شوند؛ یکی می گوید بنده خدا کاری نداشت فقط سوزن نخ کن می فروخت. یکی می گوید: پیرمرد بود دیگه... یکی هم می گوید: حالا اگر سر کوچه روی چارپایه می نشست خوب بود؟ صداها درهم برهم می شود؛ زنی بچه بغل آدامس می فروشد. صدای گریه بچه اش نمی گذارد راحت داد بزند. مردم با ترحم نگاهش می کنند. بچه آروم بگیر... خوشبو کننده دهان... خنک کننده دهان... آروم مادر... حالا همکارش با صدای بلند نظرها را به خودش