بنشیند، یک بار دیگر در خانه مان بخوابد. سه سال بعد از آن که حمید به زندان رفت، برایش اعدام بریدند؛ حکمی که البته هیچ وقت اجرا نشد چون خانواده علیرضا ، پسری که حمید در دعوای آن روز او را کشته بود، پای اعدام نیامدند و رضایت ندادند به اعدام؛ رضایتی که البته او را از زندان آزاد نکرد و چندین سال زندان را کرد خانه اول و آخرش. اینها را شیرین ، دختر بزرگ خانه که پرستار سالمند است در زعفرانیه
دوست و صمیمی شدیم. بعدها که ما رادیو آمدیم کارهایی می کرد که بی نظیر بود. ایشان سال های سال برای مملکت و برنامه های کودک مملکت زحمت کشید اما الان کسی یادی از او نمی کند. او ادامه می دهد: بعد از اینکه دوستی مان با فرهنگ مهرپرور شکل گرفت، او برای کار در بانک عمران استخدام شد و من به هنرهای دراماتیک رفتم. او در قسمت تبلیغات بانک، طرح تبلیغاتی ارائه می داد. او در این کار هم او عجوبه بود. در
/> وقتی تصمیم می گیری یه پروژه رو دونفری انجام بدی 21. یه مریضی هم داشتم زمان مدرسه، میگفتم صبح 5 بیدار میشم میخونم. هیچوقتم نتونستم بلند بشم. 22. یه زمانم رسم بود هرجا میرفتیم مامانا کتلت وکوکو درست میکردن میاوردن. فرقم نداشت پیک نیکه، شهربازیه، کنسرته یا سینما. اصن کتلت یه عضو خانواده بود. 23. رفتم برا استخدام، مدیرعامل گفت کار ما سختترین کار بعد کار تو معدنه. گفتم
آسان تر اما قبل از اینکه به اینجا بیایم، لیورپول را دوست داشتم. این تصمیم بزرگی برای من نبود. این تنها باشگاهی بود که من حاضر بودم به خاطرش تعطیلاتم را نیمه کاره بگذارم. به اندازه کافی پیشنهاد داشتم و می گفتم "نه، نه، متاسفم، حالا نه..." و ناگهان پیشنهاد لیورپول رسید. می دانستم شرایط چطور خواهد بود و مردم چه می گویند اما عاشق شده بودم. خیلی سریع احساس مسئولیت کردم. مثل این بود
دست بسته به تهران می آورند و به سیاه چال می اندازند. پدربزرگم چهار بار محکوم به اعدام می شوند. هر بار که می خواهند پای چوبه دار بروند اتفاقی می افتد که باز می گردند اما مجدداً در دادگاه های بعدی محکوم به اعدام شان می کنند. در جریان تبعید رضاشاه پهلوی در شهریور 1320، زندانیان آزاد شدند که پدربزرگم نیز آزاد می شود و سپس روزنامه ها و مجلات خاطرات ایشان را چاپ می کنند. * مبارزه