد هستند، بی هیچ تردیدی به عهده پسر و دختر جوان خانواده هاست، گاه پسران و دختران از سر ناآگاهی و بی تجربگی و گاه به تقلید از سبک زندگی
جنیفر لوپز، از بازیگری تا خوانندگی
بازیگران این فیلم می توان به لیندسی واگنر و رابرت لاگیا اشاره نمود. در اواخر همان سال بود طی قرارداد همکاری ای با شبکه سی بی اس، وی را برای بازیگری در مجموعه ایی تلویزیونی به نام دومین شانس ها استخدام می کنند؛ اما بعد از انتشار تنها شش قسمت، پروژه کنسل می شود. علت کنسل شدن این سریال، تخریب صحنه فیلم برداری بخاطر زمین لرزه نورت ریج عنوان شد. سپس شروع به ساخت سریال مرتبطی با دومین شانس ها می کنند
مقتول نامردی کرده بود!
ندادی؟ از همان زمان کار کردم تا کمک خرج خانواده ام باشم. خانواده برایم خیلی مهم است و برای راحتی آنها همه کار کردم؛ حتی دور درس و ازدواج خط قرمز کشیدم. چرا مرتکب قتل شدی؟ مقتول نامردی کرد.خواهرم را اذیت کرده بود.اول به او قول ازدواج داده بود و بعد از اذیت و آزار او گم و گور شد. چگونه متوجه شدی خواهرت مورد اذیت و آزار قرار گرفته است؟ یک روز به خانه آمدم و
مردانی که برای خوشبختی زنانشان در زندان آب خنک می خورند/ مهریه بهانه ای برای تجارت
هر کدام در سال های گذشته خبرساز شدند؛ مهریه هایی که قول و قرارشان در روزگار عاشقی گذاشته شد اما بعدها بهانه ای شد برای لجبازی های دردسرساز یک زندگی مشترک! مهریه حیوانی پای جانوران فقط به عنوان دلیل طلاق به میان نمی آید. بعضی از این جانوران شانس بهتری دارند و اسم شان به عنوان مهریه در پرونده های دادگاه خانواده ثبت می شود. همین دو سه هفته پیش زنی به نام زلیخا به شعبه 268 دادگاه
سالروز تولد سام درخشانی یک ماه پس از ازدواجش!
/> او سپس سراغ شغل دیگری رفت که مثل اینکه برایش خیلی شگون داشت. وی یک رستوران به نام خونه را راه اندازی کرد که به قول خودش، این بار اصولی کار کردن باعث شد تا در کارش موفق شود و اکنون سام به همراه دوستانش آشپزان ماهری شده اند. سام درخشانی در رستوران "خونه" مادر سام درخشانی چندی پیش در گفتگو با مجله ایی گفت: درحال حاضر دوست دارم سام هرچه زودتر ازدواج کند. اما متاسفانه به خاطر
چهره ها در شبکه های اجتماعی (137)
بهمن مفید در آن حضور دارد باشد و با وی عکس یادگاری نگیرد! احتمالی نزدیک به صفر. این دست شوخی ها در بین ستارگان فوتبال رایج و معمولی است! سلفی عمار تفتی و امیرمحمد زند و سایر همکاران در پشت صحنه کار جدیدشان که به زودی از تلویزیون پخش خواهد شد. دورهمی خانم های بازیگر در جشن تولد گلاره عباسی، تازه عروس سینمای ایران. سوگل طهماسبی، مهراوه شریفی نیا و سودابه بیضایی این جشن
عروسی 30 میلیارد دلاری ماه در خیابان های تهران! + تصاویر
. دکتر فن براون، پدر موشک های ساتورن هم امروز در یک مصاحبه مطبوعاتی پیش بینی کرده که به احتمال زیاد نخستین انسان در سال 1985 در مریخ پیاده خواهد شد. اطلاعات ، همچنین از رزرو جا برای سفر به ماه از سوی 18 هزار آمریکایی در دو موسسه هواپیمایی خبر داده که وعده سفر به ماه را داده اند؛ حتی عده ای از ثبت نام کنندگان با مراجعه به شرکتهای بیمه خود را در برابر خطرات احتمالی در ماه بیمه
سلنا گومز، از خوانندگی تا فعالیت های خیرخواهانه
نام اصلی: سلنا ماری گومز تولد: 22 ژوئیهٔ 1992 (22 سال) - گرند پریری، تگزاس، ایالات متحده ملیت: ایالات متحده آمریکا سبک (ها): پاپ، موسیقی رقص، الکتروپاپ، داب استپ، پاپ راک ساز(ها): گیتار سال های فعالیت: 2002 - اکنون قد: 5 پا 5 اینچ (1٫65 متر) وزن: 54 کیلوگرم (120 پوند) رنگ مو: قهوه ای روشن رنگ چشم
دوبلور برنامه دیدنی ها کجاست و چه می کند؟
. می خواهم تو را به بچه های دوبله معرفی کنم. آقای صارمی من را به استودیویی به نام عصر طلایی که در میدان فردوسی قرار داشت، معرفی کرد و به این ترتیب وارد دنیای حرفه ای دوبله و پس از آن وارد رادیو شدم و حتی در دوران جوانی در حدود 10 فیلم سینمایی هم نقش آفرینی کردم. از شنیدن صدای خودم در سینما احساس خوشایندی داشتم یک سال بود وارد دنیای دوبله شده بودم و نقش های کوچک را به
ستایش نامادری
به نام پروردگار عالم که چوپان من است ستایش نامادری نویسنده:سیروس قزلباش تقدیم به بانو (میم) ستایش برای جشن تولد 7سالگی اش لحظه شماری می کرد مادرستایش پیشنهاد داده بود تا جشن را در ویلای شخصی خودشان در ده بالای یزد برقرارکنند ومقداری وسایل جشن تولد وبادکنک وتزئینات آماده کرده بودند وچون ستایش گیتار زدن را دوست داشت مادر کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود . ستایش دختری باموهای فر وجثه ای کوچک که دماغی گرد وچشمانی درشت داشت و دماغش با صورت گردش تناسب داشت وبشتر شباهت به مادر میداد. پدرستایش یک بازاری سرشناس بود که دارای چند کارگاه تولید ترمه بود که حتی به کشورهای حوزه خلیج فارس صادر میکرد ترمه بافی از چند نسل به او رسیده بود وی علم ترمه بافی را به روز کرده بود ودستگاهای جدید ونقش های کامپیوتری باعث شده بود که نه تنها در یزد بلکه درکشور هم به عنوان یک کارآفرین خوب وتولید کننده عالی شناخته شود. شهرتش اول ترمه باف بود که فامیلی خود را به دانافر تبدیل کرده بود.اقای دانافر مردنسبتا خوبی بود قدی تقریبا بلند با موهای صاف ولاغراندام وکمی سبزه با دماغی کشیده والبته انقدر ابروی پرپشتی داشت که ستایش گاهی به شوخی می گفت: – بابایی می خواهی ابروهاتو ببافم هاها – توکه بلد نیستی بگومامانت بیا ببافه هاهاها – شما پدرودختر چی میگن پشت سرمن. – هیچی بابا دخترت هوس کرده ابروهای بابایی را ببافه – راستی خوب گفت یادت باشه این ابروهای پرپیچ وخمو واسه جشن کوتاه کنی – باشه بابا باشه خانوم جون – البته بابایی یک روز قبل از جشن کوتاه کن چون زود دوباره در میان هاهاها – هاهاهاهاها دخترکم یکی ی دونه بابا ان خانواده خوشبخت بودند اما کسی که از فردای خودش خبر ندارد. آخرهفته بود آنها وسایل جشن تولد را در صندوق عقب ماشین شاسی بلند وسفیدخود جا دادند وبه همراه همسایه خود تصمیم گرفتند به ویلا بروند همسایه آنها اصالتا اهل شهرستان بافق بودکه سالیان سال به یزد مهاجرت کرده بودند دختر بزرگ همسایه سمیه نام داشت وهنوز ازدواج نکرده بود اما خواهرهای دیگرش ازدواج کرده وخانواده تشکیل داده بودند . قرار بود صبح زود ستایش وپدر ومادرش زودتربروند وهمسایه انها چند ساعت بعد حرکت کنند وبه ویلا بروند تا در چیدمان جشن تولد ستایش به انها کمک کنند. صبح اقای دانافر باهمسروستایش حرکت کردند وشهرستان تفت را پشت سر گذاشتند ودرحال بالا رفتن ازگردنه ده بالا بودند.ستایش عقب نشسته بود وکمربند را بسته بود پدر هم ازترس جریمه کمربندرا بسته بود اما مادر ستایش که زنی گوشت الود وچاق بود بابستن کمربند احساس خفگی میکرد بنابرین عادت نداشت کمربند را ببند. انها درحال رفتن به سمت ده بالا بودند باد نسبتا سردی در حال وزیدن بود پاییز نزدیک بود اخرهفته همیشه جاده تفت بخصوص ده بالا شلوغ واتومبیل های زیادی به ان سو در حرکت هستند وبه ندرت اتومبیلی از ده بالا می اید پلیس راهنماورانندگی هم قبل ازصبحگاه تا ساعت 9 صبح در جاده مستقر نمی شود جاده باریک وهر خودرویی سعی می کند از دیگری گوی سبقت را برهاند وپدر ستایش هم مرتب سبقت بیجا میگرفت وخوشحال می شد که با هر گاز دادنش ده ها ماشین را جا میگزارد مجری رادیو یزدگرچه لعن جدی به خود نمیگرفت اما گاهی رانندگان را به صبوری واحتیاط دعوت میکرد. اقای دانا فرباز درحال سبقت بود که کامیون خاورنارنجی رنگی که شاید متعلق به 40 سال پیش بوداز سمت ده بالا دود کنان باسرعت به سوی اتومبیل هایی که روبرویش بودند می تازاند.صدای اهنگ قدیمی راننده خاور را تا ده اتومبیل میشنید راننده درحالی که زیرشلورراهرایی برپا وزیرپوش رکابی برتن داشت یک پا روی گاز وپای دیگر جمع شده روی صندلی ودستها را در فرمان براق وبزرگ فروبرده بود وبا بازوهایش فرمان را مهار می کردهمانطور میگازاند وبالا خره بی احتیاطی وغرور راننده کامیون که دوست نداشت کسی در لاین او حرکت کند قرعه بدشانسی را برای خانواده ستایش ورق زد.در حرکتی ثانیه ای در حالی که پدر ستایش باز درحال سبقت بود وفکرمیکرد یک ماشین دیگر را هم می تواند رد کندهدف خاور تندروشد صدای برخورد دواتومبیل خرد شدن شیشه ها جاری شدن خون فریاد وجیغ وبا حسین ویا ابوالفضل در جاده میپیچید وچون کلید اربگ اتومبیل اقای دانافر در حال آف بود اربگ ها هم عمل نکرده بودندوکمربند خانم دانافرهم که بسته نبود جان ان زن مهربان گرفته شد هنوز صدای ترانه دلخراش خاور که معلوم نبود چی میخواند درحالی که اب از جلوبندیش می ریخت وبخار بالا گرفته بود در حال پخش بودوراننده خاور هم براثر دیررسیدن آمبولانس ووقانونهای دست وپاگیر که تا ساعتی طول کشید همسفر مادر ستایش شد... ستایش شوکه شد واز ترس بیهوش شده بود وپدرش حتی حس بازکردن کمربند را نداشت . بیمارستان ،سردخانه ؛بازداشت اقای دانافر،ازهمه بدتر مشکلات روحی روانی ستایش را رها میکنیم وبه یک سال بعد میرویم تا خواننده هم مثل من زیاد غم ها را مرور نکند... یکسال بعد ستایش با وجود عمه ها وفامیل وبخصوص سمیه دختر همسایه قبول کرده بود مادرش فرشته شده وبه اسمان رفته .سمیه خود را به انها خیلی نزدیک کرده بود ستایش را به پارک وسینما وبازارمیبرد وعمه ستایش هم به خانه انها امده بود واز ستایش نگهداری میکرد پدر ستایش افسرده شده بود ساعت ها در اتاق به عکس زن مرحومش خیره می شد خواهر ش تا می توانست با کمک سمیه همسایه انها از ستایش وپدرش مراقبت میکردند .خانه اقای دانا فر دریکی از جاهای خوب صفائیه بود . سمیه خود را در دل ستایش جا کرده بود وعمه ستایش هم مناسب میدید که برادش با سمیه ازدواج کند پدر ستایش میلی به ازدواج دوباره نداشت اما صحبت های دوست وفامیل وخواهروبرادر واشتیاق ستایش،بالاخره پذیرفت. وازدواج ارام وبی سروصدایی انجام شد ورسما سمیه همسر اقای دانافر شد ... چند روز گذشت که پدر ستایش در خواب کابوس میدید درخواب سمیه را میدید که با چشمان خونی باچاقو ستایش رادنبال میکند وقتی از خواب میپرید زود به اتاق دخترش میرفت دختر را که سالم میدید اهسته کنار تختش مینشست و انگشت هایش را در موهای خودش فرو میبرد واهسته اشک میریخت زنش هم وقتی قصد همدردی داشت اورا دور میکرد امازن چیزی در اب میریخت وبه پدر ستایش میداد خیلی در کارش وارد بود معلوم نبود چه دارویی به اومیدهد که تا صبح اورا خواب میکند .گاهی هم ستایش نیمه شب بیدار میشد ونامادری را میدید که به حیاط خانه میرود ووقتی برمیگردد چشمانش سرخ است... درهرتقدیربا وجود خوابهای وحشتناک که پدرمیدید بیشترموقع که سرکاربود به بهانه مختلف سراغ ستایش را میگرفت گاهی که بیرون میرفتند انها را تعقیب میکرد وبیشتروقتها ازخواهرش میخواست انجا بیاید اما خواهرش که عمه ستایش باشد به پدرستایش میگفت چون تصادف ومرگ همسر وفوت راننده کامیون برایش سخت بوده باعث کابوس وتوهم می شود ومیگفت که فشارروحی روانی باعث خواب بد دیدن ومشکوک شدن است ... به هرحال سال مادر تمام شده بود وستایش به نامادری عادت کرده بود .جشن تولد ستایش همان روزها بود اما به دلیل سال مادر ومراسم دیگرتولد اورا کمی عقب انداختند یک هفته نشده بود که ناگهان ستایش براثردل درد شدید راهی بیمارستان شد وبستری گردید ستایش را به اتاق عمل بردند تا دکتر معالج ستایش که یکی از نزدیکان انها بود اورا عمل کند .نامادری فرصت رامناسب دید با اتومبیل مشکی رنگ هاچ بک درحالی که عینک دودی زده بود وارد حیاط بیمارستان شد قبل از پیاده شدن در ایینه ماشین نگاهی به خودش انداخت تصمیم عجببی گرفته بود باید کار ستایش را تمام میکرد اهسته از ماشین خارج شد از دری که پرستاران ودکتران وارد میشوند وارد بیمارستان شد خیلی زود به اتاق دکتری رفت روپوش پزشکی برتن کرد دستکشی پوشید تا اثری ازخون روی دستش نماند ماسکی بر صورت زد به طوری که اصلا معلوم نبود او همان نامادری است کمی استرس داشت اما درنگ نکرد وقتی متوجه شد ستایش بیهوش است کنارتختش رفت استرس عجیبی داشت پیشانیش عرق کرده بود بوی اتر والکل ومواد ضد عفونی مرتب به مشامش می رسید صدای بوق بوق دستگاه پزشکی به گوشش می رسید نفس عمیقی کشید چاقویی برداشت واصالت بافقی بودنش را نشان داد باچاقو شکم دخترک بی مادر را پاره کرد دستکش هایش به خون اغشته شد روده دختر را بیرون کشید وتکه کرد وسوی انداخت نفس درسینه حبس شده بود چهره همسرش را پشت پنجره حس می کرد گاهی به چهره دخترک نگاه میکرد اما وقتی کارش تمام شد سراسیمه از اتاق بیرون رفت دراتاق کناری دستکش را درسطل زباله انداخت روپوش را اویزان کرد سراسیمه انجا را ترک کرد وبا ماشینش به بیابان رفت کنار بیابان ایستاد بیرون امد داشت گریه میکرد ازته دل فریاد می زد وعقده های دلش را خالی میکرد گاهی چهره مادرستایش را میان ابرهای سپید حس میکرد که به اولبخند میزند معلوم نبود چرا اینقدر اسم پروردگارعالم را می اورد معلوم نبود چه چیز ازخدای مهربانش می خواهد معلوم نبود چرا چهره مادر ستایش را با خنده حس میکرد ... از سوی دیگر تیم پزشکی بیمارستان که متوجه وضعیت بیمارشده بودند اقدام لازم را بعد از ان کار انجام دادند تکنسین بیهوشی با دستگاه کار میکرد پرستاران خون شکم را پاک کردند وکارهای لازم انجام شد وشکم دختر بخیه زده شد وتیم هرکاری ازدستشان برمی امد انجام دادند وستایش با مراقبت های ویژه بهبود یافت .نامادری وقتی فهمید خطر رفع شده دیوانه وار خنده میکرد مثل ادم های روانی رقص وشادی عجیبی میکرد وخود را به بیمارستان رساند ستایش هنوز بیهوش بود اما دیگر خطری تهدیدش نمی کرد ... چند روز بعد ستایش را به خانه اوردند عمه وبچه های عمه تا چند روز کنار ستایش بودند تا اینکه ستایش کاملا خوب شد ونامادری تصمیم گرفت با اینکه یک ماه از تولدش گذشته جشن مفصلی برایش بگیرد نامادری به پدر ستایش میگفت با جشن تولد روح مادرش شاد می شود بنابراین با کمک اقوام وسایلی تهیه وچون ستایش به گیتار علاقه داشت وکلاس گیتار میرفت نامادری هم مثل مادرستایش کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود... جشن تولد در ویلای شخصی در ده بالا گرفته شد زیرا مادر ستایش خیلی انجا را دوست داشت . نامادری لباس زیبایی مثل پرنسس ها با کلایی مخروطی گرفته بود که ستایش خیلی در ان برازنده شده بود .مهمان زیادی حتی فامیل های نامادری هم از بافق برای تولد ستایش امده بودند. هشت تا شمع روی کیک گیتار را ستایش چند بارفوت کرد تا خاموش شدند این بار همه تولدت مبارک را خواندند نامادری گل های زرد فصلی را در گلدانی قرار داده بود که درعکس بسیار زیبا معلوم می شدند . هدیه ها یکی پس از دیگری باز میشد وستایش با هرهدیه لبخندی میزد بعد ازاینکه اخرین هدیه بازشد ستایش وپدر کمی درگوشی صحبت کردند وبعد ستایش جلو امد وبه نامادری گفت : – مادریک هدیه میخوام بهت بدم – عزیزم الان موقع گرفتن هدیه است نه دادن. – این فرق میکنه ی نامه هم نوشتم اگر بد خط نوشتم ببخشید – عزیزم دخترگلم مگه نمیدونی من هم خطم بده. همه خنده ای کردند وستایش پاکت را به نامادری داد وازش خواست بازش کند نامادری نگاهی به پدرستایش انداخت که با سرعلامت دادیعنی بخوان وچشمکی هم زد که ابروی شلوغش پایین بالا شدن .نامادری که ناخن بلندی داشت ولاک زرد خوش رنگی هم روی ناخن هایش برق میزد پاکت را باز کرد وگردنبندی زیبا از طلا در پاکت بود گردنبتد را در دست گرفت وشروع به خواندن نامه کرد بعد خواندن اشک سردی رد سپیدی که از ارایش صورتش تشکیل شده بود برگونه ها افتاد ارایش چشم با اشکها پاک شد نامه را کنارگذاشت دست را دراز کرد سوی ستایش واوهم خود را به بغل نامادری انداخت . مهمانان واقوام کنجکاوشدند وازپدر ستایش خواستند اگر اشکال نداره متن نامه ستایش را بخواند پدرهم جلورفت درحالی که با یک دست شانه همسرش را ماساژ میداد شروع به خواندن با صدای بلندکرد. به نام خدا مامان عزیزم .فرشته خوبم توجای خالی مادرم را که در اسمان فرشته شده را پرکردی این گردنبند مادرم است که باید به گردن تو اویزان شود راستشو بخواهی اول ازت خوشم نمی امد اما وقتی منوبا خودت همه جا میبردی وقتی در درس کمکم میکردی وقتی به مدرسه میبردیم وتا تعطیل میشدم تو حاضربودی موهاموهرروزصبح به ارامی مادرم شانه میکردی ومیبافتی .وقتی شب تو اتاقم می امدی فکرمیکردی خوابم وبوسم میکردی وهرموقع شب حیاط میرفتی ازپنجره نگاه میکردم که دستاتو بالا میگرفتی ودعا میکردی واشک می ریختی ...جای مامانمو پرکردی وازهمه مهمتر تو با مهارتی که داشتی اپاندیس مرا عمل کردی وروده عفونی مرا بریدی ومرا نجات دادی .تا ابد ازت ممنونم. توقابل ستایش هستی توهم بهترین مامان هم بهترین دکتر دنیایی .مامان دکتر.مامان خوبم... وقتی نامه تمام شد احساس مهمانان جریحه دارشد واشک ریختند .نامادری بهتربگویم خانم دکتر که چشم هایش ازاشک قرمز شده بود ستایش را به اغوش گرفت وپدرستایش هم هردو را بغل کرد واول بزرگترها بعد بچه ها شروع به دست زدن کردند .قاب عکس مادر اصلی ستایش درحال لبخند رضایت کننده روی دیوار بود . پایان ...
تازه ترین فتاوی رهبری درباره اینترنت، ماهواره، تحصیل در دانشگاه مختلط، خلوت با نامحرم، جادوگری، قمه زنی ...
148٫ وطن اصلی جایی است که انسان در آن متولد شده و مدتی در آن بوده و رشد و نمو پیدا کرده است. وطن دوم هم جایی است که مکلّف آن را برای سکونت دائم، ولو برای چند ماه در هر سال، برگزیده است و یا بنای زندگی در آنجا به مدت هفت، هشت سال داشته باشد. مدت اقامت برای تحقق وطن جدید 149٫ کسی که جایی را به عنوان وطن انتخاب می کند، اگر به مقداری که عرفاً صدق کند آنجا را به عنوان وطن اتخاذ
وسوسه باجگیری 50 میلیونی
عشق خیالی مرد کشاورز کافی بود تا یک اخاذی میلیونی از تازه عروس و داماد طراحی شود. محبوبه 27 سال دارد و بتازگی ازدواج کرده است، او پانزدهم بهمن ماه به یک عابربانک مراجعه کرد تا مقداری پول از حساب بانکی اش برداشت کند. نوعروس جوان کیف پول خود را کنار صفحه کلید دستگاه گذاشت و مشغول عملیات بانکی شد و پس از برداشت پول، یادش رفت کیف کوچک خود را بردارد. زن جوان نیم ساعت
ازدواج با گوبلز
. اما هیتلر علاقه ای به صحبت با این و آن نداشت. درعوض سعی می کرد زنی را که در کنارش نشسته بود، آزرده کند. هر پنج دقیقه میز را ترک می کرد و برای بحث به اتاق دیگری می رفت . این ازدواج سروصدای زیادی برپا کرد. تا آنجا که یک روزنامه تیتر زد: یک رهبر خرد نازی با یک زن یهودی ازدواج کرد . چند روز بعد یعنی در ابتدای سال 1932 گوبلز در آپارتمان همسرش مستقر شد که در نزدیکی مقر صدراعظم قرار داشت. از همان
بررسی آسیب شناسانه معضلی به نام آقازادگی / آقازاده ها
کرد تا فرار کند، اما کشته شد. همسر وی که برای خرید بیرون رفته بود، هنگام بازگشت به وضعیت محل مشکوک شده و از آنجا می گریزد، او بعدها به خارج از کشور رفت و به فعالیت خود ادامه داد و تا رده های بالای سازمان پیش رفت و در سال 64 مسئول یکی از نهادهای اجرایی سازمان بود. ثمره ازدواج این دو، فرزندی بود به نام محسن که پس از کشته شدن حسین به پدر بزرگش سپرده شده و در 17 یا 18 سالگی هنگامی که به عنوان بسیجی
خاطرات همسر امام خمینی (ره) از زندگی خصوصی تا سیاسی
پرسید: " قدسی ایران برگشت چه گفت؟ " خانم جانم گفتند " هیچی نشسته است " بعداً به من گفتند که "وقتی تو ساکت نشسته بودی، به زمین افتاد و سجده کرد. " چون او خودش پسندیده بود. همیشه پدرم می گفت: " من دلم یک پسر اهل علم می خواهد و یک داماد اهل علم. " همین هم شد. آقا اهل علم بود و یک پسرشان هم یعنی حسن آقا را اهل علم کرد یعنی پسر دوم خودش را. آیا بعد از ازدواج هم وضع زندگی شما مثل قبل بود؟
آیت الله شهید مرتضی مطهری ، از تولد تا شهادت
از صد سال خود، در آنجا ماند. مادرش بانو سکینه دختر آخوند ملاجعفر روحانی بود که یک سال پیش از امضای مشروطیت (1323) با حاج شیخ محمدحسین مطهری ازدواج کرده ، حاصل این پیوند پنج پسر و دو دختر بود و مرتضی چهارمین فرزند خانواده بود. مرتضی بارها از پدر و مادرش به نیکی یاد کرده است و در مورد پدر گفته : از وقتی یادم می آید حداقل چهل سال پیش من می دیدم این مرد بزرگ و شریف هیچ وقت نمی گذاشت و نمی گذارد
روز توافق هسته ای ایران مصادف با ساروز تولد رهبر معظم انقلاب +سندو مدرک سجلی
یزدفردا :امروز توافق هسته ای ایران با کشورهای 5+1 صورت گرفت و هر کس به نوعی تلاش نمود تا امروز را با روزهای دیگر متفاوت کند . یکی از مواردی که در شبکه های اجتماعی به آن پرداخته شد مناسبت داشتن امروز با سالروز تولد حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای رهبر معظم انقلاب معرفی کرده و این موفقیت کشور را به یمن تقارن امروز با سالروز تولد ایشان دانستند . در جهت روشن نمودن افکار عمومی و فارغ از مسائلی که دوستان به آن پرداخته اند با بررسی شناسنامه و کارت ملی مقام معظم رهبری که تاریخ تولد ایشانبه این نکته رسیدیم که 24 تیرماه 1318 تاریخ تولد رهبر معظم انقلاب است و از توجه دوستان به این نکات ظریف خرسند شدیم . اما زمانی که با دقت بیشتر به این موضوع فکر کردیم و برای اثباتش تحقیق نمودیم به بیوگرافی مقام معظم رهبری که در سایت ایشان درج شده رسیدیم که دفتر معظم له آن را منتشر کرده است و تاریخ تولد ایشان را فروردین ماه 1318 عنوان نموده است (خامنه ای، سیدعلی (29 فروردین 1318/ 28صفر 1358/ 19 آوریل 1939)، فرزند سیدجواد، دومین رهبر انقلاب اسلامی ایران.) و در بعضی از خبر ها هم داشتیم که مقام معظم رهبری حضرت آیت الله سید علی خامنه ای فرزند مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج سید جواد حسینی خامنه ای، در روز 29 فروردین 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمری در مشهد مقدس چشم به دنیا گشودو ایشان دومین پسر خانواده هستند. و جالب تر آن که خاطره ای با عنوان "روایتی از شرکت رهبر انقلاب در سرشماری عمومی نفوس و مسکن"پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی سیدعلی خامنه ای (مد ظله العالی) به تاریخ تولد ایشان از قول خودشان اشاره می کند که در ادامه می خوانیم . صحبت های آقا که تمام می شود، رئیس مرکز آمار اجازه می گیرد تا فرم سرشماری مربوط به حضرت آیت الله خامنه ای را پر کند. رهبر هم از او می پرسند: کارت شناسایی هم که آوردید؟ و با خنده حضار و پاسخ مثبت عادل آذر، سرشماری آغاز می شود. اولین سوال: نام و نام خانوادگی؟ - سید علی حسینی خامنه ای. جمعیت صلوات می فرستد. سوال دوم، تاریخ تولد است. - تیر ماه 1318. البته این در شناسنامه است. ظاهرا تاریخ صحیح باید فروردین ماه باشد. جمعیت مجدد صلوات می فرستد. قبل از این که عادل آذر به سؤال بعدی برسد، آقا می گوید: نمی شود که با هر سؤال یک صلوات بفرستید. عادل آذر از نحوه تصرف منزل می پرسد: ملکی؟ استیجاری؟ در برابر خدمت؟ - منزل ما سازمانی است. گوش همه تیز شده که از سایر اطلاعات رهبر هم با خبر شوند که مأمور سرشماری می گوید بقیه سوال ها باشد برای بعد، چون باید اعضای خانوار فهرست شوند. اما انگار آقا خیالشان از همه اطلاعاتی که می خواهند بدهند، راحت است: ما اعضایی نداریم. فقط 2 نفریم. کارت ملی خودم را هم آورده ام. لبخند روی لب میهمانان می نشیند و همه مجدد آماده ضبط اطلاعات نفوس و مسکن رهبر می شوند. اما مأمور سرشماری می گوید این کار حدود 20 دقیقه وقت می گیرد و کار را به بعد موکول می کند؛ گویا مأمور آمار در حفظ اسرار مردم عزمی جدی دارد. جلسه تمام می شود و قرار می شود خود رئیس مرکز آمار ایران برای تکمیل فرم اطلاعات آیت الله سیدعلی حسینی خامنه ای اقدام کند. و در سال 1392 سپاه شیراز برای روز 24 تیرماه جشن تولد رهبر انقلاب فراخوان داده بودو برگزاری جشن تولد برای مقام معظم رهبری درحالی توسط سپاه شیراز برنامه ریزی شده است که رهبر معظم انقلاب به صراحت با برگزاری چنین جشن هایی به مناسبت تولدشان مخالفت و مسئولان را از چنین اقداماتی نهی کرده اند. به عنوان مثال چندی قبل از آن در یکی از استان های کشور به مناسبت سالروز تولد رهبر انقلاب جشنی برپا و از برخی مسئولان برای حضور در این مراسم دعوت کرده بودند که پس از رسیدن این خبر به آیت الله خامنه ای، ایشان در حاشیه ی برگه ای که حاوی آن خبر بود نوشته اند: این کار غلط است، این تولد و امثال آن هیچ جشنی ندارد؛ برگزارکنندگان، مسئول وقت و عمر و اموالی هستند که در این کار صرف و ضایع می شود. من از کسی که برای تولد من جشن می گیرد به هیچ وجه متشکر نمی شوم و او را مسئول زیان های این کار هم می شناسم برای اینکه این اختلاف در سالروز تولد رهبر معظم انقلاب را دریابیم به سند سجلی ایشان مراجعه کردیم و با توجه به اینکه در قدیم مراکز ثبت و احوال در شهرستان ها کم بوده است و معمولا شناسنامه افراد چند سال بعد از تولد ثبت می شده است در سند سجلی مقام معظم رهبری در قسمت روز و ماه تولد هیچ چیز درج نشده است و در قسمت سال 1318 ثبت شده است و در ثبت مجدد شناسنامه تاریخ 24 تیرماه 1318 درج شده است ولی آنچه که مهم است بیوگرافی معظم له است که با نظر خود ایشان تنظیم شده و در سایت ایشان موجود است تاریخ ولادت را فروردین 1318 قید کرده اند و به روز آن هم اشاره ای نشده است . به هر حال این نکته بینی باعث خیری شد تا رهبر خود را بهتر بشناسیم . تصاویری از شناسنامه ،کارت ملی ،سند سجلی معظم له را در ادامه خواهید دید . ...