روایتی از برزخ زندگی یک زن که شوهرش هم معتاد است و هم بیکار - آفتاب نیوز
سایر منابع:
سایر خبرها
(تصاویر) جای خالی برف های تهران
... امروز با بچه ها توی حیاط آدم برفی درست کردیم. هویج نداشتیم، جای دماغش مجبور شدیم چوب بگذاریم. خیلی خوب نشد، ولی بد هم نبود. طبق معمول، مامان به جای اینکه مثل خانم همسایه که با بچه هایش برف بازی می کند، تازه آن هم توی کوچه! اجازه بدهد فقط نیم ساعت، فقط نیم ساعت، توی حیاط باشیم، جیغ و داد می کند که بیایید تو سرما می خورید! و البته بیشتر نگران این است که برف ها را توی راه پله ها نبریم و زندگی اش
خاطره ای از حضور فرزندان مقام معظم رهبری در جبهه
عراقی ها متوجه حضور نیروها در خط شدند. حول و حوش ساعت یازده و نیم، دوازده بود که چهل پنجاه تا تانک به یکباره و همراه با هم پروژکتورهاشان را روشن کردند، من در طول هشت سال جنگ هیچ وقت چنین صحنه ای را ندیده بودم. منطقه به قدری روشن شد که من از فاصله ی دو سه کیلومتری بچه ها را می شمردم. هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. عراقی ها گردان را به رگبار بستند. در کمتر از نیم ساعت 107 نفر مجروح و شهید شدند.
صالحی: 1+5 در وین ناگهان عقب کشید
تست و اطمینان از ایمنی و صحت آن چند سالی فاصله داریم. رییس سازمان انرژی اتمی هم چنین درباره درخواست آژانس برای بازدید از پارچین با بیان اینکه آنها قبلا دو بار از پارچین بازدید کردند و پاک بودن این مکان را نیز تایید کردند افزود: بعد از سال ها باز می گویند می خواهند پارچین را ببینند اما حاکمیت ملی ایران مسخره نیست که هر وقت آنها اراده کردند بیایند و پارچین را ببینند. رئیس سازمان
یک عاشقانه نا آرام
پنج، شش نفری بودیم که مسیر مدرسه تا خانه را با هم می آمدیم. فاصله مدرسه تا خانه هایمان چند خیابان و کوچه بود. برای همین هم بعد از مدرسه چند نفری با هم ریسه می شدیم به طرف خانه هایمان. در یکی از همین روز ها بود که یکی از بچه ها درباره ساختمان نیمه کاره سر راه مان حرف زد. ساختمانی که نباید از مقابلش رد می شدیم و قبل از رسیدن به ساختمان باید مسیرمان را عوض می کردیم و از آن طرف خیابان رد
آنها می دانند من برای پرسپولیس چه کرده ام
دوست داری بیای پرسپولیس؟ گفت: لباس ندارم. من امیرمحمد را به تیم اضافه کردم و روز اول دست روی سینه اش گذاشتم و گفتم این بازیکن سال بعد توی بزرگسالان بازی می کند. شم گلزنی بالایی دارد؟ سبک بازی او مثل ایمون زاید است. یک متر و 93 سانتیمتر قد دارد و مطمئن باشید بازیکن خوبی می شود. مشکل پایه ها چیست؟ مدیران پایه باید واقعا مدیر باشند. شخصی ممکن است در فلان
خدا رو شکر دیشب هم بارون نیومد!
قوی تر شده بود. رو به بچه ها کردم و گفتم دخترای گلم چند سالتونه؟ معصومه گفت من و زهرا دو سال دیگه می تونیم بریم مدرسه. ازش پرسیدم پس الان مهدکودک می رید، معصومه سرش را پایین انداخت و گفت من نه ولی زهرا می ره. دوباره پرسیدم چرا شما مهدکودک نمی ری، معصومه با چشم های معصومش نگاهم کرد و گفت مامانم گفته تو خونه به من شعر یاد می ده. لحظه ای به فکر فرو رفتم این کار مادر
جواد یساری: فقط به من مجوز نمیدهند!
موسیقی ایرانیان: آدرس اش را پیدا کرده بودم. می خواستم بروم و ببینم اش. دیدن خواننده ای که سال های سال است در ذهن و زبان مردم سرزمین من جایش را حفظ کرده و برخلاف بسیاری دیگر، هیچ تاریخ مصرفی هم ندارد. می گویند جواد است. می گویند از مد افتاده است.حتی بعضی ها خجالت می کشند با صدای بلند بگویند که طرفدارش هستند. بله، جواد است؛ جواد یساری . مردی که سال هاست خودش است. با یکی از همکاران ام آدرس در دست
همسرداری را از پیمان قاسم خانی یاد بگیرید!
مجله سیب سبز - بهاره اسلامی: بالاخره رسیدم میان خیمه هایی که به تبرک نام حسین (ع) بر پاشده بود؛ دعوت بودم به عنوان سفیر انجمن حمایت از کودک به خوانش مقتل خوانی حضرت رقیه (س). تمام طول راه گفتم اگر نرسم لابد لیاقت نداشتم اما بالاخره شکر رسیدم. منتشر شدن همین جمله ها در صفحه فیس بوک بهاره رهنما به شکایت همسر او از یکی از خوانندگان این جملات منجر می شود. خواننده ای که در صفحه مجازی اش
صادق خرازی: پول توجیبی به ندا نداده ام، خودش محل درآمد پیدا می کند
حال یک ریال از منابع شخصی ام به ندا کمک نکرده ام. ندا بالاخره یک محل درآمد باید برای خودش درست کند. ولی این بچه های ندا بضاعت مالی خاصی ندارند. همان طور که گفتم طرح هایی برای دریافت کمک های مردمی داریم. ایده و چشم انداز مهم تر از پول است. تولید پول، برنامه ریزی دارد. ایده را می دهیم هرکسی بخشی از آن را می گیرد و دنبال می کند.
سردار بی سری که پدرش می خواست بر صورتش بوسه زند
، ولی توان اینکه این خبر رو به صراحت به خانواده اش اعلام کنم، نداشتم. وی افزود: یک روز سردار رشید اسلام شهید مرتضی ساده میری (هلتی) رو دیدم و از اون بزرگوار در خصوص عملیات و شهدا از جمله شهید کرمی سوال کردم که ایشان گفتند؛با توجه به اینکه شهید کرمی یکی از دسته های گردان 502 امام حسین(ع) به فرماندهی خودم بوده، اونو موقع شهادت دیدم و پیکر مطهرش رو در کنار صخره ای گذاشتم؛ ولی به خاطر شرایط
راه مجاهدت باز است
/> وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل کرد. وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را می دیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی می دادند. مادر شهید شیواتر سلام کرد: سلام آقا و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی وقته منتظرتونه. پدر مصطفی که از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا
رونمایی فرزاد حسنی از تازه عروس خانواده حسنی روی آنتن تلویزیون!/ تصاویر
تیره می شد! (خنده) آخر نزدیک عید که می شد و باید پول می داد ما خرید کنیم هر جور شده بهانه می گرفت! مثلا می گفت چرا نمره ات شده 19.5؟! می گفتم بابا حالا به خاطر نیم نمره؟ یا می گفت چرا اومدی خونه دیر سلام کردی؟! یا عموت زنگ زده گفته فرزاد رو فلان جا دیدم! خلاصه که هر بهانه ای می آورد تا خرید عیدمان را نکند! (خنده) اینجای برنامه مادر فرزاد حسنی در قامت دفاع از همسرش برآمد و گفت: پدرتان
ادبیات داستانی پر شده از شبه نویسنده ها؛ انتشارات ها خاک گرفتند
من نویسنده کشف می کنم، قبل و بعد می گذارم، دایی به او می گوید شاعری به درد تو نمی خورد برو و در یک بلور فروشی مشغول شو، این مسئله موجب می شود که ملک الشعرا پنهانی شعر بگوید. از جزئیات، ادبیات زاده می شود، اگر کلی گو شویم انگار همه چیز خواندیم ولی هیچ چیز نمی دانیم در ماجرای بمب باران حرم امام رضا (ع) توسط روس ها ملک الشعرا شعر بزرگی را می سراید، بعد ها نسیم شمال که اصلا این
سرگذشت مصادره های ایرانی
سالهای اول انقلاب مدینۀ فاضله به وجود آورند و از درِ رحمتِ خداوند وارد بشوند. فردی را به عنوان حاکم شرع کمیته معرفی کردند. خیلی تحویلش نگرفتیم. کمیته برای خودش پادگانی درست کرده بود که این آقا می رفت آنجا درس اخلاق و مسائل ایدئولوژیک می گفت. فهمیدیم ایشان اصلا اعتقادی به حرفهایی که می زند ندارد. با لباس روحانی آمده بود ولی لباس پاسداری تنش می کرد. یکی از بچه ها به او گفت: حاج آقا! آبروی
شهید شاخص بسیج رسانه کهگیلویه وبویراحمد معرفی شد
تکرار کردنش زخم های کهنه اش باز می شد. آذر ماه سال 84 به خاطر بیماری عمل کرده بودم به دلیلی اینکه کسی از آشنایان نزدیک ما نبود دو هفته مرخصی گرفت که به خاطر مریضی من از بچه ها مراقبت کند. رفتن به مأموریت چابهار را با من در میان گذاشت و منتظر تأیید من بود، انگار جواب من برایش مهم بود. گفتم: برو ، بعد از چند دقیقه گفت:سختت نیست که تنهایی؟ گفتم: نه، مثل همیشه که مأموریت
بانک مرکزی! (طنز)
یادم میاد اون روزای اول راننده بودم .ته جیبم 4000 تومن بیشتر نبود 3000 تومان دادم یه بلندگو دستی گرفتم و داد میزدم آهای! اداره یا وزارتخونه ای راننده نمیخواد با وانت تا دلار بیاریم براتون؟ یه روز دیدم یه پیر زن در خونشو باز کرد گفت : ننه بیا! ننه بیا ! ما رو میگی .. تعجب کردیم ... رفتیم دیدیم ننه اشاره کرد به گوشه اتاقش که یه تشک پنبه ای کهنه اون گوشه بود .. مارو میگی
جزییات جنایت وحشیانه اصفهان از زبان پدر مقتول
موقع سراغ پسرم را گرفتم که مادرش گفت او با پسرعمه اش و بقیه بچه ها در حال بازی است. نمی دانم چرا دلشوره داشتم. یک ربعی که گذشت خودم به دنبال مهدی راهی کوچه شدم. همه بچه ها در کوچه بودند اما از مهدی خبری نبود. با خودم گفتم حتما در گوشه ای مشغول بازی است اما هر چقدر دنبالش گشتم او را ندیدم. از مهدی خبری نبود و من که نگران شده بودم، تمام خیابان های اطراف را هم گشتم ولی هر چه بیشتر می گشتم بیشتر به این
گفت و گویی ویژه با اکبرآقا آکتور سینما
/> -این موضوع را آن زمان هم گفته بودم. از من خواسته بودند بچه قنداقی شوم، من هم گفتم بابت خراب کردن خودم پول می خواهم. وقتی تهیه کننده می خواست اکبر عبدی را قنداق کند و پول به دست بیاورد، طبیعی است که خود عبدی هم باید در این دستاورد سهیم باشد. آن زمان ممنوع الکاری این حرف را هم کشیدم. گفتن این حرف ها در آن زمان که هنوز موقعیت فعلی را نداشتید، جسارت می خواست. -البته آن زمان
الهام چرخنده،از خوانندگی تا بازیگری و ازدواج و جدایی
هم پیش پدرش مانده. نوابی و چرخنده که در روزهای جوانی و زمانی که چرخنده فقط 18 سالش بوده با هم ازدواج کرده بودند، هیچ وقت درباره علت جدایی حرفی نزدند اما زمان طلاق آنها حوالی روزهایی است که انگار چرخنده خودش را برای یک اتفاق بزرگتر آماده می کرده؛ برای تحولی پرسرعت و پر سروصدا در طول کمتر از 5 ماه! چرخنده اولین بازیگر زنی است که پس از پیروزی انقلاب و ممنوعیت خواندن زنان در اماکن
10صحنه برگزیده فیلمهای مهرجویی/تصاویر
ای می ماند خانه ی کودکی اش بود. آدم ها توی عکس های آلبوم جوان مانده اند، او را گذاشته و رفته اند. دست به صورت شان می کشد، به نام می خواندشان و دلش برای همه تنگ می شود. گوش می کند، صدای شان هنوز از حیاط می آید. اگر دست خودش بود پر می کشید به آن زمان. دوباره بچه می شد. وقت یادگرفتن حمد و سوره ی نماز حواسش پرت می شد، زیرآبی می رفت که مادربزرگ را بترساند و ناله و نفرین مادر را به جان بخرد
مرد 58 سانتی ایران +عکس
دفتر نشریه آمده بود تازه برای اولین بار قدش را متر کرده بود. حسین پرکاس درباره آن روزها با هیجان صحبت می کند: تا آن موقع، حتی یک بار هم فکر نکرده بودم که قدم را اندازه بگیرم. دیگران هم برایشان چندان مهم نبود. آنها هم زیاد مایل نبودند که بدانند قدم چند سانتیمتر است. خب همه می دانستند من کوتاه ترین مرد مرودشت هستم اما شاید فکرش را نمی کردند که کوتاه ترین مرد ایران باشم. خودم هم از این
اظهارات خرازی درباره احمدی نژاد،خاتمی و...
و ایشان را تشویق کردم که در انتخابات مجلس نهم شرکت کند. بعد از آن، اهانت های زیادی به من شد. خیلی ها می گفتند که آقای خاتمی پایان یافته ولی ایشان با رایی که در انتخابات سال1390 دادند، سند حیات اصلاح طلبی را تثبیت کردند. حرف شما این است که وقتی گام مناسب و مثبتی برداشته شود، حاکمیت هم این پاسخ را می گیرد و به آن پاسخ می دهد؟ بله اگر با حاکمیت بجنگی با تو تند می شود، مدارا کنی
خاطره کوثری از حضور فرزندان رهبر انقلاب در جبهه
دیده بودم که عباس ورامینی(آن وقت رئیس ستاد بود) یقه حاج همت را گرفت و قسم می داد که به خط برود. در حالی که تازه از مکه(حج تمتع) برگشته بود. او از فرودگاه مستقیم آمده بود جبهه و به منزل نرفته بود. من بعدها از حاج همت پرسیدم، قضیه چی بود که عباس داشت گریه می کرد. همت گفت: عباس یقه ام رو گرفته بود و می گفت الا و بالله من فرداشب باید به عملیات بروم. من گفتم برو، ورامینی گفت نه با خیال راحت بگو برو
امین آباد؛ هم زندان هم آسایشگاه
پیچیده است، نمی تونم واقعیت رو توضیح بدم. چشم و ذهنم می گن زن داداشم هویتش رو منتقل کرده به همسرم. تو غذام دارو می ریختن و هر شب موقع خواب از بدنم خون می رفت. از او راجع به شرایطش می پرسم از این که آسایشگاه بهتر است یا زندان؟ بی حال می خندد و حرف عجیبی می زند: درسته که این جا تو آسایشگاه از زندان خیلی راحت ترم، اما هر روز با خودم فکر می کنم که اگر در زندان بودم حرفام رو باور می کردند اما حالا که اینجام هیچ کس حرفام رو باور نمی کنه.
من به قصد حاجتی چشمم به صاحبخانه خورد شعله ی عشقی مرا تا آتش عشق تو برد
آرام شدم، بدون اینکه بفهمم چطور و کجا، آرام شدم و ذهنم به کار افتاد، سعی کردم رابطه مان را ترمیم کنم و مهم تر از همه حواسم به تمام واجبات و محرمات بود، البته فقط برای اینکه خدا همسرم را برگرداند و در این میان مانده بود حجاب، سختم بود، خیلی سخت، گاهی بهش فکر می کردم و سریع از رویش می گذشتم، این یکی دیگر در توانم نبود، می گفتم خدایا تو ازدواج ما را درست کن، حجابم بماند برای بعد تا اینکه چله
همسر شهید قشقایی: صبری که خدا عطا می کند را با تمام وجود حس کردیم
ایشان کنار بیاید؟ بعد از این که خبر شهادت را شنیدم از حال رفتم. چشمانم را که باز کردم دیدم در اتاق هستم. آن لحظه فقط به فکر محمدحسین بودم. بسیار به پدرش وابسته بود. مانند دو دوست بودند. با خودم گفتم حالا به این بچه چه بگویم؟ در آن لحظات انگار خدا کلمات را در دهان من می گذاشت. پرسید: مامان بابا چی شده؟ گفتم: بابا پیش خدا رفته، جای او خوب است و باید راه او را ادامه بدهیم. در آن لحظات انگار
صف های درمان؛ دردی مضاعف بر درد بیماران
های این بیمارستان تماس گرفتم اما در زمان مورد نظر یا دائماً این شماره بوق اشغال می زند و یا وقتی هم که بالاخره وصل می شود فردی از آن سوی خط با بی تفاوتی پاسخ می دهد تمام نوبت ها رزرو شده است. خانم اکبرزاده هم به خبرنگار فارس گفت: برای گرفتن نوبت از مطب یک متخصص صاحب نام همدان با مطب وی تماس گرفتم و بعد از چند روز که منشی تماس تلفنی را جواب داد گفت که یک ماه دیگر برای گرفتن نوبت تماس
رد کارپتی به سرخی خون سید مرتضی!
خیلی راحت تر وشدنی تر از برگزاری کنفرانس ها و سخنرانی ها و به منبر رفتن ها است. ... در عمارخبری از تندیس های خرس نقره ای ندیدیم، آری فانوس سنگر بچه های جنگ، همانمان کافی بود! هر چند از RedCarpet هم خبری نبود ولی انگار سرخی خون سید مرتضی، زمین را سرخ کرده بود و چه رنگی سرخ تر و زیبا تر و انگیزاننده تر از خون شهید... - حواشی اختتامیه برای خالی نبودن عریضه از حوادث
خواب دیدم شهید می شود
خواب دیده بودم ایشان هم چند وقت بعد خواب دید. گفت که مصطفی شهید می شود و من خندیدم و گفتم می دانم. ایشان جزئیات خوابش را تعریف نکرد. بعدها هم تعریف نکرد؟ نه. پس شما چندان از خطر کار ایشان بی خبر نبودید؟ آن خواب، مربوط به زمانی است که هنوز ایشان شاغل در سازمان انرژی اتمی نبود. اما من همیشه با علم به اینکه مصطفی شهید می شود با او زندگی کردم. همیشه با ایشان
اکبر آقا آکتور سینما
من خواسته بودند بچه قنداقی شوم، من هم گفتم بابت خراب کردن خودم پول می خواهم. وقتی تهیه کننده می خواست اکبر عبدی را قنداق کند و پول به دست بیاورد، طبیعی است که خود عبدی هم باید در این دستاورد سهیم باشد. آن زمان ممنوع الکاری این حرف را هم کشیدم. گفتن این حرف ها در آن زمان که هنوز موقعیت فعلی را نداشتید، جسارت می خواست. -البته آن زمان هم تقریبا پررنگ بودم اما شاید مثل حالا پخته