ناگفته هایی از مادرانه ها در دفاع مقدس
سایر منابع:
سایر خبرها
سکانس آوار به روایت طبس
دار شدم. بعد این پاهای لعنتی همراهی ام نکرد، فرستادنم برای خاک برداری. تمام قسمت های معدن رو طی کردم ولی همیشه زیر بودم و دکتر گفت اگر بالا نیام باید همان زیر خاک ام کنند. چندین بار خواستند عذرم را بخواهند ولی کمبود کارگر مانع شد. دوباره رفتم پایین برای دفن شدن این بار کاری ازم بر نمی آمد. انگار داستان تراژیک برای ام تعریف می کرد. چشمان ام نمناک شده بود ولی خجالت می کشیدم برای ریزش اشک
راز رابطه تازه داماد با زن صیغه ای
وجود این نمی توانستم محبت های عاشقانه عمو و زن عمویم را فراموش کنم. چنان دچار شوک وحشتناکی شده بودم که واقعیت ماجرا برایم باورناپذیر بود. به همین خاطر با دلی پرغصه و چشمانی گریان از عمو و زن عمویم جدا شدم ولی بازهم آن ها را پدر ومادرخودم می دانستم و به پدرو مادر واقعی خودم عشقی نداشتم. خلاصه روزهای سختی را تا 15 سالگی سپری کردم و در این شرایط خواستگاران زیادی هم به منزلمان رفت و آمد
بیوگرافی و عکس های قدیمی و دیدنی ناصر ملک مطیعی
خواستم از خودم کار بکشم. خیلی از ایرانی ها می آمدند و ناراحت می شدند که چرا اینجا کار می کنید؟ بچه هایی که در آن سوپرمارکت بودند همیشه می گفتند که من مشتری ها را فراری می دهم! بعد از آن بود که همه می گفتند که من در آن سوپرمارکت مدیر هستم تا دل کسی برای من نسوزد! من هر کاری را انجام دادم حتی پیک سوپر. بعد از مدتی با خودم گفتم من که اینجا همه کار می کنم، بهتر است بروم در مملکت خودم کار کنم. به تهران
اگر من یهودی بودم بدون شک یک صهیونیست افراطی از آب درمی آمدم/ راستی راستی دوآتیشه ترین یهودی ممکن می شدم
. سال ها بعد به اکثر یهودیان که با من سر و کار داشتند می گفتم: اگر من یهودی بودم بدون شک یک صهیونیست افراطی از آب درمی آمدم. طور دیگری نمی توانستم باشم. راستی راستی دوآتیشه ترین یهودی ممکن می شدم. در روزهای قبل از وقوع جنگ حکومت نازی وقت امیدوار بود بتواند با کوچ های اجباری معمای یهود را در اروپا برای همیشه حل کند ولی تصور این عمل از اجرایش فوق العاده مشکل تر بود. زیرا لازم بود مسئولین امر مشکلات کوچ دادن آن همه جمعیت را در نظر می گرفتند. ادامه دارد... 23259
سرگرمی دختران 15 تا 20 ساله دهه 40 چه بود؟
بعدازظهر از روی صندلی در اتاقم نتوانستم تکان بخورم. محو و نابود شده بودم. خیال همه ی وجود مرا مسخر کرده بود و چه خیالاتی؟ خیال هوشنگ که تنها سه روز در تابستان گذشته در ییلاق دیدمش، خیال مردها، خیال اودری هپبورن، خیال مدرسه، خیال شوهر و خیال اولین بچه... خیال زایمان، درد دارد، لذت دارد و آن لحظه ی حاملگی که گریه ی بچه بلند می شود... و باز هم خیال... خدایا مرا نجات بده... با مامان بگومگو
شیوه جدید دروغ گفتن را چه کسی به این شاعر بزرگ معاصر آموخت؟!
رفتم و نرفتم دیگر. دیدم نمی توانم تحمل کنم. صبح هم یادم هست که یک کیف داشتم، وسایلم توی کیف بود؛ کتاب و دفتر و... مداد های شمعی ای هم که گرفته بودم توی کیف بود. برای خیلی ها وسوسه انگیز بود مداد شمعی، چون چیزی بود که دست همه نمی رسید... منتها ما به هر حال هم بچه زرنگ بودیم، شاگرد اول بودیم، به مان داده بودند... سفره ای هم توی کیف من بود که می رفتم نان می خریدم ظهر ها می آوردم خانه. خلاصه
شهید فکوری هیچوقت دینش را به درجه نفروخت+فیلم
هشت سال در شیراز و همینطور زندگی مان در جاهای مختلف می گذشت. دره خاک توضیح داد: انوش و آیدا به فاصله یکسال در همدان به دنیا آمدند و علی پسر کوچکم در شیراز. تا قبل از تولد بچه ها بیشتر اوقات که جواد ماموریت داشت، من با او می رفتم ولی بعد از آن وقتی که برای ادامه تحصیل بورسیه آمریکا گرفت، تنها ماندم. سال 56 که باید دوره ستاد را در آمریکا می گذراند، من و بچه ها هم با او رفتیم.
پای صحبت های مردان خدایی که واژه ایثار را معنا بخشیدند
. بعد از نماز مغرب و عشا بود در مسجد نور شهرک یاغچیان تبریز منتظر چند رزمنده بودم که بعد از اقامه نماز با آنها به گفت وگو بپردازم. با اژدر نریمانی هم کلام می شوم، با چهره ای مهربان و خوش رو، از خاطره ای شیرین سخن می گوید که گویی همیشه در ذهنش تداعی می شود. او می گوید: هنگام اعزام به جبهه 14 سالم بود، مادرم هم مریض بود، به من گفت پسرم من را با این حال ول می کنی کجا
صورتِ جنگ | روایتی از رزمنده ای که در پانزده سالگی چهره و چشم و دستش را فدا کرد
؛ پنج تا پسر، سه تا دختر. سال 59 که جنگ شروع شد، من پانزده ساله بودم. من از همه برادر ها کوچک ترم. به اصطلاح ته تغاری ام. برادر بزرگم، همان روز های اولی که جنگ داشت شروع می شد، همه خانواده را بُرد بیرون از آبادان؛ اما من و برادرهایم ماندیم. جنگ که شروع شد، با اخوی ها درگیر جنگ شدیم. جنگ غافل گیرکننده بود. ما از روز اول درگیر جنگ شدیم؛ حتی قبل از شروع رسمی اش. خانواده به خاطر سن کم شما، با
دنیای ناشناخته کلاس اول!
. حریفشان نمی شدم. روبه رویم ایستاد و گفتنی هایش را دوباره گفت که من پیش دوستانم آبرو دارم، مدرسه مثل خانه نیست. باید خیلی با هم خوب باشیم و دعوا نکنیم. بعد هم با دست هایش موهای فِرَم را زیر مقنعه جا داد و حسابی صاف وصوفش کرد. در تمام طول مسیر، به شیشه خنک آونجر زرد بابا تکیه داده بودم. شکلاتی که مامان از کنار قرآن و اسپند بهم داده بود، گوشه لپم چسبیده بود. آب دهانم خشکِ خشک بود و هیچ بزاقی
سربازان کتابخانه من | دا ، دختر شینا و تمام همرزمانشان
، کتاب را چسبانده بود به انگشتانم. یک هفته تمام خواندم و گریه کردم و بغض کردم و هزاربار مردم و زنده شدم. وسط جنگ بودم و مامان کم کم داشت شاکی می شد که : اینها چیست میخوانی؟! . بعد از یک هفته کتاب تمام شد اما تازه برای من همه چیز شروع شد...دنیا شکل دیگری شده بود. دیگر من گذشته ای داشتم که مثل سنجاق سینه روی قلبم چسبانده بودم و یک بغض و امید توام به لحظه هایم میداد. میخواستم با این جهان پر از نور بیشتر
صدام برای سر این فرمانده 100میلیون جایزه گذاشت+ تصاویر | یک گلوله به قلب زهرا و یک گلوله به خودت بزن! | ...
سیپورکس و بعد از تعطیلی آن، در کارخانه سیمان مشغول به کار شدم و در خانه های سازمانی ساکن بودم . با آغاز جنگ، برای اولین اعزام که فراخوان کردند، من جزو این گروه بودم. به ساوجبلاغ رفتم و سپس به پادگان نیروی هوایی جی دزفول اعزام شدیم. مسوولیت حفاظت داخل و خارج این پایگاه شکاری را به من دادند و امنیت شیلترها را برعهده گرفتم تا خلبانان زمان استراحت با خیال راحت بخوابند. اولین موشکی که
وصیتی که تاریخ را تکان داد
/> دماوندی گفت: در پاسخ به این حرف او گفتم من افراد زیر 20 سال را که به جبهه نمی فرستم و حمیدرضا چشمانش پر از اشکم شد و گفت تو می خواهی مرا از این فیض الهی محروم کنی. وی بیان کرد: پس از این صحبت ها راضی شدم و خودم حمیدرضا را سوار مینی بوس کردم و او راهی جبهه های غرب شد و در همان اعزام نخست به شهادت رسید. پدر شهید حمیدرضا دماوندی با بیان اینکه حمیدرضا 104 روز در جبهه بود و در منطقه
نمی توانستم غذا بخورم اما اعلام ورشکستگی نکردم
کالای نسیه خریده بودم و جنس برای آن دو نفر فرستاده بودم و ضمناً نمی توانستم از بلایی که سرم آمده بود به کسی چیزی بگویم می دانستم از بین رفتن سرمایه همان خواهد بود و پراکنده شدن دوستان و آشنایان همان. ولی هنوز طعم تلخ بی پولی و دشمنی دوستان را نچشیده بودم. به هر حال، هر طوری بود، همسرم مرضیه خانم را راضی کردم و قرار شد به تهران بروم. روز بعد به طرف تهران حرکت کردم و به محض آن که رسیدم یکسر
برای پری خانه ما یک بار خواندن کم است
ماهه باردار بودم که رفت جبهه شش ماه بعد برگشت همان شب بچه مان به دنیا آمد. . دشمن شاد نکنیم نویسنده کتاب پری خانه ما از استواری خانواده های شهدا هم غافل نشده است. زمانی که در اوج اندوه حواسشان به انقلاب است که کاری نکنند که دشمن شاد شوند. آنجایی که ذکر خاطره می کند: مادر شوهرم دستم را گرفت و برد توی یکی از اتاق ها و گفت مرضیه خانم تو هم شدی همسر شهید تا همسایه ها و دوست و آشناو
خلاصه داستان قسمت 45 سریال طوبی از شبکه یک همراه با پخش آنلاین
حرف میزنه و میگه باورم نمیشه اینجا میبینمت! ولی میدونی چیه خوشحالم! خوشحالم که تورو تو این وضعیت میبینم! تو خانوادتو به این روز انداختی! اون از بچه هات اون از فخرالدین! اینم وضع خودتو خواهرت و بچه اش! تو اصلا باید میمردی! نمیدونم چجوری تا الان دق نکردی وقتی فخرالدینو خودت بهش شلیک کردی! من این همه سال تو عشق فخرالدین سوختم و ساختم! جلوی چشمام کنار تو بود اینور اونور میرفتیم ولی دم نزدم که از جونش
شهید آزادی در دو قاب
! من هم گفتم شما صدامیان را شکار می کنی، ما هم این گونه لحظه ها را شکار می کنیم. یک روز هم نیمه شعبان بود جلوی بانک ملی خسته بودم نشستیم، دیدم کسی با موتور می آید دیدم عبدالله آزادی است، پس از حال و احوال پرسی گفت فردا می روم جبهه گفتم آخر دوربین است حالا که می روی بیا از تو عکس بگیرم، ایستاد عکس گرفتم و بعد ظهور کردم. پس فردای آن روز جعفر محدث که پیکر مطهر شهدا را انتقال می
چالش های دختران ایرانی در دهه ی 40
خانه داشته باشم. آن وقت این خانه، خانه ی من هم هست. خانه ی پدر من هم هست!... توی این خانه من هیچ حقی ندارم... غذای روز را پدرم تعیین می کند، رنگ اتاق ها را برادرم تعیین می کند، لباس های مرا هم مادرم می خرد. هر وقت که پدرم اراده کرد به سینما می رویم، حتی اگر من از فلان فیلم خوشم نیاید. هر وقت مامان اراده کرد، برای من کفش و لباس می خرد، همیشه هم چیزهایی می خرد که من خوشم نمی آید... من یک عروسک هستم در دست آن ها. آره یک عروسک، نه بیش تر! و آن وقت هجده سال هم دارم، هجده سال! کاش اصلا بزرگ نمی شدم، یک دفعه می شدم یک زن سی ساله! خیال نمی کنم در آن روز هم راحتم بگذارند... ...
اشک های ناتمام مادر در فراق فرزند شهیدش
/> برادر شهید هادی احمدی نیز گفت: دو سال از هادی کوچک تر بودم، یک روز به او گفتم منم می خواهم به جبهه بروم، در پاسخ گفت تو خیلی بچه ای، نمی دانم چرا این را گفت؟ اما بعدش می گفت باید آموزش نظامی ببینی بنابراین 45 روز برای آموزش به پادگان نوژه رفتم اما وقتی برگشتم جنگ دیگر تقریباً تمام شده بود. مجید احمدی با اشاره به اینکه هادی یک ماه مانده به پذیرش قطعنامه در منطقه قمیش زمانی که در کمین بودند
پشیمانی آقای سرمربی از حضور در استقلال؛ اشتباه کردم آمدم
خودمان صاحب نظر و سلیقه ایم. اگر حرف شما درست باشد قبول ولی اگر نه، بحث می کنیم و ما را قانع کن. همین مسئله موجب شد تا از تیم ملی کنار بکشم. من و فرهاد کاظمی 20 سال در این فوتبال ساختیم و سازندگی کردیم اما با یک ف - ک همه چیز را خراب کردند! آقایان کاری کردند که دو سال در خانه حبس شدم و حتی خجالت می کشیدم با خانواده خودم بیرون بروم چون همه می گفتند چه کار کردی که منشوری شدی؟ شما یک
خلاصه داستان قسمت 2 سریال بازنده + لینک دانلود سریال بازنده قسمت دوم
گرفتم تا بدبختی هام تموم بشه، اما با قبولی دانشگاه راهی جدید برام شروع شد، تصمیم گرفتم شهر رو ترک کنم اما زندگی یه راه دیگه بهم نشون داد راهی که همه زندگیم رو تغییر داد و بهم اعتماد به نفسی داد که سالها دنبالش بودم. با شروع رابطه با ارغوان همه چیز زندگیم رو بهش گفتم و جوابش این بود که گذشته تو برام مهم نیست. تصمیم گرفتم گذشته ام رو رها کنم و تو آینده زندگی کنم. پدر و مادر ارغوان برای خوشبختی اش هر
روزی که اجازه دادند با خانواده ام تماس بگیرم
گفت و تماس قطع شد دیوید فکر کرده بود کسی دارد سر به سرش میگذارد و تلفن را قطع کرده بود. حتماً قیافه ام شکل مصیبت زده ها بود، چون دوباره شماره را گرفتند. این بار تا دیوید گوشی را برداشت من به سرعت حرف زدم دیوید کیت هستم قطع نکن یک لحظه سکوت برقرار شد بعد صدای دیوید را شنیدم. حالت چه طوره؟ همان طور که جوابش را میدادم به پسرش مارک گفت: مارک بدو مامان رو صدا کن کیتی پای تلفنه گفتم من
یادگاری های شهید حسن باقری برای همرزمش
(رضایی) آمدند و مرا به بیمارستان ولی عصر (عج) بردند. حدود 15 روز که گذشت پزشکان دیدند فایده ندارد و پایم را قطع کردند. بعد از مدتی برادر باقری به ملاقاتم آمد. کیسه ای در دستش بود. پرسیدم: حسن آقا این کیسه چیست؟ گفت: وسایل شخصی ات را برایت آوردم. کیسه را دست مادرم دادم تا به منزل ببرد. مادرم وقتی کیسه را در خانه باز می کند با کلی مواد منفجره روبه رو می شود. حسن تمام آنها را در سنگر جمع
چرا مادرها از مدرسه رفتن بچه ها نگرانند؟
صبحانه چیدن و بعد جمع کردن معنای دیگری داشت. چیزی نبود که خیلی راحت بگویم: خب دیگر با هم کنار می آییم! از همه مامان هایی که بچه کلاس اولی داشتند یک آه کشدار شنیده بودم و لبخندی که می گفت: حال همه ما خوب است اما تو باور نکن! حالا من کم کم داشتم از این که دخترم کلاس اول برود می ترسیدم. از اینکه من هی پای مشقش بنشینم، املا بگویم و... مادر بودن در این چند سال به من اثبات کرده بود هرچیزی یک
خاطرات خانم بالا از زنان صیغه ای ناصرالدین شاه/ چگونه همسر شاه شهید شدم؟
صورتم انداخت و به خواهرش لیلا خانم که در آن جا حضور داشت گفت: ببین چه دختر خوشگلی است. باب دندان شاه است و بلافاصله قُلاب چارقد گارس سفید قالب کرده اش را زیر گلویش سفت کرد و گالش هایش را پوشید و با عجله از سراپرده بیرون رفت. خواهرش گفت: عایشه رفت تا به شاه خبر بدهد که لقمه ی چربی به دام انداخته است. من بچه بودم و از این حرف ها چیزی سر در نیاوردم ولی از این که عایشه خانم می رفت که درباره ی
حتی خلبانان بعثی از مظلومیت این شهدا به گریه افتادند
در وقت استراحت میان دو شیفت صبح و بعدازظهر، با بچه ها در حیاط مدرسه دور هم نشسته بودیم، ایران قربانی یک عکس از کیفش درآورد و گفت: این، مال تو. یادگاری باشه. عکس قشنگی بود؛ با چفیه فلسطینی نشسته بود جلوی دوربین. ایران انگار بخواهد چیز مهمی بگوید، کمی من من کرد و بعد، گفت: این عکس، امانت بمونه پیشت. وقتی من شهید شدم، بذارید روی مزارم! با خنده گفتم: حرف ها می زنی ایران! دختر ها هم مگه شهید
اعترافات پسری که دختر مورد علاقه اش را آتش زد
روزنو : روزنامه ایران: روز اول شهریور امسال دختر جوانی با مراجعه به پلیس از ناپدید شدن خواهرش خبر داد. این دختر در اظهاراتش گفت: خواهرم امروز از خانه بیرون رفت اما دیگر برنگشت و تلفنش نیز جواب نمی دهد. در حالی که تلاش برای یافتن دختر 16 ساله ادامه داشت صبح روز بعد کارگران میدان میوه تره بار با جسد سوخته دختر جوانی در فضای سبز زیر پل اتوبان حکیم مواجه شدند. از آنجا که بخشی از
وحید خزایی و زندگی جنجالی او در فضای مجازی
روز سراسر رنج و درد. چطور آزاد شدی؟ - شب اربعین امام حسین (ع) بود که در زندان توبه کردم. آنقدر گریه کردم و العفو گفتم که از حال رفتم. به امام حسین (ع) گفتم خیلی از مردم شبیه من گناهکار هستند اما باعث شدند گناه من پررنگ تر از همه به چشم بیاید. خودت بین من و خدا پادرمیانی کن. فردای همان روز وثیقه ای که خودم گذاشته بودم را پذیرفتند و آزاد شدم. مراجع قضایی به من 20 روز وقت دادند
مجید صالحی : خونه رضا عطاران مهمون بودم زنگ اشتباهی زدم گفت خونه عطاران بالاست بعد رفتم بالا یه آقا با ...
بازیگر، کارگردان، نویسنده و تهیه کننده سینما و تلویزیون در 26 شهریور ماه سال 1354 در امامزاده حسن تهران متولد شد. وی فارغ التحصیل لیسانس بازیگری و فوق لیسانس کارگردانی تئاتر از دانشگاه هنر تهران می باشد.مجید صالحی در خانواده پرجمعیتی به دنیا آمده و 4 برادر و 3 خواهر دارد و خودش بچه یکی مانده به آخر است. پدر مجید صالحی شرکت حمل و نقل پیمانکاری داشته و مادرش خانه دار بود، آنها خانواده پرجمعیتی
نگاتیوهای باروتی با رایحه خوش جنگ
شد. به بچه آهوانی که در بازی شان، کفتار شکارچی را از یاد برده اند، می مانند. همه چیز را به شوخی گرفته اند، حتی مرگ را. مصطفی چمران، آن ها را از جنوب شهر تهران آورده بود تا جنگ پارتیزانی راه بیاندازد، مدل جنگی ای که دشمن خیلی در آن تبحری نداشت. تا چمران زنده بود آن ها مثل پروانه دورش بودند. دکتر که رفت، آن ها هم گوشه ای کز کردند. از چند نفرشان خبر دارم. یکی شان به عشق موتور، یک مغازه