تباهی، سرنوشت زن باردار! - مشهد نیوز
سایر خبرها
همسرم یک وکیل خلافکار است
زن جوان زمانیکه دید شوهر وکیلش از پرونده های ناحق دفاع می کند، تصمیم به جدایی گرفت. به گزارش مردم سالاری، چندی پیش زن جوانی با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست طلاق داد و در خصوص علت آن به قاضی گفت: آقای قاضی شوهرم وکیل است و اوایل تصور می کردم از اینکه با یک وکیل ازدواج می کنم زندگی خوبی خواهم داشت. ولی تازه الان متوجه شدم که چه اشتباهی کرده ام. شوهرم وکیل درستکاری نیست و پرونده هایی را
روایت خواندنی از صدای ویژه خندوانه
دوست ندارد که از برنامه خندوانه جز صدایش چیز دیگری پخش شود. برای همین بارها می گوید که از شهرت تصویری حسابی فراری است: من عشق سینما و تئاتر هستم ولی کاملا از شهرت تصویری می ترسم. چون بسیار آدم خلوت گرایی هستم و دوست ندارم چهره ام را بشناسند. بنابراین بازیگری را دوست نداشتم و فقط به کارگردانی فکر می کردم. من سر پارک ملت جلوی دوربین بودم. بعد چندبار توی تاکسی و اتوبوس دیدم مردم مرا نگاه می کنند و می
قتل خانم معلم توسط شوهرش
عمدی بودن ماجرا نخواهد برد. متهم ادامه داد: فرمان را چرخاندم و با سرعت زیاد به سمت کانال رفتم و درحالی که همسرم جیغ می کشید، ماشین به داخل کانال سقوط کرد. بلافاصله دست به کار شدم و پس از باز کردن در، خودم را نجات دادم و از کانال بیرون آمدم. وقتی مطمئن شدم که همسرم داخل کانال غرق شده است، به خانه رفتم و لباس هایم را عوض کردم. چند ساعت بعد هم به اداره پلیس رفتم و مدعی شدم که همسرم گم شده
اعتراف مرد عاشق به قتل پیرمرد
همسایه مقتول بود، چند بار همسر مقتول را دیدم و شیفته او شدم و قصد داشتم با وی ازدواج کنم. بنابراین چند بار تلفنی مزاحمش شدم. می خواستم با این کار شوهرش به وی ظنین شود و او را طلاق دهد. زمانی که متوجه شدم شکایت کرده اند، به مزاحمت هایم پایان دادم . وی اضافه کرد: بعد از آن نقشه قتل شوهر این زن را طراحی کردم و به عنوان مسافر سوار خودرویش شدم و قصد خفه کردن او را داشتم که موفق نشدم. به
ادعای تکان دهنده درباره جابه جایی نوزاد در بیمارستان
به گزارش ملیت به نقل از شهروند، این زن که ادعا می کند نوزادش در یکی از بیمارستان های مشهور پایتخت جابه جا شده است با مراجعه به شعبه هشتم دادسرا به بازپرس ایلخانی گفت: بعد از 18 سال نازایی حامله شده بودم، اما به علت فشار بالایی که بر اثر بارداری در من به وجود آمده بود به بیمارستان منتقل شدم. 25 اسفند سال 84 در یکی از بیمارستان های خصوصی تهران زایمان کردم، فرزندم پسر بود. وقتی به هوش آمدم، خیلی
روایت فریدون صدیقی خبرنگار اعزامی کیهان در فاجعه منای سال 54 : لیست حجاج را مخفیانه به تهران فرستادم/ ...
لحاظ جسمی لاغر اندام بودم و بارها در صحنه برای ورود به محل تلاش کردم اما با برخورد فیزیکی مواجه شدم،طبیعتا من خبرنگار بودم و به همین دلیل باید خبر تهیه می کردم و دلواپسی و دغدغه و نگرانی داشتم،ضمن اینکه دو خبرنگار دیگر هم در حج بودند و رقابت با آن ها در کسب خبر هم این دلهره را بیشتر کرده بود. پس از محل حادثه به نتیجه نرسیدید. خیر، روز بعد از حادثه در مسیر اکیپ های پزشکی را می
سردار شهید مجید بشکوه
مرا ندیده اید ؟و من به او جواب منفی دادم ،،ولی او ادامه داد: زمانی که برادرت مجید در بیمارستان بود و می خواست عمل شود ،پدر من در کنار ایشان بستری بود .در آن لحظه من به فکر فرو رفتم و یک دفعه او را به یاد آوردم ؛مرد بسیار خوب و مهربانی بود .سپس آقای زنده بودی دنباله ماجرا را تعریف کرد و گفت :پدرم در باره سجایای اخلاقی شما و مجید خیلی صحبت کرده و از خوبی ها و کمکهای شما بسیار تعریف کرده و به ما گفته
نگاهی به اعترافات میخائیل رمضان(بدل صدام)
شوم. شمار افراد حاضر بیش از پانصد نفر بود که از میان آن ها بیست نفر زن بودند. همه در سالن کنفرانس قصر حضور داشتند. این افراد مهندس، پزشک، فیزیکدان، شیمیدان و متخصصان رشته های دیگر بودند. مراسم آرامی بود. من و هاشم و سه تن از افسران گارد ویژه جمهوری، از میان حاضران خارج شدیم. در حال سلام و احوال پرسی با مهندسان ترک در نزدیک درِ خروجی بودم که صدای خانمی مرا متوقف کرد: ببخشید جناب رئیس، ممکن
چه کنیم کودک پدر و مادر ناتنی را بپذیرد؟
سلامانه : شهرزاد برهان زاده در گفت وگو با مهرخانه، در توصیف مادر یا پدرناتنی گفت: هر زن و شوهری که ازدواج می کنند و بعد از مدتی زندگی زناشویی شان به هر دلیلی مانند طلاق یا فوت یکی از زوجین خاتمه می یابد، اگر حاصل ازدواجشان فرزند یا فرزندانی باشد و مادر یا پدر، مجدداً با فرد دیگری ازدواج کنند، والد جدید به عنوان پدر یا مادر ناتنی شناخته می شود. او با بیان این که والد ناتنی
سجاد افشاریان: رامبد جوان یک مهمان را با کمربند تهدید کرد!
فضای حرفه ای تئاتر پایتخت می شود و پایش یک جورهایی گیر می کند. اما اینکه چطور پایش به خندوانه باز می شود: من تئاتر کار می کردم و رامبد جوان را از تئاتر می شناسم. توسط رامبد به یک گروه ایده پردازی 30 نفره دعوت شدم و از آنجا کارمان شروع شد. بعد من سریال گوشه دل تهرون را برای رامبد جوان نوشتم که همه قسمت هایش از صبح تا شب عید پخش شد. یعنی از صبح ساعت 10 تا لحظه تحویل سال در یک روز پخش شد
شوهرم هنوز هم برای مادرش خرید می کند
زن جوان زمانیکه دید شوهرش هنوز هم برای مادرش خرید می کند، راهی دادگاه خانواده شد و درخواس طلاق داد. به گزارش آرمان، چندی پیش زن جوانی با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست طلاق داد و درباره علت آن به قاضی گفت: آقای قاضی 18 ماه است که با شوهرم ازدواج کرده ام و در این مدت همیشه با او دعوا کرده ام. شوهرم هنوز هم تصور می کند در خانه مادرش زندگی می کند و باید تمام مسئولیت خانه مادرش را بر
جراحی دست توسط مرد شیشه بر!
خودروهای خارجی و مدل بالا را سرقت می کنم. مدتی قبل با دو نفر از دوستانم باند سرقت خودروهای مدل بالا را تشکیل دادیم و در این مدت 40 دستگاه خودرو ی مزدا و پرشیا در تهران سرقت کردیم و همه آنها را به مالخری فروختیم. وی ادامه داد: روز حادثه به تنهایی جلوی باشگاه ورزشی در شرق تهران در حال پرسه زدن بودم که متوجه شدم مرد جوانی خودروی مزدایش را پارک کرد و به داخل باشگاه رفت. پس از آن بلافاصله خودرو را در
غلامی: قول می دهم در جهانی بهترین باشیم؛ پاداش هم بگیریم در قیاس با مردان ناچیز است
این تیم داشتیم. دقیقه 13 از بازی اخراج شدم آن هم به خاطر تصمیم اشتباه داور، حتی کارشناسان داوری هم گفتند نباید اخراج می شدم اما از بازی بیرون رفتم. وقتی به رختکن رفتم گریه کردم. از این بابت ناراحت بودم که بازی با تایلند را در نیمه نهایی از دست دادم. اگر بازی با تایلند را نمی بردیم، خودم را نمی بخشیدم اما بعد به خودم آمدم و گفتم که نباید گریه کنم. این تیم به روحیه احتیاج دارد و من به عنوان کاپیتان
محاکمه قاتل یک دختر بدون جسد
اسفندماه سال 92 با ادعاهای پدری نگران مبنی بر اینکه دختر 18 ساله اش به نام غزاله به طرز مرموزی گم شده است، پلیس پایتخت به تجسس های ویژه ای برای پرده برداشتن از سرنوشت دختر گمشده دست زد. این پدر که آشفته بود وقتی پیش روی بازپرس دادسرای جنایی تهران ایستاد، گفت: روز گذشته دخترم برای رفتن به مطب یک پزشک از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. هر چه چشم به راه ماندیم به خانه نیامد. هر دقیقه دل نگرانی
با توجه به قراین و واقعیت های موجود امکان تکرار مجلس ششم نیست/ سونامی ثبت نام راه نمی اندازیم
وگو کنید؟ بعید نیست. من فکر می کنم این اتفاق باید بیفتد. چون برای کشور ضروری است. زمانی که من معاون سیاسی وزارت کشور بودم این کار را در وزارت کشور در حد قابل توجهی انجام می دادم. متاسفانه وقتی فضا تغییر کرد سفره این اتفاقات جمع شد. ما در دولت اصلاحات به جریان مقابل و نیروهای سیاسی اش احترام می گذاشتیم و تکریم می کردیم و درباره مسائل کشور از آنها نظر خواهی می کردیم. راهاندازی خانه احزاب
آقای رییس جمهور کدام دانشکده نظامی را گذرانده ای؟
گفت تعدادی از افسران و درجه داران ما را دستگیر کرده اند . گفتم الآن می آیم ببینم چه خبر است. در راه پادگان عده ای نقاب دار از خودرو نظامی پیاده ام کردند، چشمانم را بستند و مرا با خود بردند. با تحمل سختی ها و فشارهای روحی بسیار دو هفته بعد از آغاز جنگ تبرئه و آزاد شدم. چند روز بعد از کشف کودتا و حدود یک ماه مانده به جنگ تعدادی از متهمان را با لباس زندان به میدان صبحگاه لشگر می آورند و در
حاشیه های ازدواج مجدد آزاده نامداری
برایش میبردی از همان گل فروشی میخریدی که برای من هم در این 3 سال خریدی؟! حرف هایی که سر سفره عقد در گوشش گفتی از جنس همان حرفهایی بود که در این 3 سال در گوشم زمزمه کردی؟! راستی به او هم گفتی که همیشه دوستش داری ؟!مردی که سر قولش نماند مرد نیست، پس حساب من با تو هیچ! خانم نامداری عزیز، بانوی حجاب و اخلاق و عفاف و شکستن حرمت ها؛ من سر زندگی ام بودم که تو آمدی. من بودم و تو آمدی. او 22 شهریور 94 از من
گفتگو با شخصیت "عسل خاله" در سریال پایتخت
پایتختی که خروس بازی داشت، بازی کردم. سرایدار همان خانمی بودم که به نقی گفت برود خانه شان برای نصیحت پسرش. چند سال تونه؟ 75 سال. عسل خاله شما بچه هم دارید؟ بله. سه تا پسر و سه تا دختر. شش تا نوه دارم و هفت تا نتیجه. پسر کوچکم کمک دستم است. تازه زنش دادم. ارسطو هم مثل پسرم بود. برای همین دوست داشتم زنش بدهم. همه پسرهای شیرگاه از من می خواهند برای شان زن
حضور در شبکه های اجتماعی زمینه ساز قتل شوهر
قبول ندارم. متهم اما در جریان بازجویی های تخصصی به قتل اقرار کرد و حادثه را شرح داد. او گفت مدتی قبل بود که در شبکه اجتماعی با زن 50 ساله آشنا شدم. گفت که شوهرش راننده تاکسی است و او را اذیت می کند. مدتی بعد به او علاقه مند شدم و از او خواستم طلاق بگیرد تا با هم ازدواج کنیم. آن زن اما قبول نکرد و گفت بعد از فوت شوهرش حاضر است که با من وصلت کند تا اینکه تصمیم به قتل پیرمرد گرفتم. یک روز از زنجان راهی
دردِدل های ناظم ناشنوای بازنشسته
مرد ناشنوا بودند که بعد از سرکار به آنجا می آمدند و دور هم سرگرم بودند و بنده آنها را تماشا می کردم. وی ادامه می دهد: دیدن آنها برایم جالب بود و متعجب بودم که چرا آنها بعد از سر کار به خانه بر نمی گردند؛ آخر سر یک روز با اشاره از آنها پرسیدم؛ یکی از آنها عصبانی شد و با اشاره به من گفت چرا به خانه بروم، در خانه خبری نیست، خانمم همش با تلفن و دیگران صحبت می کند اما وقتی از او می پرسم چه خبر
عضو حزب تازه تاسیس: تعداد زیاد احزاب علامت بیماری سیاسی است!
؟ بعید نیست. من فکر می کنم این اتفاق باید بیفتد. چون برای کشور ضروری است. زمانی که من معاون سیاسی وزارت کشور بودم این کار را در وزارت کشور در حد قابل توجهی انجام می دادم. متاسفانه وقتی فضا تغییر کرد سفره این اتفاقات جمع شد. ما در دولت اصلاحات به جریان مقابل و نیروهای سیاسی اش احترام می گذاشتیم و تکریم می کردیم و درباره مسائل کشور از آنها نظر خواهی می کردیم. راهاندازی خانه احزاب یکی از
از زیر آب تا نوک کوه!
نیستید؟ نمی دانم شاید بیشتر بیش فعالم تا باهوش . عکس هایش بیشتر در فضای نجوم و با یک تلسکوپ غول پیکر است؛ من از همه کوچک تر بودم. 2خواهر دارم که 10 و 12سال از من بزرگ تر هستند. برادرم هم 6 سال از من بزرگ تر است. وقتی آنها در دانشگاه تحصیل می کردند، من تازه داشتم دوران راهنمایی را طی می کردم، شب ها در خانه هر کدام از اعضای خانواده ام حرف جالبی در راستای علم و رشته خودشان داشتند و من فقط
این عشق جهانی است
ام ای بادهای مست یا هو کشید باز که تنها علی علی ست امروز هم علی به رگ و خون ما دوید بعد از هزار سال به دل ها علی علی ست هفتاد کس امام شد اما علی علی ست در بلخ یا نجف، نه، به هر جا علی علی ست محمد الازهربن الهاشمی نفطی شاعر روشندل تونسی الفبای عشق بزرگ محمد الازهربن الهاشمی نفطی، شاعر روشندل و منتقد ادبی از جمهوری تونس است. او
درخواست طلاق به خاطر طلاق برادر زن
کردند خوشبختیمان بیشتر شد و تصور می کردیم که از این به بعد زندگی خوبی خواهیم داشت. اما برادرم با همسرش به اختلاف خوردند و هر روز با هم دعوا داشتند. درگیری آنها آنقدر بالا گرفت که مجبور به جدایی شدند. مرد جوان ادامه داد:از وقتی برادرم و همسرش از هم جدا شدند، هرچه فکر می کنم می بینم من هم نمی توانم به زندگی با همسرم ادامه دهم. بعد از طلاق، همسرم ارتباطش را با خانواده من قطع کرده و من هم به
8 ساعت زیر تیغ آفتاب، بدون محدودیت سنی +تصاویر
خلیج فارس: هشت ساعت کار در روز، بزرگ و کوچک هم ندارد، هر کسی هر چقدر کار کند، پول درمی آورد. به گزارش خلیج فارس به نقل از ایسنا؛ کارگری در کوره های آجرپزی برای آماده کردن یکی از سنتی ترین مصالح ساختمانی ایران که اتفاقاً اصلاً هم ایمن نیست و موقع زلزله می تواند به تنهایی عامل خسارت جانی باشد، هنوز ادامه دارد. این داستان یک شغل است. هشت ساعت کار زیر تیغ آفتاب، بدون بیمه، بدون قرارداد های ثابت، و بدون محدودیت سنی. با تنفس مدام بخار گازوییل و ذرات سبک خاک رس توی هوا. اسم من بهزاد است. تابستان که تمام شود برمی گردم قزوین برای اینکه به مدرسه بروم. چهار ماه در سال اینجا کار می کنم، از اردیبهشت تا آخر شهریور. کلاً در روز هشت ساعت بیشتر کار نمی کنیم، ولی هرچه بیشتر کار کنیم پول بیشتری درمی آوریم. پدرم در شال (شهری در نزدیکی تاکستان) کار می کند؛ من هم اینجا با مادربزرگم هستم. از ساعت پنج صبح که هوا خنک است شروع می کنیم. الان هم که ساعت هشت شده می خواهم برگردم پیش مادربزرگم که صبحانه بخورم، ولی کسی را به خانه مان راه نمی دهم، چون ما تنها هستیم. من 36 سال دارم و دو تا هم نوه دارم. ما زود ازدواج می کنیم چون از چهل سالگی به بعد زندگی روی سر پایینی است و آدم باید تا وقتی که جوان است و انرژی دارد زن بگیرد و زندگی کند. ما دخترهایمان را هم زود شوهر می دهیم که تا جوان هستند و حوصله دارند زندگی شان را راه بیندازند. من خیلی سال است که توی کوره کار می کنم، دستم را ماشین همین کوره برده است و حالا برای همین تمام سال را اینجا می مانم و وقتی کوره کار نمی کند هم اینجا نگهبانی می دهم، اما بیمه ندارم، چون اتباع خارجی را بیمه نمی کنند. درآمدم شکر خدا خوب است، آدم باید به چیزی که درمی آورد راضی باشد. اسمم خدیجه است، لباس کار را پوشیده ام که بروم سر کارم. ما آجرهایی را که کنار هم چیده شده اند روی هم می چینیم و می شماریم. هرچه بیشتر آجر بزنیم بیشتر پول درمی آوریم. من هنوز مدرسه نمی روم، شاید امسال که به قزوین برگردیم، بروم مدرسه. این ها خانه هایی است که کارگرهای افغانی کوره آجرپزی در آن ها زندگی می کنند. این خانه ها از همان خشت هایی ساخته شده است که خودشان می سازند. عمرشان بیشتر از 30 سال است. از سال 1350 تا الان همین شکلی که هستند، مانده اند. می گویند این خانه ها چون خشتی هستند مقاوم ترند و در سرما و گرما، دما را حفظ می کنند. تا همین چند سال پیش کوره های آجرپزی رونق بیشتری داشتند. هر کدامشان بیشتر از 200 کارگر داشتند. می گویند خشت زن ها بیشتر کُرد بوده اند و با زن و بچه چند ماهی به اینجا می آمدند و خانوادگی کار می کردند، گل رس را قالب می زدند و بعد خشت ها را روی شکمشان می کشیدند و می گذاشتند که خشک شود. حالا دستگاه نیمه اتوماتیک خشت زنی آمده است که خودش گل را قالب می گیرد و خشت بیرون می دهد؛ نتیجه اش کم شدن تعداد کارگرهاست و سریع تر شدن خشت زنی. وقتی خیلی خیلی بچه بودم از افغانستان به ایران آمدیم. من حتی درست آن روزها را به یاد ندارم. 30 سال است که اینجا زندگی می کنم، هشت بچه دارم، دو تا دختر بزرگم ازدواج کرده اند باقی شان هنوز کوچک هستند، این ها که کار نمی کنند، اینجا می چرخند و بازی می کنند، حالا یک وقتی هم کمک می کنند. یکی از دخترهایم هم نامزد کرده است، پسرم دوست ندارد که از من عکس بگیرید؛ ولی عکاس ها برای اینکه از بچه هایم عکس بگیرند زیاد اینجا می آیند. اینجا فقط سه - چهار ماه کار می کنیم، وقتی برگردم قزوین دوباره باید بروم مدرسه، امسال می روم کلاس پنجم. امسال را که درس بخوانم دیگر به مدرسه نمی روم. دوست ندارم هفت صبح بیدار شوم و تا ظهر در مدرسه بمانم، پدرم هم می گوید همین قدر که سواد داشته باشم بس است دیگر. بعد از مدرسه می خواهم همین طور از صبح تا شب توی خانه بمانم و تلویزیون ببینم. اینجا کارگری می کنیم دیگر، از چی ما می خواهی عکس بگیری؟ چند ماه پیش یک عکاس آمد از ما عکس گرفت بعد عکس ها را توی اینترنت پخش کرد، همه فامیلمان عکس ما را توی موبایل هایشان داشتند و به ما می خندیدند. اصلا دوست ندارم عکسم را بگیری که ببری چاپ کنی توی اینترنت، من خودم عکس هایمان را توی کامپیوتر پسرخاله ام دیده ام ، اگر از ما عکس بگیری همه به ما می خندند. روزی 30 - 40 هزار تومان درمی آورم. آجرها را می چینم و می شمرم و علامت می گذارم. همه پول ها را به پدرم می دهند، پدرم هم آخر سر روزی پنچ هزار به من می دهد که برای خودم باشد. خانه مان در همین شال است. سه - چهار ماه سال را اینجا آجر می زنم، باقی سال را هم کارهای دیگر می کنم؛ باغبانی و این چیزها. ولی خوب با همین درآمد کارگری هر شش تا بچه ام را فرستاده ام دانشگاه آزاد، اینجا دانشگاه دولتی نداریم، فقط پیام نور هست و دانشگاه آزاد، حالا این پسر از همه کوچکترم فقط توی خانه مانده است، این هم سال دوم حسابداری است. درسش که تمام بشود می تواند برای خودش یک کار حسابی پیدا کند، اما فعلاً تابستان ها با موتور می آییم اینجا که آجر بچینیم. روی هم رفته دوتایمان 60 - 70 هزار تومان در روز کار می کنیم. پنج صبح که هوا خنک است می آییم تا ساعتِ یک کار می کنیم؛ بعد دیگر نمی شود اینجا ایستاد، برمی گردیم خانه مان. 40 سال است که کارگری کرده ام ولی بیمه ندارم، اگر بیمه داشتم حالا 10 سال بود که باید بازنشسته شده بودم. بیشتر از 30 سال است که اینجا کار می کنم. وقتی از افغانستان آمدیم، آنجا جنگ بود، حالا هم جنگ است. دیگر تمام خانواده و زندگی ما اینجاست. دخترانم را ایجا شوهر داده ام و پسرهایم اینجا زن گرفته اند؛ الان دیگر نه کسی را در افغانستان دارم و نه جایی را می شناسم. خدا را شکر اینجا امن است، خودمان و بچه هایمان اینجا امنیت داریم. زندگی مان هم می گذرد. ما کارت داریم یعنی می توانیم اینجا بمانیم و کار کنیم، اما باز هم هر چند وقت که برای سرکشی می آیند چند نفر را می برند بعد دوباره ولشان می کنند. حالا البته کارگرها کمتر شده اند. زمانی تمام این دور و اطراف کوره بود و در هر کدامشان هفت - هشت خانواده زندگی و کار می کردند حالا بیشتر کوره ها تعطیل شده است یا ماشینی شده اند و کارگرها را کم کرده اند، هر کجا بروید دو - سه خانواده بیشتر باقی نمانده است. در تاکستان هنوز بیشتر کوره های آجرپزی حفره ای هستند، در حالی که کوره های تونلی مصرف سوختشان کمتر است، چون درآمد کوره آن قدر ها زیاد نیست و هزینه ها هم بعد از هدفمندی یارانه ها بیشتر شده است. کوره دارها نمی توانند کوره هایشان را به روز کنند. نمونه های دیگری هم از کوره های آجرپزی در دنیا هست که از فناوری های روز استفاده می کنند و در زمینی با وسعت کمتر در سوله ای که تمیز است و خبری از گرد وخاک رُس در آن نیست آجر درست می کنند، بازدهی شان هم چهار برابر روش های سنتی است. اما تا به حال از چنان فن آوری هایی در ایران استفاده نشده است. مصالح سنتی مثل آجر خشتی را بیشتر در معماری روستاها استفاده می کنند، اما گاهی می شود که حتی همین آجرها هم فروش نمی رود و کوره دارها مجبور می شوند چند روزی کار را تعطیل کنند تا آجرها انبار شده روی زمین فروش برود. بیشتر کارگران افغانی که امروز در کوره های آجرپزی زندگی می کنند نسل سوم مهاجران هستند، اما هنوز خیلی چیزها را از ملیت اصلی شان نگه داشته اند. از جمله اش این همه رنگ در خانه و گهواره ای که در همه اتاق ها می شود شبیهش را دید. هیچ کدام از این خانواده ها کمتر از چهار بچه ندارند. خدا را شکر زندگی ما خوب است. هرچقدر کار کنیم همان قدر پول درمی آوریم. در ماه هایی هم که کوره تعطیل می شود در قزوین کارگری می کنیم، هر کاری که پیش بیاید ولی بیشتر بنایی است. اینجا هم خدا را شکر زندگی مان خوب است، اگر بچه هایمان مریض بشوند در شال درمانگاه رایگان هست، اما برای رفتن به تاکستان و قزوین باید ماشین گرفت. زندگی همین است دیگر، آدم باید راضی باشد و چشمش به دست خدا باشد. ...
روایت سردار از سرزمین مجاهدت های خاموش
. پرستارهای بیمارستان پاوه بودند که داشتند به طرف کرمانشاه فرار می کردند. ضدانقلاب روز آخر در بیمارستان ریخته و همه را کشته بودند. این ها را هم چون زن بودند احتمالاً با آن ها کاری نداشتند و آن ها هم سوار ماشین شده و دررفته بودند. همه بچه ها به هم ریختند. یکی دو ساعت بعد یکی دو تا هلیکوپتر آمد. در آنجا جای مزرعه مانندی بود که نمی دانم علف بود یا گندم. به هرحال کوتاه بود. هلیکوپتر به آنجا آمد و نشست که
سونامی جوراب در جشنواره مریوان
که با ایده آل ها وخواسته هایش نزدیک تر باشد ازدواج کند ولی پدر او به این دلیل که برای هفت پسر دیگرش، خود دختری متین و باوقار را انتخاب کرده با او مخالفت می کند و عاقبت پدر در این ماجرا پیروز می شود. تمامی ماجرا هم از خرید یک جفت جوراب از سوی این مرد که به تازگی تشکیل خانواده داده برای همسرش شکل می گیرد، جورابی که از لحاظ جنس و مدل با شخصیت و روحیات و باور همسر او جور در نمی آید.
اعلام شکایت درباره جابه جایی نوزاد در بیمارستان پس از 10 سال
به گزارش خبرنگار ما، چند روز قبل زن میانسالی به دادسرای جنایی پایتخت رفت و گفت 10 سال قبل کارکنان بیمارستان لاله نوزادش را با نوزاد دیگری جابه جا کردند و حالا درخواست رسیدگی دارد. شاکی در شرح ماجرا گفت: پس از اینکه ازدواج کردم، متوجه شدم مشکل نازایی دارم. وقتی از ماجرا باخبر شدم، تحت نظر پزشک متخصص قرار گرفتم تا اینکه بعد از چندین سال انتظار، سرانجام بچه دار شدم. روز 25 اسفند ماه سال 1384
محاکمه بدون کشف جسد مقتول
علاقه مند شدم و پیشنهاد ازدواج دادم. مدتی که گذشت اما نظرم درباره مهتاب تغییر کرد. روز حادثه در حالی که همراه برادر کوچکم در خانه تنها بودم، مهتاب به خانه مان آمد تا درباره قرار ازدواجمان با هم حرف بزنیم. برادرم در اتاقش را بسته و مشغول گوش کردن موسیقی بود. مهتاب را به اتاقم بردم، به او گفتم که از ازدواج با او منصرف شده ام. او عصبانی شد. وقتی مشاجره مان بالا گرفت، من را هل داد. عصبانی شدم و او را
عشق به اهل بیت (ع)؛ زیربنای فعالیت مجتمع مهدیون/ بانوان؛ قرآن آموزان ویژه این مجتمع
حضرت زینب(س) را به نمایش کشیده بود. زنی سیاه پوش با صدایی دلنشین در آنجا بود که اسارت حضرت زینب(س) را توضیح می داد. با دل و جان به حرف هایش گوش می دادم، آن زن کتابی معرفی کرد به نام چادرهای سوخته که در آن کتاب اسارت حضرت زینب (س) را به صورت تصویری به نمایش کشیده بود ، به این کتاب علاقه مند شدم و آن کتاب را خریدم و با خود گفتم هر روز این کتاب را خواهم خواند. بسیار خوشحال بودم که این