روایتی مادرانه از تلخ ترین روزها - روزنامه شهروند
روایتی مادرانه از تلخ ترین روزها
سایر منابع:
سایر خبرها
دومین جنایت خانوادگی در کرمانشاه / داماد خشمگین خانواده همسرش را به گلوله بست / برادرزن و زنش را کشت
به گزارش خبرنگار رکنا، روز جمعه 26 اردیبهشت ماه در حادثه ای هولناک که روز جمعه در یکی از مناطق کرمانشاه رخ داد، یک داماد خشمگین خانواده همسر خود را به رگبار گلوله بست و جنایتی خونین رقم زد. بر اساس گزارش های اولیه، این مرد مسلح با مراجعه به خانه خانواده همسرش، پس از مشاجره ای لفظی، اقدام به تیراندازی کرد. در این تیراندازی، برادرزن و همسر متهم جان خود را از دست دادند و پدرزن وی به شدت
داماد کرمانشاهی پدرزنش را به رگبار بست
به گزارش اختصاصی خبرنگار رکنا، روز پنجشنبه 25 اردیبهشت، خبری تلخ از قتل عام خانوادگی به پلیس کرمانشاه گزارش شد. بر اساس اطلاعات اولیه، داماد یک خانواده در اقدامی هولناک، با موتورسیکلت و کلاه کاسکت به خانه خانواده همسرش رفته و پدر همسرش را به رگبار بست و پس از ارتکاب جرم متواری شد. پلیس بلافاصله با حضور در محل حادثه، تحقیقات خود را آغاز کرد و با توجه به شواهد احتمال داد که
نماهنگ "شهید صف اول" با نوای حاج میثم مطیعی
با شهیدان، همه از روز ازل هم کیش اند همه فرمانده ی میدان گذشت از خویش اند سخت شد این سفر و یکدله پیمان بستند از مِه نفْس گذشتند و به او پیوستند همه بی تاب، که پروانه ی شمع اند همه سخن از شعله ی عشق آمده، جمع اند همه گفتم ای عشق، در آن مه نرسیدند از راه گفت لاحول و لا قوة الا بالله پیکر سوخته شان را سحری خواهی دید پیشمرگ اند که از راه
روایت خبرنگار صداوسیما از حادثه سقوط بالگرد رئیس جمهور
زنده، تصمیم گرفتیم که به دل کوه بزنیم و به دنبال سرنخ هایی از حادثه بگردیم. وقتی وارد کوه شدم، زمین لغزنده و سنگلاخی بود. ناگهان در یک لحظه سر خوردم و به ته کوه افتادم. در همان لحظه که احساس کردم جانم در خطر است و مرگ را دیدم تصمیم گرفتم به خانه زنگ بزنم. یادم می آید که به خانواده ام گفتم: منتظر من نباشید، شاید آنتن دهی نداشته باشم اینطور گفتم اگر هم بمیرم، تا زمانی که جنازه ام
فریاد مردم ، در میان شعله های خاموشی و بی توجهی
به گزارش صبح دریانیوز، احمد کناری نژاد عضو شورای اسلامی شهر بندرعباس عنوان کرد: حادثه ی هولناک اسکله شهید رجایی، نه فقط جان هایی را گرفت، که دل هایی را سوزاند، خانواده هایی را داغدار کرد و زخمی بزرگ بر پیکر این شهر نشاند. در میان ناله مجروحان، صدای کودکانی که هنوز منتظر آمدن پدرانشان هستند، گوش فلک را کر کرده است. و باز هم ما مانده ایم با مردمی که می سوزند و مسئولانی که نمی بینند. ما آمده ایم تا
عکس یاسمین نصرتی زن 20 ساله به قتل رسیده در شاهرود ! / صفر تا صد سرنوشت تلخ عروس 20 ساله
زوج صبح همان روز به صورت رسمی در دفترخانه ثبت شود اما پارسا با ادعای سفر، از حضور در محضر خودداری کرده بود. بنابر اظهارات منابع نزدیک به خانواده مقتول، عصر همان روز، پارسا با حضور مقابل منزل پدری یاسمن، او را ربوده و به منطقه ای بیابانی در اطراف امیریه منتقل کرده است. در آنجا ابتدا با ضربات چاقو به شانه های یاسمن حمله کرده و سپس او را خفه کرده است. وی پس از ارتکاب قتل، با برادر یاسمن
ادعاهای زنی معتاد که به فروختن نوزادش متهم است
داشتن بچه همچنان در ما زنده بود، تا اینکه 18ماه قبل برای انجام کاری به میدان شوش رفتیم. در آنجا با زنی آشنا شدم، وقتی با او درد دل کردیم و گفتم بچه نداریم، زن به من گفت خانواده ای را می شناسم که حاضرند با دریافت مبلغی بچه خود را به شما بدهند. من سوال کردم که آنها دنبال بچه نمی آیند و او تاکید کرد کسی دنبال بچه نمی آید. این مرد در نهایت گفت: قرار شد 100 میلیون به آن خانواده
زن کارتن خواب فروش نوزادش را گردن نگرفت
داشتن بچه همچنان در ما زنده بود، تا اینکه 18ماه قبل برای انجام کاری به میدان شوش رفتیم. در آنجا با زنی آشنا شدم، وقتی با او درد دل کردیم و گفتم بچه نداریم، زن به من گفت خانواده ای را می شناسم که حاضرند با دریافت مبلغی بچه خود را به شما بدهند. من سوال کردم که آنها دنبال بچه نمی آیند و او تاکید کرد کسی دنبال بچه نمی آید.این مرد در نهایت گفت: قرار شد 100 میلیون به آن خانواده بدهیم و بچه را تحویل بگیریم
از اردیبهشت تا افلاک، حکایت جاودانه خدمت
اینگونه توصیف می کند: جلوی بیت رفتیم و دیدیم که مردم بی صبرانه برای همدردی جمع شده اند، عصر همان روز یعنی روز دوم حادثه پیکرها را به تبریز آوردند و پیکرها قبل از تشییع به حسینیه امام خمینی (ره) منتقل شدند، حضرت آقا بر پیکر شهدا نماز خواندند و بعد از تشییع باشکوه، پیکر به تبریز منتقل و سوم خرداد در جمع عزیزان حاضر که با شور و شوق آمده بودند در تبریز تشییع شد؛ او آرزوی شهادت داشت و همه چیز به ارتباط
ناگفته های دردناک بهادری جهرمی درباره وضعیت پیکر شهید رئیسی و اتفاقات روز سانحه/ رئیس جمهور در بالگرد ...
خندید و گفت تو حقوق خوانده ای و این حرف ها را هم بلدی و پرسید از من چه انتظاری داری؟ گفتم اینکه بتوانیم به دانشگاه برویم، البته ممکن است هر اتفاقی هم رخ دهد. حاج آقا گفت برو و هر اتفاقی افتاد خیالت راحت باشد که با من هماهنگ کرده ای. *شهید رئیسی وقتی دولت را تحویل گرفت، وضعیت اعتراضات اجتماعی در کشور گسترده بود. در همان جلسه اول دولت وزیر اطلاعات از حجم گسترده تجمعات کارگری خبر می دهد
3 جنایت خانوادگی خونین فقط در 2 روز کرمانشاه
پلیس دستگیر شد. حادثه دوم: دامادی خشمگین و شلیک های مرگبار این حادثه که روز جمعه 26 اردیبهشت در شهر کرمانشاه رخ داد، یک داماد خشمگین با اسلحه گرم وارد خانه خانواده همسرش شد. این درگیری که پس از یک مشاجره لفظی آغاز شد، به فاجعه ای خونین ختم شد. در این حمله، همسر و برادرزن متهم جان خود را از دست دادند و پدرزن نیز به شدت مجروح شد. به گفته پلیس، متهم که ساعاتی پس
امدادگرانی که فرشتگان سرخ شدند
دنیا بدانند که امدادگران در غزه با چه چالش ها و خطرات جدی ای روبه رو هستند. هنوز روزی که خانواده ام آواره شده بودند را به خاطر دارم. در آن لحظه که حس بی پناهی تمام وجودم را گرفته بود و هیچ جای امنی برای رفتن نداشتیم، تنها پناه من، دوستم فؤاد بود. انگار به برادرم پناه برده باشم. او ما را با آغوش باز پذیرفت. تلاش کرد آمبولانسی برایمان بفرستد، اما جاده ها ناامن و خطرناک بودند. رویاهای بزرگی
معجزه نجات جان دختر 6 ساله از مرگ حتمی | گفت و گو با امدادگر خوزستانی که 500 نفر را احیای قلبی کرد
همشهری آنلاین - مجید جباری: کسی نمی دانست آن روز گرم در جاده اهواز_ خرمشهر چه سرنوشتی در دل آب کمین کرده است. صدای جیغ و فریاد مادر، سکوت سنگین اطراف را در هم شکست. دختربچه ای 6ساله در چشم برهم زدنی در کانال آب گل آلود ناپدید شد. مردم جمع شدند؛ برخی فریاد می زدند و برخی فقط نگاه می کردند، اما در میان این وِلوِله، مردی بی درنگ خودش را به آب زد و با چنگ و دندان جسم بی جان کودک را بیرون کشید؛ بی نفس
بعدازسقوط بالگرد آقای آل هاشم تلفن پدرم را جواب داد / بعد از حادثه فهمیدیم پدرم خلبان بالگرد رئیس جمهور ...
دهد: مادرم شهرستان بود، خواهر بزرگترم به همراه خانواده اش مشهد بودند، من همراه برادر بزرگترم رضا و بابا خانه بودیم اما ایشان می خواستند به ماموریت بروند. او ادامه می دهد: روز حادثه بعد امتحان از مدرسه به خانه برگشتم، رضا گفت که من تلفنی با بابا صحبت کردم توام به بابا زنگ بزن چون که کارت دارد، حدود ساعت دوازده ونیم یا یک ربع مانده به یک به بابا زنگ زدم، کاری که داشت گفت و خداحافظی کردیم
خدا خواست که او مالک دل ها شود
حاج مالک است، انگار دنیا را به من دادند و با آن حالم به حدی خوشحال بودم که فقط خدا می داند. وقتی بالگرد سقوط کرد، گفتم: برایت تلافی می کنم. آن شب که به کوه های ورزقان در دنبال حاج مالک و بقیه سرنشینان بالگرد بودیم، می گفتم: ان شاءالله چیزی نشده و پیدایش می کنیم. یک روز حاج مالک سر مرا روی زانو گرفته بود، امروز هم من برایش جبران می کنم، اما نشد و این جبران هیچ وقت اتفاق نیفتاد. یکی از
روایتی کوتاه از کاروان زائران کرمانی که در برابر همه وسوسه ها ایستادند و فرزندشان را به دنیا آوردند/ ...
دنیا آمده است. دختری که مادرش بهانه های مختلفی برای به دنیا نیاوردنش داشت. از کمردرد و دیگر مشکلات جسمانی گرفته تا وضعیت سخت معیشتی خانواده و ترس از هزینه های آینده؛ اما سرانجام تصمیم گرفت برای پنجمین بار مادر شود. وقتی به همسرم گفتم، جوابش یک جمله بود و گفت: خدا را شکر. این بچه را خدا داده است . با بچه زیاد، پیدا کردن خانه مستأجری آسان نیست زائر کرمانی دیگری که همراه خانواده
سیدمهدی می گفت دغدغه مردم در ذهن و زبان شهید رئیسی بود
جوان آنلاین: باورم نمی شد و فکر کردم این فقط یک شایعه است و امکان ندارد برای هلی کوپتر آقای رئیسی چنین اتفاقی افتاده باشد. اصلاً در ذهنم نمی گنجید که چنین حادثه ای رخ داده باشد. مدام اخبار را دنبال می کردم. وقتی شب فهمیدم که سید هم همراه آقای رئیسی بوده، جرئت نمی کردم شماره اش را بگیرم. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره شماره سید را گرفتم و با خودم گفتم ان شاءالله جواب می دهد. تماس گرفتم، اما دیدم تلفنش در دسترس نیست. با خودم گفتم شاید در منطقه ای است که آنتن نم
حکیم حشمت پور؛ اعجوبه پارسایی و فروتنی
؛ اگر دقایقی در شروع یا پایان دادن درس، تأخیر کردم؛ اگر عبارتی را در زمان طولانی تر یا جملاتی سخت تر گفتم، در حالی که می شد کوتاه تر حرف بزنم یا جمله را بهتر و مختصرتر بگویم؛ اگر سطری از کتاب را اشتباه خواندم یا اشتباه معنا کردم، اگر... اگر... مرا حلال کنید تا قیامت مدیون وقت شما نباشم؛ امّا خدا می داند که اینها عمدی نبوده ! پرده چهارم: پشیمانیِ بی حاصل! امّا، امّا، امّا... هر
قدرت نمایی با طعم جنایت/ لذت از التماس کودکان
به گزارش رکنا، چند روز قبل مرد جوانی به همراه پسر 14 ساله اش به اداره آگاهی رفت و از حادثه تلخی پرده برداشت و گفت: چند روزی است که حال پسرم بد است و حتی می ترسد تنهایی از خانه خارج شود. او در خواب کابوس می بینید و با گریه بیدار می شود. پسرم با اصرارهای من و مادرش راز هولناکی را فاش کرد و گفت دو مرد جوان او را اذیت کرده اند. پسر نوجوان نیز در رابطه با حادثه ای که برایش رخ داده بود، گفت
سرگذشت زنی که با کمک همسرش از تله پلید همسایه نجات یافت
> من که تا قبل از این با کسی رفت و آمد نداشتم و کل روز را در خانه می گذراندم، برایم تنوعی بود و با او صمیمی شدم. بعد از مدتی فهمیدم سمیرا به شیشه اعتیاد دارد. او وقتی فهمید که من متوجه اعتیادش شدم، دیگر جلوی من با خیال راحت مواد مصرف می کرد. همیشه این حس کنجکاوی در من وجود داشت که حال آن هایی را که مواد مصرف می کنند، تجربه کنم. به همین خاطر وقتی سمیرا برای اولین بار به من تعارف کرد که مصرف کنم ب
یادداشت| من یار مهربانم، اما کمی گرانم!
آدم را دربربگیرد؛ خانه ای که اهالی آن بزرگ باشند و از اهالی امروز و با تمام افق های باز نسبت داشته باشند. گفتم باز و چشمم را بستم. چون قرار است این کتابفروشی که چون فرشی اصیل است و دیگر پاخوری ندارد، بسته شود و جای خود را به اغذیه فروشی بدهد که مردم برایش سر و دست می شکنند؛ خوراک روح دیگر بازی را به خوراکی های بی روح باخته است. البته که من هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست، به تنگ چشمی
توحید رضا
شفا میدهد و خادم ساده تعویض مهر های نماز آستان قدس با خاک کف دستکشش به دستم میزند و مشکل دیگرم را حل میکند. انسان؛انسان؛انسان مرکز تمامی اختلاف ما با دیگر برادران است؛ قرآن قرآن قرآن این موضوع را در لابه لای چند بعدی آیاتش بیان میدارد که طبق نص صریحش جان پیامبر امیرالمومنین است و طبق نصح صریحش مزد بزرگترین جهاد انسانی یعنی رسالت محمد مصطفی ،اطاعت از اهل بیتش برای اتصال به پروردگار است
داستان های هزار و یک شب / شب هفدهم : بانو و دو سگش ( قسمت دوم)
پرسیدند که: با این پسر چه خواهی کرد؟ گفتم که: او را به شوهری گزینم. و به خواهران گفتم که: ملک زاده از آن من و آنچه کالا در این کشتی دارم همه از آن شما، اما خواهران در هلاک من یک رای و یکدل بودند و من نمی دانستم. هنگام شام به بصره نزدیک شدیم. درختان و باغها نمودار گشت. در همان جا لنگر انداختند پس پاسی از شب رفت بخفتیم. خواهران مرا با ملک زاده در روی بستر به دریا افکندند اما ملک زاده چون
یک اصفهانی طرازاول در سپاه همدان!
بود؛ همچنین در مرحله اول آزادسازی خرمشهر، مسئولیت محور را هم به او داده بودند. با وجود این همه دغدغه و مسئولیت سنگین باز هم خودش پا به پای بچه ها برای شناسایی منطقه می رفت. خود شهید شهبازی هم همراه این تیم ها تمام مسیر را می رفت و برمی گشت. از سه شب، دو شب، ولی حتما با بچه ها می رفت. شبی که نمی رفت، شهید سردار همدانی می رفت. مسیر سخت بوده است و دشوار، کیلومترها در دل شب پیاده می رفته اند
اسرار کشف جسد دختر نوجوان در کنار اتوبان
مقتول ازدواج کند. او در این مدت موتورش را به دوستش فرشید داده تا با آن کار کند. فرشید دو روز بعد با شلیک پلیس دستگیر شد و در تحقیقات با اعتراف به جنایت گفت: در بهزیستی بزرگ شدم. سال 99 هم به دلیل مشکلات مالی یکی از کلیه هایم را به مبلغ 60 میلیون تومان فروختم. از طریق مقتول که دختر مورد علاقه اش بود حال و روز دوست زندانی ام را می پرسیدم. همین باعث نزدیکی من به شیما شد و با او دوست شدم. شب حادثه به من
دیدگاهی درباره زندگی و اهمیت تعهد در ازدواج
به گزارش رکنا،غلامرضا تدینی راد، در یادداشتی به بررسی مشکلات و چالش های برخی از زوج های جوان و اهمیت درک تعهد در ازدواج پرداخت. وی با اشاره به گفت وگویی که با خانواده ای داشته است، تأکید کرد که نگاه سطحی به زندگی می تواند پایه های خوشبختی را متزلزل کند. تدینی راد در بخشی از یادداشت خود نوشت: زن جوانی که از رویای ازدواج با فردی متمول و زندگی مرفه سخن می گوید، شاید نمی داند
واکنش دادستان تهران به پرونده سرقت گوشواره زن جوان + فیلم و جزئیات لحظه سرقت
خانواده ام خواب راحتی نداشتیم. دیدار با سارقان آنها را در پلیس آگاهی دیدم. او جوانی حدود 26 یا 27 ساله بود که 18 سابقه سرقت داشت و فقط 10 روز پیش با پابند الکترونیکی از زندان آزاد شده بود، او به من گفت که فیلم را در فضای مجازی دیده و وقتی متوجه شد کودک همراه من بوده و زمین خورده، دلش برای پسرم سوخته و برای همین گوشواره ها را نفروخته است. او را می بخشید؟ هرگز. اگر
قتل عروس خاله در پاکدشت
جدا شد و سراغ من آمد. او مدعی شد چون مرا خیلی دوست داشت از همسرش جدا شده تا با من ازدواج و زندگی کند. حتی به من گفت اسم مرا روی دستش تتو کرده است اما من به شدت مخالفت کردم و گفتم تو برای انتقام از خاله و پسرخاله ام سراغ من آمدی. چند ماه بعد از این ماجرا، فهمیدم نسرین دوباره با پسرخاله ام آشتی کرده و با هم زندگی می کنند، اما یک شب وقتی از سر کار برمی گشتم، سه مرد جوان به همراه نسرین مرا به زور سوار