سایر منابع:
سایر خبرها
سربازان کتابخانه من | دا ، دختر شینا و تمام همرزمانشان
.... دستمال کشیدن خالی نه ها! اشک چشمم را نم این دستمال میکردم و خاکش را می گرفتم. چند سال همینطور بودم وحالا خیلی از کتابها را خوانده ام. بعضی هایشان را هم میخواهم بخوانم. بعضی کتابها را خیلی خوب نوشته اند، بعضی ها را شاید کم تکنیک. اما راستش من اصلا نمی فهمم. نوری که توی این کتابها هست مرا پاسوزشان کرده. اصلا آن شخصیت هایی که فکر می کنی یک وقتی دلشان تکان بزرگی خورده و دست به کاری زده اند که آدم روزی هزار بار از خودش می پرسد: من بودم میتوانستم؟!میخواستم اصلا؟! آن قدر بزرگند که توی جمله های کتاب جا نمی شوند. ولی توی دل ما چرا... ...
ناگفته هایی از مادرانه ها در دفاع مقدس
پشت سر عمه قایم شدم که منو نبینه و اومدم پیشت. او هم آمد کنار تختم ایستاد. همه شاد بودند و من از دیدنشان هم خوشحال بودم هم متعجب. می خواستم به آن ها گله کنم که چرا نیامدید پیشم؟ که باز صدای ناز معصومه کوچولو مرا به خود آورد پرسید: مامان چرا نداشتی پانسمان پاتو عوض کنن؟ با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم تو از کجا فهمیدی که من نذاشتم؟ شما که شوشتر بودید؟ سرش را به طرف شانه کج کرد و با لحن کودکانه اش
سرگرمی دختران 15 تا 20 ساله دهه 40 چه بود؟ / پاسخ های عجیب و غریب به یک نظرسنجی 60 سال پیش
کند. رادیو را باز می کنم، در یک دقیقه حوصله ام را سر می برد. کتاب در دست می گیرم، ولی نمی توانم بخوانم، می زنم زیر آواز، صدای همه درمی آید که خفه شود دختر، سرمان درد آمد. با برادرم می خواهم بازی کنم، اون پسر ناجنس هم همیشه مرا تحقیر می کند. خیلی خسته و خیلی تنها هستم. خانه گویی زندان من است، و بدی کار در این است که از این زندان نمی شود فرار کرد. 23259
قتل وحشتناک زن تهرانی زیر مشت و لگدهای پسرش
. اما از آنجایی که تیم جنایی این احتمال را می داد که قاتل به محل جنایت و خانه اش برگردد، به صورت نامحسوس خانه را زیر نظر گرفتند. 33 روز بعد از جنایت، صبح دیروز، زمانی که اشکان قصد داشت مخفیانه وارد خانه شان شود، توسط کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی پایتخت بازداشت شد. اشکان در تحقیقات به قتل مادرش اعتراف کرد و گفت: گاهی اوقات مواد مخدر مصرف می کنم و بعد از مصرف مواد متوجه نمی شوم که چه
آشفتگی های ذهنی ام را ببخش سید حسن
احتمال وقوعش زیاد بود آماده می کردم. باید هر آنچه میان او و حضرت روح الله گذشته بود، پیدا می کردم و توی ادیتور سایت بارگذاری می کردم. دست و دلم به کار نمی آمد اما. باز هم دلم می خواست خبر را انکار کنم درست مثل روزی که حاج قاسممان را زدند، مثل روزی که خبر شهادت اسماعیل هنیه همه جا را پر کرد. از شهادت حاج قاسم چند سالی گذشت، اما از شهادت اسماعیل هنیه حتی نیم سالی هم نگذشت. از شهادت
پسر، قاتل مادرش را لو داد؟
خانه فرار کرد و دیگر بازنگشت. من همه جا را دنبال مادرم گشتم تا اینکه فهمیدم به تهران آمده و با صابر در خانه ای اجاره ای ساکن شده است. همان جا بود که تصمیم گرفتم از آنها انتقام بگیرم. من از دو نفر از دوستانم کمک گرفتم و همراه رضا و نادر به تهران آمدیم. او در تشریح جزئیات دو قتل گفت: من و دوستانم در بین راه، یک اسلحه ساچمه ای و چاقو تهیه کردیم تا نیمه شب نقشه مان را اجرا کنیم. ما نیمه شب
پزشک احمدی؛ با آمپول آب داغ زندانیان سیاسی را می کشت/ ماجرای قتل های سریالی دکتر مرگ در تاریکخانه زندان ...
تزریق آمپول هواو آمپول آب داغ صورت گرفت. پزشک احمدی خود به شهرت دلهره آور و هراس انگیز خودش واقف بود که چنین گفته است: افراد باهوش در این مملکت سرشان به سنگ گور کوبیده می شود. همه مرا آدم نفهم و ابله و مطیع و گوش به فرمانی می دانند؛ در حالی که من عمدا خودم را به حماقت می زنم و چاره ای هم ندارم. ببینید به سر نصرت الله فیروز و تیمورتاش که اعجوبه هوش و زرنگی و پشتکار و پشت هم اندازی بودند
دستگیری پسری که یک ماه بعد از قتل مادرش به صحنه جرم بازگشت
و از آنها کمک خواست.وقتی آنها آمدند در یک لحظه عصبانی شدم و ناخواسته مادرم را کتک زدم. بعد از فرار هم نزد پدرم که مدت هاست از ما جدا شده، رفتم و در شهرستان محل زندگی اش ماندم. با گذشت حدود یک ماه از ماجرا، با این تصور که آب ها از آسیاب افتاده و حال مادرم بهتر شده و پلیس هم دیگر در تعقیب من نیست به خانه برگشتم که دستگیر شدم. با اعتراف متهم 27 ساله به دستور بازپرس شعبه پنجم دادسرای امور جنایی پایتخت، متهم در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی قرار داده شد و تحقیقات در این مورد ادامه دارد. ...
داستان زن بابا و جوان 25 ساله
ادامه دادم چرا که پدرم همه مخارجم را می پرداخت. در این شرایط روزی یکی از همکلاسی های قدیمی خودم را دیدم و او را به خانه مجردی دعوت کردم. سیاوش چند قطره شربت سفید رنگ به من داد که تا مدتی گیج بودم و حال طبیعی نداشتم. از آن روز به بعد در حالی با سیاوش رفیق صمیمی شدم که او مرا به مصرف شربت متادون آلوده کرد و زندگی ام را به نابودی کشاند چرا که بعد از آن هم به راحتی مصرف شیره و شیشه را شروع کردم
افشاگری عضو جداشده از فرقه رجوی که با عطوفت رهبر ایران در دادگستری فعالیت می کند / حل مشکل پناهندگی ...
را محاصره کنند و به ما حمله کنند؛ آن موقع ما در آنجا در یک منطقه به نام (کفری) در سنگر ها بودیم که ما را شبانه بیرون آوردند و یک سازماندهی که از قبل برنامه ریزی کرده بودند را اجرا کردند و ما را راهی مناطق جنگی کردند؛ من شاهد بودم اصلا یک نفر که پاسدار باشد و یا با لباس نظامی پاسدار وجود نداشت، همه با لباس کردی بودند و حتی در سه راه جگوار، منطقه ای در شمال عراق، خودم به عنوان راننده تانک شاهد بودم
خلاصه داستان قسمت 46 سریال طوبی از شبکه یک همراه با پخش آنلاین
صحنه ام صبر کن تا بیام و حتماً خودم باشم امیر هم طبق این دستور طوبی را به حیاط می بره برای اعدام ولی وقتی می بینه خبری از ساعد نمیشه دستور میده به سلول انفرادی برگردوننش. پریزاد خودخوری می کنه و بیتاب طوباست. آنیه و حمزه میرن پیش ساعد سپس میرن پیش یوسف و ازش می پرسن که تو کی هستی که با ساعد بودی؟! چطور این اتفاق افتاد؟ یوسف بهشون میگه من مخبر بودم براش خبر می آوردم امروزم و ماشین بودیم و بهش می
عمری که در تقویم تاریخ گذشت
، همان کارگردانی کارهای تلویزیونی و سینمایی است؛ یعنی تمامی عوامل، زیر دست تهیه کننده هستند. اشاره به این نکته خالی از لطف نیست حتی برای بچه ها و عزیزانی که تازه به رادیو آمده اند و بیشتر از همه برای مخاطبین این موضوع را می گویم که وقتی ما آمدیم این شغل ها وجود داشت ولی الان تمامش، لااقل در برنامه خودم، همه اش را خودم انجام می دهم؛ مثلا قسمت پژوهش، نویسندگی و سردبیری برنامه، یعنی نویسنده ها تحت امر و
صدام برای سر این فرمانده 100میلیون جایزه گذاشت+ تصاویر | یک گلوله به قلب زهرا و یک گلوله به خودت بزن! | ...
شوخی و خنده می گوید: گفته بودم به من 50 میلیون تومان بدهید خودم می آیم. فاطمه تندرست همسر رزمنده آبیکی که 55 سال است با هم زیر یک سقف زندگی می کنند به خبرنگار فارس می گوید: روزی در خیابان همسر یکی از پاسدارها را دیدم و جویای حالش شدم. گفت در بانه زندگی می کند و به پاسدارها خانه های سازمانی داده اند. به او گفتم چطور جا برای خانواده پاسدارها است، برای خانواده های بسیجی جا نیست.
من در عملیات 16 فروردین 1371 اسیر عراقی ها شدم / جایزه صدام، جان مرا نجات داد
شدم مشاور رئیس ستاد نیروهای مسلح و رئیس اداره روابط بین الملل، بعد درخواست بازنشستگی کردم. پس از آن پروازی که اسیر شدید دیگر پرواز نکردید؟ خیر باز هم آرزوی پرواز دارید؟ من خانه مان که هستم، می گویند تو چرا دست برنمی داری از این پرواز و از این کتاب و این هواپیما که گذاشتی این جا؟ فکر کنم اگر برگردم، باز هم؛ روز من را در هوا گذاشته اند. به پرواز علاقه
گفت وگو با محمدحسین کنعانی زادگان، فاتح شهرآورد 104 / به دلم افتاده بود گل می زنم!
تماشاگرنماها از چه الفاظی استفاده کردند تا مرا عصبی کنند. من اما کار خودم را می کنم و با بازی خوب جواب خیلی حرف ها را می دهم. *در چند صحنه با رامین رضاییان چالش داشتی؟ -اصلاً این طور نیست.من چند بار سمت هواداران رفتم و خواهش کردم خویشتن داری کنند و فقط به تشویق پرسپولیس بپردازند. ما خارج از میدان رفیقیم و هیچ مشکلی با هم نداریم. *حالا که فریاد لیاقتت بیش از پیش به گوش ها
شهید آزادی در دو قاب
! من هم گفتم شما صدامیان را شکار می کنی، ما هم این گونه لحظه ها را شکار می کنیم. یک روز هم نیمه شعبان بود جلوی بانک ملی خسته بودم نشستیم، دیدم کسی با موتور می آید دیدم عبدالله آزادی است، پس از حال و احوال پرسی گفت فردا می روم جبهه گفتم آخر دوربین است حالا که می روی بیا از تو عکس بگیرم، ایستاد عکس گرفتم و بعد ظهور کردم. پس فردای آن روز جعفر محدث که پیکر مطهر شهدا را انتقال می
مصاحبه طوفانی محمد دادکان؛ از آقازاده ها تا امیر قلعه نویی
بود که گفتیم از همان جا شروع کنیم. 28 روز زندان؛ قبل از انقلاب. چرا به زندان رفتید؟ نمی خواهم خیلی به این موضوع برگردم که چرا به زندان افتادم؟ دانشجو بودم، شلوغ کردم. البته شلوغ نکردم، یک سری مسئولان بودند اعلامیه دادند و من هم پخش کردم و به همین دلیل به زندان افتادم. پدرتان در جریان بود؟ نه. بعد که فهمید چه کار کرد؟ ناراحت شده بود. ما در دهکده
غیرتی ترین پسر ایران اعدام می شود / او مادر خیانتکارش را پیدا کرد و با معشوقه اش کشت + جزییات
ناراحت شدم و وقتی حال روحی او را دیدم با او همدردی کردم. من اسلحه شکاری تهیه کردم و سه روز بعد همراه دوستم راهی تهران شدیم تا از ناموس رفیق مان دفاع کنیم. وقتی نادر روبه روی قضات ایستاد گفت: موضوعی که شهرام برای آن دست به قتل زد بود و اگر این موضوع برای هریک از ما سه نفر اتفاق می افتاد هر 3 رفیق با هم همکاری می کردیم .ما اول تصمیم داشتیم با مادر شهرام صحبت کنیم و او را برگردانیم اما بعد از
متن نامه خداحافظی جواد نکونام از استقلال؛مرا ببخشید
از ما عذرخواهی کردند. * این تیم حرف برای گفتن دارد اما به من اجازه ندادند! سال گذشته هم فقط برای شادی دل هوادار تلاشمان را کردم چون خودم از جنس هوادار هستم و درد دل آنها را می دانم، امسال هم سعی خود را کردم و تا لحظه آخر جنگیدم، با سه نفر تمرین را شروع کردیم و همه ناملایمات و سنگ اندازی ها را پشت سر گذاشتیم با این حال تیم بزرگی را بستیم که در آینده حرف های زیادی برای گفتن
چرا مادرها از مدرسه رفتن بچه ها نگرانند؟
با بچه هایشان بودند که صفحه دفتر مشقشان هنوز دوخط خالی دارد و باید کامل شود یا کاربرگ ریاضی دارد چشمک می زند و هنوز پر نشده، من نشسته بودم قاچ آخر میوه ام را پوست بکنم و بخورم. هیچ وقت هم اضطرابشان را درک نمی کردم. مامان من سال هایی که مدرسه می رفتیم اصلاً برای این کارها دنبالمان نمی افتاد. چه وقتی کلاس اولی بودم چه وقتی روپوش سورمه ای اول دبیرستانم را خودم اتو می کردم. همیشه همه چیز را به
خاطرات خانم بالا از زنان صیغه ای ناصرالدین شاه / چگونه همسر شاه شهید شدم؟
دستم و گفت: دستت را بینداز، دختر به این خوشگلی نباید دست به سینه بایستد. این جا که جای تشریفات نیست. درست یادم است پشت دستم تا چند روز می سوخت. شاه بعد اضافه کرد: به امین خاقان بگو او را بسپارد دست امین اقدس. سفارش کن ازش خوب پذیرایی کنند. خودم با امین اقدس بعدا صحبت خواهم کرد. پس از ادای این جمله شاه و همراهان دور شدند. عایشه خانم که از خوشحالی توی پوست خود نمی گنجید خطاب به قمرسلطان گفت
قاتلی که برای یک جمله یک نفر را کشت
تا اینکه روز بعد کارگران میدان میوه تره باری در فضای سبز زیر پلی در مرکز شهر با جسد سوخته دختری جوان مواجه شدند. در این شراط گزارش این حادثه به قاضی محمد جواد شفیعی بازپرس جنایی تهران اعلام شد. به دستور او جسد به پزشکی قانونی انتقال یافت و خیلی زود مشخص شد که مشخصات وی با مانلی دخترنوجوان گمشده مطابقت دارد. سرنخ بررسی های اولیه حکایت از این داشت که مانلی به قتل رسیده و قاتل
بوی شهادت می آید، دیگرنمی بینمت
مجروح شد و پایش جا ماند اما از مجاهدت جا نماند، را از او گرفتم، گفت:فکرکنم ماموریت رفته جایی و چند روزه که اش بی خبرم واما بزودی برای انجام عملیات می آید. چند ساعتی کنارش بودم و با اصرار دوستانش چون صدای خوشی داشت چند بیتی شعر محلی ویار یاری جگرسوز خواند و از گونه پر معصومیت برخی از دوستانش باران اشک سیل آسار جاری شد . دم غروب متاثر از صحبت هایش، صحبت هایی حزن انگیز از جنس دلتنگی یک سرباز
حتی خلبانان بعثی از مظلومیت این شهدا به گریه افتادند
و کلاس هایمان را برای جشن سالگرد پیروزی انقلاب، تزیین می کردیم. کلی شعر و سرود و برنامه فرهنگی هم تدارک دیده بودیم و روزشماری می کردیم برای شروع 10روز جشن و شادی. روز یازدهم بهمن، تا آخرین تزیینات کلاس را انجام دادیم، غروب شد. حوالی ساعت 18 بود که رسیدم خانه و هنوز کیفم را زمین نگذاشته بودم که یک صدای وحشتناک، نفس را در سینه هایمان حبس کرد. پشت بندش که صدای تیراندازی دوشکا همه جا پیچید، فهمیدیم
عکس| پزشک سرشناس با همدستی منشی مطب، برادرش را به طرز وحشتناکی به قتل رساند
ماجرا گفت: مدتی قبل صابر ساختمانی را در خیابان فرشته اجاره کرد. او می دانست که برادرش قصد اجاره مطب را دارد و به من گفت خودم را منشی یکی از دوستانش معرفی کنم و با او تماس بگیرم. من به حمید گفتم برای کلینیک کودکان به دنبال ساختمان هستم. به این بهانه حمید را به ساختمان خیابان فرشته کشاندیم.به محض ورود صابر با اسلحه ساچمه ای به او شلیک و بعد به او داروی بیهوشی تزریق کرد. بعد هم حمید را با زنجیر روی
وحید خزایی و زندگی جنجالی او در فضای مجازی
بودم و اصلا نمی دانستم حیطه فعالیت شان چیست. فقط به من گفتند جرایم اینترنتی را پلیس فتا پیگیری می کند. چقدر طول کشید تا توسط پلیس فتا دستگیر شدی؟ - دو هفته طول کشید که من را دستگیر کنند. در این دو هفته چند کیلو وزن کم کردم. شب ها برای خواب به خانه دوستانم می رفتم اما باز هم نمی توانستم بخوابم. یک روز ساعت هشت صبح به خانه خودمان آمدم تا چند دست لباس بردارم که توسط ماموران پلیس
برای کار داوطلب شدم اما گفتند شما مهمان ما هستید
دیگر: حمید آمد و گفت که باید حساب غذا های مان را داشته باشیم، چون از این به بعد دانشجویان آن را آماده میکنند. آشپز رفته بود ما به این نتیجه رسیدیم که تیراندازی های آخر شب خارج از حد تحمل او بوده. چون مطمئن بودم میتوانم از پس کار شاق آشپزی برای پنج یا پنجاه و پنج نفر بربیایم هرگز نتوانسته بودم برای کمتر از 15 نفر مهمانی شام ترتیب بدهم و حتی برای 250 نفر هم آشپزی کرده بودم، بار دیگر بی درنگ برای کمک در آشپزخانه داوطلب شدم طبق معمول جواب دادند: نه، نه شما مهمان ما هستید.