غواصی که پُل شد - فاش نیوز
سایر خبرها
سلامت معنوی هر فرد وابسته به نماز است
انسان وسیله ای در اختیار داشته باشد که هر شبانه روز چند مرتبه به او بیدار باش گوید. ل) تکبّر زدایی یکی از آثار مهمّ نماز ، تکبّر زدایی است ؛ زیرا انسان در شبانه روز هفده رکعت و در هر رکت دو بار پیشانی بر خاک می گذارد و خود را در برابر عظمت پروردگار ، ذرّه ای ناچیز می شمارد . این کار ، پرده های غرور و خودخواهی را کنار می زند . علی علیه السلام در حدیثی بعد از این که فلسفه ی عبادت
ورزی: در معمای شاه نه تحریف کردیم نه دروغ گفتیم/ نواب صفوی: اگر یک نفر هم باشم از خون شهدا و خاک کشورم ...
اعتراف می کنم و بعد که شب سکانس گرفته شد و بعد واقعا شبیه به معجزه بود آن پلان گرفتن، این ارتباط یک جوری وصلم می کند به همان نگاهی که امام در آن مقطع داشتند این برای خودم هم سوال است. معمای شاه یک لانه زنبور است و زنبور های آن هم از این قرمز هاست ورزی: اول از همه بگویم که ما با آقای مسعود عجمی دوست، برادر و دستیارم سه عنوان دارند ایشان، روز اول ب بسم الله با هم رفتیم و دفتری
ماندگارترین لحظات زندگی 6 فرمانده بزرگی که در اسفندماه به شهادت رسیدند پروانگی به وقت آخرین ماه سال
نشنیده یا یک حدس دیگر زده، دوباره می گوید بگذار بچه ها شب بروند حمید را بیاورند. هنوز دیر نشده. برادر شهید گفت: این قدر اصرار نکن احمد، یا همه با هم یا هیچ کس. حسین خرازی فرمانده لشکر 14 امام حسین(ع) اصفهان تاریخ شهادت: 8 اسفند 1365 – عملیات کربلای 5 صورت معصوم، لبی خندان و بدنی که یک دست بیشتر ندارد؛ این پررنگ ترین تصویری است که از حسین خرازی در ذهن ها نقش
"مادر محمودی"؛ مادر تمامی رزمنده ها
زده شدم. ☆☆ دریکی از همین رفت و آمدها که زمستان هم بود،یک سری از بچه ها در منطقه بیساران مستقر بودند وماهم به خاطر سرمای شدید وبرف ویخبندان نتوانسته بودیم به آن ها اقلام مورد نیازشان را برسانیم.بچه ها زیر آتش دشمن مانده بودند بی آب و غذا. نه امکان رفت و آمد ماشین بود نه قاطر،پیاده هم نمی شد رفت.آمدیم گفتیم با هلی کوپتر هوانیروزکمی آب وغذا و مهمات برای بچه ها ببریم.هوا مه بود
ماجرای بند پوتین و پلاکی که به 32 سال گمنامی دردانه مادر پایان داد
همراهش نیست. پدرم همیشه می گفت مهدی برنگشت و ما راضی به رضای خدا هستیم. عزیز دردانه مادر و پدر بود فاطمه سیفی خواهر شهید در گفتگو با تسنیم درباره پیدا شدن برادر می گوید: ان شاالله همه مادرها و خواهرهای شهدا از چشم انتظاری درآمده و شهدایشان برگردند. من 5 سال از مهدی بزرگتر بودم. چند مرتبه به جبهه رفت و این عملیات، پنجمین باری بود که رفت و از او بی خبر بودیم. ایام عید بود و با
لحظه به لحظه در هور
/> برادر محسن: قطب نما که فایده ندارد. برادر اطلاعاتی: که حالا آن ماشین را گم نکنیم فعلاً. راوی: یک ماشینی که گرد و خاکش از دور پیداست دارد روی جاده می رود. یکی گفت که "خب شاید آن ماشین دارد نزد عراقی ها می رود!" به هر حال با تردید در صحت راه، همچنان به پیمودن راه ادامه می دهیم. ... ساعت 14 و 45 دقیقه است. شط علی هستیم؛ چند نفر از بچه های عرب ایرانی
شهید باکری ره صد ساله را چگونه یک شبه پیمود؟/ پل مجنون میانبری برای جاودانگی
گردید و در ساعت 11 شب چهارشنبه 3 اسفند 62 شروع عملیات خیبر بود که با بی سیم خبر تصرف پل مجنون (که به افتخارش پل حمید نامیده شد) در عمق 60 کیلومتری عراق را اطلاع داد. پلی که با تصرف کردن آن دشمن متجاوز قادر نشد نیروهای موجود در جزایر را فراری دهد و یا نیروی کمکی برای آنها بفرستد در نتیجه تمام نیروهایش در جزایر کشته یا اسیر شدند و این عمل قهرمانانه فرمانده و بسیجی های شجاعش ضمانتی در موفقیت این قسمت
عزت و شرف ما در گرو دفاع از اسلام و وطن است
چنان دلباخته امام شد که بارها به واحد بسیج مراجعه کرد و تقاضای ثبت نام برای حضور در جبهه را کرد ولی به علت سن کم مانع از رفتن ایشان می شدند. شهید بسیبار فرد مومن و باتقوایی بود به ادای نماز و روزه و همچنین قرائت قرائت بسیار اهمیت میداد.تا اینکه در تاریخ 65/2/24 بر اثر اصابت ترکش به بدن در حاج عمران به شهادت رسید. خاطره ای به نقل از خواهد شهید سعید افتاده خواهر شهید
خط قرمز ایشان انقلاب ونظام اسلامی بود
، دایی ما هم به خانه ما آمدند و همگی با هم زندگی می کردیم و خانه شلوغی داشتیم. مرحوم پدر که به خانه می آمدند، شادی در خانه ما شروع می شد. ما دو خواهر و دو برادر بودیم که دایی هم آمدند. برادر کوچکم میثم بعد از انقلاب به دنیا آمد و آن موقع هنوز به دنیا نیامده بود. معمولاً وقتی پدرها به خانه می آیند، بچه ها دست از بازی و شوخی برمی دارند، ولی وضع ما فرق می کرد و تازه وقتی مرحوم پدر می آمدند، شیطنت ما گل
هرمزگان ماوای جزایر ناشناخته خلیج فارس/هلال طلایی پذیرای گردشگران
شده و دارای معادن نمک و خاک و سرب است. از نقاط دیدنی جزیره تأسیسات بندری انگلیسی ها است. تماشای دسته های دلفین اطراف جزیره یکی از دیدنی های این جزیره به شمار می رود. شنا و غواصی در سواحل پیرامون جزیره و تماشای لاک پشتان دریایی، سواحل زیبای صخره ای و شنی از جمله جاذبه های دریایی اطراف هنگام و طبیعت منحصر به فرد، آهوان و تنها پارک کروکودیل کشور از جاذبه های داخل جزیره هنگام محسوب می شوند
عینک های بدبینی را از چشم مان بر داریم!
ها کارمان به جایی رسید که اعلامیه دستم دادند اول دور از چشم شوهرم می خواندم و آرام آرام امام راشناختم ،بعد از مدت کمی راهپیمایی ها شروع شد. وچون منطقه گرمسیری بود شب ها راهپیمایی می کردیم شوهرم مرا می برد راهپیمایی و بعد اتمام به منزل می رساند. درماه مبارک رمضان آیت الله طالقانی شهید شد و مردم آنجا هم چون فارس زبان بودند من سر دسته بودم و به زبان آذری شعار هایی می دادم بچه را روی گردنم می نشاندم
شهید حبیب اله احمدی؛ این فرمانده گمنام دلفانی را بهتر بشناسیم
شامگاه را دایر کنیم و اینجا باز این شهید احمدی بود که عهده دار کار شد. او در آن چند روزکه ما در آنجا بودیم عملا همه کاره نیروها شد، فرماندهی میکرد، غذا توزیع میکرد، برای تهیه مواد لازم به شهر میرفت. تا یک روز آقای اکبری که مدام در استان پیگیر تهیه امکانات بود گفت: فلانی شما گویا خانوده تان هنوز خبر ندارند کجائید! فردا بعد از نماز ظهر یک جلسه در ستاد جنگ استان است امروز برید
مسلمین به خدعه و مکر متوسل نمی شوند/ مصادیقی از مکر ذهنی
السّلام) اگر می خواستند با مکر جلو بروند، به تعبیر عامیانه می توانستند سر آن ها را با پنبه ببرند. حالا چند صباحی هم معاویه باشد و بعد به موقع او را عزل کنند. امّا حضرت می فرمایند: من اهل مکر و خدعه نیستم. مسلمین حتّی برای از بین بردن دشمن هم به خدعه و مکر متوسّل نمی شوند لذا یکی از مریضی های ذهن این خدعه ها و مکرهاست. روایت زیبایی امام جعفر صادق(علیه الصّلوه و السّلام) هست که
قاموس المُنجِد و واژه های معرَّب فارسی در آن/شهباز محسنی*
مقدّمه قاموس عربی به عربیِ المُنجِد ، تألیف دانشمند و لغوی لبنانی، پدر لویس معلوف، از معروفترین و پر استفاده ترین قاموس های زبان عربی تألیف شده در قرن بیستم است که در همة کشورهای عربی و نیز ایران، بارها منتشرشده است و معرَّف اصحاب علم و دانش است.این اثر در دو مجلد است ؛المنجد فی اللغةو الأعلام. لویس بن نقولا (نیکولا) معلوف مسیحی به سال 1876در شهر زحله لبنان متولد شد و در
همه چیز با سکوت جلو می رفت
کنند. در مرحله دوم، نیروهای پیشرو (پیشتاز) بودند که باید 24 ساعت پیش از شب عملیات حرکت می کردند و در تاریکی شب، خود را به محلهای اختفا می رساندند و ساعت 30:18 روز 2 اسفند ماه 1362 عملیات خود را برای برچیدن کمینهای دشمن آغاز کنند. این نیروها شامل پنج دسته و یک گروه ده نفره بودند. در مرحله سوم حرکت، نیروهای عمل کننده قرار داشتند. به دلیل اینکه مسیر حرکت این نیروها در آب بین ده
روزی که باچشمان دلم نماز خواندم
. بچه های گردان ما با سلاح سبک، نیمه سنگین و با پشتوانه آتش توپخانه و ادوات در یک شب ظلمانی و تاریک به خط زدند و جنگ وارد کارزار خود شد، در حالیکه عراقی ها مشغول استراحت شبانه بودند. دیری نپایید که هوشیار شدند و تانک های اهدایی به آنها با روشن کردن پروژکتورهای قوی و منورها بالای سرمان، آسمان منطقه مثل روز روشن شد. گرچه دشمن آرایش اولیه خود را ازدست داده بود، ولی چون حجم
ان شاءالله این دفعه با تابوت برمی گردم/ الهام غیبی درباره برادر شهیدم +عکس
این عزا را با فرد دیگری شریک هستیم. در این خواب من برادرم را دیدم که او را با ماشین هایی عجیب که همه رنگهای روشن داشتند می آورند. آن شب من نتوانستم بیشتر از این چیزی ببینم و از خواب بیدار شدم اما قلبم آگاه شده بود و می دانستم که این خواب به نوعی با سرنوشت برادرم ارتباط دارد. این بود تا اینکه چند روز بعد دیدم چند نفر از بچه های سپاه در حالی که سوار بر ماشینهای نظامی هستند آمدند جلوی مدرسه محل کار
حضور در جبهه با یک دست +عکس
که پسرانش را به هیئت های عزاداری امام حسین (ع) ببرد تا از همان بچگی با امام حسین (ع) و واقعه عاشورا آشنا شوند. رزمندگان بسیار به او احترام می گذاشتند، چون که با یک دستش دوست داشت در جبهه باشد و تاجان دارد با تجاوزگران بجنگد. بعد از عملیات والفجر هشت که از خط مقدم به عقب برگشتم سراغش را گرفتم که در داخل چادر بچه ها به من گفتند که دو روز پیش در جریان همین عملیات با اصابت گلوله به شهادت نائل آمده است. از چادر بیرون زدم، درحالی که به پرچم علمدار حسین (ع) خیره شده بودم./ دفاع پرس ...
شهادت، جهشی است از آنچه هستی به سوی آنچه باید باشی!
ملیح نگاهم کرد و گفت نگران نباشی مادر هیچ خبری نیست وگرنه من پیش شما نبودم همان روز به دیدن اکثر فامیلها رفت و همه را دید به مادر بزرگش هم سر زد و به صورت غریبی از او خداحافظی کرد که باعث تعجب مادر بزرگش شده بود. وی افزود: او عادت داشت که شبها خیلی دیر می خوابید و بعد از نماز شب مطالعه می کرد بعد به رختخواب می رفت اخر او همیشه می گفت شب را باید به سه قسمت تقسیم کرد اول نماز بعد مطالعه
شهیدی که مردم روستا را اسیر دل خود کرده بود!
جا باز کرد! با سپری شدن روز گار، وبه علت اینکه مدتها بود غذای گرم نخورده بودیم آقای اصلیان مریض شد، ورفته رفته رنگش رو به زردی وبی حالی گذاشت. گرچه به دکتر رفتیم ولی معالجه کفاف نداد. جمشیدی که هر روز و شب با بچه ها بود چند روزی در داخل ساختمان وکنار اتاقی که مثل انباری بود استراحت می کرد و دور ازچشم همه می آمد پیش ما. یک نفرهم روزها مواظب بود که کسی از این موضوع بویی نبرد
سردار بی ادعای خیبر سردار شهید حاج حسین خرازی
داشت، مسؤولیتهایی را در اصفهان پذیرفت و با شروع فعالیت ضدانقلابیون در گنبد، مإموریتی به آن خطه داشت. دشمن که هر روز در فکر ایجاد توطئه ای علیه انقلاب اسلامی بود، غائله کردستان را آفرید و شهید حاج حسین خرازی در اوج درگیریها، زمانی که به کردستان رفت، بعد از رشادتهایی که در زمینه آزاد کردن شهر سنندج (همراه با شهید علی رضاییان فرمانده قرارگاه تاکتیکی حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهی
حاج حسین خرازی، پروانه ای در چراغانی لاله ها
روز قرار بود تعدادی از نیروهای لشگر امام حسین (ع) با قایق به آن سوی اروند بروند. حاج حسین به قصد بازدید از وضع نیروهای آن سوی آب، تنهایی و به طور ناشناس در میان یکی از قایقها نشست و منتظر دیگران بود. چند نفر بسیجی جوان که او را نمی شناختند سوار شده، به او گفتند: برادر خدا خیرت بدهد ممکن است خواهش کنیم ما را زودتر به آن طرف آب برسانی که خیلی کار داریم. حاج حسین بدون اینکه چیزی بگوید پشت سکان نشست
زانو نزن، کارلوس مانوئل بریتو لئال کی روش!
ما بیشتر تلفات داده ایم. اصلاً غلط بود که برای اعدامِ صدام مردمانی شادی کردند. صدام را باید نمی کشتند باید می بردند به حلبچه و شلمچه. گره خورده بود این یک بازی به همه باورمان. پیرمردی پای تلوزیون سرفه کنان می گفت این یکی را ببر بعد تا دلت میخواهد بباز . اما ضرباتِ پنالتی؛ خورد شدیم، از غصه مردیم . بعد از بازی سردارعینِ بچه های لوس که بی اختیار اشک می ریخت، بندِ دلمان را پاره کرد. بازیکن ها نایی
حکایت دلدادگی مردی که راننده فرمانده بود
. وقتی حسین این حرف را شنید؛ مثل مادری که بچه اش مرده باشد، بغضش ترکید و بلند بلند گریه کرد. سه شبانه روز فقط برای مهدی گریه می کرد و فقط من بدبخت، شاهد حال خراب او و بی تابی هایش بودم. به قدری ناراحت بود که موقع خواندن نماز، دست هایش می لرزید. گفتم نمازت اشتباه نیست. می گفت دست خودم نیست. شهید دیگری هم بود که شهادتش، حاج حسین را این طور به هم بریزد؟ برای حاج حسین شهادت همه
یادداشت دانش آموزی " ما فرزندان انقلابیم"
با سیاهی چادرمان روز دشمن را سیاه خواهیم کرد وبا خاک چادرمان روزگارش را تیره وتار. ما نمی گذاریم حیا در شبکه های اجتماعی به حراج برود ما با زهرا در حجره های عفاف وحجاب خانه ی وحی پیمان پاک زیستن وانسان ماندن بستیم واز کوچه های غریبی مدینه چادر خاکی او را به ارث بردیم ما میراث دار وامانت دار آن چادری هستیم که در راه دفاع از اسلام وحریم ولایت خاکی وخونی شد بی عفتان بدانند حیا
بساطم را جمع کردم و رفتم
همه پیش خدا بود. آن شب، شب جدایی بود و حلالیت طلبیدن. چندین نیروی کم سن و سال و تازه اعزامی در گردان بودند که تک تک شان را ماچ کردم. خیلی معصوم بودند و نورانی با همه شان صفا کردم و ازشان حلالیت طلبیدم. یک ساعت بعد، ابراهیم برپا داد و حرکت کردیم. چند متر جلوتر، صدای درگیری و آتش شدید آمد و چند منور، آسمان جزیره را روشن کرد. ابراهیم گفت: روی بی سیم گفتن که بچه ها از القرنه گذشته اند، اما
آنالیز/ رضا شربتی به تراکتورسازی راه داد؟
باقیمانده های (چیز ) مغولا هستید که در اذربایجان جا خوش کرده اید همینجور که از اسمت معلومه سوم اینکه کسانی مثل تو که شرف نداشتشون داد میزنن حکایت دزدیه که خودش داد میزنه دزد رو بگیرین چهارم اینکه همون جور که به رفیقت گفتم به تو هم میگم یه روز اذربایجانیهای اصیل دهن تو و رفقات را بخیه میکنن دقیقا مثل هفتاد سال پیش نگی نگفتیا بی شرف دست بردار بابا از این همه سیاه بینی و سیاه اندیشی همین
بر روی سنگ قبرم بنویسید که ”تشنه نابودی صهیونیست ها بوده و هستم و بهترین روزم ، روز نابودی صهیونیست هاست”
با دشمن ترین دشمنان خدا و ائمه اطهار (علیهم السلام) و در میدان نبرد با آنها پس از زیارت کربلا و عتبات بوده که امیدوارم به آن برسم ولی چنانچه مشیت الهی غیر از این بود، امیدوارم در حال عبادت و در بهترین حالات ارتباط عبد و معبود از دنیا بروم. اگر شهید شدم مرا در گلستان شهدای اصفهان دفنم کنید و در مراسم هایم هرچه همسرم فرمود را انجام دهید که او بهتر از هرشخصی مرا و علایقم را میشناسد.
روایت رزمندگانی که مثل ابوالفضل (ع) جنگیدند و مثل امام حسین (ع) شهید شدند
او نداشتیم. بعد از یک ساعت عزیز به همراه بچه ها سالم برگشت و گفت: برادر جلالی! شما گفتی هزار قدم؛ من 500 قدم هم بیشتر رفتم و از روی سه پد گذشتم و طول و عرض آن را بازرسی کردم؛ اما هیچ چیزی نبود، جلو خالیِ خالی است. جای تعجب داشت که دشمن دیشب با دیدن چهار گردان عقب کشیده بود. به نیروها خسته نباشید گفتم و عزیز را فرستادم تا استراحت کند. خیالم آسوده شد که صبح مشکلی نخواهیم داشت. به طاهر
رزمنده ای که از مردم دهلران التماس دعا دارد
دهلران از زبان حاج حسن رنجبر چنین آمده است: بعد از عملیات فتح المبین هنوز جاده دهلران باز نشده بود عاصم (یکی از خیرین تهران ومسول صلواتی کرخه)به تهران رفت و من را جای خود در صلواتی گذاشت. کارها طبق روال اداره می شد. تا اینکه یک روز دو نفر پاسدار آمدند و خواستند با مسئول صلواتی حرف بزنند. گفتم کارتان رابگویید دعوتشان کردم زیر چادر نشستیم گفتند ما می خواهیم یک صلواتی در دهلران