ان شاءالله این دفعه با تابوت برمی گردم/ الهام غیبی درباره برادر شهیدم +عکس - کوگانا
سایر منابع:
سایر خبرها
اطلاعات تخلفات شهرداری در انحصار رئیس شورا
عکس فارغ التحصیلی روی دیوار، اتاق را احاطه کرده اند. این جا دفتر کار علی صابری، گران ترین وکیل ایران است که توانست غرامت پرونده هموفیلی را زنده کند. با یک داستان ساده تصمیم گرفت در چهارمین دوره انتخابات شورای شهر کاندیدا شود و با رأی مردم به عنوان عضو علی البدل انتخاب شد. چند ماه بعد هم شانس این را داشت تا پس از استعفای مسعود سلطانی فر، عضو رسمی شورای شهر تهران باشد. اما حالا قصه کمی فرق
پدرم شهادتِ ندیده را عینا نقل کرد
اطلاعات راهبردی سپاه پاسداران است و برادر دیگر پزشک جراح و عضو هیات علمی گروه جراحی در بیمارستان امام خمینی(ره). هر دو جنگ دیده و خاک جبهه خورده و درد جانبازی کشیده اند. اما برادر 16 ساله گوی سبقت را از برادران بزرگ خود ربوده و حالا شهادت و 33 سال گمنامی سهم محمد سعید شده است که به خواست خدا پیکرش بعد از گذشت سه دهه از شهادت به میان اعضای خانواده بازگشته است. برادرم یک طلبه 16 ساله بود که
آرامش بر جای مانده در آخرین عکس بیسیم چی کربلای5/ راز جاودانگی شهید حاج امینی چه بود؟
تو جبهه گذاشتنش بیسیم چی. هر کار می کرد، برا خدا می کرد؛ اصلاً براش مهم نبود کسی خبردار می شه یا نه! عجیب نسبت به بچه هایی یتیمم هم حساس بود، کمک به یتیمان هیچوقت فراموشش نمی شد. داداشش می گه: بعد شهادت امیر یه نامه به دستمون رسید که چند روز قبل از شهادتش نوشته بود، اولش اینطورر شروع می شد: “از اینکه به این فیض عظیم الهی نایل شدم، خدا را بسیار شکر گذارم.....” دفعه
مدافع حرمی که در یلدای خان طومان آسمانی شد
آرزویت رسیدی. فردای آن شب همراه مادرم نماز جمعه رفته بودیم، همان جا به خاطر خوابی که دیده بودم سوره انعام را خواندم، ( اتفاقا همان روز هم همسر آینده ام نماز جمعه بودند.) بعد از نماز جمعه با کل خانواده دور هم نشستیم و کلی گپ زدیم و سفره افطار را آماده کردیم و تازه افطار کرده بودیم شام ولادت امام حسن ( علیه السلام) بود که تلفن پدرم زنگ خورد. عموی عبدالحسین خواستگارم بود، از پدرم اجازه گرفته
ورزی: در معمای شاه نه تحریف کردیم نه دروغ گفتیم/ گودرزی: بازی در نقش امام آرزوی خیلی از بازیگرهاست
تاریخی را بسازد؟ چند نفر؟ ورزی: بله، چهار نفر از آنها را من می شناسم ولی نمی توانم اسمشان را نام ببرم. عجمی: آن چهار نفر هرگز پیروز نشدند که این کار را بسازند؟ و شما برای اولین بار بعد از سی و خرده ای پس از انقلاب این کار را ساختید؟ ورزی: البته یکی از آنها دست های پشت پرده داشت و می خواست که آن را بسازد و من نسازم، من یک روز آمدم و این برادر عزیز را در همان سازمان صدا و سیما
بیمه شده امام حسین(ع) فدایی حرم زینب(س) شد
برای آرامش فکری خودمان حرفش را باورکردیم و بی صبرانه منتظر برگشت پسرمان بودیم. شهادتشان چطور رقم خورد ؟ علیرضای من در 25 فروردین ماه سال 1393، بر اثر اصابت گلوله تیر تک تیرانداز داعشی به سرش به شدت مجروح شد و بعد از چهار روز که در بیمارستانی در سوریه کما بود به شهادت رسید. پسرم به قول خودش آدم شد. همان روز که خبر شهادتش را برایم آوردند درست با روز مادر همزمان بود. خبر شهادت علیرضایم
همسر شهید: این اواخر می گفت: من از دنیا دل کنده ام / انقلاب را با جان و دل دوست داریم، تکلیف ما را ولایت ...
برادر هایش هم این طور بودند. یک لحظه نمی توانست بیکار بنشیند، اگر بیکار می ماند، مریض می شد. دائم فعالیت می کرد. نمازهای شان به ویژه نماز شب های شان خاضعانه و عاشقانه بود؛ تقریبا نمی شود گفت هیچ قنوت ایشان بدون گریه و طلب شهادت سپری می شد. بعد از نماز صبح وقتی از مسجد به منزل می آمد مشغول خواندن دعای عهد و زیارت عاشورا می شد و تا طلوع آفتاب بیدار بودند. به صله رحم بسیار اهمیت می داد و حتی وقتی قم
آن دو را بصیرت تاریخی به هم پیوند داد
در می آید. مرحوم لنکرانی در چه سنی وارد عرصه سیاست شدند؟ ایشان می فرمود من از 12 سالگی وارد مبارزات سیاسی شدم. البته تا آخر عمر یعنی سال 1368دست از فعالیت سیاسی برنداشتند ولی بعد از شهادت مدرس و به ویژه پس از شهریور 1320 تا حدود سال 1340 یکه تاز عرصه سیاست بودند، لذا معتقدم به لحاظ قدمتِ سن و سابقه، از همه انقلابیون در سوابق سیاسی کهنه کار تر است. خلاصه دلداده شیخ است و یار
دختر هاشمی از دروغ اصلاح طلبان درباره پدرش گفت
به خاطر دارم. آخرین خاطره ای که از آیت الله هاشمی به خاطر دارید را بیان کنید. روز جمعه عقد دختر یاسر بود و مادرم از چند روز قبل ناراحت مهدی بود و دلتنگی او را می کرد. چند ماه بود که مهدی به مرخصی نیامده بود و محسن هم موفق به گرفتن مرخصی برای او نشده بود. من به یکی از مسئولین مراجعه کردم و از ایشان خواستم از ارتباطات خود با قوه قضاییه استفاده کند و برای مهدی دو ساعت مرخصی بگیرد
همه چیز درباره محمد گرکانی نژاد، مدیر سابق مرکز توسعه تجارت الکترونیکی
به جای استفاده از تعطیلات دانشگاهی به تحصیلش ادامه می دهد: با دو نفر از دوستانم بالاخره دوری از خانواده را تجربه کردم و اتفاقاً برایم بسیار خاطره انگیز بود. مثلاً یادم است گاهی ساعت دو سه صبح می رفتیم حرم و فقط چند نفر در خود اتاق ضریح بودند، یا بسیاری از کتاب ها را من برای اولین بار در کتابخانه آستان قدس رضوی خواندم. به تهران که بازمی گردد، با رفتن به مرکز تحقیقات مخابرات و کار کردن
بدل امام در عراق که بود؟/ امام می گفت شاه کشته نشود/ آیت الله خامنه ای بهترین روش مدیریت را دارند
نقشه آمریکا باشد که ما اقدامی کنیم و به ضرر ما تمام شود. ما که در کاخ سفید نیستیم بدانیم نقشه شان چیست؟ این فکر به ذهن من خطور کرد اما به کسی نمی گفتم که روحیه ها تضعیف نشود . بعد از مدتی شهید صدوقی را خوب دیدم. در خواب من آمد و گفت خدا که نمی نشیند آمریکایی ها هرکاری بکنند. خدا ما را یاری می کند و نقشه ای فوق نقشه آنها به ذهن ما می آورد و ما عمل می کنیم. یعنی ما که اعلامیه می نویسیم
رمز و راز اصرار امام خامنه ای بر مطالعه کتب جنگ
، شب ها به جای خواب و استراحت، نماز و زیارت عاشورا می خواند و های های گریه می کرد! وقتی اشک در چشم های زهرا حلقه زد که چیت سازیان گفت: این بار خیلی طول بکشه یک هفته است. فوق فوقش یک هفته دیگه بر می گردم! هفته به پایان رسید. ته آن خیابان، کانتینری پیدا شد، پشت کامیونی بزرگ. چند ماشین پاترول سپاه هم دور و برش پارک شده بود. چند نفر از آمبولانس پیاده شدند و رفتند جلوی کانتینر. زهرا هم از
مسلمانان در آمریکا سانسور می شوند تا قدمت حضورشان مشخص نشود
را نمی شناخت تشریح کرد، او درباره این مذهب سؤالات بسیاری پرسید و آیت الله تشیع را برای شیخ توضیح داد. در نتیجه رئیس قبیله تصمیم گرفت بیشتر کاظمین بماند تا با شیعه بیشتر آشنا بشود. او هر روز پیش آیت الله استرآبادی می رفت و سؤالاتش را درباره مذهب شیعه می پرسید تا اینکه بعد از تحقیقات فراوان شیعه شد. در این مدت افراد قبیله که نگران حال شیخ شده بودند، دو نفر را به دنبال او فرستادند تا از
پایان 34 سال چشم انتظاری/ آرزویم این بود که روزی برگشتن سعید را ببینم
عطوفت خود ما را خوشحال کند و حدود یک هفته قبل بود که خواب دیدم که همه اقوام در منزل ما جمع شده اند و دور پدرم را گرفته اند و امروز فهمیدم که خبر آمدن سعید است که اقوام و بستگان را در منزل ما جمع می کند. برادر دیگر شهید نمازی زاده که در زمان شهادت برادر ناتنی حدود یکسال داشته می گفت: برای پیدا کردن داداش سعید همه جا می رفتم و سراغش را می گرفتم تا اینکه شخصی گفت دیگه دنبالش نگرد سه سال بعد می آید و امروز دقیقا سه سال شده است و داداش سعید می آید.
شهید مدافع حرمی که سنگ مزار ندارد
دوشکا نشسته بود.بر اثر اصابت توپ نیروهای تکفیری به سنگر مدافعان حرم، دیوار بتنی سنگر از جا کنده شده و بخشی از این دیوار، روی قفسه سینه همسرم می افتد. آن طور که همرزمانش تعریف کرده اند، دیگر کسی امیدی به زنده ماندنش زیر آوار نداشته؛ اما بالاخره پیکرش را از زیر آوار بیرون می کشند و در بیمارستان و پس از دو-سه روز به هوش می آید. بعد از آن هم 6 ماه به او مرخصی می دهند تا حالش بهتر شود. چهار ماه و نیم، پیش
فاطمه هاشمی: مسیر پدرمان را ادامه می دهیم
که ناراحت می شدند بلافاصله صورت شان بر افروخته می شد و سکوت می کردند؛ شب فوت امام خمینی (ره) نیز این اتفاق افتاد. شب شهادت دکتر بهشتی نیز یکی دیگر از بدترین شب های زندگی پدرم بود. شب شهادت باهنر و رجایی از دیگر شب های تلخی بود که از پدرم به خاطر دارم. آخرین خاطره ای که از آیت الله هاشمی به خاطر دارید را بیان کنید. روز جمعه عقد دختر یاسر بود و مادرم از چند روز قبل ناراحت مهدی
ما ابله نیستیم، رییس!
باور می کنند که نمی بینیم، و نمی فهمیم. دو - انتقادات برانکو از کی روش، چند بند واضح و شفاف داشت. اضافه شدن یک اردوی هماهنگ نشده، بردن تیم به اردویی بدون بازی دوستانه، گرفتن فرصت کوتاه استراحت از بازیکنان و بالا رفتن احتمال مصدومیت آن ها، حضور بیشتر بازیکنان در اردوهای ملی نسبت به باشگاه، مخفی کردن اردوی تیم ملی که از چند ماه قبل هماهنگ شده بود و ممنوع المکالمه کردن بازیکنان ملی در فصل
بسته شعری ویژه شهادت حضرت زهرا (س)
/> ناله ی "یا اَبَتایش" نرود از یادم مرگ در خانه ی بی توست مرا در شب تار بِهْ از آن روز که در کعبه ز مادر زادم کاش روزی که زدی ناله کنار دیوار چون در سوخته می سوخت همه بنیادم کس نداند که در آن دم به تو و من چه گذشت تو نفس می زدی و من ز نفس افتادم خصم خوشحال که بال و پر من بشکسته رفتی و از غم خود کرده ای دشمن شادم استاد غلامرضا سازگار
غواصی که پُل شد
گردان را می شنیدند سکوت می کردند. وبعدا دیدم که این موتور سوار با بدرقه هادی وابراهیم می رود خدا اینها سه نفر چقدر شیبیه هم هستند تا اینکه بعد از چند روز از بچه های روستای دره مرادبیک که در گردان بودند شنیدم که اینها هر سه برادر هستند.محسن ،هادی وابراهیم. محسن معاون واحد پرسنلی لشگر بود. با تشکیل گروهان ویژه ما را از اردوگاه شهید مدنی جدا کردند وجهت آموزش آبی وخاکی وغواصی عازم سد گتوند