زندگینامه شهید کسایی در رمان آخرین فرصت - یزد فردا
سایر منابع:
سایر خبرها
ناگفته هایی از مادرانه ها در دفاع مقدس
جز مکث کوتاهی کرد و با نگاه غم زده ای به من زل زد و انگار همه با هم گفتند مشکل ما فقط خوب شدن توست من که از ذوق دیدنشان فراموش کردم که مجروح هستم یا دردی دارم، چشم ازشون برنمی داشتم. دیدم لباس های تنشان تمیز و مرتب هستند. بچه ها همین طور دور تختم می گشتند گفتند مامان قول میدی بهشون اجازه بدی پانسمانت کنن؟ دیگه بهشون نگو پانسمانم نکنید و با صد ناز کودکانه ادامه دادند اگه نذاشتی پات رو
من نه قاتل یک نفرم و نه قاتل شش میلیون نفر، بلکه انسانی هستم متوسط الحال / آیا همه ی تقصیر و جنایاتی که ...
بعد از تزریق آمپول بی هوش شدم. وقتی به خود آمدم احساس کرم که در اتومبیل در حال حرکتی هستم و اتومبیل دارد از برابر نرده های طولانی محلی می گذرد. دیگر چیزی نفهمیدم زیرا یک آمپول دیگر به من تزریق شد. وقتی برای بار دوم به خود آمدم و به دور و برم نگریستم ناگهان از فرط وحشت قلبم ثانیه ای از کار افتاد، زیرا آن ها داشتند مرا از پله های هواپیمایی بالا می بردند. خواستم جیغ بکشم. اگر می خواستم
(تصاویر) بیوگرافی، عکس های شخصی و زندگی خصوصی محمود دولت آبادی
ای که براساس و اثر همان اشرافیت کهنه نکبت از سروگوشش بالا می رفت. برای همین است که می دانم کجا ایستاده ام. برای همین است که شناخت خودم را از جامعه داشته ام. هیچ وقت کمونیست نبوده ام و همیشه سوسیالیست بوده ام و همیشه معتقد بوده ام که در سوسیالیسم، دموکراسی جایی بسیار مهم دارد. بسا یک آرزوی دور که در مسیر آینده باقی می ماند. من نویسنده ام. نویسنده که دچار انتقام فردی
کارگر نجات یافته از فاجعه طبس: 55 نفر کشته اعلام کرده اند، کسی که مرده ها را می شست عدد بالاتری را می گفت
خواهد هر وقت تلفنش زنگ خورد و همسرش خبر به دنیا آمدن فرزندش را داد، او گوشی را جواب داد و از طریق کارگرانی که به داخل تونل می آیند به او خبر دهدو مژدگانی را هم به دوستش قول داده که می دهد. قرآن می خواند وارد تونل می شود، پدر به تونل می رود و مادر به زایشگاه. هنوز صدای گریه های نوزاد از اتاق عمل بلند نشده که خبرهای خوبی از تونل به گوش نمی رسد....آری حکایت غم انگیز این است که پدر به قتلگاه رفت و مادر
وحید خزایی و زندگی جنجالی او در فضای مجازی
کارمند. این موضوع حقیقت دارد؟ - خودم هم این حرف ها را بارها شنیدم اما واقعیت این است که من پدرم را سال ها پیش از دست داده ام. اما انگار ساکن یکی از محله های بالای تهران بودی؟ - سال ها ساکن سعادت آباد تهران بودم، منطقه ای که افرادش نه زیاد ثروتمند هستند و نه فقیر. در موقعیتی زندگی می کردم که هم درآمد خوبی داشتم و هم می توانستم پس اندازی برای خودم کنار بگذارم. اگر
گفتگو با حمیدرضا محمدی صفت ، جانباز 70درصد قطع دوپا نخستین گفت وگو پس از 42 سال!
وظیفه ام این بود، ادامه دادم. من 1363،1362 دیپلمم را گرفتم. بلافاصله هم شاغل شدم. ازدواج کردم و الباقی زندگی. فاش نیوز: بفرمایید دوران مدرسه که با ویلچر می رفتید، حدوداً چه مدت بوده است؟ - خیلی مدت کمی بود. به سال هم نکشید؛ چون 61 مجروح شدم، 62 دیپلمم را گرفتم. فاش نیوز: چگونه از پله های مدرسه بالا می رفتید؟ - خدا خیرش بدهد؛ حالا من نمی دانم شما بشناسید
حتی خلبانان بعثی از مظلومیت این شهدا به گریه افتادند
به گزارش جهان نیوز به نقل از فارس، کربلا شنیده ای؟ بچه های زینبیه ، یک روز وسط حیاط مدرسه، کربلا را به چشم خودشان دیدند. در دوازدهمین روز از بهمن ماه سال 1365، درست وقتی دانش آموزان برای شروع جشن دهه فجر لحظه شماری می کردند، سایه نحس مهمانان ناخوانده ای بر سر مدرسه افتاد و خنده بچه ها زیر صدای گریه و شیون و ناله ای که همه جا را پر کرده بود، خفه شد. حالا 38سال است دانش آموزان زینبیه در غم هم کلاسی
زیباکلام: حمله به ایران تصمیم خود صدام بود، ربطی به آمریکا نداشت /احمدزاده: صدام گفت چنان ضربتی به ایران ...
الآن که برخی فکر می کنند بمب آمریکایی بسیجی ها را می زند و ما را نمی زند. در اولین روزهای جنگ، خانه بی بی ما مثل خانه قمرخانم در سریال بود، هرکسی یک تک اتاقی داشت. خانه های قدیمی در وسط حیاط یک حوض دارد و دور تا دور آن اتاق است.(خنده) بعد از اتفاقات یک بمبی در همان لبه اروندرود افتاد داخل خانه یک بنده خدا و همه کشته شدند، خانه بی بی ما 300 متر آن طرف تر بود. برخی از آنان
آثار ادبی انقلاب و دفاع مقدس زیرشاخه ادبیات مقاومتند + فیلم
جداگانه یادداشت می کردم تا به فراخور مباحث مد نظر از آن یادداشت ها در مسیر روایت و نگارش آن خاطرات در حوزه تصویرسازی حیطی بهره ببرم. نکته سوم آن بود که در روایت این کتاب بسیار دوست داشتم که به دیدی و منظری زنانه از جنگ سوریه دست یابم. بسیار هم برای تحقق این امر تلاش کردم. با همه این اوصاف است که تأکید می کنم اگر فرد مصاحبه کننده خودم بودم شاید کیفیت اثر و خروجی آن از آنچه که امروز هست
روایت ماموریت آخر با یحیی/بدنم می سوخت ولی توان حرکت نداشتم
. بالای کوه هم ضدهوایی می گذاشتند که دشمن نتواند بیاید و موشک هم نتواند بزند. چون این طور به تپه و کوه جلویی می خورد. برای عملیات مسلم، چنین جایی را در قسمت شمالی رودخانه سومار پیدا کردیم. چندوقت پیش هم با راهیان نور رفتم آن جا. * برای تعریف همین ماجرا؟ نه. بچه های بسیج دانشگاه تهران گفتند حاجی می آیی؟ گفتم بله. 10 سال پیش بود. صبح پنجشنبه 8 مهر 1361 رفتیم آن جا
به من حکم بدهند تا فسادها را کف دست رئیس جمهور بگذارم
پلیس گذرنامه است می گفت ما خجالت می کشیم، این ها به محض اینکه اینجا می رسند همه روسری ها را برمی دارند. خب چه اشکالی دارد در کشور خودتان روسری را بردارند؟ من روسری ام را در کشور شما 20 سال هم برنمی دارم. گفتم بله، برای ما این طور است. این چه چیزی است که آن قدر فشار بیاورم تا از اینجا که می رود، رعایت نکند. فکر نمی کنم راهم بیهوده بوده؟ 50 گروه فرهنگی درست کردید و همه را حقوق می دهید. این همه حوزه