12 سال با نوروزی بودم/ برانکو اجازه بدهد فردا پیش هادی برمی گردم - هنگام نیوز
سایر منابع:
سایر خبرها
خرازی: ایت الله بهشتی و امام موسی صدر با خانم ها دست می دادند/ من هم با خانم ها قبلاً دست می دادم/ ...
معاون پشتیبانی سیاسی بودم و مسئولیت اموزش کادر وزارت امورخارجه با من بودم. محال بود کسی را بفرستم خارج از کشور که زبان نداند. رطب خورده کی منع رطب کند؟ خب تجربه خودم را دیده بودم. البته من وقتی رفتم زبان را تا حدودی می دانستم. یک سال بود زبان می خواندم. ان زمان کسی که حرفه ای زبان صحبت کند نبود. الان چطور؟ الان در حد خودم می توانم صحبت کنم. یکی
عیب هایم را هم بگویید!
بیش از همه نگران بودم که علی نصیریان به عنوان یک بازیگر حرفه ای با دیدن این وضع قهر کند و برود. وی ادامه داد: با وجود این، یک روز که من نگران و مضطرب نشسته بودم، علی نصیریان آمد و کنارم نشست و بعد از احوال پرسی مختصری گفت: مسعود؛ من از دار دنیا یک خانه دارم؛ اگر مشکل مالی است من حاضرم خانه ام را بفروشم که فیلم را کامل کنی؛ حیف است و چشمانش می گفت که از آن تعارف های ایرانی نمی کند!
مراسم بزرگداشت علی نصیریان برگزار شد
بود که گاهی حتی پول خرید غذا هم نداشتیم. او ادامه داد: آن زمان امکانات گریم هم در حد کافی وجود نداشت و یادم هست که نصریان برای این که به چهره نقشش نزدیک شود ساعت ها زیر افتاب سوزان راه می رفتم و دستانش را در خاک فرو می برد. جوزانی از ترس هایش هنگام ساختن این فیلم هم گفت. این که مبادا یک روز بازیگران به خاطر مشکلات مالی گروه را ترک کنند و فیلم ناتمام بمانند اما یک روز: یک روز
ربیعی:یارانه 4میلیون نفر دیگر قطع می شود
جونتون اینم روش وزیر کار و رفاه اجتماعی........ خندم گرفت.یکی نیست بگه این مبلغ ناچیز چیه که دیگه مثل گداها از مردم گدایی میکنید.برید خجالت بکشید اون دنیا باید همتون حساب پس بدید. دوستان عزیز من یک جوان بیکار هستم که مدت دو سال در جایی مششغول کار بودم و الان بیکار شدم و دارم بیمه بیکاری میگیرم به مدت 6 ماه الان برای اداره تامین اجتماعی دستور امده که تعدادی از کسانی که بیمه
میناوند: خدا را شکر بلایی سرم نیامد و زنده هستم
: مردم آن حوالی به کمکم شتافتند و نیروی انتظامی هم بعد از 40 دقیقه به آنجا آمد خدا را شکر می کنم که الان زنده هستم. ** گفتنی است؛ باشگاه پرطرفدار پرسپولیس این روزها در مسیر تندباد حادثه قرار گرفته و هر روز خبرها و سانحه جدیدی از قرمز پوشان به گوش می رسد که تا حدود زیادی هواداران را نگران کرده است. پس از درگذشت کاپیتان نوروزی، اصغر نیک سیرت، مترجم برانکو که قصد داشت با موتور خود را
بازیگر مشهور و رفاقت با فروغ و سهراب!
...> یعنی شما باعث شدید تا تئاتر شهر تاسیس شود؟ - البته در ابتدا قرار نبود این سالن فقط برای تئاتر ساخته شود اما این اتفاق افتاد. به خاطر همین اتفاقات بود که هیچ وقت از رد کردن بسیاری از پیشنهادها پشیمان نشدم. سال 47 تا 50 با بچه های کارگاه نمایش بودم و سپس به اصفهان رفتم و در آنجا به تنهایی مرکز فرهنگی درست کردم. آنقدر در اصفهان از لحاظ بودجه مشکل داشتیم که لوازم خانه ام را از تهران به آنجا آوردم تا کارگاه مان را تجهیز کنیم. از آن زمان تا همین امروز تئاتر مظلوم بود و از لحاظ مالی بچه ها مشکل داشتند. ...
بیش از 70 درصد ادبیات نوجوان وارداتی است/ آثار ترجمه علاوه بر آسیب های روانی، عمق تمدنی کشور را هدف گرفته
.... فردا: چرا درباره مسائل جنسی در حوزه ادبیات کودک اثری نوشته نمی شود؟ سپیده خلیلی: اولین اقدامم بعد از ماه مبارک رمضان این است که کتابی را درباره این موضوع بنویسم و بعد منتظر می مانم که آیا وزارت ارشاد آن را رد می کند یا خیر. الان نیز کتاب کاربردی ای درباره ترس نوشته ام که اگر کودکان می ترسند با ترس هایشان آشنا شوند و بدانند که کدام ترس مناسب گروه سنی و کدام یک نیست.کتابم بعدی ای قطعا درباره آموزش جنسی است تا کودکان بدانند چگونه از خود مواظبت کنند. فردا: متشکرم که وقت خودتان را در اختیار ما قرار دادید. ...
بختیاری زاده: تیم ملی دیروز خیلی بی نظم بود
روز قبل از شروع لیگ استقلال اهواز را بستم و حالا که چند هفته از لیگ گذشته از نزدیکان باشگاه و خود مسئولان تیم به من انتقاد می کنند. مربی ایرانی مظلوم است و حامی زیادی ندارد. من هم این مسئله را قبول دارم. اگر این نتایج را یک مربی ایرانی می گرفت انتقادات بسیار شدیدی علیه او می شد اما با این وجود خودم حامی کی روش هستم.
روایت زنانه رانندگی در تهران
لباس شویی بنشین" که این به نظرم آزاردهنده است. البته به نظر می آید سال های اخیر این متلک گویی کمتر شده است. سارا درباره تجربه ای که از سال ها رانندگی نصیبش شده، تعریف می کند: کم سن و سال تر که بودم، ماشینی داشتم که برایم مهم نبود جایی بخورد، برای همین نمی گذاشتم کسی حقم را بگیرد و هرکس می خواست مزاحمم بشود، بی کله می رفتم جلوی ماشینش و نمی گذاشتم حقم را بگیرد، اما تجربه های بدی که داشتم
تماشاخانه سنگلج را یاد کنید/ دل سپرده تئاتر ایرانی هستم
بازیگری کسب می کنم، صرف گذران زندگی ام می شود. زمانی که شروع به کار کردم گمان نمی کردم روزی مدالی به من داده شود و چه در گذشته و چه الان برای ارضای درونی و علاقه شخصی به این فعالیت ها پرداخته ام. از کودکی عاشق تعزیه بودم و جذابیت نمایش آن تا حدی بود که مرا افسون و جادو می کرد. وی سپس به وضعیت تماشاخانه سنگلج اشاره کرد و گفت: تماشاخانه سنگلج دقیقا 50 سال پیش یعنی در مهر سال 1344 آغاز به
نصیریان: هیچ گاه برای تشویق کار نکرده ام
چرا که از نمایش های تعزیه ای حیرت زده می شدم و این بود که ما را جذب خود کرد. وی ادامه داد: بعد از دیدن تعزیه ها و نمایش های مختلف به دنبال تکمیل ایده های خود رفتم و بازیگری را آغاز کردم و هیچ وقت به فکر این نبودم که یک روز وزیر،شهردار و ... از من استقبال و تقدیر کند چرا که اولین و آخرین عشق من ورود به عرصه بازیگری است. نصیریان در خصوص درگذشت هما روستا گفت: از دست دادن هما
دوستانم مرا مهرداد کثیف کردند
دوستانم به سمت مواد رفتم. از خانواده ات خبر داری؟ نه. آنها من را طرد کرده اند و یک سالی است به خانه نرفته ام. چه شد به سمت سرقت آمدی؟ کسی مجانی مواد نمی دهد تا مصرف کنی. یک معتاد نمی تواند سالم کار کند و باید خلاف کنی و با پول آن مواد دود کنی. من ابتدا به کار فروشندگی مواد رو آوردم، اما هر بار بعد از چند روز کاسبی شناسایی و دستگیر می شدم و جایم در زندان
سختگیری های آقای کارگردان به پسر بازیگرش!!
سختی و این کار را دوست دارم. وقتی به کاری علاقه داری، با اشتیاق آن را انجام می دهی. سر مختار هم همینطور بود. پنج سال کار کردیم. من آمدم که دستیاری کنم. دستیار سه شدم. آقای کریمی بود و اصغری و من. من تا به حال دستیاری نکرده بودم. نمی دانستم قضیه چیست. آنها بیشتر درگیر کار خودشان بودند و من بیشتر از طرفی به طرف دیگر می دویدم. تلاش کردم خودم یاد بگیرم. بعدها که شدم دستیار دو، وظایفم سنگین تر شد
علیرضا حیدری: بلد نیستم به خاطر شغلم ریش بگذارم
، می خوانم، کتاب به دنبال من نمی آید. محمد بنا مگر خانه اش نبوده؟ من اگر بودم این کار را می کردم و می رفتم اشکالاتم را از او می پرسیدم. فکر می کردند جواب نمی داد؟ من اردو بودم اعتقادی به منصور برزگر داشتم، در اردو تمرین می کردم، هفته ای یکی دو روز هم فرار می کردم می رفتم با منصور برزگر تمرین می کردم. اینها دلیل تراشی است. اگر محمد بنا خوب است، خودشان زنگ بزنند با هم صحبت کنند. او هم کسی نیست که
بی بی حاضر برای بچه ها عروسک می سازد
شود. اما 20 سالی است که در شیراز زندگی می کند. نمایشگاه عروسک هایش هم درست در تولد 89 سالگی اش برگزار شده و بی بی در روز افتتاحیه شمع های تولدش را فوت کرده است. روزی که روز سالمندان هم بود و بی بی هم در سالمندی توانسته به این شهرت و محبوبیت برسد. داستان عروسک های بی بی هم به سال ها پیش بر می گردد که او برایمان این طور تعریف می کند: بیست سالی می شود که این عروسک ها را درست می کنم. اما از بچگی از
جانبازی که در خیابان کفاشی می کند
دهلران، 15 ماه در خط دشت آزادگان خدمت می کند. شاید بدترین اتفاق زندگی اش باشد. چون روز، ماه و سال آن را هم دقیق در خاطر دارد. اما موقع گفتن آن موضوع سرش را بالا می گیرد و می گوید: 66/2/2 در دشت آزادگان شیمیایی شدم. وقتی به شهرم برگشتم به خاطر مریضی ام زندگی ام چندین بار به صفر رسید، زیر قرض رفتم. اما دوستان و اقوام دستم را گرفتند. الان هم هیچ چیزی ندارم. نه خانه ای، نه ماشینی. صفرِ صفر
زندگی مشترک یا میدان جنگ؟
جلب کرده است، اما حالا دست همسرم برایم رو شده بود. به او زنگ زدم و گفتم چرا دروغ گفتی؟ چرا با احساساتم بازی کردی؟ اولش انکار کرد، اما وقتی اسم کسی که خبر را به من داده بود آوردم، دیگر جوابی نداشت. از همان روز لج و لجبازی هایمان شروع شد و هر طور که می توانستیم همدیگر را آزار می دادیم. اوضاع طوری شده بود که هیچ کدام در مقابل خواسته هایمان کوتاه نمی آمدیم. شاید الان فکر کنید ما از هم متنفریم، امااین
تا فیلم تمام شود کتاب را خواندم/ خانواده ام آرزو داشتند دکتر شوم
شیفته آراء امام(ره) بودیم. آقای موسوی تهرانی در کفایه مهارت داشتند، به همین دلیل بسیار با ایشان بحث علمی می کردیم. پس از این دوران وارد درس خارج شده و خدمت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی بودم. به نظرم حدود 5 تا 6 سال طول کشید تا سطح را تمام کنم. رسا نظر خانواده تان درباره طلبه شدن شما چه بود؟ پدر و مادرم بسیار دوست داشتند، پزشک شوم. بنده نیز وقتی به قم آمدم برادرانم را به این
آزادی 4 پاسدار پس از 10 روز اسارت
/> بار دیگر مرا برای بازجویی بردند. آمدند و آمپول مخصوصی به گردنم زدند. سرم شروع کرد به گیج رفتن. در این حال، همان سوالات روز قبل را پرسیدند. مرتب می پرسیدند: نادر کیست؟ من چنان به خود تلقین کرده بودم که نادر را نمی شناسم که اگر بیهوش هم می شدم، در بیهوشی هم همین جواب را می دادم. با اطمینان می توانم ادعا کنم که از من نتوانستند در بیاورند که نادر کیست. دو یا سه روز نزد بچه ها بودم.
منصوریان: پدرم گفت حق نداری مقابل استقلال از نیمکت تکان بخوری
؟ دیدید گفتم برای شما هم سوءتفاهم شده... برگشتن من به استقلال دست خودم نبود که بروم یا نروم. اتفاقاً نکته ای هم که باعث ناراحتی ام شده، همین است. الان بعضی ها طوری وانمود می کنند که انگار من نخواستم به استقلال بروم. وقتی افشارزاده به من زنگ زد، یک ساعت بعد دفترش بودم. باور کنید هر تیمی غیر از استقلال بود امکان نداشت چنین کاری کنم. هر تیم دیگری بود، می گفتم ببخشید من با نفت قرارداد دارم و نمی
بازجویم بدون مقدمه پرسید نادر کیست؟
/> چاره ای جز اطاعت نبود. رویم را از باقری برگرداندند. بازجویی رسمی از آن 3 نفر شروع شد. اول باقری و سپس رسولی و بعد کریمی را بردند و مفصل بازجویی کردند؛ اما کاری به من نداشتند. یک روز نزد دوستانم بودم. روز دوم مرا از آنان جدا کردند و چون میزان سوختگی ام را 85 درصد اعلام کرده بودند، مرا به جای دیگری بردند؛ اتاق سوانح سوختگی. در آن اتاق، تمام امکانات معالجه سوختگی
امیر جعفری در بازیگر ماندنم خیلی موثر بود/سینمای کنونی را بازیگران کمدی تسخیر کرده اند
برای گفتگوست . فکر می کنم چند دلیل وجود داشت که کار من ادامه پیدا کرد. من همه جا گفته ام که از کودکی عاشق سینما و تلویزیون نبوده ام. الان هم مطلقا عاشق بازیگری نیستم یعنی سینماو هنر را عرصه ای می دانم که می توانم خودم را در آن غرق کنم ولی اینکه عاشق سینما باشم یا عاشق بازیگری باشم، نه، بازیگری خیلی مهم نیست. فکر می کنم یکی از دلایلش همین بود که من خیلی عاشق سینما نیستم. البته خیلی
برادری که جا ماند
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی قم فردا ،خاطرات تلخ و شیرین رزمندگان دفاع مقدس همواره بخشی از جذاب ترین چهره آن سال ها را برای مخاطبان به تصویر می کشد، خاطرات و روایاتی که هر کلمه به کلمه آن می تواند تورقی از تاریخ را از آن خود کند. در ادامه خاطراتی از چند رزمنده مازندرانی از نظرتان می گذرد. برادری که جا ماند مختار زاهری می گوید: شهید رحمت فتحی یکی از دوستان صمیمی من بود، جدا از
حسین تاجمیر ریاحی چگونه محاکمه شد؟
دانستیم ، تا این که رفتم خارج . من سال 47 آزاد و به جنوب تبعید شدم . بعد از مدتی رفتم عراق و فلسطین . آنجاها یک مقدار آشنایی بیشتری با مارکسیسم پیدا کردم ، یعنی با جریانات مارکسیستی آشنا شدم و می توانم بگویم از این به بعد دیگر تقریباً با همان چیزهای اولیه ای که گرفته بودم ، این مکتب را انتخاب کردم . تا این زمان گرایش من تقریباً بیشتر عاطفی بود ... الآن هم حدود نزدیک به 6 ماه است که
حقیقی: متوجه بزرگی کی روش نیستیم/ عرق و تعصب او به ایران مثال زدنی است
بتوانم بهترین عملکردم را ارائه کنم. شرایط متفاوت آب وهوایی روسیه با دوبی و مسقط کار را برای شما سخت نمی کند؟ درست است که روسیه سرد است و اینجا گرم اما به لحاظ آب و هوایی خدا را شکر مشکلی ندارم. دوشنبه که تازه از سفر آمده بودم و خستگی سفر را به همراه داشتم به نظرم خیلی سر حال بودم و هیچ مشکلی نداشتم و آماده ام که با تمرین های این یکی، دو روز به بهترین شرایط برسم.
فاجعه منا پیش زمینه ظهور بود که نیاز به قربانی داشت/ تشکر عابدزاده از رهبر انقلاب/ درخواست عسگر اولادی ...
قصد داشتند به مردم اطلاعات را بدهند و به دلواپسان و مشکل آفرینانی که ابزارهای قانونی را در دست دارند نیز هشدار بدهند که اگر این روند را ادامه دهید به کشور صدمه می زنید. به هر حال معتقدم برخی اگر دنبال منافع ملی بودند تا این حد تنش ایجاد نمی کردند. من خطاب نامه را به کسانی می دانم که دارای قدرت هستند اما به نفع منافع عمومی از آن استفاده نمی کنند. جریمه 900میلیونی شرکت آبلیموی معروف
موسیقی کلاسیک ایرانی بر پایه تک نوازی
مقداری اعتمادبه نفسم را از دست دهم چون کلاس و معلمی ندیده و بیشتر به صورت تجربی کار کرده بودم و احساس می کردم ضعیف تر از کسانی هستم که مثلا 10، 12 سال به کلاس رفته بودند. اما به این نیت نزدشان رفتم اگر به کلاس هایشان راه پیدا نکردم، حداقل بتوانم ایشان را ببینم. آن موقع مربی ژیمناستیک بودم و طبعا مقداری دست هایم نسبت به الان پینه بسته بود چون با بارفیکس و پارالل و... کار می کردم. ایشان وقتی دست
سرقت از اتومبیل هافبک پرسپولیس
مهرداد کفشگری بازیکن پرسپولیس که 12 سال دوست صمیمی هادی نوروزی بوده است، بعد از درگذشت کاپیتان پرسپولیس حال و روز خوبی ندارد و به گفته خودش حواسش سر جایش نیست تا جایی که با بی دقتی، راه را برای سرقت از اتومبیلش برای دزدها باز گذاشته است. کفشگری در اینباره می گوید: دیشب (سه شنبه شب) به قدری حواسم پرت بود که یادم رفت ماشین را به پارکینگ ببرم. حتی شیشه ماشین را هم بالا نداده بودم. توی حال
دو جانباز، دو ماجرا از چادرنشینی تا کفاشی!
خدمت می کند. شاید بدترین اتفاق زندگی اش باشد. چون روز، ماه و سال آن را هم دقیق در خاطر دارد. اما موقع گفتن آن موضوع سرش را بالا می گیرد و می گوید: 2/2/66 در دشت آزادگان شیمیایی شدم. وقتی به شهرم برگشتم به خاطر مریضی ام، زندگی ام چندین بار به صفر رسید، زیر قرض رفتم. اما دوستان و اقوام دستم را گرفتند. الان هم هیچ چیزی ندارم. نه خانه ای، نه ماشینی. صفرِ صفر. خانمی می آید کفش هایش را برای
بازی های استقلال را به خاطر میثم مجیدی تماشا می کنم | به داور گفتم سن مارکار بالاست، گل من را ندیده! | ...
تغذیه، استراحت و تمرین خوب است وگرنه نمی آیم با آبروی خودم بازی کنم و اگر یک روز به عنوان بازیکن سپاهان و استقلال روی بورس بودم را یک دفعه به خاطره ای تلخ تبدیل کنم. بازی های استقلال را تماشا می کنی؟ سعی کرده ام اکثر بازی های استقلال را ببینم ولی این فصل به خاطر میثم مجیدی همه بازی ها را با دقت نگاه کرده ام. چطور؟ در آلومینیوم همبازی من بود و به خاطر اخلاقش خیلی دوستش