داره." حاج محسن اول رفت و گفت: "من جلوتر می رم و سیم تله رو قطع می کنم، کلاهک رو باز می کنم بعد تو کل بدنه مین رو خارج کن و خالی کن." با توجه به اصول ایمنی، من باید صبر می کردم تا حاجی از من فاصله بگیرد. مطمئن شدم که او ردیف مین را پیدا کرده و می خواهد کار را شروع کند. سرم را پایین انداختم و مشغول شدم. گاهی به حاج محسن نگاه می کردم. او به آسمان نگاه می کرد دوباره مشغول می شد
گفتم: یعنی چی؟ برادر منافی ادامه داد: فرمانده دسته تون رو میگم دیگه؛ منظورم برادر انحصاری است. مگر نشنیدی قدیمی های گردان بهش میگن تیرآهن 18 و بعد ادامه داد: بچه های ارکان گردان و گروهان میگن هر وقت در جلسات قبل عملیات بحث شکستن خط مطرح است، او پیشقدم می شود و وقتی از او می پرسند چگونه اینکار را می کنی؟ می گوید با توکل بر خدا و کمک بچه های دسته . شب عملیات بیت المقدس 2 بود
. زمستون بود ما گاز نداشتیم. انگشترم افتاد تو بخاری. بابام با چوب کوبید تو سرم، با چوب من رو خیلی زد. فردای اون شب عقدم کردند. شب بعدش هم عروسی بود. پسره رو بعضی وقتا دیده بودم. شوهرم ظاهرش بد نبود. چون همسایه ما بودند، می دونستم خانواده خیلی بدی هستن. بهش گفتم دوسش ندارم. تا سه ماه نگذاشتم به من دست بزنند. من رو بردند معاینه برای دختری. الان 12 ساله که باهاش نمی خوابم، پیش بچه هام می خوابم. رابطه مون
نبرد حق علیه باطل شده، و ماه ها به عنوان نیروی بسیجی در گردان رزمی ابوذر تیپ 33 المهدی (عج) استان فارس ازخود، رشادت ها نشان داد. ازاین زمان به بعد بود که دیگر جبهه ها را رها نکرد و ضمن ادامه تحصیل، در سن 17 سالگی به آرزوی خود یعنی عضویت در جمع سبزپوشان خمینی کبیر(ره)، رسید وجبهه های جنوب، میانی و غرب را از شلمچه و فاو گرفته تا فکه، ایلام، ارتفاعات شمال غرب، سلیمانیه، مأوت، مهاباد، بانه