کنیم. سر میز نشستم. کمی غذا کشیدم و شروع کردم به خوردن.با خوردن من، زیبا و خاله هم شروع کردند. برای دل خوشی خاله، چند قاشق خوردم و دوباره برگشتم به اتاق تنهایی ام. دلم خیلی گرفته بود. حس عجیبی داشتم. دلم برای مادرم تنگ شده بود، من هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که بتوانم درد هایم را در خود بریزم. فقط چهارده سالم بود. دوری از مادر برای پسر چهارده ساله خیلی زجرآور بود؛ مخصوصا وقتی که از زور دل تنگی
ملحق شدن به مردم توی تلویزیون را از پدر بگیرد.کمی جا به جا شد و صدایش را صاف کرد که چیزی بگوید. ناگهان بی بی که جوری نشسته بود از بخاری خیلی فاصله نداشته باشد و قوری گل قرمز چای را کم رنگ و پر رنگ می کرد، گفت:"پلک راستم می زنه، خدا خیرش کنه." بعد به گل های سفید و ریز پیراهن سورمه ای اش چنگ انداخت. آب کتری جوش آمده بود و صدای سوت کتری در اتاق می پیچید اما زورش به فریادهای مردم توی تلویزیون نمی رسید
الهی تو وجودم قرار میگیره... از سختی ها، تلخی ها و شیرینی های رشتتون بگید؟ مدیریت کردن اضطراب هر مادر و همراهاش و همراهی کردنش در دردها کار دشواری است، مخصوصا زمانیکه در دردهاشون دست و بازوهات فشار میدن، خیلی اوقات کبود میومدم خوابگاه و با بدن درد، اینکه چند مادر همزمان کنترل کرد، اینکه مادری با شرایط سخت بارداریش گذرونده و تو دربرابر اون لحظه های آخر مسئول مرگ و زندگیش هستی
گوید:برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه... دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه؟ کافکا می گوید: نه,توی خانه ست. فردا همین جا باش تا برات بیارمش... کافکا سریعاً به خانه اش بازمی گردد و مشغول نوشتنِ نامه می شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است. این نامه نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه می دهد و دخترک در
شروه شروه در منطقه دشتی هم در عزا و هم در جشن می خواندند و به قول مولانا من به هر جمعیتی نالان شدم جفت خوش حالان و بد حالان شدم شروه نیز دارای چنین ویژگی می باشد . انگیزه شروه خوانی بر خلاف تصور برخی که گفته اند عشق مرا شروه خوان کرده شروه بازتاب رنج ها و فشار زندگی بوده و خیلی از دشواری ها و دردها را با شروه انعکاس داده ام . شروه غم
دستت می دهند چه به سر آدم در می آورد.قدم از قدم بر نمی داشتم. میخ کوب شدم سر جام، و جم نمی خوردم. ته گلوم خشک شده بود. هر چه حسام تقلّا کرده بود که رأیم را بزند، افاقه نکرده بود. تصورم این بود که؛ حسام قصد دست انداختنم را دارد، یا این که غیرتی ام بکند که با پای خودم بروم سازمان انتقال خون بوشهر و کنف بشوم و این قَدر یک دنده نباشم. خواهرم تو ماشین منتظرم نشسته بود، هی پیامک می داد: چی شد؟ گرما پختم
زایمان هم مطرح می شود و به همین دلیل هم بیمار میترسد و نمیخواد درد تحمل کند و به عمل سزارین روی می آورد. توصیه و کلاس های آمادگی برای زایمان طبیعی در دوران بارداری هم بسیار تاثیر مثبت و خوبی در روحیه مادر دارد و ترس از زایمان کمتر می شود. وضعیت عمل سزارین در شهرستان چابهار چگونه است؟ در منطقه روستایی دشتیاری که من در حال انجام وظیفه میکنم درصد سزارین خیلی کمتر از شهر
قالی باف خانه از روی چراغ سه فتیله ای می آمد. ما هر کدام در خور سن و توانایی مسئولیتی بر عهده داشتیم. در آن فضا با کمبود وسایل ارتباط جمعی فقط با تکیه بر دانش پدر و مادر رشد کردیم و آموختیم، آموختیم... روزهایی که مهمانی های ساده بود؛ فقط با پذیرایی چای در خانه و دور هم جمع شدن مادرها که اشکی به واسطه روضه خوانی می ریختند و پس از آن درد و دل وهمدلی بود . از اهمیت خاطره نویسی و دلایل
آشپزخانه هستند باز کرده باشیم. یکی از صبح های زیبای ماه آوریل بود که از کتاب خانه بیرون آمدم؛ خورشید می تابید و وعده های پوچ و باشکوه فصل بهار همه جا در میان سیاهی دهکده به چشم می آمد. یادم هست که کتاب به دست روی پله های کتاب خانه ایستادم و برای دقایقی محو تماشای سبزی نوظهور میان شاخسار درختان در پس زمینه آبی آسمان شدم و مثل همیشه در دل ام آرزو کردم که کاش می شد قدم زنان از وسط آسمان به طرف خانه می
مرد صدساله... را از سال ها قبل نگه داشته بودم. بنابراین نوشتن به روان درمانی تان تبدیل شده است؟ به نوعی، هرچه بیشتر نگران همه چیز می شدم آلن کارلسون (شخصیت اصلی مرد صدساله...) بی خیال تر می شد. دوست نداشتم شبیه او باشم، چون او ابلهی سیاسی است، با این حال، از گذشته تا امروز، روی شانه هایم نشسته و هروقت نگران می شوم به من می گوید: آروم باش. او روان درمانگر من است. شخصیت
گفتیم ایزاک، به خاطر تو اینجاییم. مایکل نفر بعدی بود. دوازده سالش بود و سرطان خون داشت. خوب بود (یا این طور وانمود می کرد. او با آسانسور پایین آمده بود). لیدا شانزده ساله و آن قدر زیبا بود که بتواند منظره خوبی برای چشم ها آن پسر باشد. او سرطان خوش خیم روده داشت که در حال بهبود بود. قبلا نمی دانستم که او هم هست. مثل چندباری که یک در میان به جلسات گروه خوددرمانی می آمد، گفت که احساس قوی بودن