سرگذشت زنی که با کمک همسرش از تله پلید همسایه نجات یافت
سایر منابع:
سایر خبرها
رفتار پلید مرد جوان با همسرش در کوهستان
بستری شدم تا دوباره به زندگی عادی بازگشتم. اکنون پدرم که متوجه ماجرا شده است اصرار دارد باید از سعید طلاق بگیرم چرا که وقتی مردی با همسرش چنین رفتاری بکند دیگر شایسته ادامه زندگی مشترک نیست . از سوی دیگر هم تازه فهمیدیم سعید به مواد توهم زا اعتیاد دارد. من هم تصمیم گرفتم از او جدا شوم اما ای کاش ... با دستور ویژه سرهنگ محمد ولیان (رئیس کلانتری نجفی مشهد) تلاش کارشناسان دایره مددکاری اجتماعی برای نجات این زن 24 ساله از شرایط مذکورآغاز شد. بر اساس ماجرای واقعی در زیر پوست شهر ...
خدا خواست که او مالک دل ها شود
عامه مراغه به آن شیدلر می گویند، زندگی می کرد. ما در این محل در یک خانه 80 متری زندگی می کردیم و با این که خانه مان کوچک بود، ولی درِ آن همیشه به روی میهمان باز بود. پدرم در اوایل جوانی بنایی می کرد و بعدها کارگر یک مسافرخانه شده بود. پدرم تمام روزهای هفته و حتی شب تا صبح را هم در مسافرخانه سخت مشغول کار بود و شب هم آنجا می خوابید. برای همین هم زحمت بزرگ کردن بچه ها بر دوش پدربزرگ و مادرم بود
مهسا اسماعیل زاده: آمده بودیم که کاری انجام دهیم
. وقتی او را به خانه آوردیم، برخلاف نگرانی مادرم، پدرم را بوسیدم تا به او قوت قلب بدهم و گفتم نترس، خدا هست. در کمال ناباوری نه من بیمار شدم و نه پدرم جانش را از دست داد بلکه دوباره سلامتی اش را به دست آورد. این تطهیرکننده داوطلب خاطرنشان کرد: نه تنها خانواده ام مخالف فعالیتم در غسال خانه نبودند بلکه همیشه به کمک کردن در شرایط سخت علاقه مند بودند. در آن روز ها تا ساعت دوازده شب ماسک می
بعدازسقوط بالگرد آقای آل هاشم تلفن پدرم را جواب داد / بعد از حادثه فهمیدیم پدرم خلبان بالگرد رئیس جمهور ...
دهد: مادرم شهرستان بود، خواهر بزرگترم به همراه خانواده اش مشهد بودند، من همراه برادر بزرگترم رضا و بابا خانه بودیم اما ایشان می خواستند به ماموریت بروند. او ادامه می دهد: روز حادثه بعد امتحان از مدرسه به خانه برگشتم، رضا گفت که من تلفنی با بابا صحبت کردم توام به بابا زنگ بزن چون که کارت دارد، حدود ساعت دوازده ونیم یا یک ربع مانده به یک به بابا زنگ زدم، کاری که داشت گفت و خداحافظی کردیم
پایان 36سال دلتنگی مادر شهید داود علی زکایی + فیلم و عکس
بچه بودم که برادرم رفت ولی همیشه دلتنگش بودم. پدرم چند سال بعد رفتن داود طاقت نیاورد و از دنیا رفت. مادرم همیشه جلوی ما خودش را حفظ می کرد ولی به پنهانی گریه می کرد. دیروز هم که به معراج رفته بودیم من خیلی گریه می کردم ولی مادرم مرتب به من می گفت: ببین چقدر برادرت سرفراز شد. حالا داود بعد از 36 سال دوری از وطن صبح روز جمعه 26 اردیبهشت ماه در قطعه 50 گلزار شهدای بهشت زهرا آرام گرفت. ‹ ›
زندگی مشترکی که فقط یک ماه دوام آورد / لحظه ای تاریک که می خواستم سقوط کنم
یادآوری یک روز تلخ، اشک از چشم هایش جاری شد. او گفت: یک ماه از زندگی مشترکمان نگذشته بود که یک روز برای تفریح به بیرون از شهر رفتیم. سعید بعد از صرف ناهار موادی به من داد که آن را قارچ می نامید و ادعا داشت حال خوشی به انسان می دهد. او گفت این ماده باعث فعال شدن چشم سوم انسان می شود. با اصرار سعید، من از این مواد مصرف کردم و پس از یک ساعت به وضعیتی افتادم که نمی خواستم باور کنم. چنان هذیان
احسان شریعتی: پدرم به دستور شاه شهید شد
بود با نام شریعتی شناسی تا با استفاده از بعضی جملات پدرم در کتاب هایش به سود خود استفاده کنند. پدرم با پاسپورتی به نام علی مزینانی از یاران رفت. دولت وقت از خروج مادر و خواهرم جلوگیری کرد و همان شب پدرم به دستور شاه در لندن به شهادت رسید. و همزمان با شهادت پدرم در لندن مامورین ساواک در تهران خبر را منتشر کردند و هویدا نخست وزیر معدوم نیز به خانه ما در انگلیس تلفن کرد و از ما خواست که بدن
گفت و گو با فرزند شهید آل هاشم خدمت در لباس اخلاص تا لحظه پرواز
بعد دوباره به تهران رفتیم. آخرین بار سال 80 یا 81 بود که پدر حدود دو سال به خاطر شغلش در تهران بود و ما در تبریز زندگی می کردیم و بعد از آن اسباب کشی کردیم و دوباره به تهران آمدیم و از سال 81 دیگر در تهران ماندگار شدیم. پدرم در تهران بیشترِ هیئت ها را می رفت. ارتش هم هیئت هایی داشت که آنها را مدیریت می کرد. در هیئت های مقیم آذربایجان تهران هم شرکت می کرد. در خانۀ سازمانی شهرک شهید فلاحی
قتل پسر معتاد با ضربه های چاقوی پدر
و به جان مان افتاد و به شدت من و همسرم و خواهرش را کتک زد و قصد جان مان را داشت که موفق نشد. وسایل خانه را به هم ریخت و در اتاق خواب را شکست و بعد فرار کرد و رفت. عصر روز حادثه دوباره برگشت تا پول بگیرد. همسرم فرار کرد تا کمک بیاورد. متهم به قتل ادامه داد: من و پسرم درگیر شدیم که چاقویی از آشپزخانه برداشت و با آن به من حمله ور شد. در جدال با او، چاقو را گرفتم و در اوج عصبانیت و خشمی که از
افشای راز فروش نوزاد در بیمارستان | سوختگی ساده پسربچه 20 ماهه اسرارعجیبی را فاش کرد
عنوان مسافر سوار ماشینم شده بود، آشنا شدم. وقتی برای او سفره دلم را باز کردم و متوجه شد که من و همسرم در حسرت فرزند هستیم، پیشنهادی را مطرح کرد. او گفت، خانواده ای را می شناسد که حاضر هستند نوزادشان را بفروشند چون شرایط نگهداری از آن را ندارند. آن شب ماجرا را به همسرم در میان گذاشتم و وی قبول کرد که نوزاد را بخریم. من و همسرم که خودمان را در یک قدمی رسیدن به آرزویمان می دیدیم قبول کردیم و 18 ماه قبل
دردسرهای بزرگ قطع برق برای زندگی روزمره
به گزارش گروه رسانه ای شرق؛ این روزها به دلیل ناترازی انرژی، برق مناطق مختلف کشور در ساعت خاص قطع می شود. با اینحال که ساعت قطع آن در سایت شرکت برق هر استان اعلام می شود اما همچنان شهروندان از این وضع گله دارند. سمیه زن جوانی است که به تازگی مادر شده. برای شرق توضیح می دهد که : برق خانه ما هرروز قطع می شود و من با یک نوزار چند ماهه نمی دانم چکار کنم. چند روز قبل برق خانه رفت و پسرم از
دعوا بر سر پول قرضی خون به پا کرد
بود که همسایه ها جدایمان کردند و او رفت ولی ظهر با دو نفر از پسرعموهایش آمد که یکی از آنها مقتول است. آنها با من و پسرم که در حجره بودیم درگیر شدند. مقتول قمه داشت و دو نفر دیگر چوب داشتند. من هم برای دفاع از خودم قمه برداشتم و درگیر شدیم. مقتول چند ضربه به سر و دستم زد و زخمی شدم. آن موقع بود که من هم یک ضربه زدم که به گردن مقتول خورد. بعد بیهوش شدم و وقتی به هوش آمدم در بیمارستان بودم. انگار پسرم
غلامرضا آن سوی اروند رفت و دیگر بازنگشت
دشتستان را به نام تخریب چی ها در دفاع مقدس می شناسند. پدرم سال 63 عضو اطلاعات - عملیات لشکر المهدی شده بود و از سال 60 تا 64 در جبهه بود. مادرم موقع شهادت پدر 18 سال داشت. پدرم با شهید غلامرضا باصولی که معروف به عارف جبهه ها بود، خیلی صمیمی بودند. زمانی که شهید باصولی به شهادت رسید، مادربزرگم گفت پدرت خیلی برای این شهید بی تابی می کرد و هر روز بر سر مزارش می رفت؛ این شهید هم اهل دشتستان بود.
دوست داشتیم بچه ها به ما التماس کنند
باشگاه خبرنگاران جوان - چند روز قبل مرد جوانی به همراه پسر 14 ساله اش به اداره آگاهی رفت و از حادثه تلخی پرده برداشت و گفت: چند روزی است که حال پسرم بد است و حتی می ترسد تنهایی از خانه خارج شود. او در خواب کابوس می بینید و با گریه بیدار می شود. پسرم با اصرار های من و مادرش راز هولناکی را فاش کرد و گفت دو مرد جوان او را اذیت کرده اند. پسر نوجوان نیز در رابطه با حادثه ای که برایش رخ داده
واقعیت جنگ؛ چیزی فراتر از روایت ها و فیلم ها
تا راهی جبهه شوم. در آبادان بودم، نزدیک به سه ماه به شروع عملیات بدر مانده بود، که در خط آبادان مجروح شدم. سپس در اهواز دوباره مجروحیتم شدت گرفت و به قدری زخمی شدم که مجبور شدم به شیراز منتقل شوم. آن زمان پدرم خانه ای در شیراز داشت و به همین دلیل بعد از مجروحیت، به آنجا رفتم و در عملیات بدر شرکت نکردم. بیشتر دوستانم اعزام شدند، اما من به خاطر شدت جراحت نتوانستم همراهشان بروم.
پایان قتل خانوادگی با بخشش بی قید و شرط مادر
دادگاه چه گذشت؟ در ابتدای این جلسه مادر مقتول به جایگاه رفت و گفت: همسرم قصد نداشت پسرمان را بکشد. او از چند ماه قبل درگیر اعتیاد شده بود و خیلی من و پدرش را اذیت می کرد. او در روز حادثه قصد داشت من را با چاقو بزند که همسرم مانع شد و ناخواسته پسرم به قتل رسید به همین خاطر من رضایت بی قید و شرط خودم را اعلام می کنم. پس از آن متهم به جایگاه رفت و با تأیید اظهارات همسرش گفت: هیچ پدری
اعتراف پدر به قتل پسر معتادش
او در بدبختی بودیم. من و دخترم ام اس داریم و اضطراب بسیار ما را اذیت می کند و نمی توانیم اضطراب را تحمل کنیم. پسرم اعتیاد داشت و همیشه در خانه دعوا و درگیری راه می انداخت و ما را کتک می زد. شب و روز و زندگی برای ما نگذاشته بود. به همین خاطر از شوهرم شکایتی ندارم. او از من دفاع کرد. وقتی نوبت به متهم رسید، او گفت: من از همسرم دفاع کردم. آرمان طبق معمول دعوا راه انداخت. به سمت مادرش رفت
روی دیگر شکارچی و کابوس میگ های عراقی در خانه
پنجشنبه مرا به شاهزاده حسین و مزار شهدا می برد و از آنجا بود که مزار این شهید عزیز و آن هواپیمای جنگی عظیم بالای معراجش، مرا به سوی خودش جلب کرد؛ طوری که هر پنجشنبه اوایل برای بازیگوشی و تماشای هواپیما می رفتم و بعد از مادرم یاد گرفتم که چطور فاتحه بخوانم . اینطوری بود که دلبسته خلبان بابایی شدم. جالب اینکه هیچ وقت در رویای کودکی ام فکر نمی کردم روزی بزرگ شوم و درباره این شهید بزرگوار
اتفاق دردناک و بغض نیما شاهرخ شاهی / پدرم شب خواب شب خوابید صبح بیدار شد دیگه منو نمیشناخت! + فیلم
به گزارش سلام نو، نیما شاهرخ شاهی متولد 17 مرداد 1360 در تهران ، بازیگر سینما و تلویزیون است. او فارغ التحصیل لیسانس مهندسی عمران می باشد که در 22 سالگی جلوی دوربین رفت و حالا تجربه خوانندگی هم دارد و تنها خواهرش در کشور سوئد زندگی می کند. از اون بچه های آب زیرکاه بودم ، ظاهری آروم داشتم ولی حسابی شیطون بودم آتیش به پا می کردم و خودم کنار می رفتم و همه این شرارت ها به اسم
اسماعیل سال ها میهمان قربانگاه حاج عمران بود
چند روز خاطره انگیز را با هم گذراندیم. روحیات شهید شعبانی چطور بود؟ او یک نوجوان 19 ساله بسیار نورانی و با صفایی بود. روزی که به گردان حمزه آمد، همان شب بعد از نماز مغرب و عشا و صرف شامی مختصر، یک مراسم بسیار معنوی سینه زنی برگزار کردیم. شاید تنها سه روز به عملیات مانده و شوق شهادت باعث شده بود آن مراسم یک معنویت عمیقی داشته باشد. در جمع گردان، اسماعیل حجب و حیای خاصی داشت. غیر
درباره معلم فداکار کردستانی و کارهای ارزشمندش / خداوند بر من منت گذاشت معلم بچه های استثنایی شدم
دوست داشتن به آقای خسروزاده برمی گشت که با محبت با من و دیگر دانش آموزانش برخورد می کرد. در دوره دبیرستان، هر سه ماه یک بار به خانه برمی گشتم و پدرم برای سه ماه 3هزار تومان به من می داد که هم باید هزینه رفت و آمد می شد و هم خرج های دیگری که داشتم. یک بار که پس از سه ماه قرار شد به خانه برگردم با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم به جای اینکه هزار تومان کرایه برگشت بدهیم مسیر شهر تا خانه را
ماجرای یک نقشه قتل ناتمام/ نجات من و پسرم معجزه بود
طلاق داد. دادگاه حضانت پسرم را به همسرم داد و من قبول کردم. چون من مواد مصرف می کنم و اختلالات شخصیتی دارم. ابتدا قبول کردم اما چند وقت بعد پشیمان شدم. می خواستم حضانت را پس بگیرم اما می دانستم همسرم راضی نمی شود. دادگاه هم که می دانست من اعتیاد دارم و می دانستم، به راحتی نمی توانم با پسرم زندگی کنم. وقتی دیدم به بن بست می رسم، نقشه قتل همسر سابقم را کشیدم تا او را حذف کنم و پسرم را نزد خودم
نقشه قتل ناکام برای گرفتن حضانت فرزند خردسال
5 میلیون تومان خریده است. چهره نگاری تصویر فروشنده از سوی وی کمک زیادی به تیم تحقیق کرد. زمانی که تصویر چهره نگاری متهم به زن جوان نشان داده شد، وی گفت: این مرد همسر سابقم است. همسرم به من خیانت کرد و از من جدا شد. حضانت پسرم با من بود. اما بعد از مدتی ازدواج دوم او هم با شکست مواجه شد. او بعد از جدایی دوباره به سراغم آمد اما من دیگر نمی توانستم با او زندگی کنم. با این حال خیلی سعی
نقشه قتل همسر سابق بخاطر حضانت فرزند
برای شناسایی سارق یا سارقان ادامه داشت، پزشکان نیز برای نجات جان این مادر و فرزند تلاش می کردند تا اینکه هر دو پس از 2 هفته به هوش آمدند. زن جوان در تشریح ماجرا به مأموران گفت: روز حادثه من و پسرم در خانه بودیم که مردی نقابدار وارد شد. نمی دانم چطور وارد خانه ام شده بود، اما به محض اینکه سرم را گرداندم با گلدان ضربه ای به سرم زد که باعث شد از هوش بروم. در آن لحظه پسرم در اتاق سرگرم بازی بود که
قتل عروس خاله / قاتل: آن زن عاشق من شده بود
این ماجرا، فهمیدم نسرین دوباره با پسرخاله ام آشتی کرده و با هم زندگی می کنند، اما یک شب وقتی از سر کار برمی گشتم 3 مرد جوان به همراه نسرین مرا به زور سوار ماشین شان کردند و به اطراف شهر بردند و در آنجا حسابی کتکم زدند و بعد هم تلفن همراهم را گرفتند. متهم درباره روز حادثه گفت: صبح روز بعد مقابل خانه پسرخاله ام رفتم و از نسرین خواستم تلفن همراهم را برگرداند و من هم شکایتی از او و همدستانش
2 شیطان صفت بازداشت شدند
جوان آنلاین: دو پسر جوان که بچه محل های قدیمی شان در تهران را به بهانه نشان دادن حیوانات در پارکی مورد آزار و اذیت قرار می دادند، بازداشت شدند. چند روز قبل زن و مردی در تهران به اداره پلیس رفتند و از دو پسر جوان به اتهام آزار و اذیت پسر 12 ساله شان شکایت کردند. مرد جوان گفت: چند روز قبل پسرم برای بازی به پارک نزدیک خانه مان رفته بود. وقتی به خانه برگشت، همسرم متوجه شده بود پسرم حال