چرخ نان خشکی و مهماتی که شهید عابدی کشف کرد! - جماران
چرخ نان خشکی و مهماتی که شهید عابدی کشف کرد!
سایر خبرها
سوسکی که خلبان را وادار به فرود اضطراری کرد
/> در این فاصله شاهین آباد و کروچیف هم پیاده شده بودند و با تعجب به حرکات من نگاه می کردند. شاهین آباد طاقت نیاورد و پرسید: علی آقا اتفاقی افتاده؟ چیزی تو لباستونه؟ من هم تند تند گفتم و سراغ کلاهم رفتم. چهارچشمی هر چه داخل آن را نگاه کردیم، چیزی ندیدیم. کروچیف به سوی کلاهم رفت و با برداشتن آن شروع به ضربه زدن و تکان دادن آن کرد؛ یکباره سوسک قرمز بزرگ بدترکیبی از داخل آن به زمین افتاد و تند شروع
پیکر مهدی 16 روز زیر آفتاب سوریه بود
با این غرور و غیرت و شجاعتش از ما کمک می خواهد؟! من به پدرش می گویم حالا چطور مهدی را ببریم؟ شب بعدش هم همین طور خواب دیدم. خیلی خواب هایم واضح بود. دیگر خودم صد در صد می دانستم مهدی به شهادت رسیده. به پدرش می گفتم؛ می گفت تو همه اش فکر بد می کنی، فکرت مشغول است. صدقه می انداختم. اما بعد سپاهی ها آمدند و گفتند مهدی به شهادت رسیده. **: بدون مقدمه گفتند؟ مادر شهید: چون پسر
حاج قاسم گفت تو با این قد و قواره راننده تانکی؟!
سوریه اقدام به ثبت نام کردم. چون قد و قواره کوچکی داشتم من را ثبت نام نمی کردند و بعد از کلی التماس اسم من را نوشتند. از ایران به پدر و مادرم زنگ زدم و قضیه رفتن به سوریه را گفتم؛ با توجه به اینکه پدرم هم در جنگ علیه ایران حضور داشت، به من گفت: ما که از جهاد و شهادت خسته نمی شویم برو به سلامت. مادرم هم گفت خون تو که از خون حضرت علی اکبر (ع) رنگین تر نیست؛ هر طور خودتان می دانید اگر
سوگواری برای ارشا اقدسی به سبک میلاد کی مرام +فیلم
آنجا خانم گلاب آدینه را دیدم، ایشان آمدند خرید کنند و من پشت صندوق بودم ایشان سفارش دادند و من گفتم من اینم و... و دوست دارم بازی کنم. گفتند من می خواهم یک سریال بسازم به اسم خواستگاران، تو می توانی بیایی تست بدهی و اگر دوست داشتی یک نقش آنجا بازی کنی. رفتم تست دادم و به جای یک نقش 20 نقش متفاوت در آن فیلم بازی کردم. درس عجیبی بود برایم کنار خانم آدینه کار کردن. مدیونشان هستم هر کجا که
10 سالگی ناآرامی های لندن به روایت بی بی سی
ماشینی در حال سوختن بود، او گفت: مامان، این تو خیابان اصلی تاتنهام بود. " "به دخترم گفتم: "می خوای بری آنجا و ببینی چی شده؟ " ما با دوچرخه رفتیم. " "ما رفتیم در گوشه یک مغازه کوچک چون نمی خواستم چیزی منفجر شود و مرا بسوزاند. ما شبیه پرستارها بودیم چون همه زخمی ها پیش ما می آمدند. افرادی را دیدم که دستشان چاک برداشته بود و پوستشان آویزان بود. " "بهشان آب یخ می دادم
از جنجال سازی خبر 3خطی در رسانه های کشوری تا ریش های یخ زده خبرنگار در تهیه گزارش از برف
ای، یک خبر سه خطی شد. در آن زمان خبرگزاری جمهوری اسلامی تلکس داشت و روز بعد، خبرهایش در روزنامه های مختلف چاپ می شد که به طبع زودتر به دست تهرانی ها می رسید و همین خبر سه خطی ما هم جای کوچکی در صفحه اول چند روزنامه برای خود بازکرده بود. من غافل از همه جا فردای آن روز به محل کار رفتم، قبل از اینکه وارد اتاق کار شوم صدای زنگ ممتد تلفن بلند بود، با عجله وارد اتاق شدم و تلفن را
تولید به سبک سفالینه ها هزار ساله نیشابور
وفن ساخت سرامیک و سفالگری آشنا شوم. در همین زمان با استاد فضلی نژاد که در داخل مجتمع امام رضا (ع) کارگاه سفالگری داشتند آشنا شدم و در کلاس هایش شرکت کردم. همان سال به کمک همسرم یک کارگاه کوچک سفالگری در منزل راه انداختیم. چون همسرم در زمینه صنعتی و فنی مهارت داشت، هیچ کدام از وسایل کارگاه را از جای دیگری نخریدم و همه وسایل از جمله: کوره و چرخ سفالگری و حتی کوچک ترین جزئیات و وسایل سفالگری را خودم
بازخوانی پرونده ترور شهید مطهری
قلم | qalamna.ir : سال های اول انقلاب موجی از ترور و خشونت کشور را فرا گرفت و نیرو های مؤمن به مکتب امام توسط دشمنان ملت به شهادت رسیدند. سازمان منافقین و گروه فرقان دو تشکیلات نظامی مخالف جمهوری اسلامی نو پا بودند که به مرور دست به ترور های زیادی زدند. فرقان را شاید بتوان اولین گروه تروریستی پس از انقلاب در نظر گرفت که کار خود را با ترور های مطرحی شروع کرد. شرق در ادامه نوشت: به مناسبت سالروز ترور شهید مطهری با تکیه به روای
اخبار روز: شلوار جین و استخدام مشکوک + جزئیات
، خودشان را به نرده می چسباندند و اسمشان را فریاد می زدند. این زنان را روزانه ها می نامیدند، یعنی برش زن ها و چرخ کارانی که از کارخانه ای به کارخانه ای دیگر می رفتند و دنبال چند ساعت کار معمولی بودند. همه می دانستند زنان برای اینکه از میان جمعیت انتخاب شوند باید چه کار کنند. خیلی هایشان تن به آزار و تعرض جنسی مکرر می دادند تا دست کم خیالشان از بابت دستمزد ناچیز روزانه کمتر از 7 دلار راحت باشد
طالبان یا استخبارات پاکستان | چه کسی ما را در مزارشریف کشت؟
. من بلافاصله به تهران رفتم و در جمع آقایان با لباس افغانی گفتم اینهایی که شما دارید به جنگشان می روید درحقیقت باتلاقی است که برای شما تدارک دیدند؛ اشتباه می کنید، طالبان دیپلمات ها را نکشته اند بلکه به احتمال زیاد و به این دلایل اینها از آی اس آی پاکستان بودند و طراحی کرده اند که شما را با طالبان درگیر کنند؛ این درگیری است که سال ها ممکن است ادامه پیدا کند . وقتی من این را گفتم
تلاش کردیم انحصار سلبریتی ها را بشکنیم
هر کدام مسیر کمدی داشتند. سعید میان آن چهار نفر خیلی معقول تر و رئال تر رفتار می کرد، اما مقابل فرزانه، باز فرزانه رئال تر بود. از ابتدا کاراکتر طنازی برای فرزانه نوشته نشده بود. ا لبته سکانس هایی مثل روشن بودن میکروفن و گاف دادن فرزانه در سریال هست که در آنها با قرار گرفتن فرزانه در موقعیت کمدی مواجه هستیم. داورزنی: یکسری اتفاقات جذاب این شکلی داخل متن وجود داشت که فرزانه می توانست
آشنایی با دستگاه ها و گوشه های موسیقی سنتی ایرانی
به آگاهی نیاز دارد. در واقع اگر دستگاه شور را خوب بشناسید می توانید به تفاوت نغمه های نوا با شور پی ببرید. با این حال اگر دلتان یک شور و حال حسابی می خواهد، می توانید پیگیر آهنگ های این دستگاه هم بشوید. نمونه: تصنیف رفتم در میخانه و آلبوم نوا مرکب خوانی از محمدرضا شجریان دو نمونه از این دستگاه هستند. کنسرت نوا از حسین علیزاده که دو نوازی تار و تنبک است و آلبوم نینوا باز هم از حسین
خاطرات شنیدنی از طلبه جانباز / دعای حاج آقا من را نگه داشت
: چشم و چند روز بعد رفتم! بعد چند روز با لباس رزم و اسلحه به منزل حاج آقای معصوم زاده رفتم اما خانواده من خسته شده بودند و برگشتند. یکبار شهید مجید مرآت در منطقه من را دید که لنگان لنگان راه می روم. عصبانی شد. نماز را که خواندیم رو به یکی از بچه ها کرد و گفت که آقا محمد حسن را سوار موتور می کنی و به قرار گاه امام رضا بر می گردانی. قرارگاه امام رضا پشتیبان ما بود، زیر آتش بود ولی به آن