آتش روی اروند - خبرگزاری دفاع مقدس
سایر خبرها
فرمانده ای که عمرش را صرف اقتدار و امنیت ایران کرد
سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: 9 سال از شهادت سردار حسن طهرانی مقدم و یارانش گذشت. 9 سال گذشته و هنوز داغ از دست دادن این فرمانده توانمند بر قلب های مردم ایران سنگینی می کند. 21 آبان 1390 بود که خبر تلخ شهادت پدر موشکی ایران و تعدادی دیگر از پاسداران انقلاب اسلامی همه را در بهت فروبرد. انفجار پادگان شهید مدرس ملارد، فقط تهران را نلرزاند، بلکه قلب میلیون ها ایرانی را لرزاند و به درد آورد. سردار
شهید شریف اشراف، اسوه و الگوی نظامی متقی و با اخلاق
. دو سال بعد در سال 1349، برای گذراندن دوره ی عالی، بار دیگر به شیراز منتقل شد. پس از پایان دوره با درخواست فرمانده مرکز پیاده در همان یگان مشغول به خدمت شد و پس از سه سال برای گذراندن دوره ی فرماندهی و ستاد به تهران منتقل گردید. پس از اتمام دوره ی فرماندهی و ستاد در سال 1352؛ به دلایل نامعلوم به شهر خاش واقع در سیستان و بلوچستان منتقل شد. اما پس از مدت 8 ماه، ناگهان وی به دفتر ویژه اطلاعات به ریاست
ایثار در دوئیرج ضامن پیروزی در محرم شد
، اجازه دادم ستون بچه ها به آب بزند. به همگی شرایط بغرنج رودخانه را گوشزد کردم و گفتم نباید منتظر یک عبور آسان باشند. هر کس فانوسقه نفر جلویی را می گرفت و به آب می زد. شهادت 400 رزمنده شریعتی در ادامه بیان می دارد: بعد از دستور حرکت، گروهان اول و نیمی از گروهان دوم به سختی، اما به سلامت از آب عبور کردند. از آن به بعد کار مشکل شد. من، چون فرمانده گردان بودم و فرمانده باید وسط
گفتگو با خانواده ساکن محله اروند که تمام زندگی شان را وقف کار فرهنگی کرده اند
هایش در آن سال ها می گوید: از همان ابتدا علاقه خیلی خیلی زیادی به کار فرهنگی داشتم. درس و مدرسه را دوست نداشتم و خیلی زود آن را رها کردم و رفتم سمت درس حوزه. در حوزه هم فعالیت فرهنگی انجام می دادم و مسئولیت های مختلف داشتم. کلیددار مسجد روستا شده بودم و کلاس های مختلف برگزار می کردم. دست آخر اولین پایگاه بسیج خواهران را در باخرز کلید زدم و شدم فرمانده اولین پایگاه بسیج خواهران در باخرز. تمام فکر و
گلوله در گلوی نوزاد/ بچه را بده تا به او شیر بدهم
بود. یکی از شهروندان سنندجی در بیان خاطرات آن زمان که در این کتاب آمده می گوید: سه روز بود که شیر گیرمان نمی آمد و بچه خیلی گرسنه بود. دیگر طاقت نداشت و همین طور بی تابی می کرد. گریه های پیوسته او ناچارم کرد برای پیدا کردن شیر بیرون بیایم که آن از خدا بی خبر جلویم را گرفت. گفتم که می خواهم از در و همسایه برای بچه شیر بگیرم. گفت بچه را به من بده تا به او شیر بدهم. بعد به زور
جنگ، جنگ اقتصاد است/ به سیره شهدا و مدیریت جنگ برگردیم
عجیب بود که تا حالا چنین شخصی را ندیده بودم چون ما چند نفری که هم سن و سال و حدود 15ساله بودیم مثل بچه ای با ما صحبت می کرد و خودش را هم سن و همرنگ با ما در نظر می گرفت. قبل از عملیات نیز با سایر همرزمان جمع بودیم پلاک ها رو هک می کردیم روی سینه هایمان چون گفتیم ما شهید خواهیم شد و فرمانده ما گفت عجب فکری من هم پلاک روی سینه ام هک کنم که بی سر خواهم شد و پلاکم پیدا نخواهد شد.
یک لحظه و آنی از خط امام امت خارج نشوید
، به عنوان آرپی جی زن، جانشین دسته در مریوان و مسئول دسته گردان امام علی، دوشادوش دیگر برادران رزمنده اش به ادای تکلیف پرداخت. در سال 1361 و 1362، با انتصاب به سمت جانشین و فرمانده گروهان در گردان امام علی، مشغول خدمت شد. هم زمان با پوشیدن جامه پاسداری در 2 آذر 1362، مربی گری تربیت بدنی در واحد آموزش سپاه بهشهر را به عهده گفت. او در کسوت مربی تکنیک در پادگان شهید بیگلو در اهواز
حیدر برای همرزمانش مثل پدر بود
درآمد و زن دایی هراسان گوشی را برداشت. بچه بودم، اما می فهمیدم که کسی دارد پشت تلفن به زن دایی چیزی می گوید که او رنگ می بازد. بعد از دقایقی تلفن قطع شد. لحظه ای هم از صورت زن دایی چشم برنداشتم. دیدم که چشمش پر از اشک شده است. سعی می کرد ما چیزی نفهمیم، اما وقتی دست خواهر بزرگ ترم را گرفت و رفتند داخل زیرزمین، بیشتر کنجکاو شدم. نیم ساعت بعد، از زیرزمین آمدند بیرون. چشم های شان که از گریه سرخ شده بود
دیکتاتور متوهمی که خود را بر سربازانش تحمیل می کرد
به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر بسیج پرس به نقل از خبرگزاری دفاع پرس؛، آزادسازی سرزمین های ایران گام دوم: بستان با عنوان فرعی اوج گیری ترورهای کور؛ تشکیل دولت پس از بحران شانزدهمین جلد از مجموعه روزشمار جنگ ایران و عراق است که وقایع روزهای 15 مهر تا 30 آذر 1360 را دربرمی گیرد. این کتاب به قلم علیرضا لطف الله زادگان در 1208 صفحه مصور تدوین شده و توسط مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس منتشر
به روح الله گفتم خوب شد شهید شدی
تلفن همراهم را چک کنم خوابیدم. به محض اینکه صبح بلند شدم متوجه شدم ساک پدرم که برای مأموریت جمع شده بود گوشه اتاق مانده و ایشان نرفته است. پرسیدم بابا چرا نرفتی؟ گفت کاری پیش آمده است، می روم. بعد با اصرار زیاد از من خواست سر کارم بروم. من آماده شدم و رفتم. در حال بیرون رفتن از خانه متوجه شدم تمام مخاطبان آقا روح الله به او زنگ زده اند. از برادرم پرسیدم چرا؟ گفت من گوشی روح الله را ریست کرده ام و
بیانیه 2 هزار تشکل شبکه جوانان رضوی در محکومیت توهین به پیامبر اکرم(ص)
-هیات یاوران ولایت قزوین 1013 -کانون فرهنگی هنری شهید امینی کمیجان 1014 -کانون فرهنگیان بازنشسته گچساران 1015 -کانون جوانان رضوی سنخواست 1016 -مرکز نیکوکاری کریم اهل بیت ع خان ببین 1017 -هیات محبان المهدی محله امام حسن عسکری بهاباد 1018 -پایگاه بسیج خواهران النگ کردکوی 1019 -کانون شهید بروجردی مریوان 1020 -کانون جوانان رضوی دزفول 1021 -کانون فرهنگی یاران آفتاب گرگان 1022 -مسجد ولیعصر آبیک 1023 -کانون