خانواده ام زیر آوار شهید شدند/ بچه ها و برادرانم به فدای پدرم - کمال مهر
سایر منابع:
سایر خبرها
راز فیلم های مستهجن و تجاوز به 32 دختر!
فاش شد که گروهی پسر بچه بازیگوش به انباری متروکه حیاط خانه رایان رفتند و با کنجکاوی به تجسس دست زدند. این پسربچه ها با پیدا کردن یکسری فیلم و سی دی آنها را برداشته و وقتی به تماشایش نشستند برادر یکی از دختران نوجوان، خواهرش را شناخت و به پدرو مادرش خبر داد. با شکایت پدر این دختر ب که لورا نام دارد و الان 19 ساله است پلیس خیلی زود مرد متجاوز را بازداشت کرد و در بازرسی از انباری
اگر هدفش شهادت بود گوشه هیئت می نشست و کاری با موسیقی و جشنواره فیلم نداشت
همین ها راضی نمی شد؟ چرا برای رفتن به سوریه بی قراری می کرد؟ علی اکبر سیاح طاهری: این سوال ذهن من را هم بسیار به خودش مشغول کرده است. آدمی که 8 سال دفاع مقدس را بوده است، جانباز 70 درصد بوده است و با اینحال 30 سال را در سپاه خدمت کرده است و بعد از آن هم دائما مشغول کار فرهنگی بوده است، چرا باید بی قرارِ شهادت در جبهه نظامی باشد؟ نه پدرم آقا بود و نه ما آقازاده در
آمریکا با فاصله 9 هزار کیلومتری در عراق حضور دارد تا امنیت کشورش تامین شود
که تمام شد من فکر نکردم خطری از سر ما رد شده و زمان آسایش رسیده است،شهید کابلی بعد از جنگ هم هیچ وقت خانه نبود، ماموریت های مختلف می رفت و من همیشه نگران بودم اما هیچ وقت مانعش نشدم و سنگ راهش نبودم. حتی وقتی آقای کابلی خانه بود و بچه ها مریض می شدند، وقتی او می خوابید من آنها را دکتر می بردم با خودم می گفتم در بیرون خانه که نمی توانم کاری انجام دهم حداقل در خانه مانع او نشوم. خانم
الان 20 سال مسیر انقلاب را عقب انداختند
خوردیم مفتضحانه و تمام دنیا آمدند و گفتند کفگیر خمینی به ته دیگ خورده و بچه 15 ساله را به میدان آورده است و به خاطر این حرف نوجوانان 14-15 ساله را از اردوگاه های اسرا برای جنگ تبلیغاتی بیرون کشیدند. امام گفته بود مراقب باشید که غرور فتح به سراغ شما نیاید و شما که مرحله دوم بریده بودید، امام گفته بود که خرمشهر را خدا آزاد کرد، همان چیزی که به خاطرش 15 سال تبعید شده بود، امام گفت من 15 سال به تبعید
ماجرای خونین خواهر وبرادری که به طور اتفاقی همدیگر را در پارتی شبانه دیدند
پول توجیبی باز می ماند، ناگهان همه ظروف آشپزخانه راشکسته و شیشه پنجره ها رو پائین می آورد. یادمه یکبار که فرهام بر طبق معمول بازهم در خانه قشقرق به پا کرد، بعد از رفتنش پدرم با ناراحتی به مادرم گفت:"ما خودمون باعث شدیم فرهام اینطوری خودخواه و یک دنده بار بیاد. حقّ این دختره بیچاره رو ضایع کردیم " من وظیفه ندارم پول بدم بابت عیاشی و خوشگذرونی آقافرهام! پسرت با ده تا دختر
انگیزه ام برای شرکت در نبرد سوریه از جنگ 22روزه غزه کلید خورد/ آزمون نسل ما همین جاست
برود سوریه. مادرم گفت: کی؟ برادرم گفت: حبیب خاطرم هست همین طور که برادرم صحبت می کرد، مادرم در ماشین را باز کرد و گفت: خیلی بیخود کرده! و بعد در را بست و رفت. برادرم را به مزار شهدای گمنام پارک فدک بردم و با ایشان صحبت کردم. این برادرم، آقا مجید در تمام مراحل زندگی پشت من بوده است. از هر نظری از من حمایت کرد. آن شب آخرین جمله ای که به برادرم گفتم این بود که: شما در تمام مراحل زندگی از من
گفتگو با - مسعود پزشکیانِ - محبوب
مرابه عنوان سپاه ترویج و آبادانی به سیستان و بلوچستان فرستادند. یک سال و نیم در سیستان و بلوچستان بودم. به زابل و چندین روستا رفتم. آنجا روستاهای مختلفی مثل زهک و کوه خواجه بود اما در نهایت از روستیا کلوخی سر درآوردم. همانجا درس هم خواندم و مطالعه کردم تا آنکه دیپلم جدید گرفتم. بعد از اینکه از خدمت سربازی برگشتم، در آزمون کنکور شرکت کردم و در دانشگاه علوم پزشکی تبریز قبول شدم. دوره
حاشیه نگاری خبرنگار ایرنا از سفر رئیس کمیته امداد کشور به ایلام
، البته اینها مهم نیست مشکل من وامی است که از کمیته امداد گرفته ام و توان باز پرداخت آن را ندارم. زن که حدود 45 سال سن دارد و از مددجویان کمیته امداد است می گوید: سال 71 ازدواج کردم، حاصل ازدواجم 2 فرزند دختر و یک پسر است، شوهرم بعد از مدتی به بیماری کلیوی مبتلا شد، تمام زندگیم را فروختم و هزینه درمانش کردم، زیر پوشش کمیته امداد قرار گرفتیم و 10 میلیون تومان وام برای درمان شوهرم از این نهاد به
قصه تلخ صبوری زخم خوردگان جنگ در بیمارستان جانبازان اعصاب و روان
در گلو می گوید: موج انفجار در آبان ماه سال 62 به من آسیب رساند، دو سال بعد از آن تاریخ شروع به مصرف دارو کردم و در تمام این سال ها بسیار اذیت شدم . قبل ترها اردو می رفتیم محمد رضا دست به سرش می کشد و ادامه می دهد: پزشک معالجم استادی است که مشکلاتم را حل کرد. خدا را شکر که این مرکز بنا شده تا ما روزانه علاوه بر کار تفریح هم بکنیم و بعد با خیالی راحت به خانه برویم البته قبل تر
وقتی سخنان امام فراموش شود، متوسلیان ها هم از یاد می روند - هنوز چوب اعتماد به لیبرال ها را می خوری
متوجه منظور امام نشدند. دقیق 15 سال بعد آنها و کسانی که امام گفته بود در گهواره هستند، آمدند و کار را تمام کردند. این یکی از پیشگوئی هایی بود که اگر آن را نوستر آداموس می گفت، همه می گفتند نوستر آداموس چنین حرفی زده است، امام از این دست پیش گویی ها زیاد دارد. * بسته انقلاب ، رهبر، رسانه، بستر و مردم پای کار می خواهد انقلاب هایی که ناقص هستند یکی از این موارد بسته
دردسر عکسی که از خلوت یک دختر و پسر در تلگرام منتشر شد!
داشته باشم، تا اینکه متوجه شدم عکس من و محمد در فضای مجازی پخش شده است. آنقدر شوکه شدم که زبانم بند آمده بود. اگر پدرم می فهمید حتما مرا می کشت، نمی دانستم چه کار باید بکنم، عکسها مربوط به روزی بود که من و مهسا با محمد و سعید در خانه محمد بودیم. احتمال اینکه محمد این کار را انجام داده باشد نبود، من هم این کار را نکرده بودم. پس می ماند مهسا و سعید. مادرم وقتی که آشفتگی مرا دید به
وقتی صحبت های امام فراموش شود، متوسلیان ها هم از یاد می روند/کسانی که الان سر کار هستند 20 سال مسیر ...
شکستی خوردیم مفتضحانه و تمام دنیا آمدند و گفتند کفگیر خمینی به ته دیگ خورده و بچه 15 ساله را به میدان آورده است و به خاطر این حرف نوجوانان 14-15 ساله را از اردوگاه های اسرا برای جنگ تبلیغاتی بیرون کشیدند. امام گفته بود مراقب باشید که غرور فتح به سراغ شما نیاید و شما که مرحله دوم بریده بودید، امام گفته بود که خرمشهر را خدا آزاد کرد، همان چیزی که به خاطرش 15 سال تبعید شده بود، امام گفت من 15 سال به
حجت الاسلام و المسلمین شهید جلال افشار
تو یکی از محله های قدیمی اصفهان به دنیا اومدم. پسر دوم خانواده بودم. پدرم مغازه دار بود و خدا رو شکر اوضاع و احوال بد نبود. سال اول دبیرستان بودم که پدرم برای همیشه ما را تنها گذاشت. مسوولیت اداره خونه افتاد به عهده من و برادر بزرگ ترم. اما چون برادر بزرگ ترم مشغول تحصیل تو دانشگاه بود، وظیفه من یه کم سخت تر شد. اون موقع ها مخارج خانواده را از راه نصب پرده کرکره و تزئینات جانبی اش تامین می کردم
روایت یک روحانی که همدم زندانیان پای چوبه دار است
کودکی خود می گوید: شر و شیطان بودم، تمام محله از دست من عاصی بودند. جوان باید شور و شوق داشته باشد و دیگران باید او را کنترل کنند. وی ادامه داد: بچه درسخوانی نبودم اما ذهن قوی ای داشتم. معلم در تربیت دانش آموزان بسیار اهمیت دارد. اگر بودجه کشور دست من باشد یک بخش آن را به معلم و بخش دیگر را به آموزش و پرورش می دهم. این روحانی بیان کرد: دوست داشتم مکانیک بشوم از یک جا نشستن و
همدستی در سرقت برای 30 هزار تومان
پنجم این دادسرا اعتراف کرد. متهم بعد از تمام شدن جلسه بازپرسی درباره انگیزه سرقت به اعتماد گفت: من همراه با خانواده ام در یکی از شهرهای غربی کشور زندگی می کنیم. هشت سال پیش مادر و پدرم از هم جدا شدند. پدرم که نمی توانست شرایط زندگی در ایران را بدون مادرم تحمل کند زندگی اش را جمع کرد و راهی عراق شد. حالا من و خواهر کوچک ترم همراه با مادرم در خانه ای کوچک زندگی می کنیم. خانه ای که تمام هزینه های آن
نسل مردهای مسئولیت پذیر،نسل پدران ما، منقرض شده!/من بچه مردم هستم
اجرای خود حاشیه های زیادی را هم در طول سال ها با خود داشته است، از ماجرای دست کشیدن روی سر یک کودک 8 ساله گرفته تا ماجرای ... و باقی حاشیه ها. او ماه رمضان امسال هم طبق سال های گذشته پیش از افطار مهمان مردم است. *بچه جنگم! در نسل من و بچه های دهه شصت که وسط جنگ به دنیا آمده ایم، گوشه گیری و تنهایی وجود داشت. حتی شاید الان بتوانند اثبات کنند کسی که نطفه اش در یک شرایط اضطراب و
شناسایی شهیدحرم از روی انگشترهایش
است و تنها 22 سال داشت که با شهید علی اصغر شیردل ازدواج کرد و حالا امیرعلی تنها یادگاری 10 سال زندگی مشترک است. امیرعلی در خانه نیست در شیطنت های کودکانه دیروزش سرش را شکانده است. اما عکسهایش مثل عکسهای پدر شهیدش در تمام نقاط خانه وجود دارد تا هر روز همه خانواده تمام خاطراتشان را با همین عکسها مرور کنند. مادرشهید شیردل درباره کودکی شهید می گوید: مثل امیرعلی همه شیطنت پسربچه ها را داشت. اما بیش از
ماجرای انتقام عجیب داماد در شب عروسی از نو عروس خیانت کار
درطی این رابطه از او باردار شده است. بعد از اینکه کارخانه آنها ورشکسته شد، شراکتشان از هم پاشید و ارتباط دلارام نیز با پسر شریک پدرش کاملا قطع شد. دلارام بعد از این که دست به سقط بچه زد، چندین بار خود کشی کرد و مدتی نیز در بیمارستان روانی بستری بود و در مقطع کارشناسی در همان زمان از دانشگاه انصراف داده است. وقتی بیشتر به سرنخ های این بازی پی بردم، دنیا روی سرم شروع به
اسلام کاظمیه به پدرم می گفت در ایران طرفدار داری!
دکتر امینی چگونه فکر می کرد؟ جمع بندی شما پس از این همه سال چیست؟ اتفاقاً این نکته برایم خیلی جالب است، چون خودم در دربار بودم. دخترخاله ام زن شاهپور غلامرضا بود. البته مدتی بعد، بین آنها طلاق اتفاق افتاد و ایشان دختر سرلشکر جهانبانی را گرفت. در دوره ای که دخترخاله ام زن شاهپور غلامرضا بود، زیاد به دربار می رفتم، یعنی سه، چهار شب در هفته، یا خانه شاهدخت شمس بودم یا ملکه مادر یا شاهدخت
آرزوهای هندی پسرک 17 ساله برباد رفت
پسر شهرستانی که در رؤیای پولدار شدن راهی پایتخت شده بود، بخشی از پس اندازش را در رؤیای زیبایی اندام از دست داد و بعد از تمام شدن پول هایش، پیشنهاد یک سارق حرفه ای را برای دزدی قبول کرد، اما خیلی زود گرفتار پلیس شد. به گزارش خبرنگار ما، ساعت 22و 30 دقیقه شامگاه شنبه 22 خردادماه رهگذرانی که در حال عبور از خیابان صفی علیشاه، حوالی خیابان جمهوری بودند متوجه فریاد های کمک خواهی پسر جوانی
قد آرزوهایم بلند است
توی دلم با خودم عهد کرده بودم که بگویم نه و همه چیز تمام شود. اما آمدن خواستگارها همان و نشستن من سر سفره عقد همان! خودم هم فکرش را نمی کردم که در اولین جلسه خواستگاری، مهر همکار پدرم به دلم بیفتد و بعدها شوم مادر بچه هایش! اما حالا به همه دوستان کوتاه قامتم توصیه می کنم که از ازدواج نترسند چون ازدواج واقعا به ما کمک می کند که اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنیم و از تنهایی نجات پیدا کنیم.
در نخبه پروری دچار افراط و تفریط شده ایم/ حفظ نخبگان دشوارتر از تولدشان است
و دینی است. اما همانطوری که گفتم انگیزش خاصی نداشتم که بگویم در خانوده مان کسی بود که قرآن بخواند و من نیز علاقه مند به حفظ و قرائت قرآن پیدا کنم. بر اساس استعداد ذاتی که داشتم سوره های کوتاه جزء 30 قرآن را به مروز حفظ کردم و این کار بیش از یک سال به طول انجامید . تشویق ها و هدیه های پدرم مرا برای حفظ سریع تر قرآن تشویق می کرد ولی چون ابزار و امکانات خاصی برای حفظ نداشتم این
رابطه شرم آور زن شوهردار با مرد همسایه دخترش را به منجلاب برد
پدرم کارگر شرکت نفت بود و از نظر مالی تاحدودی دست مان به دهانمان می رسید. نمی دانم چه شد که اخلاق و رفتار پدرم به یک باره به تمامی عوض شد. پدرم پیوسته به مادر گیر می داد و گاهی او را کتک نیز می زد. پدر می گفت: "فکر می کنی که الاغم و متوجّه نمی شم که با مرد همسایه طبقه بالایی که زن و بچّه نداره و تنها زندگی می کنه، ارتباط داری؟! فکر می کنی، نمی فهمم که داری به من خیانت می کنی؟!" به
2500 نوزاد، حاصل تغییر شخصیت یک متخصص زنان و زایمان/ ماه عسل اینستاگرام دار شد
متاسفانه مادرم دو ماه پیش فوت کرد. علیخانی پس از آن پرسید: چرا این رشته را انتخاب کردید؟ دکتر صارمی در پاسخ به این سوْال گفت: بعد از آنکه یکسال پزشک عمومی بودم ، یک شب زمستانی زندگی من تغییر کرد. کسانی آمدند دنبال من و خواستند که من را ببرند تا یک زن را در زمان زایمانش نجات بدهم. پدرم اولش ممانعت کرد،اما من بیدار شدم و دنبال این خانواده رفتم. وقتی رسیدم آنجا، زن خونریزی کرده بود و اگر دیر
نیم جزء پدر، نیم جزء مردم/ شب های پدرانه رمضان
مادرم می گفت که می توانی آشپزخانه بروی و یواشکی غذا بخوری. اشکالی ندارد. وی ادامه داد: عصر که می شد، مجددا گرسنه ام می شد و مادر اشاره می کرد که آشپزخانه غذا گذاشتم و من می رفتم و غذا می خوردم. به هنگام افطار زودتر از بقیه گرسنم می شد و اولین نفری بودم که افطار می کردم. این کارشناس مذهبی تصریح کرد: روزهای اول که به سن تکلیف رسیده بودم، روزهای بلند سال بود. آن زمان ما در مشهد
حقیقت حیرت انگیز زایش و زندگی در ماه عسل
عدهای از دانشجویان را به دانشگاه جندی شاپور در اهواز فرستادند و بعد از 2 سال مجدد به تهران برگشتم. پزشکی به خاطر خدمت احسان علیخانی از دکتر صارمی پرسید: یکی از بزنگاههای مهم یک پزشک عمومی انتخاب تخصص است. سؤال مهم من این است که ضمن ارتباط با دکتر قریب چرا از بین تمام رشتههای ممکن این رشته را انتخاب کردید؟ دکتر صارمی پاسخ داد: به من تحمیل شد. یعنی هنوز برای انتخاب رشته تصمیم
هیچ وقت بی تابی پسرم را ندیدم
گره روسری خودش را محکم می کند، قاسم از شیطنت های محمد حسین و رها می گوید و اینکه به او گفتم من هم با بچه ات همینطور رفتار می کنم اما حالا نمی تواند چون محمد یاسا جایگاه والایی دارد؛ او پسر شهید است، همسر قاسم از سختی هایی که خواهرش متحمل است می گوید، آخرین حرف این خانواده از زبان قاسم و همسرش شنیده می شود؛ او می گوید: باز هم می خواهم بروم... و همسرش میگوید: خدا را شکر... . رها خجالتی است وقتی از
گفت وگو با همسرِ خالقِ "تو ای پری کجایی"/ تو ای پری کجایی برای چه کسی ساخته شد؟
که به من گفت برو بخواب، بقیه را خودم انجام می دهم. گفتم تا هر موقعی که تو بیدار باشی؛ من هم بیدار می مانم تا کار تمام شود؛ که خدا را شکر خیلی هم عالی انجام شد و قوامی این تصنیف را در سال 1338در رادیو ملی ایران اجرا کرد. خیلی علاقه دارید به ایران بازگردید، چرا به خارج رفتید؟ من به خاطر کار پسرم؛ فرخ از ایران رفتم وگرنه هیچ علاقه ای به رفتن به آمریکا نداشتم و هم از این جهت که هیچیک
ماجرای تکان دهنده زنی که همسرش را در اتاق خوابشان به قتل رساند
بودم و جز او به هیچ کس دیگری نمی توانستم فکر کنم.من و رامین در راه مدرسه با هم آشنا شدیم و یک سال پس از این دوستی خیابانی در حالی که 20 سال بیشتر نداشتم،هنگامی که با مخالفت فراوان خانواده ام برای ازدواج با رامین روبه رو شدم، دست به خودکشی زدم و تا یک قدمی مرگ پیش رفتم. پدرم به شرطی موافقت خود را با این ازدواج اعلام کرد که چند سال در دوران عقد بمانیم تا آمادگی های لازم برای تشکیل زندگی
ماجرای خواستگاری آیت الله هاشمی از بانو عفت مرعشی
. خانم جون که کنار در ایستاده بود، صدایم کرد. قدسی و اشرف با کاظم و علی در حیاط بودند. پیش مادرم رفتم. چشمان او برق می زد. - چی شده خانم جون؟ - چیزی نیست. بیا اتاق کارت دارم. نگران شدم. حدس زدم که موضوع درباره ازدواج من است. بعد از خواهران بزرگتر و برادرم، نوبت ازدواج من بود. خواستگار زیاد داشتم، هم از فامیل، هم از غریبه اما پدرم تا حالا با همه