قول پرستو صالحی برای حضور نیافتن در تلویزیون + علت و عکس - ساعت24
سایر منابع:
سایر خبرها
ردپای دولت احمدی نژاد در هپکو
خیلی بسته بود و این چیزها رسانه ای نمی شد. کارگران کارگاه را بستند و گفتند یا حقوق مان را بدهید یا این دستگاه ها را آتش می زنیم. فضا به قدری متشنج شد که مدیران به مسجد فرار کردند. بالاخره آقای سعیدی که آن زمان مدیر هپکو شده بود و تجربه موفقی در بخش خدمات پس از فروش ما یعنی هسکو داشت، با کارگران حرف زد و قول داد که هفتم هر ماه حقوقشان را بدهد و اوضاع آرام شد. در این بین شرکت های خارجی همکار هپکو
شرح دعای روز دوازدهم ماه رمضان از زبان آیت الله مجتهدی+صوت
مردم را مخفی کن، دنبال عیوب خویشتن باش، خوشا بحال بنده ای که به عیب خودش می پردازد و به عیوب دیگران کاری ندارد [2]. اگر رفیق شما عیبی دارد به کسی نگو! این عمل شما از مصادیق غیبت است و اعمال چهل روز را از بین می برد [3]. همچون مگسان تو بر پلیدی منشین شما مثل زنبور عسل باشید [4]؛ که فقط روی گل ها می نشیند؛ مثل مگس نباشید که بر رو پلیدی ها می نشیند؛ دوست شما اگر بدی دارد؛ بدی او
ردپای دولت احمدی نژاد در سیاه ترین خصوصی سازی تاریخ ایران
مدیر سابق گفت: اولین تجمع کارگران این کارخانه سال 90 بود. البته آن زمان فضا خیلی بسته بود و این چیزها رسانه ای نمی شد. کارگران کارگاه را بستند و گفتند یا حقوق را بدهید یا این دستگاه ها را آتش می زنیم. فضا به قدری متشنج شد که مدیران به مسجد فرار کردند. بالاخره سعیدی که آن زمان مدیر هپکو شده بود و تجربه موفقی در بخش خدمات پس از فروش ما یعنی هسکو داشت، با کارگران حرف زد و قول داد هفتم هر ماه حقوق را
توئیتری ها برای ناصر ملک مطیعی چه نوشتند؟
شکایتی ندارم٬روحت شاد ناصر خان ملک مطیعی.دل گنده ای داشتی. علی عالی: ناصر ملک مطیعی دیگر ممنوع التصویر نیست. حسین دهباشی: این چه رازی است که از میانِ اهلِ هُنر و فرهنگ، هرکه در می گذرد، رو سیاهی اش به صداوسیما می ماند؟ مونا برزویی: از هنرمندانی مثل ناصر ملک مطیعی و فردین و حبیب و .. چقدر عقده به دل دارید که بعد از چهل سال هم پاک نمیشه ؟ که خونه نشینشون میکنید و تو وطن
"برادرم رفت"/ ناصرخان دیگه ممنوع التصویر نیستی!
گوینده خبر چی می خواد بگه؟ ناصر ملک مطیعی بازیگر پیش از انقلاب که چهل سال ممنوع التصویر بوده؛ درگذشت!؟؟ شرم آوره .. بهتره سکوت کنید و این مرگ را هم نادیده بگیرید. آنهایی که در دل مردم جای دارند نیازی به تبلیغ و فاتحه خوانی شما ندارند. حبیب رضایی: یاران عزیز آن طرف بیشترند حبیب رضایی نوشت: در نگاهشان می خواندیم و حالا چه مصداق تلخی دارد اینکه: در غربت مرگ ؛ بیم تنهایی نیست
نام آوران، ردیف 58 شماره 12؛ شبیه ترین به حجازی
کردید. همان روزی که حرف دل آبی ها هم همان بود که بهناز شفیعی گفت و بس؛ سوگند به خاک پاک ناصر و قسم به هجرت پرستو ها، دلم می خواهد باقیمانده افتخارات گرفته نشده ناصر را تو بگیری و به افتخارات خود اضافه کنی، چون تو لایق آن هستی علی کریمی. کارلوس کی روش می گفت: چیزی در وجود علی کریمی دیده ام که مطمئنم می تواند پرواز کند. و هواداران فوتبال هم، سوا از قرمز و آبی بودن اعتقاد داشتند کریمی بال
هنرمندان درباره ناصر ملک مطیعی چه نوشتند
دروغه... پاشو تورو خدا.... قیصر و تنها نذار فرمون خان.... خدایا نه.... خدایا چرا ؟ مرگ شما رو چجوری باور کنم؟! ناصرخان پاشو شعر بخون خاطره تعریف کن پاشو مرد پاشو به روحت قسم می خورم تا اوضاع همینه پامو تو رسانه میلی نذارم، تلویزیونی که دل شما رو شکست تصویرتونو پخش نکرد، با رفتنِ شما برای منم تموم شد. نمی دونم چی بنویسم نمی دونم چی کار باید بکنم عالیجناب کجا رفتین چیکار
میرحسین گفت آفرین.../الگوی من راکفلر است/ تاالان از هیچ بانکی وام نگرفته ام
کنم. اگر کار نکنم صدمه می بینم. اگر منفعل شوم مریض می شوم. از اینکه کارها پیش می رود یا نمی رود هم حرص نمی خورم. من تکلیفم را درست انجام می دهم. *روزی هم با آیت الله ابوالقاسم خویی در عراق دیدار کردم. به من گفت اگر حرفی به تو بزنم گوش می دهی؟ گفتم گوش می دهم ولی قول نمی دهم که عمل کنم. گفت هر روز صبح یک برگه یادداشت بردار هر کاری که آن روز انجام می دهی را روی آن برگه بنویس. خوب و بد را
نقد آپارتاید در بوشهر
بار به من می گویند، اما من به همه مقدسات قسم می خورم به چنین نتیجه ای نرسیده ام و اگر رسیده بودم می گفتم. تا این لحظه که با شما حرف می زنم جوابم در این رابطه منفی است. جواب تان منفی است یا اینکه نظری و قضاوتی در این باره ندارید؟ منفی است. در مورد همین پاپ سنگ اندازی هایی که از طرف حوزه هنری و ارگان های دیگر برایم اتفاق افتاد، خیلی بیشتر از هر چیز دیگری بود. آنها تحلیل های
داستان | درمانگاه
یکی پرسیدم: چه شماره ای رفته داخل؟ - 27. ای وای! نوبت من 48 بود. مجبور بودم منتظر بمانم. سعی کردم خودم را مشغول کنم. شروع کردم به خواندن کتاب از توی گوشی ام که صدای داد و بی داد بلند شد. مرد قدبلندی با مشت می کوبید به دیوار داروخانه. - دوساعته ایستادم. داروی من رو بدین برم مسخره ها! اوضاع به هم ریخته بود. معلوم نبود حق با کیست. نوبتم شد. رفتم تو. مردی