سَلم، روستای بی نظیر در دل کوه های زاگرس - پانا
سایر خبرها
رادیوی دوست داشتنی من ...
به گزارش روابط عمومی رسانه ملی، بیست ویکی دو سالم بود که برای اولین بار قدم گذاشتم توی رادیو. از همون روز اول انگار یه دنیای تازه شروع شد؛ روزها و لحظه ها برام شیرین می گذشت... حتی وقتی سخت بود. با رادیو خندیدم، با رادیو گریه کردم، با رادیو زندگی کردم، با رادیو بزرگ شدم. اما قصه من و رادیو خیلی قبل تر شروع شده بود... یه روز مامان بزرگم روحش شاد از توی صندوقچه قدیمی اش یه رادیوی بزرگ لامپی بلاپانکت بهم هدیه داد. گفت: این رادیو مال روزهاییه که هنوز بابات هم به دنیا نیومده بود. با تعجب گفتم: یعنی این رادیو از بابامم بزرگتره؟! مامان بزرگ خندید و گفت: آره... این ...
ایران، همیشه در قلبم
گاهی دلم می گیرد از این همه فاصله، از این خاکی که هر وجبش بوی یاد و دلتنگی می دهد. وطن برایم فقط نام یک سرزمین نیست، رد نفس هایی ست که میان خیابان هایش جا مانده اند، صدای مادرم که از پنجره صدایم می زند، خنده های کودکی زیر آفتاب کوچه هایش. هر جا که می روم، انگار تکه ای از دلم را جا گذاشته ام. وطن برایم مثل نبضی ست که اگر لحظه ای از تپش بایستد، من دیگر خودم را نمی شناسم. با همه رنج ها، با همه بغض ها و با همه زیبایی های خاموشش، هنوز وقتی اسمش را می شنوم، چیزی درونم می لرزد... مثل دیدن یک دوست قدیمی که هنوز هم عزیزترین است. وطن، ای خاکِ پر از خاطره و عشق، نفس کشیدن در هوایت، آرامشی ابدی است. هر وجب از تو، داستانی دارد از رشادت و ایثار، و یادِ مردمانت، چون چراغی در دل شب، راهنماست. و هر طلوع خورشید، نویدِ عشقی دوباره به توست. ایران من، تا ابد در قلب منی. ...
پدرم لایق شهادت بود/ وطن فروشان را نخواهیم بخشید
نیستند این مردمان که امروزِ روزگار، در رمضان خونخواهی 1404 شمسی، چون شکوفه های بهاری در تندباد شجاعت و عدالت خواهی وطن, از شاخه های درخت تنومند انقلاب اسلامی، برچیده می شوند و رهسپار راه حق، شهادت را لبیک می گویند... در این بیست روز که لاله های در خون خفته میناب، جگر ملت ایران را آتش زدند و شهادت رهبر بزرگوارمان، خونشان را به جوش آورده، صد ها نفر در نقطه به نقطه این کشور به خونخواهی، به خیابان ها آمدند و روز و شب، فریاد مرگ و انتقام بر آوردند، صدها نفر از این خاک پرکشیدند و صد ها آرزو و حسرت و خاطره را هم با خود بردند... و چه مردمان نازنینی در این میان رفتند و صدها عزیزشان را تنها گذاشتند ...
آتش پاره های جنگ رمضان
،حوالی عصر که می شد از ترس سروصدای ترقه ها و ترکش نارنجک های ریزودرشت در خانه پناه می گرفتیم. انگار که شهر میدان جنگ می شد و خانه ها سنگر. از هر طرف آتش می بارید و ترکش. اما امسال که عقب افتاده های پهلوی چی و نان خوران آمریکا و اسرائیل در کمین آرامش و امنیتمان نشسته اند خانه نشینی معنایی ندارد. سرما هم مثل هر شب میهمان بزممان است. اما همه مجهز آمدند. با زیرانداز و پتو به قدر کفایت. نماز جماعت هم به پاست. البته بچه دارها ترجیحاً کنار بساط شأن نماز را می خوانند. کنجی از چهارراه هم لقمه های نان و پنیر می دهند و چای داغ لب سوز و قندپهلو. دلتان نخواهد یک ظرف حلیم خیراتی فرد ...
شهید ناو دنا: ما به عشق ملت عزیزمان پا به این میدان می گذاریم
نزدیک ببینند. جواد: منتظر من نباش مادر اما آن خداحافظی آخر، برای خانواده رنگ و بویی دیگر داشت. سجاد آن لحظه ها را چنین روایت می کند: وقتی می خواست برود، همه ما را بوسید. دست پدر و مادرم را بوسید. از در که بیرون رفت، دوباره برگشت و باز هم ما را بوسید. انگار دلش نمی آمد، برود. آن روز جمله ای گفت که حالا برای خانواده اش معنایی تلخ و عمیق پیدا کرده است. رو به مادرش گفت: مادر، من عید دیگر نمی آیم... منتظر من نباش. حتی در آخرین تماس تلفنی هم دوباره همین جمله را تکرار کرد؛ گویی دلش خبر داشت که این سفر، بازگشتی زمینی نخواهد داشت. سوغاتی های ناتمام از دریا ...
نوعروس خانه شان را از میان خاکستر شناسایی کردند
ها که کنار می رود، زمان می ایستد. چند دقیقه بعد که برمی گردند، دیگر آن آدم های قبل نیستند. زانوهای یکی از خواهرها همان جا تا شده، از حال رفته و روی زمین کشیده می شود. آن یکی، با چشمانی از حدقه درآمده، چنان به سر و صورت خود می کوبد که جای چنگ هایش روی گونه ها می ماند. رو به آسمان فریاد می کشد: بهار... خواهرکم... کی فکرش را می کرد از آن همه زیبایی، فقط بتوانیم از روی همان بینی کوچکی که این همه ذوق عملش را داشتی، تو را بشناسیم؟ کی فکرش را می کرد آن صورت مثل پنجه آفتابت که روزی هزار بار جلوی آینه به آن می رسیدی، این طور اسیر آتش شده باشد؟ خدایا... این چه تقدیری بود؟ همه چیز در یک چشم ...
حال و هوای غریب مردم ایران، تنها دو روز تا نوروز
ماهی ها هستند. سیلی تنهایی در این شب های جنگ، درد بیشتری دارد وقتی در پیله ای انفرادی، روبه روی خودت می نشینی تا ببینی میانه ات با واقعیت جنگی و مرگی که نمی خواستی چطور است. دو شب قبل، شب که نه، بامداد دوشنبه، 10 دقیقه به 3 بود که کنار خانه مان موشک خورد. خواب بودم که صدای انفجار، کل خانه را لرزاند. وقتی از جا پریدم، مثل همه شب ها و روزهایی که در این دو هفته با صدای انفجار از جا پریدم و لرزیدم، اول تپیدن قلبم را شنیدم که مثل مجنونی مهارنشدنی، خودش را به در و دیوار می کوبید برای پیدا کردن راه خلاص مثل آدمی که زیر آوار مانده و دنبال جرعه ای هوا، کمک می خواهد. بند کوله پشتی ام هنوز ...
در ستایش چیزهای ساده؛ مثل خواندن رمان
ساده را با طنزی گرم همراه می کنند. حتی جری مگوایر با آن فضای انسانی و صمیمی اش، دوباره برایم جذاب شد. انگار ذهن در چنین لحظه هایی به داستان هایی نیاز دارد که پایانشان روشن تر است. در کتاب خواندن هم همین اتفاق رخ داده است. گاهی سراغ رمان هایی می روم که زمانی با کمی تردید نگاه شان می کردم. حتی کتاب هایی مثل کیمیاگر دوباره در دستم قرار گرفته اند؛ کتابی که شاید بسیاری از ما سال ها پیش خوانده ایم، اما بازخوانی آن در زمانه ای متفاوت، حس تازه ای به همراه دارد. در کنار این ها، گاهی هم به سراغ رمان های کلاسیک می روم؛ همان داستان هایی که آرام پیش می روند و خواننده را به جهانی ...
جزئیات جدید حمله به مدرسه میناب؛ دانش آموزان و معلمانی که پیدا نشدند/ 3 موشک با فاصله، فرصت نجات را ...
...، فهمیدند که کار تمام شده است. آنها می دانستند که آنجا قبلا پایگاه نظامی بوده اما فکرش را نمی کردند، مدرسه هم دیگر برای بچه های شان امن نباشد. مختار ذاکری مثل بقیه خانواده ها می گوید دانش آموزان دختر همه برای پناه گرفتن رفته بودند نمازخانه و موشک به نمازخانه خورده بود. او معتقد است شاید اگر آنها در کلاس می ماندند، نصف شان زنده بودند. مختار و راضیه همان جا، روبه روی مدرسه فهمیدند معلم اسرا هم کشته شده، خانم بصارده . این ماجرا سه شبانه روز طول کشید تا آواربرداری انجام و اجساد شناسایی شدند. یکی از بچه ها را همان شب شناسایی کردم و یکی را روز بعدش در سردخانه. اسرا را شب اول شناسایی ...
نان برکت برای فرشتگان زمینی
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب رازدشت: در دل شب های سرد و پرالتهاب ملارد، جایی که سایه جنگ و نگرانی بر کوچه و خیابان سنگینی می کند، عطر نان تازه و گرم، دلی را برای لحظه ای آرام می کند. این فقط بوی آرد و مخمر نیست؛ این بوی ایثار و عشقی است که از تنور گرم یک نانوایی در منطقه صفادشت برمی خیزد و به مشام شهر می رسد. داستان از جایی شروع می شود که اهالی شهرستان ملارد، مثل تمام مردم سرزمین مان، در روزهای دشوار جنگ، با دلی لرزان اما امیدوار، به اخبار گوش می دهند. در این میان، قهرمانان واقعی میدان، آنهایی نیستند که در صدر تیترهای روزنامه ها می درخشند، بلکه کسانی هستند که در سکوت، قدم ...
ترور، راهبرد شکست خورده دشمن
زحمت روی پا ایستاده بود، گفت: “اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیهِ راجِعون.” بغض، قبل از آن که جمله کامل شود، خودش را لو داد. و بعد نامی که مثل صاعقه فرود آمد: شهید بهشتی. یکی از ستون های استوار جمهوری اسلامی ایران. در همان لحظه، انگار چیزی در دل ها شکست. بغض نیروهای امنیتی ترکید؛ نه آهسته، نه پنهان. سنگین و بی امان. اما در دل همان فروپاشی عاطفی، صدایی برخاست؛ محکم، قاطع، بی تزلزل. رحیم، مسئول بخش، میان آن موج اندوه ایستاد و گفت: “الان وقت عزاداری نیست؛ وقت ایستادگی است.” این فقط یک دیالوگ نبود؛ عصاره یک دوره بود. سکانسی از “ماجرای نیمروز” که تصویرگر یکی از پیچیده ترین و ...
گزارش میدانی از بیمارستان هفتم تیر که راهروهایش پر از مصدومان جنگ شده
تا وی سرنخ ماجرا را دستش بگیرد... پدرش محمدرضا شاه محمدی که 56 سال دارد و ساکن میدان سلام شهرری است نیز در تایید حرف های پسر، ماجرای حمله آن شب را اینگونه نقل می کند: من هم مثل پسرم با موشک دومی که اثابت کرد مجروح شدم. فقط یادم هست که صدای بلندی آمد و بعد مقدار زیادی سنگ و آسفالت و نخاله روی هوا بلند شد. من تا حدودی به هوش بودم و می فهمیدم که بچه ها دارند می گردند دنبال مجروحین و جنازه ها. من را هم همان ها پیدا کردند و از آنجایی که نزدیکترین جا بیمارستان فیروزآبادی بود سریع به آنجا منتقل کردند. چهره اش کمی در هم می رود و به یکباره ساکت می شود. معلوم نیست خوشحال است یا ناراحت اما ...
قهرمانان گمنام شب های تهران
خانه و دو سه ساعتی می خوابم و صبح هم می رو سر کار خودم. روزها کمی خسته هستم ولی وقتی می بینم فعالیت های ما چه خطراتی را از مردم دور می کند انگار نیرو می گیرم. در همین تورهای گشت و بازرسی هم از بعضی ماشین ها سلاح کشف کرده ایم یا در یک مورد دیگر کوادکوپتر پیدا کردیم که زیر ماشین جاسازی شده بود. خطر هم که دور و برمان کم نیست. دو شب پیش پشت موتور با یکی از دوستان مشغول گشت زنی بودیم که یک ماشین 405 آمد کنارمان. پنجره اش هم پایین بود. برای یک لحظه شک کردم. تا آمدم واکنش نشان بدهم یک سلاح وینچستر از پنجره داد بیرون و شلیک کرد که ساچمه خورد به پایم. حالا این دو روز نمی توانم درست راه بروم و فعالیت هایم محدود شده اما دعا می کنم هرچه زودتر خوب شوم و بیایم کنار بچه ها. انشاالله نمی گذاریم دشمنان کشورمان در به هدف رساندن برنامه هایشان موفق شوند. ...
زندگی در روزهای جنگ | در کنار انفجارها نشسته ایم و چای می نوشیم
خبری ندارم. لای پنجره باز است برای رد شدن موج. در تخیلم سعی می کنم بوی ماه اسفند و مهمانی بهار را استشمام کنم. خاطره بازی می کنم با اسفندهای دو سال قبل. همان اسفندهایی که بچه های سپیدار در تکاپوی برپایی رویداد نوروزی مدام می دویدند و از نفس نمی افتادند. یادم می آید این وقت سال مردم چه هروله ای می کردند در خیابان ها، در میان دستفروش ها، لابه لای عطر بیدمشک و شب بو و لاله ها. خیال می بافم و چشم هایم سنگین می شود. صدای نفس های آرام پسرها و پدرشان خیالم را راحت می کند. خواب، آرام می آید... نمی دانم چند دقیقه خوابیده ام که خانه روشن می شود. تو گویی روز، بی وقت زده است ...
مشق مقاومت جنگ؛ بچه جوادیه خون بده باخت نمیده!
صدای گریه هایش در هوا پخش می شد. مردم عادی حتی از موج انفجار هم در امان نماندند، گرد و خاک در هوا مانده که انگار از دل دیوار های شکسته بیرون می زند. در میان آوار خانه هایی که بسیاری از آنها پیش از این هم با زحمت و تلاش ساکنانشان سرپا مانده بودند، مردم با چهره هایی خاک آلود در رفت وآمدند؛ بعضی نام کسی را صدا می زنند، بعضی فقط بی هدف میان جمعیت می دوند. اینجا یکی از محله های کم برخوردار شهر است؛ جایی که حالا پس از حمله وحشیانه و جنایتکارانه متجاوزان آمریکایی و رژیم صهیونیستی، کوچه هایش تقریبا با خاک یکسان شده و بیشتر شبیه صحنه جست وجوی بی پایان برای پیدا کردن عزیزانشان شده است. ...
جزئیات جدید از جنایت جنگی آمریکا و اسرائیل در مدرسه میناب/ سه موشک به مدرسه و کودکان زدند
که کار تمام شده است. آنها می دانستند که آنجا قبلا پایگاه نظامی بوده اما فکرش را نمی کردند، مدرسه هم دیگر برای بچه های شان امن نباشد. مختار ذاکری مثل بقیه خانواده ها می گوید دانش آموزان دختر همه برای پناه گرفتن رفته بودند نمازخانه و موشک به نمازخانه خورده بود. او معتقد است شاید اگر آنها در کلاس می ماندند، نصف شان زنده بودند. مختار و راضیه همان جا، روبه روی مدرسه فهمیدند معلم اسرا هم کشته شده، خانم بصارده . این ماجرا سه شبانه روز طول کشید تا آواربرداری انجام و اجساد شناسایی شدند. یکی از بچه ها را همان شب شناسایی کردم و یکی را روز بعدش در سردخانه. اسرا را شب اول شناسایی کردم، در ...
از طریق النور بوی شرافت استشمام می شود! شهدا آمدند...
به گزارش خبرگزاری ایمنا، اصفهان امروز ما حماسه آفرین شده است؛ مثل همیشه تاریخ! امروز اصفهان میزبان تشییع پیکرهای مطهر 15 شهید کارگر شهرک صنعتی جی و 2 شهید هوانیروز است؛ شهیدانی که حالا امروز به دوستان دیگر خود که به همین تازگی، خودمان در هفته گذشته تشیع شان کردیم، می پیوندند و ملحق می شوند. و این روزها جنایت اخیر آمریکا و اسرائیل برای ما داغ و حماسه آفرین شده...! صبح و ظهر و عصرمان شهید تشیع می کنیم و شب ها در میدان های شهر برای وطن مان حاضر می شویم. دوباره امروز میدان فیض اصفهان آغاز دوباره ی راه ما و گلستان شهدا مقصد پرواز دل های ماست... با دل های ...
چادرها و روسری هایشان خیس خیس می شود اما دیگر حتی چتر هم نمی آورند
خودجوش به خیابان آمدند تا امروز. راست می گویند آدم وقتی دلش غم دارد طاقت خانه ماندن ندارد. دیگر کسی چتر هم نمی آورد تهران در شب های بعد از شهادت رهبر برف و بارانی است. مانند دل های ما. شهر هم سرد و سوزناک شده. امشب هم مثل هر شب ریز ریز باران می بارید، اما دیگر کسی چتر هم با خود نیاورده است. انگار هر شب رهاتر می شوند. حوالی خیابان کارون در منطقه ده تهران به گروه زنانی که شعار مرگ بر آمریکا می دهند، ملحق می شوم. چادرها خیس خیس است. اما چهره ها گله ای از این بابت ندارد. برای باز کردن سر صحبت از یکی از خانم ها می پرسم حسابی خیس شدید! می گوید ...
تبریک سال نو / متن رسمی و صمیمانه تبریک عید نوروز
...> سرزندگی هفت سین سفره زندگیتان باشد. عید نوروز مبارک دو قدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در چشم بهاری دیگر تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تان... عید نوروز بر شما مبارک بوی جان می آید اینک از نفس های بهار دستهای پر گل اند این شاخه ها ، بهر نثار با پیام دلکش ” نوروزتان پیروز باد ” با سرود تازه ” هر روزتان نوروز باد ” شهر سرشار است از لبخند ، از گل ، از امید تا جهان باقی است این آئین جهان افروز باد . . عید را ...
روزنوشت های ایران
؛ آنجا که بسیجی ها در شب های عملیات می زدند به خط اول دشمن. آه از لبخند وداع این گمنامان. اکنون، در محل یکی از ایست بازرسی های جاده خاوران، همان لحظات برایم تکرار می شود. انگار دشمن به اشتباه خود پی برده. دیگر مراکز مهم نظامی برایش اولویت اول نیست و قلب جبهه را هدف گرفت، مردمی که مثل ایام جنگ بسیجی شدند. اکنون در ذهن نتانیاهو چه می گذرد؟ نکند این یک دام باشد؟ این تهران با گنبد انسانی دست نیافتی است. خیلی دوست دارم به پایتخت این مرد، نتانیاهو بروم. اما چگونه؟ با کدام پرواز؟ ... خودم را به اولین پرواز فرودگاه آلفا می رسانم؛ پرواز موج 53. به چند استوانه نوک تیز رو به تل آویو می رسم. پاسدارهای ...
فرزندانتان به رسم هر سال آمدند
دشمن از بغض و کینه 47 ساله اش همه را نابود کرده است؟ یاد اولین و آخرین باری افتادم که برای دیدنتان به آن جا آمدم، من هم دانشجو بودم، وقتی فهمیدم برای این دیدار قرعه به نام من افتاده است، انگار دنیا را به من داده بودند، برای دیدنتان لحظه شماری می کردم. قبل از حضور، حسینیه را در تلویزیون دیده بودم و فکر می کردم سالن خیلی بزرگی است، وقتی پایم به حسینیه رسید، جا خوردم، کوچک تر از تصورم بود، اما مکان با برکتی بود، بیش از تصور، مریدانتان را در خودش جا می داد؛ ساده بود، اما سرشار از صفا و صمیمیت، صفایی که از وجود شما پر بود. آقاجان ما همه بیعت کردیم با خلف صالحتان و می ...
گلدانی در میان باروت/ روایت عشق و وفاداری در گوشه دنج داروخانه
، جایی که معمولا قفسه های داروها قرار داشت، تغییر کوچکی اما معنادار رخ داده بود. یک میز کوچک چوبی آنجا جا گرفته بود. روی آن میز، عکسی از آیت الله خامنه ای در قابی ساده و زیبا قرار داشت. عکسی که در آن، نگاهی نافذ و لبخندی ملایم داشت؛ نگاهی که هنوز هم دل ها را گرم می کرد. کنار آن عکس، یک گلدان کوچک با چند شاخه گل قرار گرفته بود. گل هایی که نماد پاکی و عشق بودند و در دل این غم بزرگ، نویدبخش امید و جاودانگی. هر مشتری که وارد داروخانه می شد، ناخودآگاه نگاهش به آن گوشه می افتاد. برخی لحظاتی مکث می کردند، سرشان را پایین می انداختند و با چشمانی اشک بار ادامه می دادند. برخی دیگر، با احترام ...
شش فیلم که حال شما را در روزهای سخت عوض می کنند
بعضی روزها، شهر شبیه اتاقی می شود که پنجره اش رو به اضطراب باز مانده است. خبرها از در و دیوار بالا می روند، صداها زودتر از واژه ها به دل می نشینند و آدم، در میانه این همه سنگینی، دنبال روزنه ای می گردد تا چند دقیقه ای نفس بکشد. در چنین روزهایی، سینما کار عجیبی بلد است؛ بی آنکه واقعیت را پاک کند، دست مخاطب را می گیرد و او را از میان تیرگی عبور می دهد. فیلم خوب، مثل دوستی است که کنار آدم می نشیند، سکوت را می فهمد، زخم را می بیند و با این همه، آرام در گوشمان می گوید: زندگی هنوز جریان دارد. در روزهایی که کشورمان زیر فشار جنگ تحمیلیِ آمریکا و اسرائیل ایستاده و دل ها بیش از هر زمان دیگری به پناهی ...
هویت ملی در شعر اخوان ثالث؛ سوگوار اما سربلند!/نگهبان بیدار مرزهای فرهنگی
در اینجا می خواهد بگوید که هویت اجتماعی ما در دوران معاصر، با نوعی پوچی در حرکت گره خورده است؛ ما تخته سنگ تاریخ را با خون جگر زیر و رو می کنیم، اما در نهایت با واقعیتی تکراری روبرو می شویم. این نگاه جبرگرایانه، ریشه در سرخوردگی های پس از مرداد 1332 دارد؛ جایی که هویت مبارزه جوی ایرانی، زیر بهمن سنگین زمستان استبداد، دفن شد. بخش سوم: زمستان؛ شناسنامه یک عصر یخی اگر بخواهیم برای هویت اجتماعی ایران در دهه 30 و 40 شمسی یک سند صادر کنیم، آن سند بی شک شعر زمستان است. اخوان در این شعر، هویت ملی را در وضعیت انجماد توصیف می کند. در فضایی که سلام را پاسخ نمی گویند و هوا بس ...
وقتی لشکر کاپشن صورتی پرچم خونخواهی را بلند می کند
جمعیت دیده می شدند. انگار لشکری از رنگ و زندگی در میان میدان ایستاده بود. دیدن این کاپشن های صورتی، قلبم را فشرد، یاد کاپشن صورتی هایی افتادم که پیکر معصوم و بی گناه صاحبان شان بر خاک گرم وطن افتاد، کودکانی که روزی مثل همین دخترها می خندیدند، شکلات و عروسک بغل می گرفتند و دنیا را ساده و رنگی می دیدند اما جنایتکاران آمریکایی صهیونیستی بی رحمانه، بر آینده، رویاها و نقاشی های کودکانه شان خط خون کشیدند. و حالا در این شب های حماسه، دختران کاپشن صورتی دیگری با همان سن و سال و با همان چشم های معصوم اما با درکی عمیق از روزگار و به یاد شهدای هم سن و سالشان آمده اند برای خونخواهی ...
از ژان وال ژان تا مهدی باکری / نقش روایت مهم تر از قهرمان
... کمک! مردم وحشت زده فقط نگاه می کنند. اما در آن میان، مردی با وقار پیش می آید. او مسیو مادلن است؛ شهردار محترم و ثروتمندِ شهر. همه انتظار دارند او دستور دهد، اما او عمل می کند. شهردار، بی اعتنا به لباس های فاخر و جایگاهش، به دلِ گِل و لای می زند. او در برابر چشمانِ حیرت زده مردم، شانه قدرتمندش را زیرِ ارابه ستون می کند، فشار را به جان می خرد و با نیرویی که از سرچشمه غیرت می جوشد، پیرمرد را از چنگالِ مرگ بیرون می کشد. این تصویر، همان تابلوی باشکوهی است که ویکتور هوگو در رمان جاودانه بینوایان ترسیم کرد. هوگو با جادوی کلمات و قدرتِ بی نظیرِ داستان نویسی اش، چنان ...
معرفی مکان های گردشگری ایران
: بازار روز رشت هر زمان از سال که به استان گیلان و شهر رشت سفر کردید، می توانید از قدم زدن و خرید در فضای بازار روز رشت لذت ببرید. این بازار از محبوب ترین مکان های گردشگری گیلان برای ایرانگردان داخلی و توریست های خارجی است. با قدم زدن در این بازار علاوه بر خرید محصولات تازه و طبیعی، می توانید بخش هایی از کاروانسراهای قدیمی را نیز سیاحت کنید. جنگل مشه از مکان های گردشگری اردبیل را حتما ببینید اگر قصد سفر کرده اید و می خواهید یکی از زیباترین مکان های گردشگری اردبیل را ببینید، حتما سری به جنگل مشه بزنید. در این سفر علاوه بر لذت بردن از طبیعت زیبای منطقه، می توانید از چشمه آب گرم درمانی مشه سویی نیز بهره مند شوید. این جنگل در 25 کیلومتری اردبیل واقع شده و بهترین زمان برای سیاحت آن تابستان است. البته فصل های سرد سال نیز این جنگل شاهد حضور گردشگران است، اما باید امکانات بیش تری همراه داشته باشید تا از سرمای هوا در امان بمانید. ...