داستان هایی برای خواب کودکان، جدیدترین ها - نی نی بان
سایر خبرها
میزان رشد نوزاد، تغییرات هر ماه
آواز بخوانید. اینکار را می توانید حتی زمان قبل از تولدش نیز انجام دهید یعنی وقتی که او در شکم شماست. او صدای شما را می شنود. با کودک خود حرف بزنید. وقتی که نزدیک شما است با او حرف بزنید. او حرف های شما را نمی فهمد. اما همچنان از صدای شما و لبخندتان لذت می برد. او شنیدن صدای دیگران و تماشای آنها را دوست دارد. برای زمان های خلوت و کم سروصدا برنامه ریزی کنید. کودک شما به زمان هایی
ز مثل زشت، مثل زن سیگاری!
مصرف کننده هستند البته نه فقط سیگار. متأسفانه من خسارت های زیادی به خودم و خانواده ام زدم، الان خیلی پشیمونم که سلامتی ریه هایم رو از بین بردم. فقط تو جمع هایی می روم که خانم های سیگاری هم باشند. بچه هایم هیچ وقت دوست نداشتند باهام بیرون بیایند. خانواده ام هم هیچ وقت نگفتند ولی می دونم دوستم ندارند. خیلی دوست دارم به زن ها بگم بانو این ژست برازنده تو نیست. دختری 25 ساله هم درباره سیگاری شدنش
وابستگی کودک به والدین، چگونه برخورد کنیم؟
بیاورند، مثلاً می گویند: "مامان الآن خسته است." یا گاهی کودک را مجبور می کنند کمک پدر را بپذیرد. آنها با قاطعیت می گویند:" اگر آب می خواهی، از بابا بگیر!" گاهی چنین گفته هایی مؤثر است، اما گاهی پیامدی جز گریه و بدعنقی کودک ندارد. شاید حداقل در طول شب، تسلیم شدن راحت تر باشد و مادر لیوان آب را به کودک بدهد تا درگیری تمام شود و اعضای خانواده هر چه زودتر به رختخواب برگردند. اگر پدر به دلیل
برزیگری در ادبیات بومی لری بختیاری
کشاورزی بیل به دست در گرمای تابستان سخت و سوزان گرمسیر، آنجا که داغ تنهایی و دوری از ایل و اقوام و عزیزان از درون و درو کردن زیر آفتاب سوزاننده شرق و جنوب خوزستان از بیرون، برزیگر را به فغان آورده است. برزیگری عاشقانه های پر از سوگ وسوز و اندوه عاشقان ناکام و دور از معشوق است در هنگامه هوله کردن. برزیگری تغزل و گفتگوی دلدادگانی از هم جدا افتاده در دو سوی کوه های زاگرس است. ازاین رو است که اندوهبار
طنز؛ واکنش افراد مشهور هنگام وقوع زلزله تهران
/> عارف: نامبرده در یکی از خیابان های تهران دیده شده. در فیلم دوربین های مداربسته مشخص است که هرچه رهگذران و همسایه ها از او در مورد زلزله می پرسند، ایشان فقط سر تکان می دهد و در سکوت راهش را می گیرد و می رود. حسام نواب صفوی: ایشان اعلام کرد وقتی که خواب بودم، آقا پلیسه هم خوابید. بعد همه خوابیدند. این شد که زلزله نابکار از فرصت استفاده کرد و حمله کرد. روح خشایارشا: از بس بی عرضه
کنجکاوی زیاد کودک، چی بهش بگم؟
چنین گفت و گویی آماده باشید. نکات زیر به شما کمک می کنند آماده باشید ، لذا نیازی نیست تا چند سال آینده را در ترس از این سوال بگذرانید. زبانی مناسب و قابل فهم را براساس سن کودکتان به کار برید. بچه های کوچک همین قدر که بدانند (( یه تخمک کوچیک تو یه قسمت از بدن مامان رشد می کنه و تبدیل به بچه می شه )) برایشان کافی است. میتوانید به بچه های بزرگتر ( شش هفت ساله
چاپ مجموعه صدای چی بود؟ برای بچه ها/ شنیدن و یادگرفتن
ویژ و ویژ/صدای چی بود؟ / قیژ و قیژ و قیژ یک موتور بی دقت/ با هشت نَه، ده تا سرعت/ با ویژ و ویژ و قون قون/ پرید توی خیابون لاستیکو چرخِ موتوره خسته بود/ رو کمرش یه عالمه جعبه با کش بسته بود همه کتاب های این مجموعه با 20 صفحه مصور رنگی، شمارگان 2 هزار نسخه و قیمت 13 هزار تومان منتشر شده اند. انتهای پیام/ 930610
زنانی که پس از زلزله رودبار میهمان همیشگی کهریزک شدند
. پدرم یک بار رفت پیش دکترم و گفت تو رو قسم میدم به من بگو اگر بچه ام خوب میشه ببرمش خارج. مامان بابام هر هفته میومدن تهران سر می زدند بهم. خودم هم گاهی می رفتم پیش شون. فکر و خیال تا مدت ها نمی گذاشته او حتی یک لیوان آب خنک با خیال راحت بخورد. تا چند ماه خودش را داخل اتاق حبس کرده و حاضر نبوده هیچ کدام از دوستانش را ببیند: فکر کردم زندگی برام تموم شده. دیگه هیچ امیدی نداشتم. فقط شب ها
سرگرم کردن کودکان، بهترین روش
هم خوش می گذرد. همه مادرها میدانند که بیرون بردن بچه ها یک مشکل است و برگرداند آنها به خانه ده مشکل. بچه ها میتوانند 3 ساعت تمام بی وقفه زیر آفتابی که مغز استخوان را هم خشک میکند، بدوند و از سرسره ها بالا بروند و زمین بخورند و توی خاکها غلت بزنند و از میله ها آویزان شوند و دست آخر وقتی به او م یگو یید خب دیگه پسرم/ دخترم وقتشه بریم خونه... خودشان را روی خاکها پرت کنند و در حالی که انگار
خاکی همه آشوب، بی هیچ اشارتی به آرامش
دخترکش را نجات دهد؛ ولی آرزو جان ندارد. بیدار شو آرزو! مرد چه کند؟ حالا دیگر صدایی از مادرش هم نمی شنود. باز شب شده است و جنازه های عزیزانِ مرد کنار هم آرام گرفته اند زیر پتوهایی مندرس. چیزی نمانده تا سر به جنون ساییدنِ مرد. پاشو آرزو. پاشو برو سر جات بخواب. مگه با تو نیستم؟ یه حرف رو که صد بار نمیزنن! مردی دیگر می آید و شانه های مردِ فرزند از دست داده را می گیرد تا دورش کند از هجوم این حجمِ بی رحمِ
روایت امدادگران هلال احمر از اولین روزهای زلزله بم
نیازی به اعزام نداشتن. در 48 ساعت اول، هیچ امدادی به بم نرسید. همه چیز از روز دوم اومد، پزشک و پرستار و آمبولانس و... من بم رو ندیده بودم اما طبس رو دیده بودم. و ساختار بافت خونه های بم، همون بود با 30 سال فاصله. خونه های خشت و گلی با دیوارای قطور و سقف های ضربی، که طبس رو برام تداعی می کرد و می دونستم ساعت های بعد، چه اتفاقی می افته. زلزله 6 ونیم ریشتری ساعت 5 و نیم صبح در منطقه کویری
سفری سرشار از هیجان به ترسناک ترین مکان های دیدنی ایران ! + فیلم و عکس ها
باغ درویش خان نامیده می شود و سازنده آن مزرعه داری به نام درویش خان اسفندیار پور است که حدود 40 سال پیش پس از خشک شدن مزرعه اش، حالت طبیعی خود را از دست داد و به نشانه اعتراض درختان باغش را که دیگر خشک شده بودند، در جای دیگر کاشت و سنگ هایی را که از کوه های اطراف جمع کرده بود، به عنوان میوه درختانش به آنها آویزان کرد. عده ای دیگر بر این باورند که درویش خان شبی خواب ساختن این باغ را می
نحوه برخورد با کودک لوس، چگونه باید باشد؟
، گوشتی را که باید در ماهی تابه بیندازم می گذارم او بگذارد، سی دی رو می گذارم او در دی وی دی بگذارد... از طرفی هم شنیدم که تا دوسال و نیم بودن کودک هر چی می خواهد باید به او بدهیم واقعا نمی دانم باید چکار کنم که لوس نشود چون اصلا دوست نداریم بچه ی ما لوس بشود. گاهی وقت ها بی مورد یا اگر کاری که دوست ندارد را بکنیم ما را کتک میزند لطفا راهنماییم کنید که چه جاهایی باید در مقابل خواسته هاش مقاومت کنیم؟ و
از من فاصله بگیرید تا به خود نزدیک شوید!
را قادر می کند که بتوانیم از خود فاصله بگیریم. چرا یک طوطی یا گربه ربطی میان خود و زلزله کرمانشاه حس نمی کند؟ اجازه بدهید چند مثال را در این زمینه مرور کنیم تا بحث روشن تر شود. زلزله ای در استان کرمانشاه روی می دهد. فردای آن روز شما دارید به حساب بانکی هلال احمر یا یک نهاد دیگر مبلغی را واریز می کنید یا نه در حال تحویل دادن پتویی به چادر هلال احمر در میدان نزدیک خانه تان هستید که برای
ورود کودک جدید، تهدید فرزند اول؟
به او بدهید. در این صورت او آمادگی تغییر شرایط را پیدا خواهد کرد. به او جزییات مهم را بگویید: وقتی مامان و بابا به بیمارستان بروند، مادر بزرگ به پیش تو خواهد آمد. این اتفاق ممکن است در شب یا حتی در طول روز رخ دهد. ابتدا بابا پیش تو می آید، سپس من با نوزاد خواهیم آمد. بسیاری از خانواده ها دوست دارند فرزند نخست شان، مادر و نوزاد تازه وارد را در بیمارستان ملاقات کند و حتی با هم عکس های
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (476)
خواستگاری چایی میخورن،کلاً کاری ندارن چی شده فقط چایی میخورن! 5٫ رفتم یه جا خودمو بیمه کنم, طرف یه نگاه بهم کرد گفت چی رو میخوای دقیقا بیمه کنی که ارزشش رو داشته باشه؟ آخرش یه بیمه حوادث برای کفشم داد گفت برو که دست خالی نرفته باشی! + میدونی شونه ای بیست هزار تومن شدیم؟ – آره عشقم از امروز همه هزینه ها برای ما میشه! 6٫ بابام نذر کرده اگه جومونگ تو جنگ
مجموعه شعر عاشقانه طنز
بهترین اشعار طنز عاشقانه اول روضه می رسد از راه قد بلند است و پرده ها کوتاه آه از آنشب که چشم من افتاد پشت پرده به تکه ای از ماه بچه ی هیأتم من و حساس به دو چشم تو و به رنگ سیاه مویت از زیر روسری پیداست دخترِه ...، لا اله الا الله! به ولا الضالین دلم خوش بود با دو نخ موی تو شدم گمراه چشمهایم زبان نمی
تشویق کودک به صدقه دادن
کنار در خونه بود و داخلش پول می انداخت. همیشه با خودم فکر می کردم مامان چی می خواد بخره که انقدر توی صندوق پول می اندازه. تازه بابام هم وقتی صبح صبحانه شو می خورد و می خواست بره سر کار، قبل از رفتن یه پولی توی صندوق می انداخت. نمی فهمیدم بابا و مامان برای چی انقدر پول جمع می کنند. ما که خونه و ماشین داریم تازه منم برای خودم یه دوچرخه دارم. یه روز رفتم صندوق رو برداشتم و نگاش کردم. بعد
نصف روز دخترم و نصف روز پسر
زیادی نیست. برای آنها اما رسیدن به این خواسته، آنقدرها هم راحت نیست. آگاهی، آگاهی و بازهم آگاهی؛ این همان چیزی است که در مورد ترنسکشوال نداریم. مُد شده که همه برن ترنس بشن. ، نکنه تو هم ترنس شدی؟ ، ترنس بازی درنیار بابا! این شوخی ها گاهی آنقدر دهان به دهان می چرخد که در محافل علمی و فرهنگی هم رسوخ پیدا می کند. وای از وقتی که انسان ها دستمایه شوخی و خنده شوند. ترنس ها نه ادا درمی آورند و نه به
تاثیرات استرس بر جنین، راه های کنترل خشم
، و کم کم کلمات و عباراتی بیان می دارد. نیاز این دوره از لحاظ روانی، خودمختاری می باشد. همزمان با این دوره والدین از کودک انتظاراتی دارند، مانند: غذا خوردن با قاشق و چنگال، کمک کردن در جمع آوری اسباب بازی هایش، پوشیدن لباس و استفاده درست از سرویس بهداشتی. کودکان اظهارات خود را با گفتن نه! و خودم می توانم انجام دهم به پدر و مادر اعلام می کنند، آنها نیازمند آن هستند که خود بیاموزند و امتحان
قشر زحمتکش
خونه و ماشین درست حسابی، فقط به اسم این چند نفر تموم می شد. الان یه عالمه از این فلان فلان شده ها داریم. گفتم: خودش چی کاره ست؟ گفت: خودش بچه پولداره. گفتم: نه، منظورم اینه شغلش چیه؟ گفت: بابا جون، شغلش اینه که پسر فلانیه دیگه. آخه شغل از این باکلاس تر؟ دیگه زحمت از این بیشتر؟ تو خودت بابات اگه فلانی بود، وقتت رو برای کار کردن هدر می دادی؟ گفتم: والا من همین الانم که بابام اوس غلامه و فلانی نیست
قصه قدیمی کودکانه، زنان کوچک
خانوادة بد اخمی ندیده بودم. حقش بود مادر به جای بوسه از پشت پنجره برای ما بچه های ناسپاس مشت هایش را تکان می داد. مگ گفت: جو این قدر کلمات زشت به کار نبر! جو که آرزو داشت یک روز دست به کاری بزرگ بزند و کسی بشود گفت: تو چون نمی توانی دائم در ناز و نعمت باشی امروز بدعنق شده ای. حیوونکی! فقط صبر کن من پولدار بشوم آن وقت فقط در کالسکه می نشینی و بستنی می خوری و دمپایی های پاشنه بلند پایت می کنی و دسته
داستان کوتاه برای کودکان، مسواک یادت نره!
بود که ناگهان سینا آهی کشید و گفت: وای خدا! دوباره گشنم شد; دلم ضعف رفت! سیبوچه با تعجب گفت: تو که تازه کلوچه خوردی، یه کم صبر کن، مامانم میوه میارن. سینا در حالی که داخل کیفش را می گشت، گفت: من دلم شکلا ت می خواد. بیا، بگیر! تو هم بخور. بعد با دندون قرچ و قرچ آبنبات ها را جوید و خورد! سیبوچه با تعجب گفت: تو این همه آبنبات و شکلا ت می جوی، مسواک هم نمی زنی، دندونات خراب نمیشه؟ سینا گفت
رضایت مادر شرط دفاع از حرم
می خواهم اجازه بگیرم. گفتم حرفم همان است، وقتی 18 سالت تمام شد هر جا دوست داشتی برای دفاع از اهل بیت برو. گفت مامان یک حرف هایی دارم که امشب می خواهم بگویم، خوابت نمی آید؟ گفتم هر وقت با تو صحبت کنم، هیچ وقت خوابم نمی آید. گفت فقط به من بگو حضرت مهدی (عج) را چقدر دوست داری؟ گفتم خیلی. گفت مثلا خیلی. چقدر؟ گفتم اندازه نمی توانم تعیین کنم، من عاشق حضرت هستم. سه مرتبه گفت واقعا عاشق شان هستی؟ گفتم همه
قصه برای کودکان، آلیس در سرزمین عجایب
از کجا امده است و آلیس شروع کرد به توضیح دادن : همه چیز از ان جا شروع شد که من و گربه ام دینا روی شاخه ی درخت نشسته بودیم و ... ناگهان صدای جیغی بلند شد : وای گربه ؟! و بعد یک موش کوچولو از داخل فنجان چای بیرون پرید و دور میز شروع به دویدن کرد . مدهتر صدا زد : بگیریدش ! در همین موقع خرگوش سفید دوباره ظاهر شد و باز هم گفت : وقت نیست ! دیرم شده! و دوباره کمی دورتر ناپدید شد . آلیس فریاد زد صبر کن و
قصه قبل خواب، موش کوچولو و آینه
کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به سراغش بیاید و او را بخورد، اما بچه گربه آن قدر نگران و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته گل سرخ نمی دید. او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند.با صدای بلند می گفت: میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟ او آن قدر این جمله را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ بیرون برد. موش
داستان نوروز برای کودکان، کرمولک آماده می شود
هفت سین گفت و تمام کارهایی که در عید انجام می دادند، این که به خانه مادربزرگ و پدربزرگ کرمولکشان می روند و عیدی می گیرند و برای شیرینی این روز ها شیرینی می خورند. وقتی داستان مادر تمام شد، بهارک چرخید به سمت کرمولک و گفت: داداشی من یه فکری دارم، بیا باهم ننه سرما و عمو نوروز رو برای مامان بزرگ و بابا بزرگ درست کنیم تا وقتی بهمون عیدی دادن ما هم به اون ها هدیه بدیم و برای خونه خودمون هم
کودکان و داستان شب، بازی جدید عرفان
که فردا صبح با هم بروند توی پارک کوچک روبه روی خانه، برف بازی کنند. عرفان اولش خوشحال شد و فکر کرد که میتواند با برادرش و دوستان برادرش برف بازی کند. اما وقتی آرمان صبح لباسش را پوشید که برود بیرون، عرفان را با خودش نبرد. مثل همیشه گفت: تو کوچولویی و مزاحم بازی کردن من میشی. عرفان از همه بچه های همسایه کوچولو تر بود و آنها هیچ وقت او را بازی نمی دادند. کمی که گذشت عرفان از مامان خواست که لباس هایش
داستان برای کودکان، گلی و سارا
. آخه گلی خانوم باهام قهره. بعد، همه ماجرا را برای مامانش تعریف کرد. مامان سارا گفت: گلی خانوم راست میگه. تو دختر بدی بودی که نگذاشتی ملیکا با گلی خانوم بازی کنه. حالا برو جلوی گلی خانوم به ملیکا زنگ بزن، ازش معذرت خواهی کن و بهش قول بده آخر هفته که رفتیم خونه شون، گلی خانوم رو با خودت میبری تا ملیکا باهاش بازی کنه. سارا رفت توی اتاقش. به گلی خانوم گفت: بیا با هم زنگ بزنیم به ملیکا و ازش
قصه کوتاه کودکانه، یک کلاغ چهل کلاغ
هر روز مغازه را باز می کنم. مگر قرار بود توی خانه بمانم؟ زن گفت: آخر می گویند که گوشتان درد گرفته و چهل تا کلاغ از گوش های شما بیرون پریده. مرد خندید و گفت: خودم یک کلاغ از گوشم پردادم. اما یک کلاغ. چهل کلاغ شد و رفت توی گوش شما! از آن به بعد، هر وقت خبری با شاخ و برگ بسیار تعریف شود و بزرگ تر از آنچه که بوده نشان داده شود، می گویند: یک کلاغ چهل کلاغ شده است.