مرگ حقیقت ،محرومیت مهرنجان را نشان داد - دیار ممسنی
سایر خبرها
همسر شهید: دوست داشتم برای بار آخر دست هایش را لمس کنم، اما دست هایش سوخته بود/ به مادرش گفته بود امتحان ...
دانست که محسن به سوریه رفته است، چون خیلی به ماموریت می رفت. به همه گفته بودیم که ماموریت رفته، اما نگفته بودیم کجا . 28 مرداد، ساعت 10 و دو دقیقه شب بود. که زنگ زد و آخرین تماسش هم بود. کمی با من حرف زد. گفت: گوشی را بدهم به مرضیه. عادت داشت کنار دخترمان می خوابید و برایش شعر می خواند و کمرش را نوازش می کرد، وقتی پشت تلفن شروع کرد به خواندن شعر، مرضیه خوابید . محسن گفت: دیر وقت است و به مادرم زنگ
21 آبان 94 روزی که زمان ایستاد
او در پاسخ می گوید: حمید آقا همیشه خوش خلق بود. متدین، مهربان و مودب، اما هر چه به اواخر زندگی مشترک مان نزدیک می شدیم بیشتر احساس می کردم که او از من فاصله می گیرد؛ حسی که انگار نمی توانی از لحاظ معنویت به او برسی. آن روزها می فهمیدم که نوع نماز خواندنش متفاوت شده، کم حرف شده بود و صبری عجیب پیدا کرده بود و در اتفاقاتی که معمولا همه را عصبانی می کند، صبورتر شده بود. اما آن روزها متوجه نشده بودم
فرزند شهیدم ثمره قرآن و نان حلال دست های آبله بسته ام بود
تحصیل راهی مشهد شد، از آنجا که فردی مومن، مذهبی و عاشق انقلاب و امام بود، پس از فراغت از تحصیل در دبیرستان، به بیرجند بازگشت و در حوزه علمیه بیرجند مشغول به فراگیری علوم دینی زیر نظر اساتیدی چون حجت الاسلام فاضل و مرحوم موهبتی و حجت الاسلام سید علیرضا عبادی نماینده ولی فقیه وقت خراسان جنوبی کسب علم نمود." احمد نسبت به چادر و حفظ حجاب غیرت زیادی داشت در حالی که پدر روحانی شهید
تو را به من نشان بده!
کاری نباید انجام بشه یا باید به بهترین شکل انجام بشه، یعنی اگه یه روز چهار تا امتحان داشته باشه، دو تا از درس ها رو بی خیال می شه و برای دو تای دیگه تا سر حد مرگ می خونه! از نوشتن جزوه های رنگی بدش می آد و سعی می کنه دوست هاش رو متقاعد کنه از این کار مسخره دست بردارن! عاشق گربه هاست، اما پدر گرامی با نگه داری حیوانات خونگی مخالفه و تو کل زندگی اش فقط تونسته یه همستر نگه داره
بولتن سینما و تلویزیون:نمی دانیم از سینما چه می خواهیم/ انیمیشنی که مهجور ماند و جهانی شد!
تامین می کند که به کار کردن با آنها تمایل دارید. عبدی پور: بله، اما در مورد تیک آف همه چیز خیلی منوط به اجرا بود. با این همه در این فیلم هم نمی خواستم از ابتدا با بازیگر کار کنم و کستم را با نابازیگر بستم. اما جلوتر که آمدم گاردم را باز کردم. چون در فیلمنامه های قبلی همه چیز روی کاغذ تمام شده بود و کار ما فقط فیلمبرداری بود. در این فیلمنامه اما همه چیز با اجرای فیلمنامه گره خورده بود. ترس
از بهارستان تا بهشت
شهید شود،چون واقعاً برای خدمت به جامعه و جایی که رضای خدا در آن باشد، جوش می زد. مهدیه اگر آن روز صبح تصمیم نمی گرفت راهی مجلس شود، اگر یک ساعت دیرتر رسیده بود، اگر داعشی ها بی پروا نشانه اش نمی گرفتند تا چند روز دیگر تولد سی و دوسالگی اش را جشن می گرفت. دختر پر جنب و جوش و فعال خرم آبادی که مهندس برق بود، مدرس دانشگاه و عاشق شهر و استانش،عشقی که باعث شده بود او وقت زیادی را صرف کارهای عام المنفعه
مناجات خوانی آبادانی ها در کنار لاله های بی نشان
علیرضا یاسینی، معاون هماهنگ کننده و رئیس ستاد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی آرمیده اند، می روم. میهمانی 177 لاله بی نشان آرامش عجیبی دارد گلزار شهدای آبادان، در نزدیکی مزار شهدای گلگون کفن پیاده می شوم، فاتحه ای قرائت می کنم و وارد می شوم، قدم که بر می دارم گویی شهدا با من حرف می زنند و سال ها است آنها را می شناسم ولی تاریخ شهادتشان را که می بینم متوجه می شوم در زمان آسمانی
بیشتر مسؤولان دنیاپرست شده اند/ نگذارید خون شهدا پایمال شود
خواست و گفت: خانم محبوبی! چون برادران و فرزندتان ارتشی هستند من از شما دعوت کردم بیایید و گرنه طوری دیگری برخورد می کردم، گفتم: چه اتفاقی افتاده است؟ مدیر گفت: پسر شما رفت توی دستشویی و روی دیوار (مرگ بر شاه) نوشت . حسین را خواستند، هر چقدر اصرار کردیم او چیزی نگفت، فقط سرش را پایین انداخت، بعد به منزل که آمد به او گفتم: مگر نمی دانی که دایی ها و برادرت ارتشی هستند؟ اگر رژیم بفهمد آنها را اعدام می
750 شهید شهرضا میزبان شب زنده داران قدر بودند + تصاویر
. آستان امامزاده شاهرضا (ع)، قبله گاه عاشقان اهل بیت در این خطه؛ امشب هم همه آمده اند، زن و مرد و پیر و جوان، گلزار شهدا در جوار این آستان است و مردمی که با عشق و جان از شهید و شهادت یاد می کنند در بین مزار شهدا و رو به آستانه نشسته اند و برخی با قرآن و برخی با مفاتیح زمزمه عاشقانه خود را با خالق ادامه می دهند. جوانی به نام محسن در کنار مزار سردار شهید قانع نشسته، وقتی به او
سفره ای با قاب های کوچک و چشم های مهربان!
با اجازه پدرش راهی میدان نبرد شد و سال 1367 به شهادت رسید. او سعادت خانواده شهید بودن را نصیب ما هم کرد که با افتخار سرمان را بالا بگیریم و بگوییم ما هم سهم ناچیزی از این انقلاب داریم. تخریبچی شهید همراه مادر شهید دست به کار می شوم تا به نوبه خودم در تدارک سفره افطار کمکی کرده باشم. خیلی طول نمی کشد که صدای پدر شهید محمدحسن (رسول ) خلیلی را می شنوم. همان زمان شهادت فرزندش با او مصاحبه
دعا و استغفار در شب های ماه خدا
کوی تو بیرون نشود پای خیالم هرگز نکند فرق به حالم چه برانی، چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در که جز این
گزارشی از پشت صحنه برنامه سحر و افطار رادیو ایران
برابر تو، باشه دلپذیر و شیرینه و طلب کردن فقط در برابر تو آدم را سربلند می کند. چون تو کریمی و بخشنده . انگار صدای آل عباس منعکس می شود و همین جمله ها تکرار. صدای پرنده ها به گوش می رسد و تو احساس می کنی جایی هستی که غیر از تو و خدایت هیچ چیز نیست. قدوسیان (تهیه کننده) می گوید: یکی از نکات مثبت برنامه که هم سال گذشته و هم امسال با استقبال مواجه شد، شکل اجرایی برنامه است که ما سعی کردیم از تکنیک های
روایت حیدری های فاطمیون: نه ترسیدیم و نه پشیمان شدیم
گوید: وقتی در سوریه بودم انگار در کشور خودم حضور داشتم. حال و هوای خوبی داشت. گرم و صمیمی. جبهه بهترین جای دنیاست. موقعی که مجروح شدم با ویلچر دوباره رفتم و به دوستان گفتم مرا با خود ببرید. گفتم حداقل تلفن چی که می توانم باشم، اما قبول نکردند. خیلی دوست داشتم که فقط در سوریه باشم. اصلا آنجا احساس غریبی نداشتم. تخت کناری محمدرضا، یک جانباز نخاعی دیگر دراز کشیده است که نامش عباس حیدری است
می خواستم زنان مسافر احساس امنیت کنند
را منحرف کند. گفت، چون همه می گفتند یک راننده زن توی خط اصفهان- مبارکه است که باید رویش را کم کنیم. ولی انگار که جریمه 60 هزار تومانی برایش خیلی گران تمام شد! البته آن آقا حالا تاکسی دارد و توی خط اصفهان- بروجن کار می کند. هنوز اما سایه همدیگر را با تیر می زنیم. برخورد مسافرها با شما چطور بود؟ اصلا بهتان اعتماد می کردند؟ بله؛ خیلی زیاد. یعنی وقتی شما را پشت رل می دیدند
با شروع جنگ و نابسامانی ها در منطقه و توهین و اهانت گروه های تروریستی، تکفیری به مقدسات دینی و مذهبی و ...
توان برای این شهدا تصور کرد. امروز همسر شهید وحید نومی گلزار گذری کوتاه از زندگی همسرش داشته است. وحید نومی گلزار در پنجمین روز مرداد ماه سال 1361در شهر تبریز به دنیا آمد. و دو برادر و خواهر هم بعد از خودش دارد. در آن روز که وحید متولد شد، کسی نمی دانست این فرشته ای است از یاران امام حسین (ع)، آمده تا درس عاشورا را برای مان تدریس کند , و بفهماند که " کل یوم عاشور " است. کسی نمی دانست