او چرا دستگیر نمی شود؟ - ایسنا
سایر خبرها
روایت عینی غواص آزاده از آخرین لحظات اسارت در کربلای 4
نیروهای غواص به آن سمت می آیند. متوجه شدم از بچه های گردان خودمان هستند. اشاره کردم گفتم بیاید اینجا 4 یا 5 نفر به سمت من آمدند به محض اینکه شروع کردند بیایند به سمت خشکی چند نفر از آن ها به خاطر نارنجکی که در آب افتاد به شهادت رسیدند. سرشان توی آب بود و پاهایشان بالا به سرعت تکان می کرد. یکی از آن ها به خشکی رسید. چند متر آن طرف تر دیدم که نشسته است. جلو رفتم و گفتم اخوی دیدی هرکدام از بچه
رمان جنگی که توجه ایرانیان مهاجر را به خود جلب کرد/ نمایشگاه کتاب فرانکفورت به روایت نویسنده یکشنبه آخر
یادمان رفت همه ی صندلی ها خالی است و فقط دو سه نفر به حرف های ما گوش می دهند. البته هر از گاهی چند نفر بازدید کننده از نمایشگاه به سالن سرک می کشیدند. خدا را شکر در فرانکفورت تعدادی مخاطب ثابت از اهالی کتاب در جلسه حضور دارند. جلسه با صحبت های آقای امینیان شروع می شود. ایشان با اشاره به دو جلد کتاب ترجمه شده ی یکشنبه آخر که روی میز قرار دارد، بحث را شروع می کند و بلافاصله سررشته سخن را
12000 کشته، 15 بازمانده! +عکس
توانستم درد کتک خوردن و حتی ناخن کشیدن را تحمل کنم، چیزی که ازش وحشت داشتم، شوک الکتریکی بود." و با انگشت روی کله اش می زند. شوک الکتریکی با استفاده از الکترودهایی که درون گوش قرار داده می شد، انجام می گرفت. یکی از گوشهای چام می به همین خاطر کر شده است، و وقتی که سرش را تکان می دهد، صدایی شبیه به جریان آب را می شنود. "حس می کردم گوشهایم آتش گرفته و سرم یک ماشین است. بعد از آن بود
بنیاد در آینه مطبوعات
بعد از بیست سال هنگامی که برای سخنرانی به نیشابور رفتم، ششتمد را دیدم و تازه فهمیدم حسن شاد، مال این منطقه است. حسن شاد خیلی تو دار، مخلص و باصفا بود. حسن وقتی که صحبت می کرد، حرف های خنده دار می زد، خودش کمتر می خندید و بیشتر بچه ها می خندیدند. وی تاکید کرد: یک روز در خرابه های خرمشهر نشسته بودیم و به من گفت: علی، یک مادر بزرگ دارم، مدام می پرسد مادر کجا می روی ؟ می گویم، جبهه می روم. بعد که
عاشقانه های نامدارها برای "گمنام ها"
): وجود جانهای عزیز شما دیروز حافظ مرز و بوم کشور بود و حضور اجساد مظلوم شما امروز الهام بخش مقاومت و ایستادگی در مقابل زیاده خواهی حکومتهای مستکبر اروپایی، امریکایی و عربی و حامیان سرسپرده داخلی آنها است، که حتی بعد از رویت حجت واضحی مثل قتل عام مظلومانه شما به دست بعثی ها به جای هجمه به اروپا و امریکای حامی بعثی های قاتل شما، به حکومتی که شما حامی آن بودید حمله کردند و اشک تمساح ریختند. بار دیگر
تصادفی که زندگی این دختر را به نابودی کشاند
که به خاطر سوختگی کمر و شکستگی پا، نارسایی کلیه و لوزه سوم و بیماری هموفیلی به وجود آمده شدیدتر است. دخترک غصه های زیادی در دل دارد؛ غصه هایی که به گفته خودش فقط معلمش او را درک می کند. مهرنوش، از آینده هراس دارد و دلش می خواهد که برای همیشه کوچک بماند. دور از هیاهوی سفره خانه های فرحزاد و خنده های افرادی که برای تفریح ساعاتشان را در این منطقه ییلاقی می گذرانند، چند کوچه آن طرف تر خانه
شبنم فرشادجو، کشف مهران مدیری رازگشایی می کند
/> خانه داری مزخرف هاله از ویژگی های کمدی این شخصیت است که او را بامزه تر کرده و موقعیت طنز ایجاد می کند. هاله مرتب به برادرش سرکوفت می زند که در زندگی در کنار او سوخته درحالی که اصلا کسی حاضر نبوده با این دختر پرحرف ازدواج کند. هاله راننده و آشپز خیلی بدی است اما من قهرمان رالی بودم و رانندگی ام حرف ندارد، آشپزی ام هم خیلی خوب است. کاراکتری مثل هاله در سریال های ایرانی نداشتیم من شخصا
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (62)
میرن لبه ی ارتفاع؟ خو تو که قراره خودکشی کنی دیگه این لوس بازیا چیه از خودت در میاری؟!! 7. به برادرزاده هفت ساله م گفتم برو گوشیمو از اتاق بیار. گفت من که موظف نیستم وسایلتو بیارم. ینی من تا پارسال سر املای درست موظف شک داشتم. 8. امتحان رانندگی داشتم. افسره پرسید جفت راهنما در چه مواقعی استفاده میشه؟ گفتم: تو عروسی! هیچی دیگه .... قبول نشدم! 9. تبلیغ درختکاری در
گفتگوی خواندنی با قدیمی ترین زندانی ایرانی در خارج از کشور پس از تحمل 28 سال حبس/ موبایل وسیله عجیبی است!
گرفتم. فکر می کردی آزاد شوی؟ امید داشتم. اگر امید نبود 28 سال تحمل نمی کردم. می دانستم کنسولگری مرا فراموش نکرده و پیگیر کارهایم است. آنها برایم وکیل گرفتند و او به خاطر وضع مالی بد من، پولی نگرفت. چه زمانی به ایران بازگشتی؟ دیروز پس از آزادی به ایران بازگشتم و حالا در شیراز هستم. شیراز نسبت به 28 سال قبل چه تغییری کرده است؟ همه چیز تغییر کرده. انگار وارد دنیای
چطور حکم ابد رفیق دوست، 8 ساله شد؟!
از این پرونده به ایشان می گویم . گفتم: چه واقعیت هایی؟ گفت: خیلی رویم فشار بود مرتضی رفیق دوست را دستگیر کنم، دلیلی برای اینکار پیدا نمی کردم. حتی برای اینکه اطلاعاتم کامل شود به او گفتم ساعت شش صبح خانمش را آورد و از او هم بازجویی کردم، دیدم زن بنده خدا اصلاً هیچ اطلاعی ندارد؛ یک دسته چک داشته همه را امضاء کرده و به شوهرش داده. از نظر قضایی دلیلی بر دستگیری مرتضی پیدا نکردم .
حضور ادبیات دفاع مقدس در عرصه جهانی/ نمایشگاه کتاب فرانکفورت به روایت نویسنده یکشنبه آخر
خودش می کشد و رسید را برمی دارد. و بعد از چند دقیقه رسید را به من برمی گرداند. ویزای شما آماده نیست. با مکث به او خیره می شوم. گارد اعتراض می گیرم . کارمند سفارت موهای جلوی سرش کم پشت است. چهره ای جدی و مؤدب، بی حرکت و ساکن دارد و لب هایش موقع حرف زدن خیلی آرام تکان می خورد. چرا آماده نیست؟ من که همه مدارک مورد نیاز را به شما دادم. حتی مواردی که از نظر من ربطی به شما نداشت. من
چیزی تا ایستگاه آخر نمانده
دانم. از در که بیرون می آمدم باز دیدمش. به سمتم آمد. پرسید که گزارشت را گرفتی خانم؟ جواب دادم که مردن آدم ها مگر گزارش دارد؟ بیا و نمیر؛ من و تو هنوز هم خیلی راه داریم برای اینکه بمونی. اصلا می دونی داستان چیه؟ منم و تو. بی خیال همه آدما. آدما مگه چی می دونن؟ اونا که پی داستانای خودشونن؛ مثلا همین امیر؛ پسر علی آقای همسایه. شک نکن امروز هم سوییچ یکی از ماشینا رو برداشته و راه میدون کاج رو
فراز و فرودهای صنعت هسته ای کشور به روایت مهندس آبنیکی
کشورهای دیگر دستگیر می شدند؛ یادم هست یک بار وارد دفتر که شدم مصطفی را دیدم؛ مصطفایی که همیشه آدم بشاش و خنده رو و شادابی بود حتی با وجود همه چالش ها و مشکلات و گرفتاری ها و سختی ها خیلی در قیافه اش و در اخلاقش عبوسی دیده نمی شد، دیدم سرش را گذاشته روی میز و انگار دارد گریه می کند، اولش باورم نشد اما دیدن نه واقعا دارد گریه می کند، گفتم چه شده دیدم هیچ چیز نمی گوید و بلند بلند شروع کرد به گریه
بنیاد در آینه مطبوعات
نیروهای سپاه فقط به دویست نفر می رسید. در واقع با ورود امام، نیروهای انقلابی جان گرفتند و منسجم شدند. شما از انقلاب چه به دست آوردید؟ با انقلاب رشد عقلی و جسمی ما نیز صورت گرفت و بزرگ شدیم. در واقع انقلاب بستری شد که خود را یافتیم. از اینکه بعد از این همه فعالیت و حضور در جبهه ها زنده هستید، احساس ناراحتی نمی کنید؟ من زمانی جزئی از شهدا بودم؛ اما تقدیر این بود زنده بمانم
استقلال زرد می پوشید و پرسپولیس سبز؟!
. خب بچه سال بودم و همه حواسم به این بود که از راه سینما بتوانم پولدار شوم. (با خنده) بابت اولین فیلم جدی که کار کردی چقدر دستمزد گرفتی؟ دو سال بعد گلاره عباسی که هنوز بازیگر نبود از طرف خانم برومند زنگ زد به من و گفت خانم برومند می خواهد یک کاری بسازد به اسم همه بچه های من و گفته شما هم بیا برای بازی. من فکر کردم دوباره یکی از همان سکانس های پنج دقیقه ای است و گفتم