تک فاو و اسارت - هراز نیوز
سایر خبرها
شهیدی که مشهورترین شهادت را رقم زد +عکس
یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است. یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر، هر چند نیَم لایق بخشایش تو، بر حال من خسته دل ریش نگر حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر
بی مخی که تاریخ ساز شد/ شعبان بی مخ و لمپنیسم ایرانی + تصاویر
اند. فضا به قدری تیره و تار است که بیم وقوع اتفاقی ناگوار در هر لحظه احساس می شود. با این حال تهران آن شب آرام به نظر می آید زیرا شب پیش از آن، لوی هندرسون سفیر آمریکا که از خارج به تهران بازگشته بود به دیدار دکتر مصدق که در منزل بود شتافته بود و به او متذکر شده بود که تظاهر کنندگان اتباع آمریکا را آشکارا تهدید می کنند و اگر تظاهرات ضد شاه و ضد استعمار و سلطه ادامه یابد دولت آمریکا ایران را منطقه
گفتگو با بانوی خوزستانی ؛ قهرمان پاراگلایدر ایران
فاصله می گیرم از پرواز اما لحظه پرواز این ترس در وجودم نیست. نمی دانم این حس از بچگی در وجودم بوده یا جراتم زیاده است؟ از بچگی دنبال هیجان بودم. یادم می آید پدرم هیچ وقت نمی گذاشت رانندگی کنم و می گفت باید سنم به 18 سال برسد. روزی که قرار بود 18 ساله شوم تا صبح بیدار ماندم تا سنم بشود 18 سال و صبح برای ثبت نام گواهینامه اقدام کنم. از چه سالی وارد این رشته شدید؟ از شهریور سال
روایت اسف بار زندگی یک زن کارتن خواب
: شمشاد ها، نیمکت ها و درخت ها. همان اول وقتی که حرفمان می رسد به زمانی که با بدنش بدهی های شوهر را پرداخته، یک قطره اشک از چشم هایش پایین می غلتد. خونه کسی نمی رم. همین جا راحت باش می دم دیگه. همین طور که نشستم سیگاریمو بار می زنم. چون قدیمی ام، بچه ها هوامو دارند. ولی با این حال همیشه تنهام. باز تکرار می کند: همیشه تنهام. صورتش خیس می شود. دماغش را بالا می کشد. ریمل
گفتگوبا ایرانی آزادشده از زندان آمریکا
نامه ای را به من نشان دادند که از آمریکا ارسال شده و در آن از دولت فرانسه درخواست کرده بودند که این شخص با فلان مشخصات از فرودگاه مسکو به سمت فرودگاه پاریس در حال حرکت است. او را شناسایی و دستگیر کنید. آن جا من تازه متوجه شدم که چه اتفاقی رخ داده است. زمانی که نامه را خواندم گفتم من این شخص نیستم، شما اشتباه گرفته اید. چون داخل آن نوشته بود که فعالیت در خرید و فروش تأسیسات هسته ای و موشکی داشته است و
بازخوانی خیزش انقلابی روستائیان در سال 57
ارائه نموده و می گوید: یادت هست بهت گفتم جامعه پوست میندازه؟ حال دیگه دارند زیاد میشن. کجاست دکتر علی شریعتی روانش شاد وپاک ببیند هموطناشو ... ببیند که سکوت از بین رفته و شعار این نسل همان گفته ی خودش شده است: اگر می توانی بمیران و اگر نمی توانی بمیر. تظاهرات توأم با حمله به اماکن دولتی در تاریخ 11/1/37 پس از وقایع یزد، که در گزارش ساواک آمده، در سپیدان فارس به وقوع پیوست؛ در این حمله چهار
این زن ایرانی چگونه ثروتمند شد؟ +عکس
و مشخص کنیم، یعنی دقیق بنویسیم که چی می خواهیم برای چی می خواهیم، از خودمون و مهارت هامون استفاده کنیم و اون ها رو به کار ببریم تا به این موفقیت برسیم، چون قرار نیست ما هم دقیقاً مثل این خانم معدن بزنیم یا جایی استخدام بشیم، یا چین بریم ، فرد، شخص یک انسان به نوبه خودش یک انرژی هسته ای پس بدونید و ایمان داشته باشید که شما هم مهارت دارید و می تونید اونها رو به کار ببرید البته این
رمضانی که با سال های قبل متفاوت بود
برسیم. حدود طلوع سپید بود که به پشت هور عظیمی رسیدیم. از تانک پیاده شدیم و در منطقه پیش رفتیم. وقت نماز صبح شد. نمازی که در تک تک آیه های آن جمال خدا متجلی بود. با همان خاک مقدس تیمم کردیم و با همان شور و عشقی که به طرف دشمن می دویدیم، نماز خواندیم. نماز از این زیباتر نمی شد، چون با دشمن تن به تن بودیم و بعضی از بچه ها در حال نماز هدف تیر قرار گرفتند و شهید شدند. زمان طلوع آفتاب در 5
پای لنگ مهندسی رزمی در عملیات رمضان
رضا حبیب اللهی، مسئول واحد مهندسی قرارگاه عملیاتی فتح به تیپ ما مأمور کرده. در پایان جلسه به تدبیر حاج همّت قرار شد برویم و این بنه صحرایی را برای استقرار ستاد تیپ 27 به فاصله 5 کیلومتری ایستگاه حسینیه در سمت راست حاشیه جاده آسفالت اهواز - خرمشهر احداث کنیم. همان روز بنده و سیف الله منتظری و برادر خاکسار رفتیم و ماشین الات را از واحد مهندسی قرارگاه عملیاتی فتح تحویل گرفتیم و سریع خودمان
خاطرات خواندنی یک آزاده جانباز از دوران اسارت
معاون دسته، شهید خالقی گفتم: اینها عراقی نیستند که زیرپیراهنی تنشان است. گفت: نمی دانم. گفتم: بزنیم شان یا نه؟ گفت: نه ول شان کن! برمی گردیم همه شان را اسیر می کنیم. در پیشروی به جاده رسیدیم که پیک گروهان، پیش معاون گروهان آمد و گفت فرمانده مظفری شهید شده است. معاون هم تأکید کرد به بچه ها چیزی نگویید تا روحیه شان خراب نشود و خودم مسئولیت را به عهده می گیرم. من کاملاً نزدیک بودم و می شنیدم.
مصدق پوپولیست بود؟
سنجیدش و حکم داد. خیلی از تاریخ خوانان خیال می کنند پا به این پیچ در پیچ راز و گمشدگی گذاشته اند و همین خیلی از آن ها، در این جاده به گمشدگی رسیده اند و خیلی ها داستان های خودشان را ساختند که اصلاً فقط مال خودشان است. آقای کیمیایی روی میز کار شما عکس بزرگی از دکتر مصدق قرار دارد، بار ها درباره او حرف زده اید و حالا در این گفت وگو ایده های دکتر غنی نژاد درباره دهه 20 و ملی شدن صنعت نفت محل
حکایت تلخ اردوی جهادی در روستای شیرین آباد +تصاویر
مخاطره های زیادی همراه است. آنقدر از مشکلات ریز و درشت می گفتند که اشک در چشمانم حلقه زد در این فکر بودم بعد از این گزارش، سراغ کدام مسئول بروم و کدام مشکل را در اولویت قرار بدهم، خانم های روستا از وضعیت دیش های ماهوراه ای که دیگر در همه روستا به چشم می خورد گله مند بودند دانشجویان جهادی می گفتند در این مدت زمان استقرار چند بار همایش برگزار کردند و در میان استقبال انبوه مردم از مضرات
روایتی از نخستین زن اسیر ایرانی
داده بود از بغلم افتاد. با دیدن این صحنه مرا محاصره کرده و اسلحه هایشان را به سمت من نشانه گرفتند و گفتند: این ها حرس خمینی (پاسدار خمینی) هستند. مرا از سمتی که نشسته بودم، روی زمین خاکی حاشیه جاده پرت کردند و حبیب را نیز از همان سمتی که نشسته بود، بیرون کشیدند و روی آسفالت جاده پرت کردند. ما را چند متر به عقب کشیدند. به گونه ای که روبه روی هم قرار گرفتیم. بعد از این که ما را از ماشین
راه مقابله با سختی های زندگی: "زیاد سخت نگیر!"
نیز قرار داشت که روی آن شعری زیبا نوشته شده بود ، شعری که بدنیست من و شما هم یک بار این شعر را با هم بخوانیم و در معنای آن چند لحظه ای دقیق شویم: عاقل به کنار جوی پی پل می گشت دیوانه پابرهنه از رود گذشت و حتما می دانید که رود از جوی بسیار بزرگ تر است! منبع: احمد حلت - مجله موفقیت
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
کشد؛ اولین مسیر پیش رو بصرا است، سمت چپ ما مدینه و در سمت راست مکه ای قرار دارد که بخش مهمی از لوکیشن فیلم را در بر می گیرد و جایی است که خودروی بی رمق مان به سمتش تمایل می یابد . با گذر از مراحل عبور نگهبانی به لوکیشن عظیمی می رسیم که هر گوشه اش، هنرپردازی خلاقانه ای منعکس است . پنجره هایی متفاوت، نخل هایی مقاوم و خانه های کاهگلی تو را به فضایی متفاوت از همیشه می برد و وقتی به اوج تماشا
فکر همه جایش را کرده بودم جز اسارت
تلویزیونی در روستا نبود و همه اخبار را از رادیو پیگیر بودیم با اینکه سن کمی داشتم اما قرار برای ماندم نمانده بود. ترسی نداشتم مادرم قبل از رفتن گفت می دانی جبهه رفتن مجروحیت دارد، شهادت دارد، سختی دارد حرف نیست، اینها را می دانی؟ گفتم بله می دانم. راستش را بخواهید فکر همه جایش را کرده بودم جز اسارت. برادرم زن و بچه داشت پس من هم که از برادر بعدی خود بزرگتر بودم راهی جبهه شدم. مدتی در تهران
پراکنده نگاری هایی از تأملها، درنگها و دریافتها... از سفرحجت الاسلام والمسلمین شهرستانی به افغانستان
ظهر روز قبل به تهران رفتم کتابهایی را که می خواستم در سفر بخوانم جا گذاشته بودم و نیز عبایم را دوست عزیز و فرزانه و همراه و همدلم حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای معراجی برایم عبایی آورد امّا اندکی کوتاه. لحظه های پرواز نزدیک شد. عالمان و بزرگوارانی به جمع در پیوستند، هواپیما پرواز کرد و به آهنگ کابل سینه آسمان را شکافت. هواپیما در فرودگاه کابل به زمین نشست. هیئت ما به یمن وجود حضرت
از دست بردن در شناسنامه تا نبرد در ارتفاعات جاسوسان/ آخرین بوسه بر گلوی عباس
عباس بود. چهارباغی در پاسخ به این سوال که خبر شهادت عباس را چگونه شنیدید، اذعان کرد: در منطقه بودم. یکی از همکاران تماس گرفت و گفت محمود کجایی؟ گفتم، دارم می آیم پیش شما. گفت زود بیا که عباس الان تیر خورد و افتاد. سریع او را با هلی کوپتر به ارومیه منتقل کردیم. پس از چند روز سعی و تلاش پزشکان، ساعت 10:10 دقیقه روز چهارشنبه، بچه ها از بیمارستان زنگ زدند و گفتند عباس به شهادت رسید.
جیکاک؛ مُنجیِ ناکجا آباد
خانه شان و دیگر هیچ عذاب و دردی نیست. گفتم: خوشا به حال شما مردان و زنان. خوشا به حال بچه ها و نوه ها و نبیره های شما. صاحب وجود، روی پیشانیِ یکایک شما عاقبت خوشی نوشت. خوشا به سعادت مردمان خوش عاقبت که هرچه می کارند صد برابر بهره می برند و بسته می شوند در برابر آزار اجنه و پریان و چشمِ بد. من خوابِ شما را دیدم. خوابِ همین جایی که من و شما ایستاده ایم. در خواب شنیدم اولین آبادیِ مقصد که با آن
پاسخ سخنگوی دولت به درخواست مناظره احمدی نژاد/ بیانیه اینستاگرامی لاریجانی علیه خودروسازان/ روایت ترکان ...
مطهری گفت: چند بار گفتم که دولت و شخص رئیس جمهوری کم تحمل است و ضرورت ندارد که خود رئیس جمهوری به هر مسئله ای پاسخ بدهد. حتی یکی از نمایندگان می گفت چون ما می دانیم که روحانی کم تحمل است، یک چیزی می گوییم که او عصبانی شود. من به آقای رئیس جمهوری پیغام دادم که هر کسی چیزی گفت یا تمسخر کرد شما لازم نیست جواب بدهید. نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی در شانزدهمین همایش سالیانه اتحادیه انجمن های
موضوع رحمانی و رفتار.../ چند روایت دلخراش، از برخورد با نمایندگان رسانه های خبری، در نشست خبری فیلم ...
محیا رضایی: آنچه روز دوشنبه 26 مردادماه و در حاشیه نشست خبری فیلم محمد رسول الله (ص) بر خبرنگاران، عکاسان و نمایندگان رسانه ها گذشت، قابل توصیف نیست. این را نمی توان ادعا و اغراق دانست. باید تجربه اش کرد و دید که چگونه برگزار کنندگان یک آیین خبری، با بی نظمی و بی توجهی حقوق انسانی همنوعان و همکاران خود را نادیده می گیرند. این در حالی است که با یک برنامه ریزی ساده، بدون هزینه کردن مبالغ گزاف می شد این نشست را به خاطره ای
داستان اسارت تعداد زیادی از رزمندگان شهرضایی در عملیات والفجر مقدماتی
در عملیات محرم بعد از شهادت مهدی سامع تقریبا تجربه آن را داشتم. رزمنده دفاع مقدس گفت: بیشتر وقت من در منطقه عملیاتی و رفتن به جلسات و شب ها هم کنار بچه های گردان اکبر مطهر بودم فرمانده تیپ ما هم شهید محمد سنایی شد. وی بیان کرد: تیپ ما، لشگر امام حسین ( ع) و لشگر ولی عصر در یک سپاه و با فرماندهی شهید خرازی قرار گرفتیم در گردان اکبر مطهر 2 معاون گردان به نام های مهدی جاوری و
صالح علا: ایران می مانم، به جان مادرم!
به آنجا پناه آر ؛ به نظر شما کسی که با شناخت از خاصیت این خاک و به دور از تجویز داروهای خارجی برای کسی که در تنگنا قرار داشته، ایرانگردی را پیشنهاد می کند چرا خودش هیچ گاه به کشورش رجعت نمی کند؟ - اول اینکه من جمالزاده نیستم، من فقط دوستدار جمالزاده ام. بعد اینکه این نویسنده ایرانی تا آخرین نفس با تمام خصلت های اصیلی ایرانی، یک بچه روحانی زاده می ماند. اگر هم که یه وقت ها نق می زند
شاعری که به خاطر یک بیت شهیدش کردند ...
به زبان عربی فریاد زد و گفت: علی مادر اسلام بود پس از خلافتش گذشت که بچه اش دو نیمه نشود. *شما در کسوت استادی مداحی قرار دارید و سال ها است که جلساتی را در این خصوص اداره می کنید. به نظر شما این روش های سنتی که ما برای آموزش مداحی داریم و با آن مواجه هستیم، جواب گوی نیازهای جدید کشور در حوزه مداحی است؟ آیا نیاز نیست که ما تحولی در حوزه آموزش مداحی داشته باشیم؟ اخیرا موضوعی با عنوان بحث
از آرزو برای موهای بچه های سرطانی تا رویای دخترکی برای ریاست جمهوری
کنم هیچ بچه ای مثل من نباشد. * خداجون، آرزو دارم تا که ابرو باشم و روی چشمان زیبای یک دخترسرطانی بنشینم تا خجالت نکشد ای خدای بخشنده آرزوی مرا برآورده می کنی؟ * خدایا همه جا علف زیادی برویان تا ببعی ها گرسنه نمانند. * من یک همکلاسی دارم که مو ندارد یک روز به او گفتم تو چرا مو نداری؟ گفت: من سرطان دارم و شیمی درمانی می شوم، برای همین نباید مو داشته باشم. بعد گفت هر
ده فرمانده در قلب دشمن
کیلومتر پیشروی کرده و خودشان را به نهر کتیبان در شمال کانال پرورش ماهی رسانده اند. مسیر ما به طرف شمال کانال و تلمبه خانه ای بود که آب کتیبان را به داخل کانال مزبور پمپاژ می کرد. کمی که پیش رفتیم، دیدم که لوله توپ ها و تفنگ های 106 رو به سمت جاده آرایش گرفته و دارند به سمت نیروهای خودی شلیک می کنند. تعجب کردم. از حاج همت پرسیدم: اینها که هستند؟ حاجی گفت: باید بچه های زرهی تیپ امام حسین (ع
تلخ و شیرین اسارت از زبان آزاده اردبیلی
چشم کار می کرد پیکر شهدا بود و نخلستان های سوخته در میان آتش و دود، تازه متوجه شدم به غیر از من و "غلامعلی" که مردی 54 ساله بود، کسی اطرافم نیست، به او "غلام عمی" می گفتم پیرمردی بسیجی از بچه های شبستر بود با اراده قوی که داشت مرا با خودش جلو می کشاند، مرتب می گفت: " ما پیروز هستیم، دشمن ناتوان شده، آفرین به همه رزمندگان خوب از پس عراقیا براومدن". شنیدن حرف های او به قدرتم می افزود، تیرم را
خاطرات زندگی آزاده قاسم سیفی نژاد در روزهای اسارت
سزای آنها مرگ است . عراقی ها گاهی بچه ها را تا دم اتوبوس ها می برند و بعد از طریق بلندگو اعلام می کنند: کسی حق برگشت ندارد رژیم ایران از بازگرداندن شما منصرف شد . این گونه بازی ها برای قاسم و دوستانش رفته رفته عادی می شود و می دانند که دشمن به دلیل اینکه در مقابل تحمل و ایستادگی اسرا کم می آورد خودشان را گول می زنند و ته دل شان به کارهای ابلهانه آنها می خندند. چند ماه که از اسارت شان می
مانور فرهنگی بچه حزب اللهی ها در بالاشهر
... . در این گیر و دار دنیا که حواسمون زیادی از خدامون به خودمون پرت شده فقط باید نسیم خنکی بیاد، که این فضای غبارآلود رو پاک کنه تا خدا رو بهتر ببینیم. فقط کافیه خودمون رو در معرض این نسیم ها قرار بدیم... . چند نفری هستیم که دور هم جمع شدیم تا با تلنگری کوچک این مناسبت ها رو به یاد مردم شهرمون بیاریم. شاید با یه شاخه گل، یا یه شیرینی یا یه حدیث شیرین. باشد که برای همیشه سختی از ما دور شه. بیشتر اون
آزادگان؛ پرستوهایی که عقاب وار بازگشتند
نداری و در عین حال کارخانه شکر را هم منفجر می کنی؟! پادگانی که جواد پویانفر را در آن محبوس کردند، شباهت زیادی به هتل داشت. البته فقط از بیرون. درون زندان متشکل از چند طبقه بود. شکنجه گاه، دفتر ستاد، سلول انفرادی و زندان های دسته جمعی هر کدام در یکی از طبقات قرار داشتند. پویانفر در این باره می گوید: بالغرفه نامی بود که بر این زندان گذاشته بودیم. مرا بردند به یکی از طبقات. پس از مدت ها