حنجره ای به دنیای ناگفته ها - ایرنا
سایر خبرها
ماجرای خواندن نوحه های نسخه اصلی آهنگران در جبهه ها
مانند راننده ای که کنترل یک کامیون سنگین که ترمز بریده باشد را در دست بگیرد و آن را هدایت کند به بهترین وجه مجلس سرپایی ما را پیش برد. بچه هایی که در اطراف کانتینر بودند از سر کنجکاوی پشت سر ما آمده بودند. چند نفر رهگذر هم به جمع ما اضافه شدند من و باقر خستگی در می کردیم احمد هم میانداری. همه را وادار کرد نشستند و مرتضوی مجلس را گرم کرد. ناصر هم غرق در حال خودش بود. حالی که
گفت وگوی جالب با بانوی پولادین ایران
خبرنگار ایسنا در ادامه نوشت: حالا بانویی مقابل ما نشسته که هرگز نخست وزیر نبوده، هرگز برایش فیلمی ساخته نشده و هرگز عنوان و لقب ژورنالیستی دهن پرکنی از کسی دریافت نکرده اما محکم و نستوه در مدار سیاست بر سر آرمان ها و اصولی که به آن اعتقاد داشته، جانانه ایستاده و حالا بعد از سال ها می توان با افتخار به او عنوان بانوی پولادین را داد. قرار بود فقط خواندن یاد بگیرد، نوشتن هم نه؛ اما سفیر ایران شد در ابلاغ نامه امام (ره) به گورباچف. مکتب رفتن برایش ممنوع بود و گفتند روی بقیه دخترها را باز می کند و ...
امام موسی صدر هیچ گاه کسی را طرد نمی کرد
سال دوم بودنش در مدرسه خودش در روز میلاد پیامبر اکرم(ص) گفت که تصمیم گرفته محجبه شود. وی در ادامه با تاکید بر اینکه موسسات امام صدر در لبنان تنها مختص خانواده های فقیر مسلمان لبنانی است گفت: الان در موسسه ما هم شیعیان حضور دارند هم اهل تسنن. مسیحیان نیز ابتدا بودند اما بعد از آغاز جنگ از ما جدا شدند و دیگر باز نگشتند. کار به جایی رسیده که خانواده اغنیای لبنان از ما خواهش می کنند که
برم پیش رضا خانه بسازم
دانستم که رضا خودش می آید، یکدفعه در را زدند. وقتی در را باز کردم دیدم بچه های مسجدند. پرسیدم رضا برگشته؟ گفتند شما از کجا می دانید؟ گفتم پسرم دیشب به خانه اش بازگشت. دیدم همه دارند گریه می کنند. گفتم چرا گریه می کنید؟ پسرم بعد از 12سال به خانه اش برگشته است. رضا از ناحیه کمر و پهلو ترکش خورده بود. وقتی پیکرش را پیدا کرده بودند چفیه را که از کمرش باز کردند بعد از این همه سال هنوز خونش تازه بود. به همه گفتم برای این شهدا گریه نکنید وقتی امام حسین(ع) کمربند شهادتشان را بسته است.
برگزیده سرمقاله های روزنامه های صبح امروز
بینانه اوضاع را رصد کنیم می توان گفت برخی رفتارهای ما بازگشت به عقب است در حد 5 قرن. 500 سال پیش زمانی که صرافان مقابل منزل واندر بورس در بلژیک اقدام به خرید و فروش اوراق بهادار می کردند، شاید گمان نمی کردند این کار آن ها سال ها بعد روند تکاملی طی کرده و نقش بی مانندی نه تنها در اقتصاد هر کشور بلکه در اقتصاد دنیا ایفا کند. بورس از ارکان مهم اجرایی بازار سرمایه است که به عقیده اقتصاددانان و
همسران جانبازان منبع بزرگی برای خلق آثار هنری ماندگار هستند
کمرنگ نبوده است، اظهار داشت: مردی که برای مسافرت چند روزه به شهر دیگری می رود اول به دلگرمی خدا و دوم به اطمینان و اعتماد به مدیریت همسرش راهی سفر می شود چه برسد که بخواهد به جنگ برود و بحث بازنگشتن مطرح باشد. تمام رزمندگان به خاطر دلگرمی و خاطرجمعی از همسران خود راهی جبهه شدند. در گام های بعدی زنان رشادت های بیشتری به خرج دادند که بسیاری از آنها قابلیت نوشتن و تبدیل شدن به اثری ماندگار دارد
هدیه ای که از ایتالیا برای رهبری فرستاده شد
و محمود شد. هر دو یا جدیت مشغول گرفتن آب هستند و مخزنی را که در منزل داشتیم و این مدت خالی مانده بود، با همین آب اندکی که می آید، دارند می ریزند تا آن را پر کنند و ذخیره ای باشد. خدا یارشان بود. ساعت نزدیکیهای 9 بود سراغ قرآن رفتم که چند آیه ای را تلاوت کنم. از بدو درگیری و آغاز جنگ از شدت گرفتاری و مشاغل غیرمنظم موفق به قرائت قرآن نشده ام و از آن حیث خود را مستحق همه نوع سرزنش و توبیخ
نظر امام درباره تحزب قبل از انقلاب
کردند، می زدند، می کشتند و زندانی می کردند ولی کنترل مردم خشمگین از دست شان خارج شده بود. اوضاع کاملاً نگران کننده بود. شنیدم آقای آشیخ حسینعلی منتظری قصد دارد برای ملاقات امام به پاریس سفر کند. روزی به دیدار ایشان رفتم و گفتم: من از وضع آینده ایران بیمناکم. ظاهراً کنترل اوضاع از دست رژیم پهلوی خارج شده است. نگرانی من از این جهت است که مبادا حزب توده، که دارای تشکیلات نیرومند مخفی است، از فرصت
راکی ایران چرا ویلچرنشین شد؟
و از دوستان قدیمی وی به خانه اش در گوشه ای از این تهران بزرگ برویم. خانه ای کوچک در مجتمعی بزرگ. به طبقه پنجم می رویم. در را باز می کند. مردی با صورتی خندان و البته شکسته، روی ویلچر نشسته و به ما خوش آمد می گوید. بعد از احوالپرسی گرمی که داشتیم نهرودی با خنده خطاب به راکی می گوید که به خاطر میهمانان صورت خود را اصلاح کرده ای و خوش تیپ شده ای؟! راکی هم با کمی تامل می گوید من
آخرین جمله وصیتنامه علمدار
یعنی 76، مصادف بود با اولین سالگرد شهادت رزمنده بی ریا، جانباز سینه سوخته جبهه ها، مداح مخلص لشکر 25 کربلا، سیدمجتبی علمدار ! دلم نیامد گفت وگو با خانواده سید و گزارش از همرزمان و بچه های لشکر کربلا را به کسی واگذار کنم، لذا خودم شال و کلاه کردم و زدم به جاده! کجا؟ ساری، مرکز خطه سرسبز مازندران... غروب بود و هوای ابری و مه آلود و نم نم باران که با صدای قژ قژ اعصاب خردکن برف پاک کن، از
شهید اسودی، استاد انهدام اهداف در حال حرکت
به همراه برادرش که بعدها به درجه رفیع شهادت نایل آمد و نیز پدرش از منطقه شیعه نشین گنبدکاووس دفاع کردند و به همین خاطر مورد بغض شدید نیروهای ضدانقلاب بودند. خواهر سردار اسودی می گوید: وقتی سربازی برادرم تمام شد و چون جنگ تحمیلی شروع شده بود برای عضویت در سپاه و رفتن به جبهه به پدرم گفت آقاجان دین می خواهی یا پول؟ اگر دین می خواهی، چون دین اسلام درخطر است باید از هر دو پسرت دست بکشی
ناگفته های آقا مسعود آرپی جی زن از زبان همسرش
و میزان واقعی جانبازی وی را 40 درصد اعلام کردند. این بانوی کرمانی ادامه می دهد: همسرم در سال های ابتدایی بعد از مجروحیت حال خرابی داشت و ما در خانه امنیت نداشتیم، گاهی ما را نمی شناخت و همیشه در فضای جبهه و جنگ بود، حتی اگر صدای سگ و گربه می آمد، می گفت، عراقی ها حمله کردند و بعد من و بچه ها را به درون اتاق می برد و رختخواب ها را روی ما می ریخت و می گفت، می خواهم، شما را از دست عراقی
از جنبه های دراماتیک تاریخ تئاتر انقلاب تا نشانه شناسی دیوار
فکری کودکان و نوجوانانی که زیرمجموعه بنیاد فرح پهلوی بوده، در آن سال ها خانه های تئاتر را فقط در مراکز استان ها تأسیس می کند. در سراسر ایران تنها جایی که بنیاد شهبانو فرح، خانه های تئاتر را به صورت شهرستانی ایجاد می کند، دو شهر است: یکی قم و دیگری کاشان. روشن است، به دلیل جنبه مذهبی ای که این دو شهر دارند. قم و کاشان صاحب خانه تئاتر می شوند. در حالی که بچه های تئاتر مسجد میانچال در واقع روبروی
امام خمینی(ره) بت شکن است
راندن دشمن، به عقب یعنی اهواز برگشته بودند که در دارخوین با چند نفر از دوستانش، ماشین شان روی مین رفته و همه شهید شدند. پیکرش را به کلیسای اهواز فرستاده و به من زنگ زدند که شهید شده است. پدر شهید باغداساریان گفت: وقتی پیکر واهیک آمد، هیچ پولی در جیب هایش نبود و همین باعث شد که مادرش بسیار گریه کند که بچه ام را بدون 10 شاهی پول به جبهه فرستادید. در حالی که واهیک با پول به جبهه رفت. 10 روز
پدرم نیروی دریایی بعث عراق را نابود کرد/ ماجرای گرفتاری من و خواب فرمانده کل ارتش
شهیدم پایان یافته بود. با خانواده در منزل نشسته بودیم که زنگ خانه به صدا در آمد . برادرم رفت در را باز کرد. زن و مردی وارد خانه شدند . به محض ورودشان به منزل، بغض زن ترکید . سکوت کردیم تا کمی آرام بگیرد. دستمالی از کیفش بیرون آورد و اشکهایش را پاک کرد .پرسیدم: بگو چی شده ؟ گفت : همین دو سال پیش که فرزندمان سخت بیمار بود و نیاز به عمل جراحی داشت. به خاطر ناتوانی مالی نمی توانستیم او را
روایت خانواده شهید ریچارد ابراهیم از دیدار با رهبر انقلاب: جلسه آن شب از قند شیرین تر بود
دانند که من روی درسشان حساسم و به جز علاقه خودشان، برای شاد کردن دل من هم که شده، خوب درس می خوانند. روزی که واروژان پزشکی قبول شد، تمام خستگی چند سال کار و زندگی بدون همسرم، از تنم بیرون رفت. اول هم رفتم سر مزار او، سرم را بالا گرفتم و تبریک گفتم. واروژان با سهمیه فرزندان شهدا در رشته پزشکی قبول شد؛ اصرار هم دارد که این را همه جا بگوید؛ با غرور می گوید که پدرم شهید شده و جمهوری اسلامی، فرقی بین من و
دیدار استاندار گیلان با خانواده یک شهید اهل سنت
جانبازان 55 درصد اهل تسنن نیز در این دیدار با بیان اینکه رزمندگان دوران دفاع مقدس با خلوص نیت و برای دفاع از اسلام با دشمن می جنگیدند،گفت: حضور جوانان فداکار و پاک در دفاع مقدس چشمگیر بود. عیسی مرادبخش لمر اهل تالش که در قالب نیروی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به جبهه اعزام شده بود در سال 1366 در عملیات والفجر 10 در منطقه خرمال عراق مجروح شد. انتهای پیام
شهید اسودی، داداشی پدر و استاد انهدام اهداف، در حال حرکت
اسودی در این درگیری ها به همراه برادرش که بعدها به درجه رفیع شهادت نایل آمد و نیز پدرش از منطقه شیعه نشین گنبدکاووس دفاع کردند و به همین خاطر مورد بغض شدید نیروهای ضد انقلاب بودند. خواهر سردار اسودی می گوید: وقتی سربازی برادرم تمام شد و چون جنگ تحمیلی شروع شده بود برای عضویت درسپاه و رفتن به جبهه به پدرم گفت: آقاجان دین می خواهی یا پول؟ اگر دین می خواهی، چون دین اسلام درخطر است باید از هر
سوژه یاب احسان علیخانی (+عکس)
را دنبال کنیم مانند یک داستان می گوییم که مثلا امسال برای قصه جانبازی می خواهیم قصه یک جانباز روانی را روایت کنیم. امسال برای امانتداری می خواهیم کارتن خوابی را بیاوریم که امانتدار بوده است. من می فهمم راننده تاکسی امانت دار را ولی آدم معتادی که در بعضی موارد دیده اند حتی بچه اش را می فروشد چرا باید یک کیسه پر از طلا را با فاکتورش پس دهد؟ معتاد است ولی به نظر من انسان است. نمی دانم این
ازدواج های دهه 60 با جانبازان به روایت یک همسر: امضای امام(ره) پای این ازدواج است
خبرگزاری تسنیم : سال های میانی ِجنگ بود که تازه شمار جانبازان و مجروحان زیاد شده بود. شاید هنوز لغت جانباز به واژه پرکاربردی تبدیل نشده بود اما کم کم مجروحینِ جنگ از معلولینِ قبل از جنگ متمایز شده و میان مردم از جایگاه خاصی برخوردار شدند. در این میان دختران زیادی دوست داشتند با جانبازان ازدواج کنند. آنها علاقه قلبی شان بود تا زندگی مشترک شان را با شخصی شروع کنند که در میدان های رزم مجروح شده باشد
روزی که داماد حاجی بخشی مقابل چشمهایش سوخت
حرمت داشت. می گفت: برای خاطر این بچه ها گردنم را کج می کردم. از کارخانه دارها، از آدم های معروف، کمک می گرفتم. شما چهار تا آجیل و بیسکویت و عطر را نبینید که من خودم می آوردم و به بچه ها می دادم. تازه پول این جنس ها اکثر با خودم بود. کمک اصلی، گونی گونی برنج و ... که از تهران بار می کردند و به جبهه می فرستادند و اگر خدا قبول کند باعث و بانی آن ها من بودم. ماشاء الله ،حزب الله
مردی خود را به صورت کلفت زیبایی درآورده و کار می کرد
به کار کرده، ولی پس از چند روز خانم... از ماجرا مطلع شده و چون حسین متوجه شد که او را شناخته اند بلافاصله به طرف بالکن رفت و خود را از آن به زیر انداخت و مجروح شد و مدت 22 روز در بیمارستان بستری بود. حسین در بازجویی اعتراف کرده بود علاقه داشته در منزل خواننده ها و هنرپیشه ها به عنوان منشی راه یابد و چون آنها جوانی را برای این کار انتخاب نمی کردند به صورت زن درمی آمده است و به این ترتیب هم حقوق بیشتری دریافت می کرده و هم بسرعت به خانه آنها راه می یافته است. اکنون حسین یا سیلوانا خانم در زندان به سر می برد. تپش (ضمیمه چهارشنبه روزنامه جام جم) ...
ماجرای حفظ قرآن توسط یک کاشانی به روایت حجت الاسلام قرائتی
گفتم: حالا تو چطور شد حافظ قرآن شدی؟ گفت: حالا یک مطلبی دارد. گفتم: بگو تا من بدانم. گفت: یک روز منزل کسی در یک شهرستانی، مهمان بودیم. زیر کرسی بودیم، من وضع مزاجی ام خراب بود. بچّه صاحبخانه هم آن طرف کرسی نشسته بود. پدر آمد بنشیند، دید بوی بدی می آید. تصوّر کرد که آن بچّه نتوانسته خودش را کنترل کند، تا آمد او را بزند، یک باره گفتم: نزن! نزن! من بودم! چرا بچّه را می زنی؟! با اینکه به هر حال انسان