دختر عراقی که عروس پسر ایرانی شد؛ شوهرم مرا به شدت کتک زد و با کودک یک ماهه از خانه بیرون کرد! - تازه نیوز
سایر منابع:
سایر خبرها
از نگاه کردن به همسر و پسرم شرم دارم
موادمخدر صنعتی آلوده شدم خانه و زندگی را هم فراموش کردم و به کارتن خوابی روی آوردم. حالا برای تامین هزینه های اعتیادم دست به هر کاری می زدم و به هیچ کس رحم نمی کردم به طوری که در طول این سال ها هشت بار به جرم سرقت دستگیر و راهی زندان شدم اما هر بار همسرم با کارگری در خانه های مردم خسارت شاکیان را می پرداخت و رضایت آن ها را می گرفت تا مرا آزاد کند. او به خاطر عشقی که به من داشت
چهارکیلومتر از جاده عقب نشینی بعثی ها چگونه به آتش کشیده شد – خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان
در تهران بود یا می خواستید تا رشت بروید؟ نه. خانه مان در تهران بود. پدرم اصفهانی و مادرم رشتی بود. * همان خانه میدان امامت دیگر؟ میدان وثوق آن زمان. بله. اصل کاری هم همان خانه بود. چون پادگان دوشان تپه که نزدیک خانه مان بود، یکی از دلایل خلبان شدنم بود. خیلی از بچه های خلبان، به خاطر نزدیکی خانه شان به این پادگان، خلبان شدند. دبیرستان خامنه پور را می شناسید؟
مجروحیت در شلمچه شهادت در آلمان
که مربوط به سال 64 بود اینگونه نوشته اند که؛ از حسن آباد به روستای مورز در بازفت رفتم و سپاه های موقتی مورز را تشکیل دادم. آن زمان به خاطر مسائل امنیتی موجود سپاه های موقت در منطقه تشکیل می شد تا امنیت منطقه را تأمین کند. پدرم به فاصله یک ماه و 10 روز بعد در روز 19 رمضان سال 64 مصادف با ضربت خوردن امام علی (ع) سپاه چبد بازفت را تشکیل دادند. آموزش تیراندازی به عشایر شهید محمد
امواج خرسان پیکر هوشنگ را 22 روز به امانت گرفت
امور انقلاب بسیار فعال بود. در پشتیبانی از رزمندگان و رسیدگی به امور جانبازان و خدمت به خانواده های شهدای انقلاب صمیمانه کوشش می کرد. او با مردم زندگی می کرد و رفتاری مردمی داشت و در برابر آنان بسیار متواضع و فروتن بود. به قرن و نهج البلاغه و معارف اسلامی سخت علاقه داشت. در فعالیت های دسته جمعی صمیمانه تلاش و با دوستان خود خوب مدارا می کرد و با سعه صدری که داشت هر نوع اخلاق و هر نوع شدت و ناملایمتی
روایتی از یک تکاور مدافع حرم
آسیب دیده بود، از او خواستم که این بار از رفتن به سوریه چشم پوشی کند و بعد از معالجه باز راهی دیاری شود که دلش را آنجا جا گذاشته است. اما مهدی گفت که حالش خوب نیست و بودن در تهران، هنگامی که حرم حضرت زینب(س) و مردم بی گناه سوریه در سختی هستند برایش هیچ معنایی ندارد. بنابراین، تصمیمش را برای رفتن گرفت و علی رغم اینکه می دانست من و پدرم مخالف رفتنش بودیم با این جمله که شما نمی خواهید مرا از یاری
روایت امضای سرخ؛ روحانیِ شهیدی که برای دخترش رجعت کرد
و شب اول اسفند، به شهادت رسید و مراسمات متعدد برایشان منعقد شد. 9 روز بعد از شهادت یعنی نهم اسفند ماه، قرار شد مراسمی در زادگاه ایشان یعنی شهرستان خوانسار برگزار شود. من در آن زمان 9 ساله بودم. تعدادی از اعضای خانواده رفتند که به مراسم خوانسار برسند و من به همراه بعضی از خانم های فامیل، قرار شد در قم بمانیم تا پس از چند روز تعطیلی که به جهت شهادت پدر اتفاق افتاده بود، به مدرسه برویم
ورشوسازی، هنری تنیده شده در تاروپود تاریخ فرهنگی دزفول
بوی نقشِ گلِ ورشوِ رحمان را بسیاری از خانه های خوزستانی و تازه عروس و دامادهای دیروز به خوبی می شناسند. گلی که دیرزمانی سرسبد و فخر جهاز هر عروس و دامادی بود و امروز باید سراغ آن همه نقش و نگار و گل های فلزی را از پستوخانه ها و خاطرات پدربزرگ ها و مادربزرگ ها گرفت. اگر نام ورشو در دیگر نقاط جهان ما را به کشور لهستان می کشاند، در استان خوزستان بدون شک این نام پیونددهنده دیروز و امروز هنرصنعت ورشوسازی با نام رحمن گل و خانواده مادری اوست. در گذشته، ورشو از ضروریات زندگی در دزفول محسوب می شد و کمتر خانه ای را می شد سراغ گرفت که یک یا چند محصول از هنر ورشوسازی را در خانه نداشته باشند. اما ا ...
معرفی سریال بی نشان + زمان پخش
بیشتر به دغدغه های روز جامعه بپردازیم. وی با اشاره به تنوع لوکیشن های متفاوت سریال بی نشان گفت: کار تصویربرداری این مجموعه به پایان رسیده و هم اکنون در مرحله صداگذاری و میکس است. برای تصویرداری بخشی از سریال به کربلا هم سفر کردیم. داستان این مجموعه درباره ی خبرنگاری است که حق طلب و عدالت محور است و بنا به ذات حرفه خود، به دنبال روشنگری و اطلاع رسانی است و در حوزه مبارزه با فساد
غریبی علی
علی به دنیا آمد. محمدتقی به همراه خانواده سال 1319 به مشهد نقل مکان کرد و علی را در دبستان ابن یمین ثبت نام کرد. اخراج رضا شاه در شهریور 1420 و درگیر شدن کشور در جنگ جهانی دوم موجب حاکم شدن نابسامانی های سیاسی و اقتصادی بر کشور شد به همین دلیل محمدتقی علی و مادرش را به مزینان فرستاد تا از گزند جنگ و ناامنی در امان بمانند اما با روی کار آمدن محمدرضا شاه و تثبیت نسبی شرایط اجتماعی و سیاسی
حرف های سارقی که قرار است پدر شود: همسرم نمی داند که با یک دزد ازدواج کرده!
خودم معاشرت می کردم. 11 سال بیشتر نداشتم که با تعارف دوستانم مصرف سیگار و بعد هم موادمخدر صنعتی را شروع کردم اما برای تهیه مواد مخدر چاره ای جز سرقت نداشتم. در این هنگام لوازمی را از دفتر مدرسه دزدیدم که پدرم متوجه ماجرا شد و مرا از خانه بیرون انداخت. از آن روز به بعد ترک تحصیل کردم و آواره کوچه و خیابان شدم. دیگر به پاتوق خلافکاران رفت وآمد داشتم و با افراد بزرگ تر از خودم نشست و برخاست
وقتی پدر شهید از گرسنگی از حال رفت +عکس
همانجا انجام شد. **: به یک معنایی خانواده دختر از شما خواستگاری کردند! پدر شهید: عموی خانمم و پسرعموهایش صحبت کردند. صبح فردایش هم من به قوچان برگشتم. بعد از یک مدتی آمده بودند قوچان پیش مادرم تا صحبت کنند و خانواده مان را بشناسند. یک روز هم مادرم به من گفت بیا برویم یک جایی کار داریم. شیرینی خریدیم و راه افتادیم. خانواده همسرم ما را به خانه شان راه نمی دادند که به خواستگاری
تولد دوباره از دل خاکستر
/> پدرم مرا به گرم خانه برای ترک برد یک ماهی با قرص و دارو پاک بودم ولی پس از آن سه بار به دلیل تزریق زیاد به کما رفتم و 48 ساعت بیهوش بودم و الان جای زخم روی پیشانی ام مشخص است؛ دیگر آبرو برای خانواده مان نماند به همین دلیل پدرم و خانواده ام به شهرستان بابلسر آمدیم. *همه به فکر من، من به فکر خماری تمامی این اتفاقات 6.5 سال بعد از خدمت سربازی ام رخ داد؛ تلخ ترین خاطره ای
کلاس کنکور یا شعبده بازی؟!
های ماندگار (1381)، سرآمد علمی کشور در سال 1399، عضو وابسته گروه علوم پایه فرهنگستان علوم، برنده جایزه شیمی سال 2006آیسسکو و دانشمند برتر جهان اسلام تنها بخشی از افتخارات این استاد فرهیخته است. سال 1328در شهر کرمانشاه به دنیا آمدم. پدرم یک نجار ساده بود و مغازه کوچکی داشت و مادرم، دختر یکی از روحانیان بزرگ شهر بود. با روزهای سختی بزرگ شدیم. مادرم خیلی بُلندنظر بود و هیچ وقت حتی به
دکتر علی شریعتی؛ فکری روشن در نقطه تاریکی از تاریخ – خبر نیوز
در سال 1319 وقتی هفت ساله بود در دبستان “ابن یمین” مشهد ثبت نام کرد، ولی پدر به خاطر ناآرام شدن اوضاع کشور (تبعید رضاشاه و اشغال کشور توسط متفقین) خانواده اش را به روستا فرستاد. علی شریعتی در سیزده سالگی وارد دبیرستان “فردوسی” شد. شریعتی درباره این دوره می نویسد “مغزم در ین زمان با فلسفه رشد می کرد و دلم با عرفان داغ می شد”. علی از کتاب های معمولی شروع کرد ولی در ادامه به کتاب های
خانواده مقتول پس از 7سال بدون دریافت دیه قاتل دخترشان را بخشیدند
داد: روز حادثه زن جوان به کارگاه من آمد و بار دیگر بحثمان شد. وقتی درگیری میان ما بالا گرفت او به سمت من هجوم آورد و گلویم را گرفت. می خواست خفه ام کند که با دستانم گردن او را گرفتم و ناگهان او بی حال شد. وقتی به خود آمدم، متوجه شدم که فتانه جانش را از دست داده است. به همین دلیل جسد را داخل صندوق عقب ماشینم قرار دادم و در همان محدوده رهایش کردم. عامل این جنایت، پس از محاکمه در دادگاه کیفری به
اعتراف پسر شرور به قتل مادر
. بیشتر بخوانید رئیس عشیره عاشقی اینستاگرامی را به آتش کشید! به خاطر این که باید نام فرزندم را رئیس عشیره انتخاب کند، طوری با همسرم دچار اختلاف شدیم که او به شدت مرا کتک زد و به همراه پسر یک ماهه ام از خانه بیرون انداخت تا... بیشتر بخوانید سرقت فرش های دستباف برای انتقام از صاحبکار کارگر اخراجی قالیشویی که برای انتقام از صاحبکارش فرش های دستباف مشتری ها را
اعتراف به قتل به خاطرکتانی های سرقتی
. جسد به دستور قضایی به پزشکی قانونی منتقل شد و دوست سینا که در محل حضور داشت به عنوان شاهد مورد تحقیق قرار گرفت. او به مأموران گفت: سینا با یکی از دوستانمان به نام پیام اختلاف داشت به همین خاطر روز گذشته آن ها با هم درگیر شدند و در آن درگیری پیام با چاقو یک ضربه به سینا زد و فرار کرد. با ثبت این توضیحات، پیام که عامل قتل بود تحت تعقیب قرار گرفت، اما چند روز بعد متهم به اداره پلیس رفت و خودش
قتل مرد فلج توسط پرستار خانگی/ ادعای عجیب پرستار
لوازم خانه و همین طور برخی از اسناد و مدارک هویتی برادرم شدم و فکر می کنم پرستار خانگی او در مرگ برادرم نقش داشته است. برادرم سال های زیادی بیمار بود و به همین خاطر 3 ماه قبل از فوتش از یک شرکت خدماتی پرستار 35 ساله ای به نام سیمین را استخدام کرد. روزی هم که برادرم فوت کرد او با ما تماس گرفت و بعد از آن دیگر خبری از او نداریم. پس از اظهارات شاکی و بررسی محتویات پرونده، کارآگاهان دستگیری
پای پزشک و راننده آمبولانس هم به پرونده مرگ کودک 2 ساله باز شد
، اما خانم دکتر گفته بود اگر درسا را به مرکز طبی کودکان ببریم حتماً فوت می کند و تنها راه نجات جانش در دست او است. ما هم به او اعتماد کردیم و برای سومین بار به مطبش بردیم. * درباره روز حادثه توضیح دهید. آن روز من سر کار بودم و درسا حالش بد می شود و همسرم همراه مادر زنم درسا را به اصرار خانم دکتر به مطبش می برند. البته من آخر وقت رسیدم و شاهد مرگ دخترم بودم. آن روز خانم دکتر مثل دفعات
شکنجه تازه عروس برای اعتراف به رابطه غیراخلاقی
از مصرف مواد با خوشحالی نزد من می آمد و التماس می کرد تا به رابطه غیراخلاقی ام با رحمت اعتراف کنم اما من فقط گریه می کردم و به خاطر این تهمت ناروا اشک می ریختم. صادق دوباره عصبانی می شد و با شکستن وسایل منزل باز هم مرا کتک می زد. سه ماه از مراسم عقدکنانمان گذشته بود و من در خانه مجردی صادق زندگی می کردم که روزی گوشی تلفنم خراب شد و من آن را برای تعمیر به صادق دادم ولی او هنگام بررسی گوشی تلفن
دردسر زیبایی بیش از حد داماد ! / عروس خانم شوهر مدل نمی خواهد ! / عجیب ترین طلاق
حرف های قشنگی می زد و مرا خام کرد من دوستی با او را به قصد ازدواج شروع کردم. یک ماه بعد هم به خواستگاری آمدند و من هم قبول کردم. خانواده هایمان راضی نبودند دلایل زیادی برای این مخالفت داشتند اما وقتی عشق و اصرار ما را دیدند راضی شدند و در کمتر از 5 ماه ما زیر یک سقف بودیم و زندگی مشترک را آغاز کردیم. هفته های اول همه چیز خوب به نظر می رسید تا اینکه من به شاهین گفتم می خواهم در یک شرکت
عجیب ترین طلاق/ ازدواج بخاطر زیبایی بیش از حد داماد
مطالب مرتبط تبریک وزیر ورزش به مناسبت تاریخ سازی جواد فروغی مطالب مرتبط تبریک وزیر ورزش به مناسبت تاریخ سازی جواد فروغی مطالب مرتبط تبریک وزیر ورزش به مناسبت تاریخ سازی جواد فروغی مطالب مرتبط تبریک وزیر ورزش به مناسبت تاریخ سازی جواد فروغی مطالب مرتبط صعود سخت آبی پوشان پایتخت به فینال جام حذفی مطالب مرتبط صعود سخت آبی پوشان پایتخت به فینال جام حذفی مطالب مرتبط صعود سخت آبی پوشان پایتخت به فینال جام حذفی مطالب مرتبط صعود سخت آبی پوشان پایتخت به فینال جام حذفی ...
روایتی از ساخت انگشت هوشمند توسط یک نخبه تبریزی/ ایران در جمع 5 کشور تولیدکننده دست الکترونیک
شما که هوش موسیقی بیشتری نسبت به هوش علمی و صنعتی داشتید چطور کار صنعتی را انتخاب کردید؟ در زندگی خانوادگی ما به واسطه شغل پدرم که فردی نظامی است نظم و انضباط خاصی حاکم بود و اخلاقیات حرف اول را می زند. در دوران تحصیل در مدرسه علاقه زیادی به درس و مشق نداشتم ولی درسم را هم می خواندم. پدرم موسیقی کار می کرد و من هم علاقه و استعداد زیادی به موسیقی داشتم و آن را ادامه دادم. علاقه ام به موسیقی
یک لقمه زندگی به میزبانی فرهنگسرای خانواده برگزار شد
شعرخوانی پرداختند. نخستین مادری که به شعرخوانی پرداخت، نفیسه سادات موسوی بود. مطلع ترانه مادرانه او که به مرور یک روز بانوی خانه دار می پرداخت اینچنین بود: روزم از نیمه شب شروع می شه وقتی تو خونه هیچ صدایی نیست فردا شام و ناهار چی بپزم توی خونه چه چیزهایی نیست بخش پایانی شعر موسوی این بود: ظرف می شورم و پر از شکرم فردا هم روز خوبی در پیشه خونه
درباره کونیکو یامامورا؛ تنها مادر شهید ژاپنی دفاع مقدس
مثل دختران جوان یاد گرفتم. اما جنگ رنگ سیاه بر زندگی مردم زده بود و این گونه سرگرمی ها به یک باره با رسیدن خبر جنگ زود فراموش می شد. اصلاً از جنگ بدم می آمد؛ به خاطر اینکه بین خانواده ام جدایی افکنده بود، تا اینکه پدر و برادرم بعد از مدتی به دیدن ما آمدند. دوست داشتیم پیش ما بمانند، اما نگران خانه و زندگی مان در اَشیا بودند. پدرم همچنان فکر می کرد روزی نوبت بمباران اَشیا خواهد رسید و باید
سرنوشت متفاوت 6 قاتل پای چوبه دار
از آن به خانه پدری ام برگشتم تا اینکه روز حادثه پدرم پیام داد که دیگر خسته ام کردی. بهتره از اینجا بری . پیامش را که خواندم عصبی شدم و برای اینکه آرام تر شوم مواد مصرف کردم. اما پدرم رسید و با دیدن من عصبانی شد و با هم درگیر شدیم و با اسلحه ای که 2 ماه پیش از دوستم گرفته بودم به او شلیک کردم. همان موقع مادرم آمد که او را هم به قتل رساندم. متهم با اصرار سایر اولیای دم به قصاص محکوم و چهارشنبه به دار
همسرکشی با قاتل اجاره ای
ستاره تحقیقات را آغاز کردم که مدعی شد روز حادثه صالح از خانه خارج شده است تا به محل کارش برود، اما ساعتی بعد وقتی با محل کار همسرش تماس گرفته و متوجه شده که او به محل کارش نرفته است بیمارستان ها و کلانتری های اطراف را جستجو و موضوع گم شدن شوهرش را به پلیس و خانواده اش اطلاع داده است. چند روزی خانواده مقتول درگیر مراسم بودند، اما من تحقیقات را از همکاران و دوستان او انجام دادم و متوجه شدم
از اهواز جنگ زده تا سکوی قهرمانی نیوزیلند
بود. پزشکان تشخیص داده بودند باید پا را از زانو قطع کنند وگرنه لگن دختر بر اثر عفونت سیاه می شود. مژگان به آن روزها برمی گردد؛ پدرم ناگزیر رضایت داد که پایم قطع شود. پدرم به من گفت به بندر امام می رود تا مادرم را هم همراه خودش بیاورد. او رفت و همان شب من را به اراک فرستادند. دخترک به اراک رفت و پدر وقتی برگشت او را نیافت. همه جا را گشت. کسی نمی دانست مژگان را به کجا فرستاده اند. مژگان شب و روز چشم